شناسه خبر : 89371
چهارشنبه 24 فروردين 1401 , 11:05
اشتراک گذاری در :
عکس روز
ادبیات ایثار و شهادت

خاطرات بسیجی جانباز احمدرضا بهمنیار از دوران دفاع مقدس

پژو ... مژده ... ژیان...(بخش دوم)

یک لحظه احساس کردم مثل چوب شانه اش خشک است که با فشار من به شانه اش که تصمیم داشتم بلندش کنم...

فاش نیوز - در بخش نخست با عنوان نبرد با کلاشینکف های صفر کیلومتر سوری!، رزمنده جانباز داریوش بهمنیار به توصیف چگونگی ورودش به جبهه و بیان شویای خاطراتش پرداخته است.

این بخش، قسمت دوم خاطرات این رزمنده است:

و حالا چرا و چگونه ما خط را رها کردیم. همان طور که گفتم در یکی دو روز آخر در خط، این صحبت بین بچه ها شایع شده بود که قرار است خط را تخلیه کنیم. چون ارتفاعات در اختیار آنهاست. تلفات ما زیادتر است و روز چهارم ساعت ده یا ده و نیم صبح بود، روز نهم اردیبهشت ماه1361 فرمانده من جهانگیر طبق معمول رفته بود به خط های دیگر، سر و گوشی آب بدهد. ذاتا دوست داشت به همه جا سر بزند ولی موقع پاتک عراقی ها بلافاصله خودش را می رساند.

 او رفت و به من هم سپرده بود که اگر پاتک زدند، سریع به بیسیم چی ها خبر بدهید تا توپ های106 بیایند. توضیح اینکه در زمان پاتک عراقی ها کافی بود که دوتا یا یکی از این جیب های روباز بیاید که مجهز به توپ های صد و شش بود. پاتک عراقی ها با اولین شلیک با این توپ ها تانک های عراقی بلافاصله عقب نشینی می کردند و حتی بارها پاتک می زدند و ما خبر می دادیم ولی چند صد متر با تانک هایشان جلو می آمدند و قبل از اینکه توپ های ما برسد و بدون هیچ درگیری برمی گشتند. فرماندهان می گفتند می خواهند ما را گیج کنند که اگر پاتک واقعی زدند، ما غافلگیر شویم. بعضی از فرماندهان هم می گفتند به این خاطر هم هست که به شدت ترسو هستند و جرات نبرد با ما را ندارند.

ولی آن روز یعنی روز چهارم ساعت ده صبح شده بود. جهانگیر هم نبود و من در سنگر دیده بانی در بالای خاکریز بودم و یک ساعتی میشد که خمپاره های عراقی ها کم شده بود و دیدبان های دیگر هم این موضوع را متوجه شده بودند که شاید عراقی ها می خواهند پاتک بزنند.

کم کم یک خمپاره در بیست متری خط ما خورد. چند دقیقه سکوت، باز یک خمپاره در چند متری آن طرف خط به زمین خورد. چند دفعه این حالت تکرار شد. بچه ها همه گفتند ممکن است که عراقی ها بخواهند گرای ما را بگیرند تا ما را خمپاره باران کنند. توضیح اینکه در این مواقع یک یا چند عراقی به دویست سیصد متری خط ما میآیند و با بی سیم اطلاع می دادند که با توپ یا خمپاره یک عدد بزنند. اگر خمپاره در پنجاه یا سی متری شمال یا شرق یا هر طرف خط ما برخورد می کرد، با بی سیم به عراقی های دیگر اطلاع می دادند که به طرف چپ یا راست پنجاه متر و یا سی متر می شود خط ایرانی ها و دوباره با انفجارهای چند دقیقه ای دیگر در نیم ساعت تمام خط را گرایش را می گرفتند. به این مرحله می گویند دارند گرای ما را می گیرند و زمان پاتک واقعی که عراقی ها جلو می آمدند، خط ما زیر خمپاره باران آنها بود.

 همه بچه ها طبق دستور وارد سنگر استراحت گاه در پایین رفتند و هیچ کس حق بیرون آمدن نداشت. فقط دیده بان ها در سنگرهای بالای خاکریز بودند. من هم در آنجا در سنگر بالای خاکریز بودم. ده دقیقه گذشت و صدای خمپاره هایی که کم و بیش می زدند، قطع نشد و جهانگیر هم نمی دانم چرا آن روز نیامد. همیشه بلافاصله خودش را می رساند. از همان زمان بود که من دیگر جهانگیر را ندیدم ولی همه اینها را به من یاد داده بود گفته بود که مثلا ده دقیقه می کوبند و دیگر نمی زنند و بارها این کار را تکرار می کنند تا عادت بشود و ما فکر کنیم که اگر ده دقیقه ما را با خمپاره زده اند طبق معمول دیگر نمی زنند ولی بارها تاکتیک عوض می کردند و بچه ها را به تور انداخته بودند.

در همین اوضاع که در سنگر بالای خاکریز ما و دیدبان ها همه چیز را زیر نظر داشتیم که تانک های عراقی اگر راه افتادند سریع به بچه های بی سیم چی اطلاع بدهیم تا توپ ها بیایند، یک ربع گذشت. یکی از بچه ها که هیکل درشتی داشت و از بچه های گروه خودمان بود، از سنگر پناهگاه بیرون آمد و با صدای بلند گفت تموم شد. بچه ها بیایید بیرون. دیدید گفتم که پاتک نمی زنند و الکی در سنگر پخته شدیم. هوای داخل پناهگاه ها به شدت گرم بود. بیرون یک بادی به آدم می خورد ولی داخل پناهگاه ها روزها دقیقا مثل حمام عمومی می شد. برای همین این برادر عزیز بیرون زده بود. من بلافاصله با تندی با او برخورد کردم که برگرد وگرنه به برادر جهانگیر میگم. او هم گفت بگو. من گرممه. الان هم پاتک نیست. تموم شد. بهم گفت چند دفعه ما را در آن هوای گرم الکی نگه داشتید، خبری هم نشد.

من باید این را هم بگویم که جهانگیر خودش هم زرنگ بود و هم جذبه داشت و سنش هم حدود سی سال بود ولی در آن لحظه نبود و من هم با سن کم و بی تجربه بودنم به خصوص در صحبت با برادران دیگر ضعیف بودم. چرا که سن من هم کم بود. زیاد حرفم را جدی نمی گرفتند و بیشتر چون دیپلم داشتم و سرشماری را دقیق انجام می دادم، معاون فرمانده شده بودم با اینکه بارها جهانگیر به همه تاکید کرده بود و گفته بود باید سلسله مراتب را حفظ کنید. هر چی به این جوان گفتم که الان بازم ممکن است خمپاره بزنند. لااقل بیرون پناهگاه بشین، گوش نکرد. یکی من بگو یکی اون بگو که باعث شد چند تا از بچه های دیگر هم از پناهگاه های بغلی بیرون بیایند.

من دیگر به شدت ناراحت شدم ولی کاری از دستم بر نمیآمد. در حقیقت این جوان کشاورز و قوی هیکل بیست و هفت هشت ساله شاید بی دلیل هم نبود که نه حرف های من را گوش کند و نه حرف بقیه بچه ها را، چون در این چند روز پاتک های عراقی ها که چون در ارتفاعات بودند، روزی چندین دفعه پاتک می زدند. البته همانطور که اشاره کردم بارها بدون اینکه توپ های ما برسند، خودشان عقب می نشستند. پاتکشان فقط برای این بود که برتری خودشان را به ما نشان بدهند و روحیه بچه های ما را به هم بریزند.

بدتر از پاتک ها زمان زدن خمپاره های عراقی ها بود که به صورت روانی بچه ها را گیج کرده بود. بی دلیل هم نبود که بچه ها گیج شوند. سر و صدای من با این جوان باعث شد که چند نفر دیگر هم از پناهگاه بیرون بیایند. بچه های دیگر که مثل من در سنگر بالای خاکریز بودند، حرف مرا تایید کردند و به او گفتند برو داخل چند دقیقه دیگر هم صبر کن تا ببینیم چه می شو.د ببین بچه های دیگر را هم بیرون کشاندی. من دیگر چون دیدم حرف های بزرگتر از خودش هم گوش نمی کند، با تندی و با صدای بلند بهش گفتم مگه نمیبینی مگه نمیفهمی بچه های دیگر را بیرون کشاندی؟ اصلا چرا داد می زنی و در همین گیر و دار که با این برادر کشاورزمان مشاجره می کردم، ناگهان دودی سیاه و خفه کننده وارد حلقم شد و به شدت پرده های گوش هایم درد گرفت. نفهمیدم چه شده است. خمپاره یا خمپاره صد و بیست و یا خمپاره هشتاد و یک بود. چرا که خیلی خیلی صدای وحشتناکی داشت و بین من و آن برادر کشاورز که داشتم باهاش مشاجره می کردم که ده متر با هم فاصله داشتیم، به زمین خورد و خوشبختانه روی خاک های شیب دار خاکریز فرود آمد و ضربه اصلی اش در خاک گرفته شد.

 بعد از چند لحظه که گرد و غبار و دود کنار رفت، دیدیم این جوان قوی هیکل به زمین افتاده است و ترکشی بزرگ به قفسه سینه اش خورده بود ولی خدا رو شکر زنده مانده بود. چون ترکش خیلی بزرگ بود وارد بدنش نشده بود و یک نفر دیگر هم که از پناهگاه کناری بیرون آمده بود، ترکش خمپاره دوتا از انگشت هایش را برده بود و سومین انگشتش به پوست کف دستش آویزان بود و به شدت وحشت کرده بود. من هم که در سنگر بالا فقط سر و کمی از سینه ام از بالای سنگر بیرون آمده بود، فقط میدانم چند گرم خاک را خورده بودم. با اینکه تا چند لحظه شوکه شده بودم ولی بچه های دیگر سریع با آمبولانس آنها را به درمانگاه فرستادند، من منتظر جهانگیر بودم تا بیاید که نیامد و دیگر هم او را ندیدم و در همین زمان دستوری آمد برای همه فرماندهان که دو تا نفربر می آید و بچه ها همگی با سلاح و وسائلشان سوار شوند و به عقب برگردند و خط را رها کنند....

خط ارزش نگه داشتن نداشت. بچه های زیادی شهید و زخمی می شدند و حتی موقعیت جغرافیایی خاصی هم نداشت؛ چون حمله بچه ها در یک هفته قبل به طور کامل انجام نشده بود و ارتفاعات دست عراقی ها بود. فرماندهان باید در همان یکی دو روز اول خط را رها می کردند. در آن چهار روز ما بارها زیر تیر مستقیم خمپاره ها و حتی گلوله های عراقی ها قرار داشتیم. همان روز اول که آنجا بودم و یکی از بچه ها زخمی شده بود. کمک کردم و او را به آمبولانس رساندیم که یک خمپاره در چند متری امبولانس فرود آمد و یکی دیگر از بچه ها را زخمی کرد و آمبولانس هم از کار افتاد. خیلی خط بدی بود.

 در همین زمان هم بود که پاتک خودشان را شروع کرده بودند. خمپاره های زیادی مثل باران بهاری فرود می آمد و چون فهمیده بودند داریم خط را ترک می کنیم با سرعت با تانک هایشان راه افتاده بودند همه بچه ها بدون توجه به خمپاره ها و گلوله ها فقط در حال جمع کردن وسایلشان بودند و هر فرمانده ای مجبور بود گروهش را در گوشه ای جمع کند چون جهانگیر نبود، من با کمک محمد شوقی سریع همه را جمع و جور کردیم.

این را هم بگویم این زمانی که من از آن تاریخ سخن می گویم زمانی بود که حدود هشت ماه بود بنی صدر فرار کرده بود. بنی صدر خائن کسی بود که اجازه نمی داد نیروهای مردمی به جبهه ها اعزام شوند و دائم برای بچه های سپاه و بسیج و داوطلب مردمی مانع تراشی ایجاد می کرد و با طرح خائنانه اش می گفت ما باید زمین بدهیم و زمان بخریم و یا می گفت سپاه و بسیج و نیروهای داوطلب اجازه حضور در جنگ را ندارند.

  این شهید رجائی عزیز و بزرگوار بود که با اینکه قدرت نظامی نداشت و نخست وزیر بود، وقتی این وضع را میدید، خلاقانه با کمک بازاریان تهران و شهرستان ها مواد غذایی و خیلی مایحتاج ضروری دیگر را از پتو لباس و غیره... برای بچه های داوطلب به جبهه ها می فرستاد. با اینکه قدرت نظامی نداشت ولی هر طوری بود برای کمک به بچه ها کارهایی خلاقانه انجام می داد. بله این زمان، زمانی بود که تازه هویت کثیف منافقین و گروهک های ضد انقلاب را مردم شناخته بودند و بنی صدر خائن هم فرار کرده بود و در همان ماه های اول که بنی صدر فرار کرده بود، فرماندهان و بچه ها سپاه و بسیج و ارتش توانسته بودند در عملیات فتح المبین حصر آبادان را بشکنند و در این زمان هم که من از آن سخن می گویم، فرماندهان هم داشتند برای آزاد سازی خرمشهر برنامه ریزی می کردند.

بگذریم. قرار شده بود بعدا دوباره حمله ای جدید بشود و بچه ها دوباره با حمله ای حساب شده همه این منطقه با ارتفاعاتش را از عراقی ها بگیرند ولی ما خط را بعد از چهار روز رها کردیم که در زمانی که دستور عقب نشینی به ما داده شد، ساعت یازده ظهر نهم اریبهشت ماه 1361 بود و من داشتم سریع وسائل خودم و وسائلم را در ساکم جمع و جور می کردم. هر چی نارنجک و خشاب بود را به خودمان بستیم و وسایل و لباس هایمان را با سرعت جمع کردیم تا نفربرها که آمدند سریع سوار شویم و چون در دید عراقی ها بودیم، هر لحظه ممکن بود خمپاره ای به نفربرها برخورد کند. بچه های دیگر هم همین کار را می کردند و در حال جمع کردن اسباب هایشان بودند.

من دوستی داشتم که بچه درونه بردسکن و بچه انابد بود. به نام جواد احمدی که از کاشمر با هم اعزام شده بودیم. همان زمان که در حال جمع کردن وسائلم بودم، یک مرتبه با صدای بلند گفت داریوش، من بلافاصله برگشتم و دیدم بلافاصله یک عکسی از من گرفت. شاید الان کسانی که عکس را می بیند بگویند با ژست خاصی ایستاده ام و با خیال راحت عکس گرفتم. در حالی که لحظه ای که آن عکس گرفته شد، همه در حال جمع کردن وسائل و مهمات بودند. خمپاره ها از چپ و راست و بالا و پایین و همه دوروبر ما فرود می آمدند و به شدت ما را می کوبیدند. در هر دقیقه حداقل حداقل یک یا دو تا از بچه ها شهید و زخمی می شدند. آن عکس دقیقا در تاریخ نهم اردیبهشت1361 ساعت حدود یازده شایدم یازده ونیم ظهر در جبهه دب وردان گرفته شد. دو روز مانده به شروع مرحله دوم عملیات بیت المقدس و سه شب مانده به حمله ما برای آزاد سازی جاده خرمشهر اهواز در محله کرخه نور.

چند لحظه بعد نفربرها رسیدند و عراقی ها هم با هجوم تانک های خودشان که راه افتاده بودند، داشتند جلوتر می آمدند و با بچه های شهادت طلب در جلو که علی هم در میانشان بود، درگیر شده بودند. همانطور که بچه ها سوار نفربرها می شدند، گاهی که بالای خاکریز می رفتم تا اوضاع تانک های عراقی و در گیری بچه ها را ببینم، به یک باره گلوله ای از تانک در پشت خاکریز ولی در ده متری من منفجر شد.

 سریع نگام کردم دیدم که تانک های عراقی از بچه های جلو گذشته اند و دارند به خط ما نزدیک می شوند. فهمیدم شهید شده اند. یک تانک هم در آتش می سوخت و دو تا تانک دیگر هم تکان نمی خوردند. با اینکه بچه های شهادت طلب آنها را معطل کرده بودند ولی در خط هم بچه ها اکثرشان با ترکش های خمپاره زخمی می شدند. راننده ها بلافاصله همه را بار کرده و از خط دور شدیم. البته قصه این راننده ها هم خیلی جالب است. یکی شان کمی می ترسید و با داد و بیداد فریاد می زد سریع تر سوار شوید که من رفتم. بچه ها هم به خاطر این که جا نمانند، سریع سوار می شدند. هنوز یک سوم نفربر اولی خالی بود که ترکشی آمد و برزنت را پاره کرد و به پشت یکی از بچه اصابت کرد و به کف نفربر افتاد. راننده تا این صحنه را دید گازش را گرفت و یک سوم ماشین خالی ماند. دور و بر نفربر هر چند لحظه یک خمپاره می خورد و بارها نزدیک بود نفربر چپ کند.

ولی من با این که مثل همه کف نفربر دراز کشیده بودم، از عقب نفربر همانطور که دور می شدیم، برزنت عقب نفربر با باد این ور و آن ور می رفت. من به خوبی راننده دومی را که تک تک بچه ها را داشت سوار می کرد می دیدم. همه را سوار کرد و اصلا هم عجله نمی کرد و زمانی که به عقب برگشتیم، دیدیم همه بچه ها را آورده است و همانطور که ما در نفربر یک زخمی دادیم، او هم بر اثر ترکش دو زخمی داده بود ولی بچه هایی که برگردانده بود، تقریبا سه برابر ما بود.

در این میان فقط آن بچه های شهادت طلب بودند که به چیزی که می خواستند رسیدند و اگر آنها در آن منطقه نبودند و تانک های عراقی را معطل نمی کردند، قبل از اینکه نفربرهای ما برسند، تانک های عراقی به ما رسیده بودند و همه ما را از بین می بردند. ده تا نفربر در مقابل یک تانک چه کاری می تواند انجام بدهد. درست است که علی دوست تازه و دو ساعته ام در آنجا به من گفته بود اگر اینجا باشی چیزهای بهتری هم بهت یادت می دهم ولی من معتقدم آنها حتی به تاریخ هم درس یاد دادند و اینک که جمهوری اسلامی بر قله های افتخار و عزت و صلابت ایستاده است، وام دار آنهاست. آنها ایثار و فداکاری را هجی کردند و ایران اسلامی را به قله های عزت و اقتدار رساندند. رادمردانی که بدون توجه به سن و سالشان، با رشادت و اقتدار درخت تنومند انقلاب اسلامی را با خون های پاک خود آبیاری کردند.

شروع حمله دوم بیت المقدس

بعد که ما را از جبهه دب وردان آوردند، دو روز در پادگان استراحت کردیم و عده ای از ما برای حمله دوم بیت المقدس اعلام آمادگی کردیم. محمد شوقی، هم شهری ام و بچه محل خودم هم، کسی بود که زودتر از من دستش بالا رفته بود. فرمانده گردان برادر باقری بود. جوانی تقریبا تنومند با قدی متوسط کمی بلند که بعدها شنیدم شهید شده و این شهید گرامی در فاصله یک ساعت دو بار برای بچه ها حرف زد. گفت بچه ها خوب فکر کنید هنوز وقت دارید امشب حمله خیلی خطرناکی داریم. من نمی خواهم خدای نکرده دروغی به شما بگویم و خطر این حمله را چندین بار به ما گوشزد کرد و گفت هم حمله سختی است و هم دشمن خیلی قوی است، خوب فکر کنید اگر نمی خواهید در حمله شرکت کنید، بگوئید امکان خطر خیلی بالاست. این شهید والا مقام دو بار با مظلومیت خاصی این حرف ها را تکرار کرد. انگار می خواست هر طور بود به بچه ها بفهماند که حتما عده ای از شما کشته و زخمی می شوید. نمی خواست مدیون نگفتن این حقیقت به بچه ها را بر دوش داشته باشد و هر طوری بود به همه ما فهماند که امشب جانتان در خطر قرار می گیرد. یادمه دو دفعه این جمله را به همه ما با تاکیدی خاص گفت بچه ها ممکن است فردا خیلی از ما در بین همدیگر نباشیم. ولی اراده و تصمیم بچه ها برای شرکت در حمله قطعی بود.

ما باید جاده خرمشهر اهواز را در محله کرخه نور از چنگ عراقی ها بیرون می آوردیم. روز یکشنبه دوازدهم اردیبهشت ماه سال1361 ساعت شش بعداظهر ما را با ماشین که دو ساعت طول کشید، به قسمتی از رودخانه کرخه نور بردند برای حمله دوم بیت المقدس و گرفتن جاده خرمشهر. وقتی رسیدیم، ساعت حدود هشت شاید هم نه شب بود و هلی کوپترهای ارتش ایران از پایگاهشان حرکت می کردند و مقداری جلو می آمدند و با موشک هایشان چند کیلومتر جلوتر از خودشان را که مواضع عراقی ها بود، با موشک هایی که از پایین هلی کوپتر پرتاب می شد مورد هدف قرار می دادند و من اولین دفعه بود که در عمرم شلیک یک موشک هلی کوپتر را از نزدیک می دیدم و ما به نزدیکی های جاده خرمشهر اهواز در پانزده کیلومتری خرمشهر در اطراف رودخانه کرخه نور رسیده بودیم. 

 ساعت یازده شب همان شب یعنی دوازدهم فروردین1361 بود و یک ساعت مانده بود حمله را شروع کنیم که نماز شهادت خواندیم. نمی دانم چرا آب نبود یا کم بود. دقیقا یادمه اکثر بچه ها با تیمم نماز شهادت خواندند. ساعت یازده و نیم بود که نماز را تمام کردیم. حتی چند تا از عکاسان و خبرنگارانی که آنجا بودند، برای ما سخنرانی کردند. یکی از آنها نمی دانم از کدام مجله یا روزنامه یا از کجا آمده بود که حرف هایش و با قدرت بیانش در ما روحیه خوبی را به وجود آورد. چون نمی خواهم وارد جزئیات شوم، چند دقیقه هم بعد از نماز در سکوت دعا کردیم و من این چند دقیقه را در سجده در حال دعا بودم و از ته دل از خدا شهادت را طلب می کردم ولی امان از غفلت آدمی. همزمان که شهادت را از خدا طلب می کردم، خواسته ای از خدا خواستم که بزرگترین اشتباه زندگی ام شد. ای دل غافل. نمی توانم کسی را مقصر بدانم. ولی در دعایم از خدا شهادت در راه خودش را با التماس طلب کردم و در صورت شهید نشدن، شرط کوچکی گذاشتم. با اینکه شرطش نه مادی بود نه ربطی به زندگی دنیایی داشت که خودش مفصل است و در این نوشته نمی گنجد ولی می گویند گاهی عمری عبادت و سر به سجده گذاشتن با خوردن یک خرمای غصبی بر باد می رود و حکایت همین دعای من شد.

 بعد از نماز و دعا و پایان نماز ساعت یک ربع به دوازده بود و ما باید ساعت دوازد حرکت می کردیم. چرا که توپخانه ارتش ایران از ساعت دوازده شب تا نیم ساعت قرار بود منطقه عراقی ها را بکوبد تا ما راحت بتوانیم به نزدیکی هایشان برسیم. فرمانده های گردان ها و گروه ها در گوشه ای دور هم و در روی زمین و روی خاک طرح حمله را برای آخرین بار مرور کردن. فرمانده گروهان ما هم اسمش برادر باقری مثل فرمانده گردان که او هم برادر باقری بود، بعضی ها می گفتند پسر عموی برادر باقری است که فرمانده گردان است و بعضی ها هم می گفتند برادرش است. به هر حال ما به او برادر باقری کوچک می گفتیم. برادر باقری کوچک که فرمانده گروهان ما بود با من خیلی دوست بود و شهید محمد شوقی هم در گروه ما تک تیرانداز بود. نوجوان شانزده ساله ای که با اینکه شانزده سال بیشتر نداشت ولی دفعه دومی بود که به جبهه آمده بود و ما در شهر خودمان بچه محل بودیم.

 من اولین بارم بود که به جبهه آمده بودم و چون محمد شوقی این شهید عزیز و گرامی تجربه اش در جبهه بیشتر بود. نمی دانم از کجا در هوای گرم جنوب آب یخ و خاک شیر و شربت آب لیمو گیر می آورد و در آن هوای گرم هر چند زیاد نبود با هم می خوردیم. مرحله دوم عملیات الی بیت المقدس در تاریخ دوازدهم اردیبهشت ماه1361 در محله کرخه نور نرسیده به جاده خرمشهر اهواز شب ساعت دوازده نیمه شب شروع شد. یعنی اولین ساعات روز سیزدهم اردیبهشت ماه 1361 ما حمله خودمان را با رمز یا علی ابن ابیطالب شروع کردیم ولی رمز خودمون بین بچه ها «پژو، مژده، ژیان» بود و در کل جملاتی که در آن کلمه ژ داشته باشد را باید استفاده می کردیم. چون عرب ها حرف ژ را نمی توانستند تلفظ کنند. هر چند در منطقه ای که ما بودیم، به ندرت جنگ تن به تن به وجود می آمد و سختی کار و تصرف خطوط دشمن رسیدن به نزدیک خطوط عراقی ها بود و زمانی که صدای الله اکبر بچه ها را می شنیدند، به گفته خود اسرای عراقی همه آنها با شنیدن این نام مقدس لرزه بر بدنشان می افتاد و یا فرار می کردند و یا از ترس دست ها را بالا برده و اسیر می شدند.

 رسیدن به عراقی ها سخت ترین قسمت کار بود و آنها وقتی می دیدند با کمک مستشاران نظامی دنیا نمی توانند به قول خودشان جلو پیشروی بچه های بی ترمز بسیجی را بگیرند، برای آنها عاقلانه تر این بود که تسلیم شوند. چرا که صدام دستور داده از خط دوم و سوم هر عراقی که از خط اول فرار کرد و به عقب برگشت، به او شلیک کنند ولی فایده ای نداشت و باعث شد که عراقی ها بیشتر تسلیم شوند و بچه ها هر طوری بود خودشان را به خط عراقی می رساندند.

بچه های حفاظت اطلاعات جبهه که چشم جبهه بودند ما را تا جاهایی به خصوص که قبلا شناسایی کرده بودند و زمین را از مین ها پاکسازی کرده بودند رساندند. گروهان ما در زمان شروع حمله اول زیر پشتیبانی توپخانه های ارتش ایران، نیم ساعت به راحتی جلو رفتیم و صدای توپخانه خودمان را به راحتی می شنیدیم که از پشت سر زده می شد و صدای سوت گلوله های ارتش خودمان را که از بالای سرمان رد می شد و در جلوترها که عراقی ها بودند، به زمین می خورد. اول نوری می دیدیم و بعد صدای انفجارش را می شنیدیم. قدرت توپخانه ای ارتش با آن انفجارهای پر سر و صدا در آن تاریکی شب، امیدی برای ما بود و هراسی برای عراقی ها بود. چرا که زیر آتش توپخانه خودمان که نیم ساعت طول کشید به راحتی و بدون هیچ گونه زحمتی جلو رفتیم؛ تا اینکه بعد از نیم ساعت، صدای توپخانه ایران قطع شد. چرا که دیگر ما به جلوها رسیده بودیم و ممکن بود گلوله ها به بچه های خودی بخورد.

توپخانه ما که قطع شد، بعد از چند دقیقه توپ ها و خمپاره های دشمن شروع شد. ما تازه باید زیر خمپاره ها و توپ های دشمن جلو می رفتیم. ما بیشتر از نیم ساعت و نزدیک به یک ساعت زیر توپخانه و خمپاره های عراقی ها جلو می رفتیم. گلوله های رسام در همه سطح میدان جنگ پراکنده بودند. چند متر جلو می رفتیم و کمین می کردیم. تمام فضای منطقه را گلوله های رسام پر کرده بود. بچه ها کم و بیش زخمی و یا شهید می شدند. خطرناک ترین مرحله حمله، همین جا بود تا بتوانیم به نزدیک عراقی ها برسیم.

در همین گیرو داری که زیر خمپاره های عراقی ها جلو می رفتیم، چند متر می رفتیم و دوباره کمین می کردیم و دوباره چند متر می رفتیم و باز کمین می کردیم. یکی از بچه ها که فکر می کنم فرمانده یا بچه کار کشته ای بود، از پشت سر ما می آمد و از همه ما جلو می زد و باز به عقب بر می گشت و باز به جلو می آمد و دائم جلو و عقب می رفت و اصلا کمین نمی کرد. فقط کمی سرش را پایین می گرفت و با صدای بلند و روحیه بخشش فریاد میز د بلند شو برادر. روحیه بقیه بچه ها رو ضعیف نکن. بلند شو. الله اکبر می گفت و داد می زد: بلند شین برادرا. زیاد کمین نگیرید و با همان صدای امید بخش و روحیه بخشش به جلو و عقب بچه ها می رفت و می آمد و فریاد میزد که برادر به جلو حرکت کن و بچه هایی را که زیاد در کمین می ماندند را بلند می کرد که حرکت کنند و زیاد در کمین نمانند. این صحنه چنان برای من دلچسب و روحیه بخش بود که من هم شروع کردم به تقلید از او و حرف های او را تکرار کردم و داد می زدم برادر حرکت کن. روحیه بچه ها رو خراب نکن و چند تا از بچه ها را هم با خودم حرکت دادم و جلو می رفتیم. 

ولی عده ای از بچه ها تکان نمی خوردند و من نادان هم فکر می کردم که حتما ترسیده اند و بالاخره بلند خواهند شد. تا اینکه چند دقیقه بعد به یک باره چند تا خمپاره با هم به دور و برم خورد و من بلافاصله مجبور شدم در اولین جا کمین کنم. در جایی که کمین کرده بودم یکی از بچه ها هم همانجا کمین کرده بود، بعد از چند لحظه بهش گفتم پاشو برادر روحیه بچه ها را ضعیف نکن. بیا با هم حرکت کنیم و شانه اش را گرفتم که با خودم حرکتش بدهم که دیدم در همین کمینی که کرده بود شهید شده. نمیدانم گلوله یا ترکش چه چیزی باعث شهید شدنش شده بود ولی معلوم بود زمانی شهید شده که در حال کمین بوده و شهادتش آنی بوده است و من بی خبر شانه اش را یک لحظه گرفتم تا بلندش کنم و با هم راه بیفتیم. یک لحظه احساس کردم مثل چوب شانه اش خشک است که با فشار من به شانه اش که تصمیم داشتم بلندش کنم، باعث شد به پشت بیفتد و در آن تاریکی شب، فقط بعضی لحظه ها برای یک لحظه روشنایی انفجاری تاریکی را از بین می برد. من فقط توانستم یک لحظه کوتاه در زیر نور یکی از انفجارها صورت این شهید عزیز را ببینم چشم هایش باز بود و به آسمان دوخته شده بود. تبسمی زیبا و با شکوه هم در چهره اش بود. یک ثانیه بیشتر طول نکشید که من چهره این شهید بزرگوار را دیدم.

چنان این صحنه مرا منقلب کرد که دیگر تا به جاده خرمشهر برسیم، حتی یک بار هم نه حرفی زدم و نه اینکه بخواهم به بچه ها روحیه بدهم. چون قبل از این صحنه چندین بار بچه هایی که کمین کرده بودند و حرکت نمی کردند را چون از آن برادر یاد گرفته بودم به بچه هایی که کمین کرده بودم داد می زدم بلند شو برادر، چرا روحیه بچه ها رو ضعیف می کنی و حتی در حال رفتن به جلو، با پا چندین بار به بچه هایی که کمین کرده بودند، زدم و گفتم پاشو راه بیفت و چون این صحنه عجیب و تکان دهنده برایم اتفاق افتاد به خاطرم رسید نکند به کسانی که داد می زدم و یا با پا به آنها می زدم که راه بیفتند و تکان نمی خوردند، گفتم نکند آنها هم مثل این برادر شهید شده بودند و من هم ناخواسته به یک شهید بی احترامی کرده بودم. من اجبارا بلافاصله راه افتادم چون به ما یاد داده بودند اگر بی احتیاطی کنید و زخمی شوید، نیروی یک یا دو نفر دیگر را که مجبور می شوند برای نجات شما بیایند به هدر می دهید. ما رفتیم تا بالاخره به جاده خرمشهر رسیدیم. جاده ای دو طرفه و در اصل همان جاده خرمشهر اهواز بود. بعد از جاده هم صد متر آن طرفش، راه آهن سراسری بود و بین جاده و راه آهن را باتلاقی مصنوعی و حشتناکی درست کرده بودند تا جلوی پیشروی بچه ها را به طرف خرمشهر بگیرند.  

در سطح جاده گلوله های رسام خیلی زیاد بودند و ما به خوبی می دانستیم که در کنار هر گلوله نورانی رسام، نه تا گلوله معمولی هم وجود دارد و چون عراقی ها می دانستند ما مجبوریم برای دور زدنشان از جاده عبور کنیم، سطح جاده را تا ارتفاع دو متری با گلوله های بسیار زیادی پوشانده بودند و محال بود کسی بتواند خودش را از جاده ای که حدود ده متر عرض داشت، سالم به آن طرف جاده برساند. حتی یک ثانیه این گلوله ها در سطح جاده کم نمی شد. دوباره همان برادری که به همه روحیه می داد و بچه ها را تشویق به ادامه رفتن به جلو می کرد، صدایش را شنیدیم که جلوتر از همه بود و نشان می داد می خواهد اولین نفری باشد که از عرض جاده رد بشود و خودش را به آن طرف جبهه برساند و من در تاریکی مطلق آن شب باز هم نتوانستم صورت و قیافه این برادر را درست ببینم ولی همان صدای روحیه بخش و بسیار دلچسبش را دوباره شنیدم. وای که چقدر خوشحال شدم که در بین ما بود. این برادر که نمیدانم فرمانده یا سرباز یا از کدام گروه بود، عجیب روحیه ای داشت و اولین نفر بود که با گفتن یک الله اکبر بلند و با سرعت تمام عرض جاده را در چند ثانیه و با سرعت رد کرد و کوچک ترین خراشی هم برنداشت.

جاده ای که یک ثانیه گلوله های رسام اجازه نمی داد کسی جرات کند از عرض جاده رد شود، اگر به دلیل عقلی بخواهم ساده تر بگویم؛ این طور بود که اگر یک توپ فوتبال را با دست به آن طرف جاده می انداختی، تا رسیدن به آن طرف جاده حداقل ده تا گلوله به توپ اصابت می کرد و تا ارتفاع دو متری از سطح زمین به همین طریق بود و این برادر شجاع وقتی هم به آن طرف جاده رسید، بدون اینکه کمین کند یا بنشیند، فقط سرش و کمرش را کمی پایین آورده بود و منتظر بقیه بچه ها بود که به او ملحق شوند و دومین نفر و الله اکبر بعدی و نفر بعدی و الله اکبر بعدی.

 نوبت من شد و الله اکبر و باز هم نفر بعدی و الله اکبر بعدی. تمام بچه ها عرض جاده خرمشهر اهواز را به طور معجزه آسایی یک به یک رد کردند بدون کوچکترین خراشی. بعدها برایم یقین شد همه ما با همان باور قلبی به الله اکبر بود که توانستیم جاده را رد کنیم. خداوندا به حقانیت الله اکبرت شهادت می دهم که همه بچه ها رد شدند و جالب اینکه حتی یک نفر از بچه ها در جاده نیفتاد. چرا که اگر یک نفر در جاده می افتاد، در روحیه بچه های دیگر برای رد شدن اثر می گذاشت. حتی یک نفر در میان جاده و حتی در اطراف جاده هم من یک زخمی یا شهید هم ندیدم.

گروهان ما تا به جاده خرمشهر برسد، از نود نفر به کمتر از بیست نفر رسیده بود. هوا هم که از همان اول تاریک بود. نمیدانم چرا تاریکی اش بیشتر شد. فکر می کنم به خاطر دور شدن از محل انفجارها. جایی که ما بودیم، نه خودی و نه نیروهای غیر خودی نمی توانستند خمپاره و یا توپخانه بزنند. تاریک بود و اصلا نمیتوانستیم جلوی خودمان را به راحتی ببینیم. در میان راه تا به جاده برسیم، عده ای از بچه ها زیر خمپاره ها و گلوله های دشمن شهید و عده ای هم زخمی شده بودند و عده ای هم که سالم بودند، خیلی از آنها مجبور می شدند زخمی ها را به پشت جبهه ها برگرداندند ولی هر چقدر ما نزدیک تر می شدیم، خطر کمتر میشد. چرا که فقط خطر گلوله بود و از خمپاره عراقی ها خبری نبود. ما دیگر به نزدیک عراقی ها رسیده بودیم و در آنجا فقط خطر گلوله وجود داشت و آر پی جی.

 بعد که از جاده رد شدیم، تازه باید با یک باتلاق مصنوعی دست و پنجه نرم می کردیم. عراقی ها با کمک بهترین مستشاران نظامی دنیا برای جلوگیری ایرانی ها به خصوص از دست ندادن خرمشهر، با کمک آب رودخانه کرخه نور، باتلاقی مصنوعی و وحشتناکی بین جاده و راه آهن درست کرده بودند و بین جاده تا راه آهن سراسری، حدود صد متر فاصله داشت و ما باید این مسیر را از باتلاق رد می کردیم که تا قفسه سینه مان در باتلاق فرو رفته بودیم.

این را هم بگویم که قبل از حمله در بین بچه ها حرف هایی با هم می زدیم. بعضی برادران می گفتند امام فرموده اند خرمشهر باید آزاد شود و این وظیفه سنگینی روی دوش بچه ها به خصوص فرماندهان گذاشته بود و البته اراده ای محکم هم در بین بچه ها به وجود آورده بود که باید خرمشهر را بگیریم. بعضی از بچه ها هم می گفتند صدام در یکی از سخنرانی هایش گفته اگر ایرانی ها بتوانند خرمشهر را پس بگیرند، من کلید بصره را هم به آنها می دهم و اسم شهر خرمشهر را شهر محمره گذاشته بود و امیدش به مستشاران نظامی امریکایی غرب و شرق بود و در افکار عمومی دنیا بهترین سطح تبلیغاتی را برای صدام به وجود آورده بودند و سران کشورهای مزدور عربی هم چون خرمشهر دست صدام بود، از او یک قهرمان عربی ساخته بودند...

 

این خاطره ادامه دارد

رزمنده جانباز داریوش بهمنیار

تلگرام
اینستاگرام
توییتر
نظری بگذارید
نام خود را وارد نمایید
متن نظر را وارد نمایید
مقدار صحیح است
مقدار صحیح وارد کنید
بدون ویرایش از شما
آخرین اخبار
فاش نیوز آگهی می پذیردبنر بیمه دیکتابهای منتشر شده انتشارات فتح الفتوحصندوق همیاریتزریق ژل و بوتاکسفتح الفتوح ناشر دفاع مقدسخبرنگار افتخاری فاش نیوز شویدمشاوره تغذیه ویژه ایثارگرانسایت جمعیت جانبازان انقلاب اسلامیانتشارات حدیث قلماساسنامه انجمن جانبازان نخاعیبا خرید این کتاب نیروهای جهان را بیشتر بشناسیدlogo-samandehi