شناسه خبر : 85935
شنبه 01 آبان 1400 , 14:00
اشتراک گذاری در :
عکس روز

گفت و گو با رزمنده دفاع مقدس و جانباز بدون درصد « علی آرونی» (بخش نخست)

من شیمیایی نیستم!

گویا آرامش و متانت جزء شاخص شخصیت اوست.این را می شد از همان صبوری ها و کم حرفی اش در سفر پر فراز و نشیب اربعین فهمید... آن هم نه به عنوان یک زائر عادی و معمولی!...

فاش نیوز - گویا آرامش و متانت جزء شاخص شخصیت اوست... این را می شد از همان صبوری ها و کم حرفی اش در سفر پر فراز و نشیب اربعین فهمید... آن هم نه به عنوان یک زائر عادی و معمولی!... زائری که قرار بود چشمان یک جانباز بصیر باشد...

که این خود صبوری، آرامش و تحمل و بردباری خاص خود را می طلبد و یقینا رزمنده‌ی طرف صحبت ما این شاخصه ها را داشته که توسط صاحب سفر اربعین انتخاب شده تا امانت‌دار و چشم بینا و عصای دست یک جانباز بصیر باشد.

در سفر اربعین، تمام قد باید حواست به مسیر و صاحب سفر...باشد؛ وگرنه از مسیر! جا می‌مانی و خیلی چیزها را از دست می دهی. انگار این رزمنده سال های دفاع مقدس، این معنا را خوب دریافته بود و دل به صاحب سفر سپرده بود و فقط برای انجام مسئولیتش، آرام و در سکوت قدم برمی داشت....

همین ویژگی ها، همچون متانت و وقار، آرامش دریاگونه و طمأنینه‌ی همراه با سکوتی پرمعنا، توجه ما را به خود جلب کرده بود و ما را بر آن داشت که پس از بازگشت، از او برای گفت و گویی صمیمانه دعوت به عمل آوریم تا کمی به سخن درآید و شمه ای از آن حالات و احوالات را بازگوید.

در طول سفر، حالات او ما را به یاد این ابیات انداخت که:

ای مرغ سحر عشق ز پروانه بیاموز
کان سوخته را جان شد و آواز نیامد
این مدعیان در طلبش بی خبرانند
آن را که خبر شد خبری باز نیامد

رزمنده دفاع مقدس و در اصل جانباز شیمیایی بدون درصد، "علی آرونی" که هرگز به دنبال پیگیری مجروحیت خود نرفته، متولد سال ۱۳۴۹ می باشد که به محض رسیدن به ۱۵ سالگی، با التماس برای جبهه ثبت نام کرد و در مناطق شاخ شمیران، با حملات شیمیایی دشمن، از ناحیه ریه مصدوم شد؛ اما هنوز هم انتظار یا توقعی از کسی ندارد و در عوالم دیگری سیر می کند. او حتی با اصرار بسیار ما حاضر می شود گواهی مجروحیتش را به ما نشان بدهد.

گفت و گو با این جانباز گمنام و بی ادعا در دو بخش تنظیم و تقدیم می شود؛ و در این قسمت، بیشتر به خاطرات جبهه پرداخته و با چنان عشقی از خاطرات آن روزها صحبت کرده که انگار در لحظه، به همان روزها و دقایق پرتاب شده است... گاهی در میان گفت و گو، با ذکر زیبایی های خاطرات شهدا لبخند عمیقی می نشیند و چندین بار در میان صحبت ها، یادآوری خاطرات آنها باعث می شود که بغض راه گلویش را ببندد و اشک به یاری احساسی بیاید که با ذکر نام و یاد همرزمانش قلیان کرده است.

و حالا بخش نخست این گفت و گوی خواندنی را با هم می خوانیم:

فاش نیوز: ممنون از اینکه وقتتان را در اختیار ما قرار دادید. لطفا خودتان را معرفی کنید.

- بله من علی آرونی کاشانی هستم. فرزند احمد. تاریخ تولدم 1 خرداد ۱۳۴۹ هست. در تهران به دنیا آمدم و در یک خانواده خوب و مذهبی. پدر و مادرم هم بسیار خوب و مذهبی بودند.


فاش نیوز: چند خواهر و برادر بودید؟

- چهار برادر و دو خواهر بودیم اما الان یک خواهر دارم؛ به خاطر اینکه یک خواهرم به همراه مادرم فوت کرده است.


فاش نیوز: شما بچه چندم هستید؟

- من بچه‌ی پنجم هستم. همه‌ی بچه‌ها سر خانه و زندگی‌شان هستند. متاسفانه همان اوائل انقلاب، در تشییع جنازه شهدای انقلاب بود که مردم در خیابان ها بر علیه رژیم شاه شعار می دادند و به شهادت می رسیدند، آنها را می بردند بهشت زهرا و دفن می کردند.

من ۸ سالم بود. خواهر من که عرض کردم فوت کرده، آن موقع ۱۹ساله بود و عقد کرده بود و دقیقاً روزی که شاه رفت، ۲۷ دی، به همراه مادر و برادر کوچکم و خاله ام می روند برای تشییع جنازه شهدا به بهشت زهرا که موقع برگشتن با ماشین تصادف می کنند و متاسفانه خواهر و مادرم از دنیا می‌روند. برادر کوچکترم که در ماشین بود هم در کما رفته بود و امیدی به برگشتنش نبود که به لطف خدا برگشت و خوب شد.

پدرم را بعد از مدتی تنهایی خیلی اذیت کرد، چون چند تا بچه کوچک هم داشت. به همین دلیل بعد از مدتی که از فوت مادرم گذشت، ازدواج مجدد کردند. با خانمی که بچه هم نداشت و از اقوام دور پدرم بود.


فاش نیوز: شغل پدر و مادر شما چه بود؟

- مادرم که خانه دار بود. پدرم آن موقع هم معمار بود و هم بنا. اگر زمینی را به دستش می دادید، خودش همه کارش را می‌کرد. از کشیدن نقشه تا ساخت آن. منتها در کنار آن کارهای دیگری هم انجام می داد. قالی بافی می کرد و کارهای هنری بلد بود. نقاشی طاقچه های قدیمی را داخل خانه ها انجام می داد. برای خودش هنرمندی بود.

 

فاش نیوز: کجای تهران زندگی می کردید؟

- خیابان خاوران زندگی می‌کردیم.


فاش نیوز: خوب بعد از این پیش آمدن جریان انقلاب، شما چه می کردید؟

- به همراه برادران بزرگتر برای پخش اعلامیه می‌رفتیم البته پلاکاردهای عکس امام را می گویم. برادر من آن موقع سرباز بود. وقتی که امام دستور داد پادگان ها را ترک کنید، برادر من هم از پادگان فرار کرد و گفت که امام دستور و فتوا داده و اسلحه و همه چیزش را هم به خانه آورد و به عنوان سرباز فراری شناخته شد. چند بار هم به دنبالش آمدند و او در خانه اقوام پنهان شده بود؛ منتها شب ها همراه دوستانشان می رفتند و اعلامیه و نوار تولید و پخش می کردند.

 

فاش نیوز: شما چیزی متوجه می‌شدید که چه خبر است و امام کیست؟ پدر مادرتان چیزی می گفتند یا نه؟

- نه چندان؛ چون من سنم خیلی کم بود. ولی مثلا یادم است که در جریان ۱۷ شهریور در میدان شهدا پدرم مرا هم با خودش برد. تمام تانک هایی که در خیابان آمده بودند و رژه می رفتند را در خاطرم هست ولی دقیقاً نمی دانستم چیست اما همراه بزرگترهایم می رفتم. من خودم موقعی که در مدرسه بودند پیشاهنگ بودم. چون متوجه که نمی شدم. در کلاس اول.

 

فاش نیوز: درس خوان بودید یا شیطون؟

- زیاد درس خوان نبودم؛ در حد معمولی.

 

فاش نیوز: پس دو انقلاب بزرگ با هم در زندگی شما اتفاق افتاد. هم انقلاب اسلامی پیروز شد و هم مادر و خواهرتان را از دست دادید. زندگی پس ازین چطور پیش رفت؟

- ما کم کم به فقدان مادر عادت کردیم. من دوتا خاله هم داشتم که ما و برادر کوچکترم را زیاد به خانه خودشان می بردند. برای اینکه به ما محبت کرده و از ما حمایت کنند. خانم جدید پدرم هم برای من خیلی زحمت کشید و با ما خیلی خوب بود و توانست جای خالی مادر را به خوبی برای ما پر کند که هنوز که هنوز است ما در خدمتشان هستیم. الان که ۱۵ سال است پدرم از دنیا رفته اند، ایشان هنوز در همان خانه پدری ما زندگی می کنند.

 

فاش نیوز: خوب زندگی با آغاز جنگ چطور ادامه پیدا کرد؟

- سال ۵۹ که جنگ شروع شد، من خیلی علاقه داشتم که به جبهه بروم. از مدارس اعزام می کردند اما شرایط سنی ۱۵ سال بود که من این سن را نداشتم. خیلی در تکاپو بودم که به جبهه بروم اما به من می‌گفتند که تو نمی توانی. اگر اشتباه نکنم در سال ۶۴ که ۱۵ ساله شدم، به من اجازه دادند که به جبهه بروم.

 

فاش نیوز: چطور شد که توانستید به جبهه بروید؟ نظر خانواده و پدرتان چه بود؟

- پدرم هیچ مخالفتی نداشت و برادران بزرگترم هم نرفته بودند. من فقط می خواستم به جبهه بروم. فقط برادر بزرگ ترم از طرف ارتش در داخل جبهه سرباز بود. خود پدر من از نردبان افتاده و پایش شکسته بود و آسیب دیده بود و مریض احوال بود؛ وگرنه خودش هم خیلی دلش می خواست که به جبهه برود. می‌گفت مرا به عنوان سنگر به جبهه ببرید. وقتی که ۱۵ ساله شد و مرا ثبت‌نام کردند، ما را به آموزشی فرستادند به پادگان ۲۱ حمزه در انتهای پیروزی. ابتدا رفتم مالک اشتر و بعد به ۲۱ حمزه اعزام شدیم. حدود ۴۵ روز آموزشی ما بود. آموزشی فشرده داشتیم. بعد از چند روز استراحت آمدیم و بعد اعزاممان کردند به جبهه. لشکر ۲۷ محمد رسول الله که لشکر بسیار بزرگی بود. این اولین اعزام من بود.

ما اولین بار به اندیمشک رفتیم و بعد به به کرخه و در کرخه ما را تقسیم کردند. گردان جدیدی بود به نام گردان ابوالفضل که تازه می خواستند آن را تاسیس کنند. البته آنجا ما کار خاصی نداشتیم. چون ما را آموزشی برده بودند و به عنوان عملیاتی نبرده بودند. برده بودند که تازه با محیط آشنا شویم. چون سنمان هم کم بود. کارهای دژبانی انجام می دادیم و عبور و مرور را چک می‌کردیم. مدتش سه ماه بود. معمولاً سه ماهه اعزام می کردند. تسویه کردم و به خانه آمدم.


فاش نیوز: این دفعه به کجا اعزام شدید؟

- بعد چند وقت دوباره اعزام شدم. این دفعه ما را به کردستان بردند. به سقز رفتیم که آن موقع درگیری با کومله ها خیلی در کردستان زیاد بود. آنجا شرایطش با جنوب خیلی فرق می کرد. خیلی شرایط سخت بود. آب و هوای سرد و کوهستانی. دشمن هم قابل تشخیص نبود. شاید از کنار شما به سادگی رد می شد. آنها با لباس های محلی بودند. یعنی این طور نبود که بین ما و دشمن مرزی باشد. ما در پادگان بودیم. سیستم امنیتی پادگان هم قوی بود و فقط موقع هایی که کاری داشتیم یا خریدی و می خواستیم به شهر برویم، با چند تا از بچه ها با هم می رفتیم. کسی در آن برهه زمانی به تنهایی جرات نمی کرد به شهر سقز برود. خیلی خطرناک بود.


فاش نیوز: خاطره ای از کردستان به یاد دارید؟

- یک بار یادم می‌آید که حمام پادگان ظاهراً خراب بود و من می خواستم برای آرایشگاه و حمام به شهر بروم. به شهر رفتم و حمامش نمره بود. آن موقع هم شایعه بود که کوموله ها همه جا هستند و با پیت حلبی سر می برند. من هم تنها رفته بودم و هیچ کس با من نیامده بود. نوبتم که شد، داخل حمام که رفتم، دیدم درش بسته نمی شود. خیلی ترسیده بودم و دائماً چشمم به در بود که کسی داخل نیاید. با هزاران ترس و لرز سریع حمام کردم و بیرون آمدم.

 


فاش نیوز: وقتی که رفتید آن سختی ها را دیدید، پشیمان نشدید؟

- نه اتفاقاً من جبهه را بسیار دوست داشتم. آن صفا و صمیمیت و اخلاص بچه ها تکرار نشدنی بود. تقریباً سه ماه در منطقه غرب بودیم. آنجا هم عملیات زیاد می شد. در ماه ۶ تا ۷ بار یا دو روز درمیان در خود شهر عملیات بود. مثلاً اعلام می‌کردند کوموله ها در فلان روستا هستند.


فاش نیوز: خوب شما چه کار می کردید؟

- ما هم می رفتیم. چون دیگر نیروی عملیاتی شده بودیم. دو سه تا از فرماندهانمان آنجا شهید شدند. شهید پرویز یزدانی را به یاد دارم. بعد از آمدن من، شهید شد. یکی دیگر فرمانده گروهانمان شهید سالاروند بود. ما در آنجا متاسفانه خار هم به دستمان نرفت. منتها اینجا خیلی عملیات انجام شد و عملیات هایش هم بسیار سخت بود. در شب بود و داخل کوه ها. مثلا وارد روستاها می شدیم و بسیاری از این روستاها خودشان با کوموله ها بودند!

 داخل روستاها که تعدادی بودند به نام پیش مرگ. آنها خود کردها بودند و چون راه بلد بودند، دو تا سه نفرشان در گروهان های ما بودند که بلدچی ما باشند. خلاصه خیلی درگیری داشتیم. هفته ای دو تا سه بار می رفتیم. مثلاً شب می‌رفتیم و صبح برمی‌گشتیم. بعد از آن بچه ها دائما حرف جنوب را می‌زدند و می‌گفتند عملیات های اصلی در جنوب است و ما هم دلمان می خواست که به جنوب برویم.

همین آقای یزدانی که گفتم شهید شد، روز آخر که می خواستم تسویه کنم برای رفتن به جنوب، به من گفت که نرو پیش ما همین جا بمان. آهسته آهسته وارد کادر سپاه شو. نرو حیف است. ما اینجا به تو احتیاج داریم. خیلی هم ناراحت بود اما من گوش نکردم و رفتم. من به تهران آمدم. مدتی استراحت کردم. دوباره برای جنوب اعزام شدیم.

 این بار با یکی از اقوام رفتیم که نوه عموی پدرم می شد که با هم رفت و آمد خانوادگی داشتیم که با بچه های مسجد آنها یک گروه شدیم و باهم اعزام شدیم و به گردان مقداد رفتیم. از لشکر ۲۷ دیگر به جایی منتقل نشدیم. آنجا بودیم تا زمانی که قطعنامه امضا شد. من چند جا حرف گوش نکردم و تا آخر عمرم خودم را به خاطر آنها نمی بخشم. همین زمان که جنگ تمام شد، ما آن موقع در منطقه جلو بودیم و به عقب به دوکوهه برگشتیم. این اقوام عموی پدرم که اسمش علی اصغر آرونی بود، به من گفت علی نرو. تسویه نکن و مرخصی بگیر اما من گفتم نه، دیگر جنگ تمام شده و کار دیگری نداریم. هرچه گفت، من گفتم نه و تسویه کردم. آنها مرخصی گرفتند و با هم به تهران آمدیم. با قطار می آمدیم اندیمشک و بعد به تهران. با هم خداحافظی کردیم و من به خانه آمدم. بعد از چند روز که عملیات مرصاد شروع شد، سریع بچه‌ها را اعزام کردند. از تهران با هلیکوپتر به طرف اسلام آباد بردند. ما هم که تسویه کرده بودیم و برای همین به من خبر ندادند. من هم نمی دانستم. این پسر عموی ما رفت و آنجا شهید شد. بچه‌های گردان ما خیلی‌هایشان همان موقع شهید شدند و ما جا ماندیم.

 یک جای دیگر هم حرف گوش نکردم. وقتی که در دو کوهه بودیم، همان سری اول که بعد از آموزشی رفتیم. داشتم می آمدم که تسویه کنم، یکی از اقوام بود به نام اصغر ارسنجانی، فرمانده گردان میثم؛ روز آخر که می خواستم تسویه کنم و برگردم، پیش او رفتم و گفتم: حاج اصغر تو اینجا چه کار می کنی؟ گفت: من در گردان میثم هستم. گردان میثم، گردان عملیاتی بود. گفتم من دلم می خواهد به گردان شما بیایم. من که الان دارم به مرخصی می روم. گفت اشکالی ندارد. مرخصی برو و برگرد، ما اعلام می‌کنیم که این نیرو را می‌خواهیم. من هم قبول کردم و به مرخصی رفتم. فکر می‌کنم مرخصی هم یک هفته بود اما برای انجام کاری یک روز دیرتر رفتم. رسیدم به دوکوهه، گفتند آنها که به کرخه رفته‌اند. کرخه یک مقداری از دوکوهه دورتر بود. محیط بازی بود که بچه‌ها در چادر زندگی می‌کردند. به گردان میثم رفتم. دیدم که ۲-۳ نفر بیشتر نیستند. پرسیدم که بچه ها کجا هستند؟ گفتند دیشب جلو رفتند. کاری نمی توانستم بکنم. دیگر دیر شده بود. آن دو تا سه نفر هم که مانده بودند، برای مراقبت از وسایل و چادرها بود. گفتند تو نمی توانی به آنها برسی. دیگر دیر شده. به گردان خودمان برگشتم. از گردان میثم شاید ۱۰ نفر برگشت که علی اصغر ارسنجانی هم همانجا مفقودالاثر شد و پیکرش هنوز هم بازنگشته است.


فاش نیوز: شما که می‌گویید برای بار دوم که جا ماندید، کاری برایتان پیش آمد. پس مقصر نبودید و تعلل نکردید.

- نه اینطور نیست. من تعلل کردم. چون حاج اصغر به من گفته بود در این تاریخ اینجا باش. وقتی یک روزی دیرتر رفتم و نرفتم، کار دستم داد. حتماً شیطان مانع شده و واقعاً حسرتش را می خورم.
صبح آمدند در خانه ما و گفتند علی اصغر شهید شده. جنازه ها را آورده بودند و ما به پزشکی قانونی رفتیم. بدن او را تحویل گرفتیم. تشییع جنازه از در خانه شان شروع شد. هیچ وقت یادم نمی رود. جنازه که روی دست های مردم بود، من عقب جمعیت بودم. شاید باور نکنید که من این جنازه را می دیدم و می خندیدم. در حال خودم نبودم و حالتی مانند جنون به من دست داده بود. حالتم طبیعی نبود. همه گریه می کردند اما من نه.

 

فاش نیوز: غیر از شهید علی اصغر آرونی، دیگر چه چیز یادتان می آید؟ از خاطرات جبهه و شهدا برای ما بگویید.

- با همین گردان مقداد بودیم. چند وقت تدارکاتی دیده بودند که یک عملیات خیلی مهم انجام بدهند. بعد از عملیات کربلای ۵ بود. در منطقه ای بود به نام شاخ شمیران. چند گردان بودند که می‌خواستند بروند شاخ شمیران را بگیرند که بر عراق تسلط داشته باشند. چند ماه بود که نقشه کشیده بودند و برای شناسایی هم رفته بودند. قرار شد که گردان ما هم پیشتاز باشد. گردان مقداد. خیلی هم برای ما آموزش داده بودند. آموزش ها و پیاده روی های بسیار سخت. بچه ها را آب دیده کرده بودند. قبل از غروب آفتاب بود ما را سوار قایق کردند. یک مسیری را رفتیم. نمازمان را هم درحال حرکت توی راه خواندیم. نمی‌توانستیم بایستیم. انقدر دوروبرمان خمپاره می زدند که حد نداشت. تا صبح راه می رفتیم تا به پای کار شاخ شمیران رسیدیم. گردان ما رسید. بچه ها نماز صبحشان را خواندند و کمی استراحت کردند. آنجا هم محوطه اش بسته بود. تپه مانند بود و در دید نبودیم. می خواستند بچه‌ها را توجیه کنند که شب به خط بزنند. گردان های دیگر قرار بود که از جاهای دیگر به خط بزنند که گازانبری جلو بروند و کار را جلو ببرند.

 یکی دو ساعت بعد از اذان صبح بود و ما داشتیم کارهایمان را می کردیم که آماده باشیم. بچه ها یک مقداری استراحت می کردند و لباس های گلی شان را تمیز می کردند. یکباره دیدیم که هواپیماهای عراقی آمدند و بمباران کردند یعنی گردان را عاشورا آش و لاش کردند. ما ۷ تا از فرماندهانمان همان جا شهید شدند. فرمانده گروه و دسته ها، فرمانده ای بنام حاج نصرت شفیعی بود که شهید شد. حاج نصرت الله، فرمانده گروهان ما در مقداد بود. بیشتر فرماندهان شهید شدند. خود نیروها کمتر شهید شدند. بعد گفتند نمی شود عملیات کرد. معاون فرمانده ها و دسته ها هم شهید شده بودند. با این وضع نمی شد. گردان تقریباً فقط نیرویش مانده بود، با چند فرمانده دسته یا گروه. آنها هم خیلی هایشان زخمی شده بودند.

 مثلاً یکی از صحنه‌های دلخراشی که دیدم این بود که یکی از بچه ها به سرش ترکش خورده بود و مغزش بیرون آمده بود. یا همین بستگان من که گفتم که با ما آمده بود، برادرش هم با ما بود بنام محمد آرونی که او هم زخمی شده بود. محمد آرونی چون تا به حال به جبهه نیامده بود و بار اولش بود، به من گفته بود که من تا به حال شکلات جنگی نخورده ام. شکلات های جنگی شکلاتی کوچک و مقوی بودند که به بچه ها می دادند که همراهشان باشد که اگر آب و غذایی نبود، از این استفاده کنند؛ که من به او گفتم حالا اینجا این شکلات را می خوری. حالا همین جا که محمد زخمی شده و پایش ترکش خورد، او را به عقب بردند و همچنان شکلات جنگی را نخورد. حالا هم هر وقت میبینمش، به من می‌گوید که من حسرت شکلات جنگی به دلم ماند.

به ترتیب از راست به چپ، علی آرونی، شهید علی اصغر آرونی، محمد آرونی

 پس به این صورت بود که عملیات منحل شد. عملیات انجام نشد و گردان های دیگر را هم کنسل کردند. این اعزام سوم من بود که اول ما به اندیمشک رفتیم، بعد از اندیمشک ما را به باختران اعزام کردند و ما را به شهرکی به نام آناهیتا بردند. آنجا شهرکی بود که در زمان شاه، دست ارتش بود و بچه‌های سپاه گرفته بودند. مثل اکباتان که آپارتمانی بود. مثل دوکوهه به هر گردان یکی از این بلوک ها می دادند. سرانجام ما را به شاخ شمیران بردند. هوا خیلی سرد بود که یک روز در آن سرمای آنجا ما را بردند صبحگاه. زمستان بود. خیلی سرد بود. رفتیم در بیابان ها و وقتی برگشتیم، به بلوکمان که رسیدیم، بچه ها تمام مژه هایشان برفک و یخ زده بود. دست ها هم یخ زده بود. من البته تجربه ای نداشتم با این دست ها باید چه کار کنم. آمدم سریع دست هایم را گرفتم جلوی بخاری و دو تا سه دقیقه بعد انگار در انگشت هایم دارند 10 تا سوزن فرو می کنند طوری که به گریه افتادم.
 

از آنجا برای شاخ شمیران رفتیم. گردان ما حقیقتا از هم پاشیده شد. با وضع بدی به عقب برگشتیم. داشتیم برمی گشتیم که شیمیایی زدند. کل گردان، همه بچه ها شیمیایی شدند. قبل از آن هم شیمیایی زده بودند و در آن خاک نشسته بود اما تا آمدیم به خودمان بیاییم و ماسکی بزنیم، همه بچه‌ها بلااستثنا شیمیایی شدند. خاک با عبور ماشین ها بلند می شد و این گرد شیمیایی ها وارد ریه بچه ها شده بود و در آنها تأثیر گذاشته بود.

مرخصی گرفتیم و دوباره برگشتیم. با ایفا برمی‌گشتیم که مال ارتش بود. چادرهای هست که روی میله‌های ایفا می زنند و آنها را می پوشانند. علی اصغر آرونی جلوی ایفا بود. در مسیر هم دائماً دست انداز و خاکی بود. یک جایی بود که ماشین روی چاله افتاد، علی اصغر یکی از انگشتانش لای دو تا از این میله ها بود و وقتی ماشین ترمز کرد، انگشت علی اصغر بین این میله له شد. همان موقع هم شیمیایی زدند. من سریع ماسکم را زدم و رفتم سراغ علی‌اصغر که نمی توانست ماسکش را بزند و کمک کردم و سریع ماسکش را زدم. دستش به شدت خون می آمد و پارچه ای پیدا کردم و دستش را بستم. به عقب برگشتیم. توی راه بودیم که به ما گفتند فرمانده ها همه شهید شدند. بعد از 15 تا 20 روز گفتند که خواست خدا بود که این عملیات انجام نشود. چون متوجه شدند که عملیات لو رفته است و عراقی ها کاملا آماده بودند. یعنی اگر بچه ها می رفتند، از این چند گردان هیچی باقی نمی ماند.

فاش نیوز: شما جمعا چقدر جبهه دارید؟

- من جمعاً چهارده ماه و ۲۱ روز دارم. در فاصله زمانی ۶۴ تا ۶۷.


فاش نیوز: از شهدا چه کسانی را به یاد دارید؟

- رفته بودیم آموزشی. یک مسئول شیمیایی داشتیم. کلاس " ش م ر ". آقای اسماعیلی خدا رحمتش کند، شهید شد. خیلی بداخلاق بود. توی پادگان کسی نمی توانست طرفش برود. البته کارش این بود. چون بچه ها زیاد شوخی و شیطنت می کردند. یادم است روز اول که رفتیم، بچه ها خیلی شلوغ می کردند و داد می‌زدند و سر و صدا می‌کردند. رفتیم سر کلاس ش م ر نشستیم. آقای اسماعیلی آمد. اخم کرده بود و جذبه خاصی داشت. یک کلاش دستش بود. یکی دو متر فاصله داشت. از همان دم در کلاش را پرتاب کرد روی میز و با عصبانیت نگاهی کرد و دیگر هیچ کس صدایش در نیامد. تا آخر آموزشی همینطور بود. خیلی سرسخت. ما را به اتاق گاز می بردند و باید ماسک می زدیم و گاهی هم نمی‌گذاشتند بزنیم و می‌گفتند باید اشک بریزید. یادم است که بچه‌ها در اتاق گاز سینه می‌زدند. روز آخر که شد، آقای اسماعیلی آمد و به ما گفت مرا حلال کنید. اگر من اینطور رفتار کردم، به خاطر کلاس بود و با بچه ها قرار گذاشتیم، اگر خودش شهید شود، او ما را شفاعت کند و اگر ما شهید شدیم، او را شفاعت کنیم که خودش رفت و شهید شد.
 

 خیلی از دوستان ما شهید شدند. همان حاج نصرت الله شفیعی که گفتم، با پدرم ارتباط داشت. پیش پدرم می آمد با اینکه سنش خیلی کمتر از پدرم بود. من که آمدم مرا در گردان شناخت.

 یکی دیگر از دوستانم بود به نام غلامرضا عباسی. با بچه‌ها به منطقه می‌آمد و آرایشگری بلد بود. یادم هست که موهایم را کوتاه کرد و بعد رفت در منطقه شهید شد. آن موقع بچه‌ها باید موهایشان را کوتاه می کردند. فرمانده گروهان ما به من گفت: علی چرا موهایت را کوتاه نمی‌کنی؟ به او گفتم که غلامرضا موهایم را زده و من دلم نمی آید موهایم را کوتاه کنم.


فاش نیوز: کمی از حال و هوای بچه ها بگویید.

- وقتی که در دوکوهه بودیم. هر شب دو نفر شهردار بودند. می رفتند و ظرف ها را از تدارکات می گرفتند، می آوردند و بعد می شستند و صبح باید تحویل می‌دادند. خیلی مواقع بیدار می‌شدیم و می‌دیدیم ظرف ها صبح شسته و آماده است. صبح برای صبحگاه بیدار می شدیم، می دیدیم همه پوتین ها واکس زده کنار هم چیده شده اند.

 واقعا صفا و ازخودگذشتگی بود. مثلاً سر پست دادن ها، بعضی مواقع مثلاً ساعت ۲ پست من بود اما بیدارم نمی کرد و خودش پست می داد که تو دو ساعت بیشتر بخوابی. در کمین هایی که داشتیم، کمین ها فاصله حدود ۳۰۰ متر با عراقی‌ها بیشتر نداشت. در جبهه از خودگذشتگی زیاد بود. واقعا همه باهم برادر بودند و متاسفانه ما جا ماندیم. الان هم صفا و صمیمیت هست اما مثل آن موقع نمی شود انگار دیگر محیط شبیه آن تکرار نمی شود.

 بچه ها اکثراً نماز شب می خواندند. در دوکوهه هم همینطور. در نیمه های شب زیارت امیرالمومنین در مسجد کوفه آقای نورایی را در گردان ما می‌گذاشتند و بچه‌های ما بلند می‌شدند و هرکسی به سویی می‌رفت. بعضی ها در حسینیه شهید همت می‌رفتند، بعضی ها به پشت گردان می رفتند و برخی ها هم به بیابان...
 

 یکی از دوستانم که در عملیات مرصاد شهید شد، کسی بود به اسم مسعود عالی فکر. او هم در شاخ شمیران با ما بود و شیمیایی شد. خوب که شد، به گردان دیگری منتقل شد، فکر می‌کنم به گردان حمزه رفت و در آنجا شهید شد.

شهید مسعود عالی فکر


آنجا به معنی واقعی درس اخلاص و عمل بود. یک منطقه در همان اسلام‌آباد غرب بود که به آن منطقه مطهری می گفتند. مدتی آن طرف رفته بودیم. پل خیلی بزرگی بود که مابین منطقه مطهری و عقب بود. آنجا عملیات داشتیم. اسم عملیات را یادم نیست. با همین ماشین های ایفا می رفتیم. گروهان ها بیشتر با ایفا می‌رفتند. یادم است یک بار زمستان بود. تا 3 متر برف من بالای سرم می دیدم. یعنی از وسط دو طرف جاده را باز کرده بودند. وسط را بالا می کردی، در این سه متر بالای سرت برف بود. پشت سر همه ماشین ها کار می کردند که جاده بسته نشود.

 ما به منطقه مطهری رفتیم و سیل آمد و آن پل را برد. پلی که رابط بین ما بود. هلیکوپتر هم نمی توانست آنجا بیاید. چون منطقه کوهستانی بود. زمستان بود و اکثراً باران و مه بود. جیره‌های ما آنجا قطع شد. یک نان لواش به ما می‌دادند برای یک نفر در تمام ۲۴ ساعت. آنجا آب هم نبود. برف بر می داشتیم و در قوطی های کنسرو آب می کردیم و با همان آب هم وضو می گرفتیم. واقعاً یک نان لواش بچه‌ها را جوابگو نبود. آن هم جوان. بچه‌ها کم آورده بودند. از روزهای قبل که آذوقه آمده بود، دورهای نان را جمع کرده بودند در یک گونی و نمی‌خوردند. روزهای آخر بچه ها به سراغ همین دور نان های خشک رفته بودند. نان خشک ها هم اکثراً کپک زده بود. تا آنجا که می توانستند آنها را می خوردند. چند روز به این شکل گذشت که نیروهای جهادی آمدند، پل را زدند و دوباره مقداری آذوقه رسید.
 

مدتی جایی بودیم در همان حوالی شاخ شمیران. خط را تحویل گرفته بودیم. گردان من عوض شده بود. غروب به غروب ماشین تدارکات می آمد و برای آنهایی که در خط بودند صبحانه و شام و ناهار و همه چیز را می داد تا غروب بعدی. چراغ خاموش می‌آمدند و چراغ خاموش هم می رفتند. هر چند نفر یک قابلمه داشتیم که برای ۵ ۶ نفر غذا می گرفتیم و می رفتیم. هر روز این ماشین می آمد و یک جای مشخصی از یک تپه می ایستاد و جایش ثابت بود. یک شب آمد آنجا و به جای ایستادن در جای همیشگی، 7-8 آن طرف‌تر ایستاد. بی علت! ما هم رفتیم غذایمان را گرفتیم. درست در همان لحظه اتفاق عجیبی افتاد. در همان جایی که همیشه می ایستاد و امشب نایستاده بود، شروع کردند به خمپاره زدن. به خدا قسم اگر همانجا ایستاده بودیم، همه ما لت و پار می‌شدیم. کار خدا بود.

 اکثر عملیات ها شب انجام می شد. جنوب بود و کفی. منتها یک موقعیتی بود که آنها جلو آمده بودند و باید آن منطقه را پس می گرفتیم. یعنی نباید به شب می رسید. گردان ما به خط زد و به منطقه کفی رسیدیم. عجیب هم بود زمانی که خمپاره می زدند، پشت سرهم به شکل ثانیه ای خمپاره می خورد. یک کانالی بسیار کوچک بود مثل جوی های خیابان. به اندازه بدن یک انسان در حد ۵۰ سانت. ما ناچار شدیم همه بچه‌ها در همین کانال خوابیدیم. اوج تابستان و گرما بود. شاید یک ساعت یکسره داشتند خمپاره می زدند.

 وقتی که تمام شد و سرمان را بلند کردیم، زیر چانه ها و صورتمان گل شده بود، از بس که عرق کرده بودیم. آتش خمپاره ها که بغلمان می خورد، گرمازا بود. خلاصه آتش که کمی خوابید، گفتند جلو بروید. رفتیم جلو توی روز. من آنجا آرپی جی زن بودم. یکی دیگر از بچه‌ها هم آرپیجی زن بود. تازه کار بود. آرپی جی را وقتی می زنند، آتش عقبه دارد. پشت سرش بودم و رفت جلوی من و به فاصله حدود دو متر جلوی من شلیک کرد و آتش عقبه آرپی چی زد به صورت من. من از هرم این آتش به زمین افتادم. و از شدت گرما از حال رفتم. بعد از دو سه دقیقه هوش آمدم.

خاکریز بزرگی بود که باید آن را می‌گرفتیم. نزدیک آن خاکریز که شدم، هیچ گاهی این صحنه را فراموش نمی کنم. نگاه کردم و دیدم یک آرپی‌جی دارد به سمتم می آید. پروانه هایش هم دارد می چرخد. آمد حدود ۱ تا نیم متری من، منتظر بودم که به صورتم بخورد، چون بسیار هم بی حس و حال بودم. نزدیک صورتم که شد، به زمین افتاد. وقتی به خاکریز رسیدم بیهوش شدم و از حال رفتم.

 این را تا به حال برای کسی نگفتم. برای چند دقیقه ای حال خاصی دست داد. دیدم که دو تا آقای بزرگوار دارند داخل خاکریز قدم می زنند. خیلی از بچه ها شهید شده بودند. دشمن جلوتر به ما اشراف داشتند و ما را با قناسه می‌زدند و بچه های ما را با تک تیرانداز هم می‌زدند چون روز بود. یادم نمی آید که این حال عجیب را چند دقیقه داشتم. در همان حالت رویای من، آن دو آقای بزرگوار که جوان بودند، نفری یک کاغذ دستشان بود و بالای هر کس می ایستادند و اسم می نوشتند. بالای سر من که رسیدند، گفتند نه اسم این را ننویسید. با این کار داریم یا محتوایی شبیه این. در هر صورت اسم مرا ننوشتند!...  درست یادم نمی آید چشمانم را باز کردم و به هوش آمدم.

 یک تعدادی از بچه ها رفته بودند آن طرف خاکریز کاری انجام بدهند، مجروح شده بودند و مانده بودند. من یکی دو ساعتی طول کشید تا حالم جا آمد. بعد یکی از بچه ها آمد و گفت یکی از بچه ها در سنگر عراقی ها جامانده، یک نفر برود و او را بیاورد. گردان هم تقریباً آشنا شده بود. من گفتم می روم او را می آورم. صد متری فاصله بود اما سرت را بالا می آوردی، می زدند. سینه خیز خودم را به هر شکلی بود، رساندم. از بچه های گردان های دیگر بود و او را نمی شناختم. دستش را روی شانه ام انداخت و لنگ لنگان آمد. از آن بالا هم تیرهای قناسه ها مثل صدای مگس از کنار گوشم رد می شدند و با این که روز بود، به من نخورد! خلاصه آوردمش و تحویل بچه های حمل مجروح دادم...و باز هم من ماندم...
 

خلاصه قطعنامه امضا شد و زندگی پس از جنگ ما آغاز شد...

ادامه دارد...

علی آرونی، نفر اول از سمت چپ، نشسته روی زمین

تصویر از پایان دوره آموزشی، پادگان 21 حمزه

شهرک آناهیتا، باختران، لشگر 27 محمد رسول الله،گردان مقداد

نفر دوم از سمت راست ردیف بالا ایستاده

نفر اول از سمت چپ با لباس خاکی

کرخه ، گردان حضرت ابالفضل، اولین اعزام بعد از آموزش

نفر اول از سمت چپ ردیف بالا

مناطق اطراف دوکوهه

علی آرونی نفر سمت چپ، فرمانده گروهان آقای الیاسی، کرخه

شب میلاد حضرت زهرا (س)، آناهیتا، علی آرونی درحال مداحی

شب اعزام، بعد از آموزشی، پادگان امام حسن (ع)

منطقه مطهری علی آرونی و حمید علیزاده از رزمندگان گردان مقداد

پدافند کرخه، گردان حضرت اباالفضل (ع)، علی آرونی نفر وسط

علی آرونی و حمید علیزاده

خاک عراق، منطقه ام النهاج، نفر اول از سمت راست، اسلحه کلاش در دست علی آرونی

ایستگاه صلو.اتی اندیمشک از راست به چپ علی آرونی و محمد آرونی

شهرک آناهیتا، باختران، نفر اول از سمت چپ

سقز، هنگام تسویه حساب برای بازگشت به تهران، از چپ به راست علی آرونی، شهید پرویز یزدانی"فرمانده گروهان"، ؟، ؟

 

گزارش از شهید گمنام

عکس از اسماعیل پارساکیا

تلگرام
اینستاگرام
توییتر
نظری بگذارید
نام خود را وارد نمایید
متن نظر را وارد نمایید
مقدار صحیح است
مقدار صحیح وارد کنید
بدون ویرایش از شما
آخرین اخبار
فاش نیوز آگهی می پذیردبنر بیمه دیکتابهای منتشر شده انتشارات فتح الفتوحصندوق همیاریخبرنگار افتخاری فاش نیوز شویدفتح الفتوح ناشر دفاع مقدسمطب تغذیه و رژیم درمانیسایت جمعیت جانبازان انقلاب اسلامیفرم فراخوان پیوستن به جمعیت جانبازانپرسش و پاسخ حقوقی ایثارگرانانتشارات حدیث قلماسامی راه اندازان جمعیت جانبازانمتن نهایی مرامنامه و اسانامه جبهه جانبازاناساسنامه انجمن جانبازان نخاعیlogo-samandehi