شناسه خبر : 86638
دوشنبه 24 آبان 1400 , 09:15
اشتراک گذاری در :
عکس روز

گفت و گو با جانباز ۲۵% « حسین حکیمیان »(بخش نخست)

ماجراهای یک رزمنده پرحاشیه

یکدفعه دیدم چیزی روی سینه ام افتاد. سفت گرفتمش. سید را صدا کردم و گفتم سید سید بلند شو. عقرب افتاده روی سینه ام. ..

فاش نیوز - وقتی از او خواستیم سر فرصت برای ثبت خاطرات جبهه اش بیاید، به گرمی از این پیشنهاد استقبال کرده بود. با رویی گشاده و باز، آمده تا خاطرات فراموش نشدنی اش از دوران خاطره انگیز جبهه را برایمان تعریف کند.

 جانباز 25% «حسین حکیمیان» که از مدت ها پیش با او آشنا بودیم، هنوز هم با تک تک خاطرات شهدا و همرزمانش زندگی می کند و با انرژی مثبت و خاصی از حال و هوای آن روزها حرف می زند. انگار نه انگار که چهار دهه از آن روزها گذشته است؛ و انگار همین سال پیش یا ماه پیش بوده. چنان حاضرالذهن است که خاطرات را باجزئیات به یاد می آورد و اگر فرصت باشد، تمامی ندارد.

 از طرفی یادآوری روزهای بودن در کنار دوستان و برادران رزمنده اش و لحظات شیرین لذت‌بخشی که با آنان داشته شاد و خوشحالش می کند و از سوی دیگر، بغض فروخورده اش از یادآوری روز آخر حضورش در جبهه... یک روز بسیار تلخ و فاجعه آمیز که طی آن بسیاری از هم‌رزمانش پیش چشمانش همچون گل پرپر شده و به شهادت رسیده اند، سر باز می کند و او را به شدت منقلب و دگرگون می سازد... حال با هم، در سفری پر افت و خیز، با این یادگار روزهای تلخ و شیرین دیار عاشقان همراه می شویم...

فاش نیوز: لطفاً خودتان را معرفی کنید که در چه سالی و در چه خانواده‌ای به دنیا آمدید؟

جانباز حسین حکیمیان - بسم الله الرحمن الرحیم؛ من حسین حکیمیان هستم. متولد ۱۳۴۶ که در شهرری به دنیا آمده ام. در یک خانواده کارگری با تعداد زیاد به دنیا آمدم. هشت برادر بودیم و دو خواهر که دوتایشان فوت کرده‌اند و در حال حاضر شش برادریم و دو خواهر و یک خانواده ۱۲ نفره بودیم.

فاش نیوز: شما بچه چندم هستید؟

- من بچه پنجم هستم. سه پسر از من بزرگتر بودند و یک خواهر.

فاش نیوز: شغل پدر و مادر چه بود؟

- پدرم سرپرست یک دامداری بسیار بزرگ بود که ۵۰۰ -۶۰۰ راس دام داشت، در زمینی حدوداً ۲۰ - ۳۰ هزار متر. سی سال سرپرست آن دامداری بود. یک زمانی شد که آمدند و گفتند این دامداری نباید اینجا باشد و در طرح افتاد، چون در محل مسکونی بود. صاحبش مجبور شد آنجا را بفروشد و پدرم هم مجبور شد برود و در سه راهی ورامین یک دامداری بخرید و همانجا مشغول شد.

مادرم هم خانه دار بود. پدرم خیلی زحمت کش بود. من روزی نیست که صد بار یاد پدرم نکنم و فدای دستانش نشوم.

فاش نیوز: پدرتان از دنیا رفته اند؟

- بله در سال ۸۹ فوت کردند. مادرم اما در قید حیاتند.

فاش نیوز: خانواده شما از لحاظ افکار و اعتقادات چطور بود؟

- خانواده ام با شروع انقلاب رو به امام و انقلاب آوردند.

فاش نیوز: شما چطور بچه ای بودید؟

- از لحاظ شیطنت، شر و شیطون بودم. اهل دعوا نبودم اما شیطنت زیاد داشتم. یک کارهایی می کردم که صدای همه را درمی آوردم. من کسی بودم که باید دم دست پدرم می بودم. یوسف برادرم هم همینطور. با برادرم هم از بچگی کار کردیم و کمک دست پدر بودیم. من بیشتر مواقع از زیر کارها در می‌رفتم؛ اما یوسف خدابیامرز نه. هر دو در یک شب با هم عروسی کردیم. یوسف دو سال هم در جبهه بود. بعد که از جبهه آمد، در پادگان شکاری اصفهان در استخر غرق شد. سکته کرده بود.

من به درس زیاد اهمیت نمی دادم. مرغ و اردک می آوردم سر کلاس و درجامیزی ام قایم می‌کردم. بارها شد که معلم مرا با مرغ و اردک از کلاس بیرون می انداخت.

فاش نیوز: به پرندگان خیلی علاقه داشتید؟

- هم به پرندگان، هم به مارها و جانوران سمی؛ عقرب و مار. جایی سمت ما بود که به آن باغ شازده می گفتند. دیوارهایی داشت به اندازه دو متر، و خشتی بود که لای این دیوارها پر از عقرب بود. من این دیوارها را می شکافتم و چندتا عقرب می گرفتم و به خانه می آوردم. یک کاسه استیل بزرگ داشتیم. آنها را می انداختم داخل آن. این عقرب ها می آمدند بالا و به لبه اش که می رسیدند، لیز می‌خوردند و می‌رفتند کف کاسه و من کیف می کردم. آخر سر هم همه را جمع می کردم و در یک شیشه الکل می ریختم و کلکسیونشان می کردم.

فاش نیوز: انقلاب که شد، شما ۱۱ سالتان بود. آن زمان کسی از شما تظاهرات می‌رفت؟

- نه خیلی. خانواده و پدرم در این احوالات نبودند؛ اما پدرم وقتی یک مقداری انقلاب جا افتاد، بیشتر امام را شناخت و چون عاشق اخبار بود و گوش می کرد، کم‌کم متوجه اتفاقات شد. او مرد ساده و زحمت‌کشی بود و به هیچ وجه از اتفاقات سیاسی سر در نمی‌آورد. یعنی تا می‌آمد خانه که کمی استراحت کند، تلویزیون را روشن می کرد که اخبار امام و انقلاب و جنگ را گوش کند. ولی من تا ۱۵ سالگی متوجه این چیزها نبودم.

فاش نیوز: در سال ۵۹ که جنگ شروع شد، شما ۱۳ ساله بودید. شما کی به جبهه رفتید؟

- من اولین ورودم به جبهه، ۱۴ دی ۶۱ بود؛ یعنی در ۱۵ سالگی.

فاش نیوز: چطور شد که به جبهه رفتید؟

- من در ۱۳ سالگی تا ۱۵ سالگی دو سال پشت سر هم کلاس دوم راهنمایی را رد شدم. دیگر سال سوم بود که به کلاس شبانه رفتم که درس بخوانم. در پشت سپاه شهرری. یک معلم دینی داشتیم که حرف هایش ما را می گرفت! بسیار زیبا صحبت می کرد. یعنی حقیقتا معلم اخلاق بود. روزی به ما گفت امروز درس را تعطیل کنیم که کمی می خواهم از جبهه و جنگ بگویم. زمان جنگ بود و عراق در حال پیشروی بود و جنایت‌ها می کرد. از جبهه و جهاد در راه خدا گفت و گفت هرکس برود و حتی نیت جهاد در راه خدا بکند، ملائک را خدا برای او می فرستد. من همان لحظه حسین دیگری شدم. همه شیطنت هایم و همه چیزم عوض شد. آن موقع بغض گلویم را گرفت و گفتم هر طور شده باید به جبهه بروم. ولی خب فکر سن و سالم را نمی کردم که به بن‌بست بخورم. حال و هوای مرا آن معلم دینی عوض کرد. او نفوذ کلامی داشت که روی من بسیار تاثیر گذاشت.

فاش نیوز: به خانواده چطور گفتید می خواهید به جبهه بروید؟

- اولش نگفتم. اول کارهایم را کردم. همراه با یکی از دوستانم قرار گذاشتم و گفتم می‌خواهم بروم و نیتم هم جدی است. پدر دوستم هم کشاورزی داشت. خداوند حسین ترابی را بیامرزد. با هم قرار گذاشتیم که برویم. اصلا حسین ترابی موجودی فرازمینی بود. حتی زمان شهادتش را می دانست. می دانست کی و به یقین شهید می شود. حسین ۱۷ سالش بود. با هم رفتیم سپاه شهرری. شناسنامه ها را دادیم. حسین که شناسنامه اش را داد، فرم هایش را راحت دادند؛ اما به من گفتند تو نمی توانی ثبت نام کنی. دنیا روی سرم خراب شد. گفتم چرا؟ گفتند سنت کم است. زیر ۱۷ سال را نمی‌توانیم ثبت نام کنیم. من سرخورده و ناراحت آمدم بیرون سپاه و کنار دیوار نشستم. حسین هم بالای سرم بود. یک بنده خدایی دید که من خیلی ناراحتم و بغض کردم، گفت چه شده؟ که حسین گفت او را نمی برند جبهه! گفت کاری ندارد که؛ کپی شناسنامه اش را تغییر دهد. نگاهش کردم و گفتم من بلد نیستم. گفت برو بیاور، من برایت درست می‌کنم. خدا شاهد است در عرض چند دقیقه، کپی شناسنامه را درست کرد و آورد. بعد گفت الان نبری بدهی! بگذار چند روز بگذرد تا تو را از یاد ببرد. بعد از چند روز آمدم و خیلی دعا کردم که آن آدم آن روزی نباشد؛ چون خیلی گریه کرده بودم و صورتم را یادش بود. الحمدلله و خوشبختانه کسی که ثبت‌نام می‌کرد، کس دیگری بود. کپی را که جلویش گذاشتم، نگاهم کرد و گفت اصل شناسنامه ات کو؟ باید اصلش را بیاوری. به او گفتم تو رو خدا سخت نگیر. فرم‌ها را بده من بروم. گفت به شرطی که وقتی آمدی کپی فرم ها را بیاوری؛ باید اصلش را بیاوری. من هم گفتم چشم. وقتی آمدم خانه، تازه به خانواده گفتم می‌خواهم بروم؛ که مادرم شروع به گریه کرد؛ اما پدرم گفت راه خوبی را انتخاب کردی و برو. پدرم خیلی خوب بود. کاش یک موی گندیده او در تن من بود. گفت فقط مراقب باش و این دلگرمی من شد که پدرم از ته دل دعایم کرد و مشوق من بود.
 

فاش نیوز: خب چطور رفتید؟

- دیگر به مشکلی بر نخوردم و رفتم. یک اکیپ تشکیل دادیم. ۵- ۶ نفر شدیم. عباس سنایی، قاسم تاجیک که هر دو جانبازند، شهید سیدحسین محمدی، کاشی جعفری، همه بچه محل بودیم. شهید علی راهبر اضافه شد؛ شهید محمد عسگری هم اضافه شد که بچه محل ما بودند.

فاش نیوز: شما دوم راهنمایی بودید که درس را رها کردید و رفتید. اول کجا رفتید؟

- اول رفتیم پادگان بلال حبشی در کرج، نزدیک چیتگر. هوا هم خیلی سرد بود. کلاس‌هایی داشتیم و آموزش‌هایی در محوطه که با همه سختی هایش لذت خاصی داشت. آنجا با «حسن‌خطر» آشنا شدم.

آموزشی که تمام شد، ما را به کوه های چیتگر بردند. برای آموزش های عملی، رزم شب، تیراندازی و ماندن در شرایط سخت. یک هفته طول کشید. بعد گفتند دو سه روز بروید پیش خانواده هایتان و سریع سر فلان تاریخ برگردیدر راه آهن باشید که برویم. دو سه روز که گذشت با بچه ها جمع شدیم و رفتیم راه آهن. اولش فکر می کردم که ما را به خط مقدم می برند. بعد فهمیدم که ما را به پادگان دوکوهه می برند.

 نزدیک دوکوهه که شدیم، یک قطار بسیار سوخته و تکه پاره بود. من از بچه های قدیمی‌تر پرسیدم داستان قطار چیست؟ گفت این قطار را صدام نامرد، درونش که پر از نیرو بوده، بمباران کرد که همه بچه ها شهید و زخمی شده بودند. تصور یک قطار معمولی با راهرو خلوت را نکنید. یکی که می خواست سرویس بهداشتی برود، باید از روی سر همه می رفت. قطار پر از نیرو بود و ببینید چقدر نیرو داخل آن قطار بوده که قتل عام شدند. از آنجا خیلی دلم می‌خواست که با بعثی ها رودررو شوم و انگیزه‌ام را چند برابر کرد که انتقام آنها را بگیرم.

 به دوکوهه که رسیدیم، جو بسیار گیرا بود. چون آنجا کلی شهید و مجروح قدم گذاشته بود. پیاده که شدیم، کمی برای ما صحبت کردند و کمی توضیح دادند. بعد اتاق های ما را در همان ساختمان ها نشان دادند و مدتی آنجا مستقر بودیم.

فاش نیوز: چقدر در دوکوهه بودید؟

- ۲۰ روز حدودا آنجا بودیم. در غرب دوکوهه، دشت بسیار زیبایی بود که تمام غنائم جنگی را آنجا نگه می داشتند. ما هم می رفتیم آنجا و نگاه می کردیم و افتخار ما بود. کیف می کردیم که بچه‌های ما آنها را گرفته اند؛ اما چه خون‌هایی ریخته شده بود. ادوات جنگی بیشترش غنیمتی بود. اما شرق پادگان دوکوهه بیشتر محل آموزش ما بود؛ در یک دشت باز و انتهایش همانند کوه بود که دوکوهه به آن معروف است. تمام رزم شب های ما آنجا بود. ستاره‌شناسی هم همینطور.

فاش نیوز: ستاره شناسی برای چه بود؟

- به ما یاد می دادند که چطور جهت‌ها را پیدا کنیم. یک مربی به ما ستاره ها را نشان می‌داد و مثلاً می‌گفت این ستاره بادبادکی است. دقت که می کردیم، چیزی پیدا می‌کردیم. مثلاً یاد می داد که نوک بادبادک همیشه هر جا که بایستی به سمت شمال است. این را برای این به ما یاد می داد که ما جهت ها را پیدا کنیم و اگر در عملیات گم شدیم، بتوانیم جهت را پیدا کنیم و برگردیم. مثلاً حتی از روی لانه مورچه ها به ما یاد می داد که مورچه‌ها خاک لانه‌شان را هر سمتی دپو کردند، درِ لانه به سمت شرق است. تقریباً جغرافیا به ما یاد می دادند.

فاش نیوز: بعد از دوکوهه کجا رفتید؟

- در دوکوهه آهنگران که می آمد و می خواند، دل کندن از آنجا سخت بود. بعد از آنجا ما را به منطقه‌ای به نام چنانه بردند که نزدیک دوکوهه بود. از کرخه رد می شدیم، یک ساعت و نیم تا دو ساعت بعد چنانه بود. وقتی ما رسیدیم منطقه، درگیری‌های زیادی آنجا شده بود. تا چشم کار می کرد، پوکه فشنگ بود و منطقه پاکسازی نشده بود.

 فرمانده گفت به دسته های چند نفری تقسیم شوید و شروع کنید به چادر علم کردن که ما ۱۵ نفر شدیم و چادر علم کردیم و از فردا صبح رزم ها شروع شد. گاهی مرخصی شهری می‌گرفتیم و به دزفول و اندیمشک می رفتیم. تا اینکه در اسفند ۶1 گفتند برای عملیات آماده شوید.

فاش نیوز: کدام عملیات؟

- برای عملیات والفجر مقدماتی. ما را به منطقه‌ای بردند که ناشناخته بود. تمام رمل بود و تپه‌های رملی. این فرمانده گفت سریع برای خودتان دو نفر، دو نفر سنگر بکنید، چون اینجا خیلی خطرناک است. من با سید که پیرمرد دوست داشتنی ای بود، باهم سنگر را کندیم. مثلاً شهید رحیمی و ملتی به فاصله یک متر و نیم از ما سنگر کندند. ترابی و عباس سنایی هم با هم بودند.

 داشتیم سنگر می کندیم که یک هزارپای بسیار بزرگ از زیر ماسه ها درآمد. بیست سانت بود. سید کشتش. باز هم داشتیم می کندیم که من یکدفعه دیدم دور و بر سنگر سوراخ سوراخ است. تعجب کردم و پرسیدم خدایا این‌ها برای چیست؟ تقریبا بعدازظهر بود که کندن سنگر تمام شد و شروع به استراحت کردیم. دم غروب بود که یک چیزی وول خورد و از سوراخ افتاد داخل سنگر. خوب که دقت کردم، دیدم توله مار است! چشمانش هنوز باز نشده بود.

 خلاصه پس از مدت کوتاهی دوباره توله مار دیگری افتاد. از آن طرف دیگر سنگر، یک عقرب افتاد داخل سنگر. گفتم حتما ما بین لانه مارها و عقرب ها سنگر کندیم و بیچاره شدیم. دیگر فکرم خراب شد. گفتم اگر اینها توله‌هایشان باشد، الان مادرشان هم هر آن ممکن است خودشان داخل سنگر بیایند. وحشت برم داشته بود. سید خواب بود. من خیلی فکرم مشغول بود. ستاره ها را نگاه می‌کردم. مثل کف دست بود. شهاب ها می آمدند و می رفتند. هوا بسیار قشنگ بود؛ اما ترس در ذهنم بود. منتظر بودم که یک مار و عقرب داخل سنگر بیفتد.

 همانطور که دراز کشیده بودم، کم کم داشت چشمانم گرم می شد که یکدفعه دیدم چیزی روی سینه ام افتاد. سفت گرفتمش. سید را صدا کردم و گفتم سید سید، بلند شو. عقرب افتاده روی سینه ام. گفت: مطمئنی عقرب بود؟ گفتم بله. بلندشو. بنده خدا رفت بیرون و برادر ساربان‌نژاد که فرمانده گردان ما بود، با یک چراغ قوه آمد. گفت از هیچی نترس. اول ۷- ۸ تا پتو بیاورید روی این بیاندازید. چون می خواست چراغ قوه روشن کند، عراقی‌ها شناسایی‌مان می کردند. آقای ساربان‌نژاد گفت: مطمئنی عقرب بود؟ گفتم مطمئنم. گفت نترس. آهسته هر وقت گفتم دستت را باز کن. من حواسم هست. یواش دستم را باز کردم. دیدم پلاکم بوده. زمانی که غلت خورده بودم، زنجیر پلاک برگشته بود و پلاک افتاده بود روی سینه ام. از خجالت مردم. کلی معذرت خواستم. گفت اصلا اشکالی ندارد. این شب اول عملیات ما بود. حالا منتظر بودیم که ما را ببرند برای عملیات؛ اما چون به دلایلی عملیات لو رفت، از ما دیگر استفاده نشد و نرفتیم.


 روز دوم بود و من هنوز از دیشب کلی خجالت می کشیدم. احمد رحیمی هم خیلی سر به سرم می گذاشت. گفتم که من می روم بالای تپه که اسلحه ام را تمیز کنم. گفت برو. رفتم بالای تپه. چفیه ام را پهن کردم و اسلحه ام را باز کردم. متوجه شدم دو تا هواپیمای عراقی بالای سرمان هستند و می خواهند بمب بریزند. ایران که امکانات درست و حسابی نداشت. مثلا ده تا موشک می زدند، بیشترشان حیف می‌شد.
یکی از موشک ها به هواپیما خورد و منفجر شد و سقوط کرد؛ اما هواپیمای دوم بمبش را ریخت. بمب خوشه ای یک بمب بزرگ است که مسیری را می آید و از هواپیما دور می‌شود و روی هوا منفجر می شود. تعداد زیادی بمب کوچک از آن خارج می‌شود که می ریخت روی بچه ها. شاید نمی کشت اما اگر جای حساسی مثل قلب می خورد، خوب می کشت. به بالا نگاهی کردم و دیدم که منفجر شد. گفتم وای چقدر بمب! دیگر جای ماندن نیست. دویدم به سمت پایین تپه. فاصله ای هم نداشتم. ۵۰ متر بود تا سنگر. همینطور که داشتم فرار می کردم، سرم بالا بود. از آن طرف سید هم رفته بود غذا بگیرد و داشت بالا را نگاه می کرد و در حال فرار بود. نزدیک سنگر که بودیم، با صورت به هم خوردیم و داغان شدیم. در عرض چند ثانیه، کل منطقه آرام شد. سر و صورتمان خرد شده بود. یادم آمد که اسلحه ام آن بالا باز مانده. رفتم بالای تپه دیدم چیزیش نشده بود. فقط کلی ترکش خورده بود و چفیه ام کمی به هم ریخته بود؛ وگرنه چیزیش نشده بود. خلاصه جمعش کردم و آمدم. بس که سرم درد می کرد، همان چفیه را به سرم بستم و خوابیدم.

فاش نیوز: چه خاطرات جالبی دارید!

- بله. فردایش می خواستم بروم غذا بگیرم. دوستی داشتم به نام محمود بیک‌محمدی. ما خیلی شبیه هم بودیم. تقریباً ما را با هم اشتباه می گرفتند. من رفتم غذا بگیرم، مسئول تدارکات گفت: بچه تو همین الان آمدی غذا بگیری. من گفتم بابا من کی خواستم دو بار غذا بگیرم؟ گفت برو؛ این غذای نیروهاست. خدا را خوش نمی آید تو دوباره میای غذا بگیری. گفتم بابا من نیامدم غذا بگیرم. گفت همین الان آمدی. فهمیدم که مرا با محمود اشتباه گرفته. محمود را آوردم و گفتم شما به این غذا دادی؟ گفت آره؛ شرمنده. شما خیلی به هم شبیه هستید. تا روزی که ما آنجا بودیم، این خاطرات برای من موند. دوباره ما را به چنانه برگرداندند؛ روز از نو روزی از نو... و ما تحت آموزش ها قرار داشتیم تا نزدیک عید سال ۶۲.

پایان بخش اول

ادامه دارد....

 

گفت و گو از شهیدگمنام

عکس از مهرنوش یاسری

تلگرام
اینستاگرام
توییتر
سلام فاش !!! حالت چطوره ؟  ان شا الله بهترم میشی !
یه سوال !
طرف مصاحبه شونده مگه کارخونه انسولین سازی داره که انقده شکلات و قند و نبات و شیرینی جلوش گذاشتید ؟
بازم که اون گوشه اتاق پرچما بهم ریختس مخصوصا اون پرچم سفیده که انگاری یه نفر از سر اتاق پرتش کرده توو قفسه !!! انقده که وقت واسه سانسور کردن نظریات بچه ها میزارین اگه با سلیقه تر بودید خیلی زیبا میشداااااا !!!
نوع سوالات شما بهتر شده تقریبا با مصاحب همراهید ولی نه بطور کامل !!!
عکاس شما خودش بهتر میفهمه که نباید فلش دروبین تویه شیشه عینک باشه ایکاش سی چهل تا عکس میگرفت بهتریناشو میذاشت منظورم اون عکسی که مصاحب دست چپشو برده بالا !!!! نیازی به طبیعی جلوه دادن فضای مصاحبه نبود
یه پیشنهاد دارم براتون ،،،، فضای مصاحبه ها رو دائما عوض کنید . عین اتاق بازجویی میمونه ، کمی سلیقه بخرج بدید ، توو فضای سبز ، محل کار و خیلی جاهای دیگم میشه مصاحبه رو انجام داد .

در کل خوب نبود . راضی کننده نیست . باید خیلی بهتر از اینا بشه . ابتدایی ، روتین ، برنامه ریزی و چیدمان غلط وسایل پذیرایی و از همه مهم تر دل نگرانی خانم شهید گمنام ..... خب فاش زحمت سانسورش گردن شماست ، اون انگشت اشاره شما الان دیگه باید پهلوونی واسه خودش شده باشه انقدر دکمه دلیتو زد .
سلام
بسیار زیبا بود اقای حکیمیان
خیلی زندگیتان جالب و خواندنی ست
ممنون از فاش به خاطر این مصاحبه زیبا
سلام و عرض ادب خدمت خانم یا آقای V!
من فکر میکنم خود خبرنگار یا عکاسشون بهتر تشخیص میدن تا اینکه ما به عنوان یه نفر بدون تجربه و از داخل خونه!
بعد هم به نظرم بهتره به جای دقت کردن به چیزایی حاشیه ای یکم به محتوا توجه کنین!
به نظر من که هم پذیرایی از مهمانان عالی هستش هم محتوای مصاحبه
ممنون از بچه های فاش
سلام دورود بر شما بسیار زیبا وجذاب ودلنشین بود با سپاس از شما وفاش نیوز
سلام جناب آقا یا خانم !

سالهاست مشکل کشور ما در حاشیه ها قرار داره . شک نکن ما همیشه گول ظواهر امر رو خوردیم و کمتر جزئیات قابل توجه که باعث فاجعه های بزرگ شده رو مد نظر قرار ندادیم .
از متن گفتی ! چیز قابل توجهی نداشت که پخته و مغز دار باشه . یه خاطره فوق العاده معمولی که برای 90 % بچه ها اتفاق افتاده .... اینکه شما با توجه به گوشزد من در مورد جزئیات باز هم به ظواخر چسبدی و حالت تدافعی گرفتی همون ضعفه خود شیرینی ایرانی جماعته که برای بهتر کردن اصلاح امور سوت بلبلی میزنن .
بیشتر اتفاقات بزرگ در جزئیات ریشه داره . چن سال پیش من توو همین سایت البته شما تشریف نداشتید ودر جای دیگه ایی شکر پراکنی میکردی ، من توو همین سایت به همه ایثارگران گفتم روحانی در حالخراب کردن اقتصاد کشوره برید سکه . برنج . طلا . لوازم خانگی . و همه مایحتاج ضروری و لازمه برای عروسی فرزندانتونو بخرید . اصلا معلوم نیست امثال شما گوش کردید یا نه . چی شد یه عده سود بردن اکثرا زیر فشار اقتصادی کمر خم کردن .
ریزبین بودن حتی به ساعت از کار افناده اون بالا که روی نه خوابیده . نشون از بی سلیقگی و شلخته بودن بچه های سایت داره . که فقط تا چهارشنبه بیان حقوقشونو بگیرن برن تا شنبه خدا بزرگه .
البته میدون من هرچی بگم مشت بر سندان کوفته ...
در مورد عکس و چیزای دیگه لطفا تا منو نمیشناسی افاضه کلام و فتوا صادر نکن . ایراد ایراده باید گفت .من انقدر تجربه دارم که یک صدم اونم توو خواب ندیدی جناب !!!!!!!
بسیار عالی و دلنشین بود و انشاالله جناب حکیمیان هرجا هستید سلامت و تندرست باشید.
چقدر عالی وزیبا لذت بردم هر چند بار هم بخونم و بشنوم باز هم تازگی داره و هم لذت بخشه
ممنون از فاش نیوز.
نظری بگذارید
نام خود را وارد نمایید
متن نظر را وارد نمایید
مقدار صحیح است
مقدار صحیح وارد کنید
بدون ویرایش از شما
آخرین اخبار
فاش نیوز آگهی می پذیردبنر بیمه دیکتابهای منتشر شده انتشارات فتح الفتوحصندوق همیاریتزریق ژل و بوتاکسخبرنگار افتخاری فاش نیوز شویدفتح الفتوح ناشر دفاع مقدسمطب تغذیه و رژیم درمانیسایت جمعیت جانبازان انقلاب اسلامیفرم فراخوان پیوستن به جمعیت جانبازانپرسش و پاسخ حقوقی ایثارگرانانتشارات حدیث قلماسامی راه اندازان جمعیت جانبازانمتن نهایی مرامنامه و اسانامه جبهه جانبازاناساسنامه انجمن جانبازان نخاعیlogo-samandehi