شناسه خبر : 91548
چهارشنبه 29 تير 1401 , 14:30
اشتراک گذاری در :
عکس روز
ادبیات ایثار و شهادت

روایتی تازه از آخرین نبرد(بخش نخست)

روز ۳۱ تیر سال ۱۳۶۷ روز بسیار سخت، تلخ و جانکاهی بود و نیروهای عراقی از چند محور به شلمچه یورش آورده بودند...

فاش نیوز- روز 31 تیر سال 1367 روز بسیار سخت، تلخ و جانکاهی بود و نیروهای عراقی از چند محور به شلمچه یورش آورده بودند. 

ایران 4 روز قبل قعطنامه 598 را پذیرفته بود و عراقی ها در آستانه پایان جنگ برای بالا بردن قدرت چانه زنی در مذاکرات صلح، تمایل زیادی برای فتح مجدد خرمشهر داشتند.

ما از 2 روز قبل به شلمچه اعزام شده بودیم که یک روز را روی دژ شلمچه ماندیم و در آنجا دائم نزد فرمانده گردان در رفت و آمد بودیم. آخرین تحولات را از ایشان جویا می شدیم. علاوه بر این با رادیوی جیبی که در اختیار داشتیم، تمام اخبار ایران وجهان و تحرکات احتمالی دشمن را از رادیو ایران و بی بی سی فارسی گوش می دادیم.

تا روز دوم حضور بر روی دژ شلمچه در جمعی که بنده و شهید حاج حسن پوراسماعیل و شهید حبیب خسروی وحاج علی ضابطی و محمدگل پرده دار بودند؛ به یقین رسیدیم که امشب یا فردا شب، عراق از منطقه شلمچه حمله ای را جهت تصرف خرمشهر آغاز خواهدکرد.

غروب همین روز به اتفاق تعدادی از بچه ها و حاج جعفر دولتی با ماشین گردان جهت آب تنی به زیر پل مارب رفتیم. خیلی خوش گذشت چون ضمن آب تنی بحث حمله عراق هم مطرح شد و بنده که حاج جعفر را دو سه بار زیر آب بردم، گفتم همه با ویزا و پاسپورت به عراق بروند. ولی ما احتمالا بدون این امکانات به عراق مشرف می شویم چرا که به دلم برات شده بود که دیگر بازگشتی در این میدان سخت فردا و فرداها وجود ندارد.

نزدیک غروب به محل قبل برگشتیم و توپخانه ارتش که درحال تخلیه بود را نظاره می کردیم. بالاخره پیش دوستان ارتشی - که چند گردان روی دژ اصلی که از شمال به جنوب شلمچه امتداد داشت، مستقر بودند- رفتم و آتشبار مسؤلیت پشتیبانی عهده دار بود.

وقتی مرا دیدند، به صرف چای دعوت کردند و از من پرسیدند چه خبر؟ اما سوال اصلی این بود که به نظر شما عراق حمله خواهد کرد؟ اما من جواب همرزمان ارتشی را اینگونه دادم که شک نکنید عراق امشب یا فردا شب حمله خواهد کرد. متقابلا من هم سوال کردم، چرا قبضه ها را عقب می برید که گفتند دستور از مقامات بالاست و تنها دو قبضه می ماند.

حقیقتا متوجه عمق حادثه ای که در راه بود شدم و از دوستان خداحافظی کردم. به همراه غلامعلی محمدی به نزد بچه ها برگشتم. هوا کم کمک تاریک می شد که به سنگر حاج محب فراخوانده شدم. حاجی به من گفت روحیه بچه ها چطور است؟ آمادگی آنان چی؟ من هم جواب دادم که روحیه دوستان خوب و آمادگی بالاست. به من گفت می خواهم یک گروهان در این دژ بماند و دو گروهان آماده باشند که اگر عراق حمله کرد، مواضع پدافندی بگیریم؛ اما اگر حمله نکرد، فردا به مقر جهاد برویم.

شب تمام شد ولی از حمله عراق خبری نشد؛ اما یقین داشتیم به زودی حمله را آغاز خواهدکرد. تا ظهر در این مکان ماندیم و پیک حاج محب سر رسید و جهت مشورت به سنگر فرماندهی رفتیم. قرار شد گروهان مبین میر در این منظقه بماند و ما رهسپار مقر جهاد در پشت جاده اهواز خرمشهرشویم. به علی ضابطی که آن وقت پیک گروهان بود، گفتم برو به حبیب خسروی بگو به فرماندهان دسته اعلام کند. بعد از نهار آماده عزیمت به منطقه دیگری باشند.

 عصر حرکت کردیم و به اتفاق فرمانده گردان و جانشینش حاج جعفر دولتی و گروهان حسن پور اسماعیل به سمت مقر جهاد رفتیم. به مقر جهاد که رسیدیم، سنگرها تقسیم شد و هر گروهان در منطقه مشخص شده مستقر شد.

هوا به شدت گرم بود و پشتیبانی گردان که در آن موقع آقای شهرکی بود، دائم جهت آوردن یخ در تکاپو بود. کم کم سایه سیاه شب فرا رسید.  حاج محب همه مسئولین و فرماندهان موجود در این منطقه را به سنگر فرماندهی فرا خواند و چندین بار تاکید کرد همه نیروها حتی خود شما با پوتین بخوابید و هر لحظه آماده حرکت جهت درگیر شدن با دشمن بعثی باشید و ساک و وسایل شخصی را به بچه های تعاون گردان تحویل دهید. با حاجی خداحافظی کردیم و یقین نمودیم امشب همان شبی است که چند روزه انتظار آن را می کشیدیم.

به پیک گروهان حاج علی ضابطی گفتم برو فرماندهان دسته را بگو بیایند پیش من. بچه ها آمدند و ضمن توجیه کامل تقریبا با هم وداع کردیم. البته این جلسه زیر آتش سنگین توپخانه عراقی ها در سنگر سرپوشیده برگزار شد. عراق از غروب شروع به آتشباری مقر نموده بود و مقرجهاد به شدت زیر آتش توپخانه قرار داشت و چند نفر از بچه های واحدهای مختلف گردان مجروح و با آمبولانس به عقب منتقل گردیدند.

 شام را با دوستان خوردیم و بنا شد زود بخوابیم که اگر ارتش عراق حمله را آغاز کرد، بتوانیم آمادگی کافی برای مقابله داشته باشیم. بنده بالای سنگر خوابیدم. اما به دلیل سنگین تر شدن آتش توپخانه دشمن مجبور شدم داخل سنگر بخوابم و خیلی زود به خوابی عمیق فرو رفتم. حوالی ساعت 4 صبح پیک فرمانده گردان سراسیمه بیدارم کرد و گفت هرچه سریعتر به سنگر فرماندهی بیاید.

من هم حبیب را بیدار کردم و به علی ضابطی گفتم بچه ها را بیدار کن که آماده شوند. من و حبیب به سنگر فرماندهی رفتیم. حسن و ایرج حسن پور مسئولین واحدها هم خیلی زود به ما ملحق شدند. حاجی محب کالک را پهن و اعلام کرد عراقی ها از چند محور به شلمچه حمله کرده اند و یکی از محورها سقوط و باید هرچه سریعتربه سه راه حسینیه برویم.

باید قبل از رسیدن عراقی ها به آنجا پدافند کنیم و جلوی پیشروی به سمت خرمشهر را بگیریم. او تاکید کرد هرچه در توان دارید، انجام بدهید تا معطل شوند و به قول نظامی ها عملیات تاخیری انجام بدهید. همچنین به هر کدام از گروهان ها ماموریت مربوط را اعلام کرد. قرار شد اولین گروهانی که با عراقی ها درگیر شود، گروهان ما باشد و حسن پوراسماعیل نقش پشتیبانی از ما را ایفا کند.

قرار شد خود حاج محب به دستور سردار سلیمانی در مقرجهاد ماند و کار هدایت کلی هر سه گروهان -که دو گروهان در این منطقه و یک گروهان رو دژ دوم شلمچه به فرماندهی مبین میر بود- را هدایت کند. به جعفر دولتی مقدم هم مسؤلیت هدایت دو گروهان من و حسن را سپرد و  قرارشد جعفر با ما بیاید.

 وقت کم بود و به سرعت جلسه برگزار و تمام موارد ضروری گفته شد. با عجله خداحافظی کردیم و آمدیم نیروهایی خود را سوار بر ماشین های بنزی که از قبل آماده شده بود کردیم و حرکت به سوی سه راه حسینیه آغاز شد. هنوز هوا خوب روشن نشده بود و به قول معروف گرگ ومیش بود که به جاده آسفالته اهواز خرمشهر رسیدیم. چند کیلومتر ادامه دادیم که سر وکله هواپیماهای عراقی پیدا شد و توپخانه ارتش را که چند قبضه بیشتر نداشت را بمباران کردند.

 ما به مسیر خود ادامه دادیم و هوا روشن شده بود که به چند کیلومتری سه راه حسینیه رسیدیم. سریع از ماشین ها پیاده شدیم و به ستون یک به حرکت ادامه داده، ماشین ها نیز به سمت مقر جهاد بازگشتند. در عین حرکت دیدیم بچه های عزیز ارتش که خطوط آنان سقوط کرده بود و از شلمچه عقب نشینی کرده بودند به سمت ما آمدند. جعفردولتی که این صحنه را دید، خیلی ناراحت شد.

و ما به مسیر خود ادامه دادیم. ناگفته نماند من لباس نو پاسداری گرفته بودم. با زیرپوش نو و کفش گیوه سفید که برای اولین آخرین بار در همان شب پوشیدم. جلوتر که رفتیم، بر اثر بمباران هواپیمای عراقی یک نفر از درجه داران غیور ارتش که جوانی حدودا 20ساله بود مورد اصابت ترکش قرار گرفته بود و آخرین نفس هایش را می کشید. من رفتم کنارش و سرش را روی زانو گذاشتم و او چشمانش را برای آخرین بار باز کرد و مرا نگاه کرد و لبخندی ملیح زد و چشمانش را برای همیشه بست. من با دست بر صورتش کشیدم و پیشانیش را بوسیدم و به حرکت ادامه دادم.

  چند صدمتر جلوتر یکی با صدای بلند فریاد زد تانک ها عراقی هستند که باز هم حاج جعفر عصبانی شد و بهش گفت تو منافقی و می خواهی بچه های ما را بترسانی که من آهسته دم گوش جعفرگفتم درست میگه. مگه نمی بینی ستون تانک سر وته نداره. ما ازکجا این همه تانک داریم که مقداری از عصبانیت جعفر کاسته شد. تقریبا به پانصدمتری تانک ها رسیدیم که به جعفر گفتم برم بالای خاکریز و ببینم کجا برای پدافندکردن مناسب تره.

 رفتم. خاکریزی سمت چپ ما یعنی به سمت دارخوین دیده میشد اما 300یا400 متر با جاده اسفالته فاصله داشت و ما سلاح نیمه سنگین مثل 106و یا 107 نداشتیم تا اگر آنجا پدافند کنیم، بتوانیم جلوی پبشروی نیروهای عراقی را بگیریم. از این جهت گروهان حسن پوراسماعیل رو به سه راه حسینیه در سمت راست پشت خاکریزی کهنه ای که از لب جاده به سمت دارخوین کشیده شده بود، داشت با کمک جعفر استقرار می یافت و من گروهان را به 200 متر جلوتر بردم و روی خاکریزی که در سمت چپ جاده اهواز خرمشهر کشیده شده بود، مستقر کردم و هر دسته را با فاصله 50متر استقرار دادم و منتظرر سیدن تانک های عراقی ها شدیم. تانک‌ها با دیدن ما سرعت خود را کم کرده، آرام آرام به جلو می آمدند و قرار شد در این فاصله تیراندازی صورت نگیرد تا تانک ها به فاصله دسترس آر پی جی های ما بیایند. البته گروهان حسن تا مستقر شد، با تیربار و کلاش شروع به تیراندزی کرد؛ ولی من سفارش کردم که احتمالا مهمات به ما نرسد. مواظب استفاده از آب ومهمات تون باشید و حبیب خسروی با دو پیکم غلامعلی محمدی و علی ضابطی دائم از دسته ها سرکشی می کردند و من از روی خاکریز که مشِرف بر همه جا بود، تحولات میدان نبرد را رصد می کردم و با بی سیم به فرماندهان دسته ام نکات لازم را توضیح می دادم و یکی دو بار هم با حاج محب تماس گرفتم که تانک ها حدودا به 200 متری ما رسیدند و به بچه ها دستورات لازم را  دادم. ما می زدیم که ناگهان چشمم به حاج جعفر برخورد که مورد اصابت گلوله خمپاره 60 ( و یا کالیبر 50 ) که خیلی نزدیکش خورد، قرار گرفت. نا گفته نماند قبل از حاج جعفر خودروی پشنیبانی گردان که آب و آذوقه و مهمات همراه داشت، مورد اصابت قرار گرفت ولی منهدم نشد و میدان نبرد را ترک کردند....

از ابتدای استقرار ما حدودا سه ساعت گذشته بود که حاج محب با من تماس گرفت و من گزارشی از استقرار در لبه جلویی منطقه نبرد به او دادم. ایشان تاکید کرد که حواستان به بچه ها باشد و با هم خداحافظی کردیم.

 من با چشمان خودم از فاصله ۱۰متری دیدم سربازان دسته ها چگونه از پشت خاکریز با سلاح آر پی جی بر روی جاده آسفالته می پرند و پس از نشانه گیری به سمت تانک ها شلیک می‌ کنند. گلوله های آر پی جی به تانک می خورد ولی هیچ گونه اثری نمی‌کرد، فقط باعث می‌شد تانک ها پیشروی نکنند. حداقل این جانفشانی ده بار تکرار شد و جالب است بدانید در یکی از همین شلیک ها تانک زودتر شلیک کرد و سرباز ما آسمانی شد. اما به محض افتادن یک سرباز سرباز دیگری به پایین خاکریز می پرید و آن روز این جمله که هر گاه پرچمی از دست سرداری می افتد، سردار دیگری آن را بر من بردارد؛ به عینه تحقق پیدا کرد.

در همین اوضاع و احوال بود که به حبیب خسروی دستور دادم به همه فرماندهان دسته بگوید دیگر آر پی جی شلیک نکنند. زدن آرپی جی قطع شد که تانک ها باز هم ۲۰متری جلوتر آمدند و ایستادند و بی هدف شلیک می کردند و یا سمت خودروهایی که احتمالا آب و آذوقه و مهمات می خواستند برای بچه ها بیاورند
شلیک می‌کردند.

اما تیربارها دو طرف درگیر بدون معطلی به سمت همدیگر شلیک می کردند و بعضی نیز با کلاش تنها سلاح دراختیار با دشمنی که همه آنان را زره احاطه کرده بود شلیک می کردند.

ساعت به 13 رسیده بود که تعدادی ازبچه های گردان ازخاکریز پایین آمدند  و به سمت ریل راه آهن رفتند و با ستون تانک و نفربرعراقی ها که  به سمت سه راهی حسینیه می آمدند درگیرشدند. به همین جهت عراقی ها که با دو هلی کوپتراز هوا فرماندهی می شدند دو فلش جدید کشیدند یکی از نرسیده به سه راه حسینیه به سمت راست خود یعنی سمت همان ریل خط راه آهن و دیگری ازخود سه راه مستقیم به سمت دارخوین

 آن گروهی که به سمت راه آهن می‌رفت متاسفانه از پشت سر ما که از پشت هیچ جان پناهی نداشتیم. هدف انواع و اقسام گلوله ها من جمله خمپاره ۶۰ کالیبر و پلامین که یکی از نیروهای عرب ما از عقب مورد اصابت قرار گرفت. بنده وقتی اوضاع را اینگونه دیدم به حبیب ماموریت دادم برود و به بچه‌های پایین کنار راه آهن بگوید شلیک نکنند. چرا که بچه‌های ما را از پشت سر دارند می زنند. حبیب رفت اگر چه دیگر برنگشت اما آتش عراقی ها از پشت سر کمتر شد.

 فرماندهان دسته هر کدام به نوبت پیش ما آمدند و از ته کشیدن آب و مهمات شکایت داشتند و من زیر فشار نبرد با حاج محب تماس گرفتم و درخواست آب و مهمات کردم. حاجی برای دومین بار به من گفت مقاومت کنید. الان ۱۰۶های لشکر به کمک شما میان تا تانک ها را بزنند و آقای غلامحسن شهرکی که آن وقت مسول پشتیبانی گردان بود، آب و مهمات را بار زده تا برای شما بیاورد.

* سرهنگ پاسدار حسین کلبعلی

تلگرام
اینستاگرام
توییتر
جذاب بود خدا خیرتان دهد
نظری بگذارید
نام خود را وارد نمایید
متن نظر را وارد نمایید
مقدار صحیح است
مقدار صحیح وارد کنید
بدون ویرایش از شما
آخرین اخبار
فاش نیوز آگهی می پذیردبنر بیمه دیکتابهای منتشر شده انتشارات فتح الفتوحصندوق همیاریفتح الفتوح ناشر دفاع مقدسخبرنگار افتخاری فاش نیوز شویدمشاوره تغذیه ویژه ایثارگرانسایت جمعیت جانبازان انقلاب اسلامیانتشارات حدیث قلماساسنامه انجمن جانبازان نخاعیبا خرید این کتاب نیروهای جهان را بیشتر بشناسیدlogo-samandehi