شناسه خبر : 91747
دوشنبه 03 مرداد 1401 , 12:59
اشتراک گذاری در :
عکس روز

گفت وگو با بانوی جانباز قطع پا (کانادین) "معصومه اسدالله پور"(بخش نخست)

دختری به رنگ ققنوس!

ماجرا این طور شروع شد که آن روز برای تهیه غذا به یکی از مواد غذایی نیاز داشتیم. مادر، برادر بزرگم را فرستاد تا آن را از باغی که خانواده‌ی دایی‌ام در آن بودند بگیرد و برگردد....

فاش نیوز - "معصومه اسدالله پور" بانوی جانباز صبور، مهربان و بسیار صمیمی از خطه خونگرم خوزستان و شهرستان شوشتر است. او که در آخرین حمله هوایی دشمن به شهرها، در ده سالگی طعم تلخ جنگ را با گوشت و پوست خود احساس کرده و با از دست دادن یک پای خود، شهادت دو برادر خردسالی که روزی همبازی های کودکی اش بوده اند، خواهر نوجوان زیبایی که تکه های بدنش را از روی درخت و دیوار جمع آوری کرده بودند و هزاران خاطره تلخ و فراموش ناشدنی دیگر، تنها گوشه ای از رنج ها و زخم هایی است که پس از گذشت حدود 38سال از آن روز، زخم آن بر روی روح و روحیه اش هنوز تازه است؛ طوری که با یادآوری و بازگو کردن آنها بی اختیار چشمانش به اشک می نشیند و گونه هایش تر می شود.  


در این گفتگو اگرچه با مشکلات جسمانی بانوان جانباز بیش از پیش آشنا می شویم که متاسفانه شرم، اجازه بازگو کردن بسیاری از آنها را نمی دهد اما به این باور می رسیم که این بانوان با اراده‌ی خستگی‌ناپذیرشان در امر همسرداری، اداره زندگی، تربیت فرزندان و همچنین فعالیت های اجتماعی و ... حتی از دیگران موفق‌تر هستند؛ که البته خانم اسدالله‌پور قدرشناسانه موفقیت های خویش را مرهون حمایت همه جانبه‌ی خانواده، بخصوص همسر(شهرام آریامنش) و پسران دوقلویش "رضا" و "دانیال" می داند.
خانم "اسدالله پور" امروز به عنوان یک زن مطرح ورزشکار در سطح کشوری است. او چند سالی است به علت بدی آب و هوا و ادامه درمان به همراه خانواده به استان البرز مهاجرت کرده و پس از آشنایی با مجتمع فرهنگی توانبخشی و ورزشی نشاط ولی عصر به همراه دوستان جانبازش خانم‌ها"معصومه نعمتی"،"فریبا شیخ‌زاده و فرزند نوجوانش علیرضا، برای تمرین و آمادگی جسمانی از را دور خود را به این مکان در شمال تهران  می‌رسانند.
با این مقدمه کوتاه گفت و گویمان را با این بانوی جانباز پی می گیریم:


فاش نیوز: لطفا خودتان را معرفی بفرمایید:

- معصومه اسدالله پور متولد 1355، دیپلمه و جانباز 70درصد هستم.


فاش نیوز: برای آشنایی بیشتر کاربران ما، قدری از خانواده و کودکی‌تان بگویید:

- من در خانواده ای بزرگ شدم که پدر راننده تاکسی و مادر خانه دار بودند؛ با 6 فرزند (2دختر و 4پسر). پدر و مادرم در زمان بمباران 34ساله و 32ساله بودند. من سومین فرزند خانواده و ده ساله و کوچکترین عضو خانواده، برادرم 5 سال داشت که 8 نفری در یک اطاق زندگی می کردیم. یک تلویزیون کوچک سیاه و سفید هم داشتیم. پدرم ظهر که می آمد خسته بود. بنابراین بالاجبار باید می خوابیدیم تا پدر یکی دو ساعتی استراحت کند و آفتاب که نشست، دوباره به سرکارش خود برود.


فاش نیوز: خاطره ای از آن روزها به یاد دارید که شنیدنی باشد؟

- خاطرتان باشد جمعه ها بعدازظهر ساعت2 برنامه کودک پخش می کرد. جرأت نمی کردیم صدای تلویزیون را بلند کنیم، از زیر پتو، بدون اینکه پدر اذیت شود تلویزیون نگاه می کردیم. خستگی پدر را در همین حد درک می کردیم. در کل زندگی خوب و صمیمی داشتیم و راضی بودیم.


فاش نیوز: خواهر و برادرانتان آن زمان چندساله بودند؟

- برادر بزرگم 18ساله، خواهرم 16ساله، من هم ده ساله، دوتا از برادرانم 8 و 9 ساله و برادر کوچکم هم 5 ساله بود.


فاش نیوز: به لحاظ شخصیتی چگونه کودکی بودید؟

- دختر زرنگ و بازیگوشی بودم. البته به لحاظ درسی متوسط، اما به لحاظ کاری همانند یک پسر، فعال بودم؛ به طوری که ده ساله که بودم کارهای بیرون از خانه مانند خرید خانه را دوست داشتم و انجام می دادم؛ و یا از باغ سبزی‌کاری که نزدیک خانه‌مان بود سبزی می خریدم و می آمدم.


فاش نیوز: این شرایط تا چه زمانی ادامه داشت؟

- تا اینکه جنگ و بمباران شهرها شروع شد. ساکنین شهرما در باغ ها و روستاهای اطراف چادر زده بودند و کسانی هم که در شهرهای اطراف فامیل و آشنایی داشتند به آنجا رفته بودند. ما هم نزدیکترین باغی را که نزدیک خانه‌مان بود انتخاب کردیم و به آنجا رفتیم تا هر وقت نیاز بود، مادرم به همراه برادر بزرگم و یا پدرم بتواند به سهولت مایحتاج و مواد غذایی که به اصطلاح داخل یخچال بود را بیاورد. ما هم هفته‌ ای یک‌ بار حداقل به خانه می‌آمدیم، یک حمام چند دقیقه‌ ای می ‌رفتیم و بدوبدو به باغ برمی‌گشتیم. جفت همان باغ، پلی بود که شهر شوشتر را به خارج از شهر پیوند می داد. ما زیرهمان پل، به همراه چند خانواده از هم محله ای ها و خانواده دایی، عمو، مادربزرگ و عمه ام در جایی که تماما دار و درخت بود چادر زده بودیم و آنجا زندگی می کردیم.


فاش نیوز: بمباران چه زمانی و  چگونه اتفاق افتاد؟

- 17/1/1367و ساعت 9صبح بود. دایی پدرم قصد داشت کامیونی بخرد و چون پدرم از ماشین سررشته داشت به همراه داییشان به اهواز رفتند. بنابراین ما تنها بودیم. جفت چادر ما، پدر جوبی را حفر کرده بود که وقتی صدای آژیر حمله هوایی می آمد همه مان داخل جوب می پردیم وبعد بمباران بیرون می آمدیم. آن روز که بمباران شد پدر کنارمان نبود و مادر به همراه خواهر بزرگم که 16ساله بود مشغول آشپزی بودند.

ماجرا این طور شروع شد که آن روز برای تهیه غذا به یکی از مواد غذایی نیاز داشتیم. مادر، برادر بزرگم را فرستاد تا آن را از باغی که خانواده‌ی دایی‌ام در آن بودند بگیرد و برگردد. من هم دو برادرم (کریم و رحیم) را با تابی که به درخت بسته بودیم بازی می دادم و سرگرم می کردم تا مادر و خواهرم غذا درست کنند. برادر کوچکم هم کنار مادرم بود؛ که ناگهان صدای آژیر بلند شد. من دست برادرانم را گرفتم و گفتم فقط بدوید! و همینطور می دویدیم تا به جوب برسیم. من سایه‌ی هواپیما را روی زمین دیدم. یک لحظه احساس کردم در فضا هستم. پریدنی که بسیار بلند بود. فقط همین را احساس کردم و دیگر چیزی نفهمیدم.
گویا زمان زیادی نگذشته بود. چشمانم را که باز کردم فقط پاهایی را می دیدم که می دوند. هرکاری می کردم نمی توانستم از زمین بلند شوم. زمین را چنگ می زدم؛ اما قادر به بلند شدن نبودم. نمی دانستم چه اتفاقی افتاده. فقط یک لحظه دستانم را دیدم که پر از خون است. مادرم را دیدم که یکی از برادرانم را که غرق خون بود بغل کرده. فقط می دانستم همان برادرم بود که دست در دستش با هم می‌دویدیم. این صحنه را که دیدم بدون اینکه بدانم چه اتفاقی افتاده است دوباره بیهوش شدم. تا اینکه دوباره عقب یک وانت به هوش آمدم. پسردایی پدرم بود و من هم عقب وانت. ناگهان احساس کردم نسیمی به شکم و پایین تنه ام می خورد. خجالت می کشیدم. احساس می کردم یا لباسم پاره شده و یا باز است. خاطرم هست فقط توانستم روسری گیپوری که ریشه های آن آویزان بود و عمه ام به عنوان عیدی برایم گرفته بود، به سختی از سرم بازکنم و در حالی که صدایم بالا نمی آمد، به پسردایی ام اشاره کردم که آن را روی پاهایم بیندازد و دوباره از هوش رفتم و باز در بیمارستان صحرایی به هوش آمدم.
خودم که چیزی یادم نمی آید اما آنطور که برایم تعریف کردند، آن بیمارستان بین شوشتر و اهواز بود. آنجا خودم را کف بیمارستان دیدم و مادر بزرگم را درحالی که تمام پوست و گوشت دستش از آرنج تا انگشتانش کامل افتاده بود به حالت درازکش و به پهلو روبه‌روی من خوابیده بود دیدم. متوجه می شدم چوبی در دست دکترها و پرستارهاست و آنها در حال بستن پایین تنه‌ی من هستند. کوچکترین دردی نداشتم که بخواهم از درد گریه کنم و حتی قادر نبودم سراغی از مادر، خواهر و برادرانم بگیرم. مادربزرگم را که دیدم تازه متوجه شدم چه اتفاقی افتاده و باز از هوش رفتم؛ تا اینکه خود را در بیمارستان جندی‌شاپور اهواز دیدم. صد تخت جفت جفت کنار هم چیده بودند که مجروحین جبهه و بمباران شهرها روی آنها خوابیده بودند و فقط صدای آه و ناله می شنیدم. آن موقع دیگر صدای من هم بلند شد؛ زیرا همان موقع بود که پایم را قطع کرده بودند. البته من اطلاعی از موضوع نداشتم و فقط درد را می فهمیدم.


فاش نیوز: امکانش هست در مورد وضعیت مجروحیت و جانبازیتان بیشتر توضیح بدهید؟

- بله. پای چپ من از ناحیه لگن قطع شده و متاسفانه از بدجایی پایم را قطع کرده اند و مشخص هم نیست که چه کسی امضای قطع پایم را داده است. البته بعدها بود که دانستم پس از سه روز که مرا به بیمارستان مشهد اعزام کردند، پزشکان همه به پدر و پسردایی ام که مرا با او اعزام کرده بودند، می گفتند چرا اجازه دادید پایش را قطع کنند؟ آنها هم گفته بودند ما اصلا نمی دانیم چه شد و اجازه ای هم از ما نگرفتند و فقط یک امضا زیر پرونده گذاشته اند که مشخص نیست امضای کیست. حتی اگر پدرم هم این امضا را زده بود در زمان بیهوشی من این کار را کرده بود.
من فقط آه و ناله می کردم و فقط التماس می کردم و آب می خواستم.


فاش نیوز: از حال خانواده باخبر بودید؟

- نه؛ اصلا. فقط  هربار سراغ مادر و خواهر و برادرهایم را می گرفتم آنها برای آرام کردن من می گفتند تو فقط اینطوری شدی و بقیه در باغ هستند و درحال جمع کردن چادر هستند و جنگ تمام شده و...


فاش نیوز: از سرنوشت خواهر و برادرانتان بگویید و از چگونگی شهادت آنها؟

- برادر کوچک 5ساله ام که او هم ترکشی به گیجگاه و قوزک پاهایش اصابت کرده بود و  ازطرف دیگر خارج شده بود و دستش هم آسیب دیده بود. دکترها گفته بودند تمام عصب های دستش بریده شده  و می خواستند دست او را هم قطع کنند که مادرم اجازه نداده بود و گفته بود تو را به خدا دست او را دیگر قطع نکنید؛ که خدا را شکر با کمک فیزیوتراپی و درمان های بسیار، در حال حاضر دستش سالم است و اکنون جانباز 35درصد است.
برایم تعریف کرده اند، در همان بمباران دوتا از برادرانم، کریم و رحیم 8 و 9ساله که شیره به شیره بودند و فقط باهم 11ماه اختلاف سنی داشتند مورد اصابت بمب و ترکش قرار می گیرند. آنها کودکانی بسیار زیبا، دوست داشتنی، بازیگوش اما با ادب، و اتفاقا بسیار هم با هم صمیمی بودند. رحیم درجا پاهایش قطع و شکمش پاره می شود و در همان باغ به شهادت می رسد.

ترکشی هم به گیجگاه برادم کریم اصابت کرده بود. متاسفانه و از روی ناآگاهی، افرادی که برای کمک مجروحان می آیند این دو برادر را در آمبولانس در کنار هم می گذارند؛ یعنی یک شهید و یک زخمی زنده را. آن هم درحالی که این دو انس بسیار زیادی با هم داشتند و گویا یکی دو شهید دیگر هم بوده و آنها را تا بیمارستان جندی شاپور می برند که به گمانم این بچه از ترس و ناراحتی دق می کند. مادرم می گوید کریم را که می خواستند به اطاق عمل ببرند، لباس اطاق عمل را که می خواستند بر تنش بپوشانند اجازه نمی داده و گریه می کرده و می گفته اجازه نده لباس زیرم را دربیاورند! یعنی اینقدر سرحال و روی پاهای خودش بوده است. آنطور که مادر می گوید هنوز 5 دقیقه نگذشته بود که اطلاع دادند شهید شد!

بعدهم خواهر 17ساله ام (فریبا) دختر بسیار زیبایی بود به طوری که هرگاه با مادرم بیرون می رفت و یا در مجلسی بودند محال بود که برایش خواستگاری پیدا نشود؛ بخصوص در شهر ما که شهرستان کوچکی بود، غالبا این اتفاق می افتاد. او هم در کنار مادرم مشغول آشپزی بوده که بر اثر بمباران، طوری متلاشی می شود که تکه های بدنش را از روی درخت و دیوار جمع کرده بودند؛ به حدی که قابل شستشو و غسل دادن هم نبوده است.


فاش نیوز: چقدر ناراحت کننده!

- بله. در آن بمباران مادربزرگم، دختردایی مادرم که او هم 15-16سال بیشتر نداشت، خواهر و برادرم و یکی از خانم های همسایه که دخترش با خودم مجروح شد، در آن روز شهید شده بودند.


فاش نیوز: مادرتان چطور؟

- مادر هم ترکشی به کتفش اصابت کرده بود و تمام پوست سرش پر از ترکش شده بود؛ طوری که خارج نمی شد. اما به لحاظ روحی وضعیت بدی داشت که بعدها هم هرچه گفتیم برای کمیسیون جانبازی اقدام کنیم می گفت من بچه هایم را از دست دادم؛ نیازی به درصد جانبازی ندارم و تا آخر هم پیگیرش نشد.


فاش نیوز: درمان خودتان به کجا رسید؟

- من سه روزی در بیمارستان خوزستان بودم که عفونت تمام بدنم را گرفته بود. بنابراین و دختر همسایه‌مان را که او هم مجروح شده بود، به همراه پسردایی ام که جوانی 21-22ساله بود با هواپیما به بیمارستان قایم مشهد اعزام کردند.
یادم هست تمام مجروحین را روی برانکاردهای پارچه ای روی هم چیده بودند؛ به طوری که خون از برانکارد بالایی به پایین چکه می کرد. این برای من به عنوان یک کودک ده ساله بیشتر ترس آور بود تا وضعیت جسمی خودم. در مسیر بیمارستان حالم بدتر شد. کلی خون و سرم به بدنم وصل کرده بودند. من دختر بسیار نحیف و لاغری بودم و بدنم تحمل این مجروحیت را نداشت.

یک روز دیدم تمام سرم و خون را از بدنم جدا کردند و حتی به من آب دادند. به قدری خوشحال شدم که حد نداشت. گویا دکتر گفته بود تمام بدن او را عفونت گرفته و کاری از دست ما ساخته نیست. آنطور که بعدها برایم تعریف کردند، به همین خاطر تمام سرم و خون را از دست و پایم باز کرده بودند و احتمال می دادند یکی دو ساعتی بیشتر زنده نمانم. اما از آنجایی که خدا زندگی ام را بخشیده بود یکی دو روزی گذشت و اتفاقی نیفتاد. دوباره سرم و خون را به بدنم وصل کردند و دوباره به زندگی برگشتم.
در طول شش ماهی که در بیمارستان بودم، خود دکتر هر روز پایم را پانسمان می کرد و با باند و گاز، روی زخم را می تراشید؛ طوری که خون راه می افتاد و تمام کف اطاق پر از خون می شد. یعنی از طرفی خون تزریق می شد و از طرفی دوبار همان روز، آن را همراه با عفونت خارج می کردند. درد، آن هم برای کودک 10ساله‌ی نحیف واقعا طاقت‌فرسا بود؛ به طوری که از شدت درد با گریه هایم بیمارستان را روی سرم می گذاشتم و این در حالی بود که دست و پاهایم را به تخت بسته بودند. از شدت درد تمام موهایم را با دست می کشیدم.


فاش نیوز: خانواده از حالتان با خبر بودند؟

- تا آن زمان از طریق هیچ کس خبری از خواهر و بردارانم نداشتم. خانه ها هم تلفن نداشت. همیشه سراغشان را که می گرفتم می گفتند خوب هستند.  اما گویا همه سرگرم مراسم خاکسپاری مادربزرگ و خواهر و برادرانم بودند؛ تا اینکه پس از چهلم خواهر و برادرانم، پدر و مادرم به مشهد آمدند. بنیادشهید هم یک اطاق نزدیک بیمارستان در اختیار آنها قرار داده بود. صبح تا ظهر برادر بزرگترم، عصر تا شب مادرم و شب تا صبح هم پدرم به صورت چرخشی به همراه برادر کوچکترم پیش من می ماند. سراغ برادران و خواهرم را هم که می گرفتم می گفتند اینجا فقط برای ما سه چهار نفر جا می دهند و آنها در روستا مانده اند.


فاش نیوز: چه موقع متوجه شدید پایتان را قطع کرده اند؟

- حدود چهار ماه بعد به طور اتفاقی متوجه شدم. البته این را هم بگویم که روی من عمل های مختلفی انجام می دادند و هر بار که اسم اطاق عمل می آمد، اشکم در می آمد. چهار ماهی از بستری شدن من و دوستم "لیلا کاظمی" که همشهری بود می گذشت و در آن بیمارستان  یک اطاق جدا از سایر مجروحین به ما داده بودند. در آن بیمارستان مجروحین دیگری هم بودند که مربوط به جبهه و اغلب جوانان 16-17، 20-21ساله و همه دست و پایشان قطع شده بود.
ما هم همشهری ای داشتیم که اتفاقی ما را آنجا دیده بود. او هر روز با اسباب بازی به دیدنمان می آمد؛ یا برایمان کتاب می خواند و یا برایمان خوراکی و غذاهای خوشمزه مثل ماکارونی که دوست داشتیم تهیه می کرد و می آورد و به نحوی سرمان را گرم می کرد. ما به او عادت کرده بودیم. یکبار از من پرسید چی دوست داری؟ گفتم لاک. آن را هم برایم آورد. تا اینکه دوستم لیلا را به اطاق عمل بردند. زمانی که او را به اطاق برگرداندند گریه و بی‌تابی می کرد. من هم خواب و بیدار بودم. پسردایی ام که آنجا بود به او گفت: چرا گریه می کنی؟ پس جای معصومه بودی که پایش را قطع کرده اند چه می کردی؟ من یک آن بیدار شدم و به زور و هر طوری بود سرم را چرخاندم و دیدم واقعا ملافه ای که رویم هست جای پایم زیر آن خالی است. آن موقع بود که فهمیدم پایم را از دست داده ام.


فاش نیوز: آن لحظه چه حسی داشتید؟

- خیلی ناراحت شدم. کلی گریه کردم. برای من که دختر بسیار پرجنب و جوشی بودم واقعا سخت بود. اگر خاطرتان باشد، بازی خطی آن زمان خیلی رایج بود. در کوچه‌مان که خطی بازی می کردیم، من تمام دختران کوچه را می بردم. از خدایشان بود که من بسوزم؛ اما نمی سوختم. از بازی با من خسته می شدند و من همچنان می بردم. یا اینکه خاطرم هست باغی نزدیک خانه‌مان بود که مملو از درخت "کنار" بود. با این که همه هم‌سن و سال بودیم اما من به بالاترین قسمت درخت می رفتم و برایشان کنار پرتاب می کردم. با این شرایط جنب و جوش و تحریک، یک آن ببینی که پایت را از دست داده ای واقعا سخت است؛ بخصوص برای من که در شهرمان نبودم، خواهر و برادرانم کنارم نبودند، کسی نبود تا با او همدردی کنم! از طرفی با این که پدر و مادرم هردو جوان بودند، اما در شرایط بسیار بدی بسر می بردند و داغ فرزندانشان دیگر حوصله ای برایشان نگذاشته بود تا به من بپردازند. مادر من در عنفوان جوانی سه داغ بزرگ دیده بود و من هم اینطور شده بودم. آن روز واقعا بر من سخت گذشت و پس از آن، چند روزی تمام وقتم به گریه می گذشت. به پاهایم که نگاه می کردم فقط گریه می کردم...

ادامه دارد...

گفت و گو از صنوبر محمدی

تلگرام
اینستاگرام
توییتر
دوست عزیزم خواهر مهربانم از خداوند میخواهم به شما و خانواده محترمتان صبر عنایت فرماید انشاءالله در پناه حق تعالی به تمام آرزوهای قشنگت برسی و موفقیت عزیزانت را آرزومندم همیشه سلامت و سرافراز باشید
خانم معصومه اسدالله پوردوست صمیمی و بسیارعزیز من هست،از دوران دبیرستان با هم آشنا شدیم و تا کنون که سالها گذشته همچنان با هم دوستانی صمیمی هستیم،او زنی موفق و پرانرژی با روحیه ای قوی هست و مهربانی او سنبل صفات زیبایی است که در ذهن من ماندگار است،معصومه جان برایت بهترینها را از خدایم خواهانم خواهر قشنگم
عالی❤️
من ب فدای دل مادرپدر ،خواهرب فدای لحظه ب لحظه ای ک تنهاگذروندی ،خواهرعزیزم تو کوه صبرو استقامتی بااون همه سختی و دردی ک ی برای یه دختر ۱۰دساله غیر قابل تحمله خدا خواست ک توبمونی و زندگی کنه و سایه سرخواهربرادرات باشی خداروشکر ک خواهری مثل دارم خواهرم ،مادرم ،دلسوزم شکرمیکنم ک دارمت عمرت زیاد و تنت همیشه سالم ،آرزو میکنم ب جبران این همه سختی هایی ک کشیدی تا زمانی ک نفس میکشی روی پای خودت ادامه بدی ...دست بوستم
دوست عزیزم بسیارمتاثرشدم ازاین همه دردوآلامی که درکودکی متحمل شدی امیدوارم روزهای خوبی درپیش رو داشته باشی
سلام.درود به شما بانوی مقتدر..شمایی که توانستیدبامشقت وصبرمعنای زندگی را بدرستی به ماها بیاموزید وقطعا شما نمونه بارز یک بانوی تمام وکمال هستید
همسر مهربانم مرسی که هستی
درود به تو که معنای زندگی به ما بخشیدی
عزیزدلم معصومه کودک جانبازی که چرخه رشدی خود را از ۱۰ سالکی با معلولیت طی می‌کند اما توانمندتر از هر فرد سالمی به آینده اش مینگرد می‌چرخد ومیگردد ورشد می‌کند تا امروز روایتگری گند برای نسل جدیددر کشور من نیم ملیون نفر زن جانباز وجود وارد که۴۰ درصد آنها کودک جانباز هستند
بسیار عالی بود
خیلی دردناک بود. با اینکه فامیل این عزیز هستم اما داستان زندگیشونو نمیدونستم و با خوندن این زندگینامه لحطه به لحظش اشک ریختم.... هی خدااااااا
خدا بهتون صبر بده واقعا
خاله ای ازجنس مادر،صبورترین خاله ی دنیا تو قویترین زنی هستی ک تا بحال دیدم وهرگز هم مثل تو نخواهم دید،خداروشکر ک خداوند روحیه ای بهت داده ک بتونی زندگیتو با بعضی محدودیت ادامه بدی البته میدونم ک برای تو محدودیت معنایی نداره عاشقونه دوست دارم و ب داشتنت افتخارمیکنم
سلام: چه باید گفت ازجانبازان الخصوص این خانم جانباز 70درصدبنام معصومه اسداله پور که چه سختیها ودردها، رنجها کشیده ولی با اینهمه تحمل آلام به اینجا رسیده که تشکیل خانواده با همسرو دوفرزند پسر دوقلو خوشبخت زندگی کنند
خواهر عزیزم همه اون روزهای سخت تموم شد، هر چند خاطرات هیچوقت از بین نمیرن ولی زندگی ادامه داره ، ایشالله همیشه تنت سالم و دلت خوش باشه، از همینجا میبوسمت

به نام خدايى كه هميشه و همه جا لطف و مهربانى اش، شامل بندگانش مى شود
معصومه ى عزيز
واقعاً زندگى خيلى سخت و غم انگيزى داشتى ولى با اين حال، لطف خداوند هميشه شامل حالت بوده
خوشحالم كه دوستى مثل شما دارم
اميدوارم همواره در سايه لطف و محبت پروردگار شاد و پايدار باشى.

سركار خانم محمدى عزيز و بزرگوارم
خسته نباشيد
خدا قوت
بسيار زيبا نوشتيد
ممنون از قلم پر توان شما
خدا سلامتی بده انشالله
ی بانوی نمونه...ی شیر زن ....نمونه بارز صبر و استقامت...
افتخار می کنم ب چون تویی...
با اینکه موقع خوندن اشکم بند نمیومد ولی انقد روون و خودمونی بود انگار خودت نشسته بودی روبروم داشتی برام حرف می زدی...
موفق و سربلند باشی معصومه جان
داشتن مادری قهرمان وصبور افتخار است مادر عزیزم به داشتنت می بالم وبهت افتخار میکنم قربون اون همه دردایی که کشیدی افتخار منو وداداشم هستی
مادر عزیزتر از جانم فدای دردایی که کشیدی به داشتنت افتخار میکنم تو کوه صبر واستقامت هستی مادری که نباشی نیستم
دوست عزیزم معصومه جان واقعا نمونه هستن و دارای روحیه خیلی خوب من به نوبه خودم تحصینشون میکنم
دوست عزیزم معصومه جان واقعا مهربون و قابل ستایش هستن و دوست داشتنی و لایق بهترینها
معصومه عزیزم بدون همیشه به یادت چه روزهایی که با هم گذرانیدم بهترین دوستم و همکلاسیم
با درود به بانوی صبور و ایثارگر سرزمینم که واقعا برای جوانان دختر و پسر امروزی که جنگ را تدیده و فقط در کتابها خوانده یا نخوانده اند، الگوی بسیارربزرگ و البته دست یافتنی باشند، چرا که به لطف خدا و اراده خودش و همراهی همسرش، هنوز ایستاده و نفس می کشند و باافتخار زندگی میکنند.
باید که فیلمی از زندگی این بانوی بززگ و اسوه ایثار و مقاومت تهیه شود تا حتی جهانیان بدانند که ایران عزیز چه بانو و ایثارکران بزرگی در خود جای داده است.
حتما تاثیرگذار است.
امیدوارم همبشه سربلند و سلامت، به راه مرافتخار خویش ادامه دهند..
زن دایی جان بهت افتخار میکنم
سلام: دوست عزیزم خانم اسدالله پور از اینکه این وقایع نگاری اززندگی گذشته، یادآور آنهمه تلخی ها ودردها، شما را ممکن است دچار آلام روحی، روانی بکند، ولی بدان که تا حالا نتوانسه خللی در ادامه زندگی سالم وخوشبخت شماوارد نماید
دخترخاله ی عزیزم من ب تو بخاطر صبوری و قوی بودنت افتخار میکنم...خدا چیزهای زیادی رو ازتو گرفت که باهیچ چیز جبران نمیشوند که بی شک زنی با قلبی بزرگ مثل تو فقط میتوانست
صبوری کند ... میخواهم مثل همیشه قوی بمانی و مثل همیشه بدرخشی...
دختر دایی عزیزم ماجرای غم انگیز ی که برای تو و فریبا و رحیم و کریم و مادر بزرگمان اتفاق افتاد در چند جمله نمیشود توصیف کرد وباید این غم بزرگ را کتاب نوشت و شنیدن کی بود مانند دیدن
از دیشب که این نوشته ها رو خوندم تمام خاطرات تلخ اون روزها برام زنده شد و دلم رو به درد اورد
از خدا میخوام که دیگه برای هیچ کس اتفاق نیفته
صبرت ستودنی است و مثال زدنی
توفیق روز افزون برایت از خدا میخواهم به همراه سلامتی و شادی بی پایان
از شرح اتفاقات تلخ زندگیتان از طرفی متاثر و از رویی به شهامت و شجاعانه شما بانوی محترم بسیاز غبطه خوردم. اگرچه بی صبرانه منتظر ادامه ماجرای زندگیتان هستم، برایتان ازخداوند صبر و سلامتی بیشتر آرزو می کنم و از خبرنگار پرتلاش این رسانه که‌ ما را به شناخت بیشتر این جانبازان آشنا می سازد کمال تشکر و قدردانی دارم.
درود به شما بانوی مقاوم
اسطورها هم میتوانند زن باشند
سلام
زندایی عزیزم شما نمونه یه خانم موفق و تلاشگر هستید ان شاالله روز به روز شاهد موفقیت هاتون باشیم
چه بخوانمت تو را
که فراتر از دنیای واژه ها هستی.
در همه ی زبان ها دنبال واژه ای برای وصف تو هستم
اما
پیدا نمیشود...
این همه سختی و درد باعث شده که
مثل الماس بدرخشی خواهرشوهر مهربونم
بهت افتخار میکنم
سنگ صبورم من خوشبخت ترینم که تو خواهر منی
الهی که تا زنده هستم خوشحالی و سلامتیت رو ببینم تاج سرم
بهترین خاله و دوستی دوست دارم خاله صبور و مهربونم همیشه سلامت باشین در کنار خانواده
خیلی غم انگیز بود خدا بتون سلامتی بده

خیلی جالب است ، تاکنون نمی دانستیم در این سایت ، به این تعداد زیاد مخاطب خانم وجود دارد. با دیدن این همه کامنت از بانوان ، متوجه شدم بانوان زیادی از مخاطبان هستند و جای امیدواری است که فرهنگ ایثار و شهادت در بین خانمها و خانواده های آنان علاقه مندی های خودش را دارد. برای همگی بانوان این سرزمین ، توفیق آرزومندیم.
خیلی خیلی درد ناک بود عزیزم خدا تا ابد سلامتی بهت بده و مثه همیشه پر قدرت ببینمت
و تو کدام فرشته ای که خود رو به هیبت یه زن درآورده ای.
بانو جان صبوری و شجاعتت قابل تحسین است.بعد از تحمل سختی و رنج فراوان امروز به ساحل امن آرامش رسیده ای.نور الطاف خداوند روشنایی بخش زندگیتان...
گیرم درخت رنگ‌خزان‌گیرد
تا ریشه هست، ساقه نمیمیرد
به بیان دیگر
ریشه بجا باد اگر برگ و بری می‌رود!
سلام معصومه جان دوست عزیز و گرامی من اصلاً از سرگذشتت خبر نداشتم همیشه دوست داشتم ازت بپرسم چرا پایت از اون بالاترین قسمت قطع شده ولی نشد تا بالاخره اینجوری از سرنوشت و سرگذشت زندگی سختت باخبر بشم با شیید شدن برادران و خواهرت و دردهای بیشماری که تمامی پدرومادرهای ما کشیدند واقعاً قابل تقدیر است ولی وقتیکه به من گفتی دوتا پسره ‌گل دوقلو داری و همسرت هم همیشه کنارت هست خیلی خشنود شدم الان با وجود فرزندان دلبندت و همسر فداکارت تو دارای سه مرد قوی دبا استقامت فکر کنم یکمی راحت تر زندگی کنی چون با لبخند و خوشحالی فرزندانت قنج در دل خودت و همسرت آب میشود ماشاالله خدا حفظشون کند برات و همچنین مادرت و بقیه ی اعضای خانواده ات را بخودتم همیشه گذشته از مجروحیت و جانبازی بازم سلامتی بده خداوند همیشه بهتون صبر بده کا صدالبته داده اینقدر خدا بزرگه که هر دردی میده صبر و استقامتش را هم میده خیلی دوستت دارم واز اینکه در اصفهان بیشتر باهم آشنا شدیم و درکنار هم بودیم بسیار خوشحالم و تو باعث افتحار ما هستی البته متقابلاً همسرم هم به استقامت و پایداری و استواریت آفرین میگوید و با بزرگ کردن فرزندانت بازم بهت افتخار میکنه خدا نگهدارشون باشه واز چشم بد دور باشید انشاالله خداوند درهر دو دنیا اجر پاداشت را خواهد داد عاشقتم
خواهر جانباز شما افتخار زنان ایران هستید و کشور ما باید به وجود چنین بانویی افتخار کند. به راستی که سرگذشت زندگی شما البته در صبوری و تربیت فرزندانتان می تواند الگوی بسیار خوبی برای دیگر بانوان کشورمان باشد.
هزاران درود بر شما.
این حقیر دوران دبیرستان با معصومه جان آشنا شدم دختری بسیار مهربان وخوش اخلاق بود دوران کمی در کنار هم بودیم ولی انگار سالها همدیگه رو میشناختیم.بعد از ازدواج دیگه همدیگه رو ندیدیم تا ٢٨سال از اون موقع گذشت که از طریق یکی از دوستان معصومه جان وفامیل بنده(لیلا کاظمی)تونستم پیداش کنم.
دختر صبور،مادر فداکار،همسر مهربان وعاشق.معصومه جان بسیار تحسین برانگیز هستی .ان شاالله در پناه خدا واهل بیت همیشه سلامت باشی.
با سلام خدمت خواهر مهربانم معصومه جان : واقعا خیلی متاثر شدم از وقایع گذشته شما و خانواده عزیزتان و غیر قابل جبران میباشد، همه سختی‌ها و مشکلات شما عزیزان و بس قابل ستایش است موفقیت و تلاش و پشتکار شما عزیزان و از خدای بزرگ سلامتی و آرامش و خوشبختی و عاقبت بخیری خودت و همسر خوبت و پسرای گلت خواهانم از همین جا روی ماهت و دستت را میبوسم
سلام به بانوی بزرگ جانباز که همه صفات انسان های بزرگ را یکجا دارد.
خانم اسداله پور داستان زندگی پر رمز و راز شما را خواندیم و دانستیم که شما اسوه پایداری و صبر و استقامت و شجاعت و فداکاری و ایثارگری و مهربانی و دلسوز و دوستدار خانواده و مدیر و مدبر در امور زندگی و بسیاری از صفات ارزنده دیگر هستید که اگر چنین نبود چگونه از میان این همه مشکلات و محدودیت ها سربلند و استوار بیرون می آمديد؟!
زندگی همه انسان ها پر از تحدیدها و مشکلات ریز و درشت است و تنها انسان های بزرگ و با اراده قادر به فائق آمدن بر آنها می باشند و چه بسیار انسان هایی که در مواجه با مشکلات به مراتب کوچکتر تسلیم شده و از قافله انسان های بزرگ و توانمند جا می مانند.
در پایان لازم می‌دانم از همراهی و حمایت همه جانبه همسر مهربان و مسئول شما آقای غلامرضا آریامنش و همچنین دو فرزند عزیز شما آقا رضا و آقا دانيال تقدیر و تشکر ویژه ای داشته باشم که همگی در کنار هم یک خانواده موفق و دوست داشتنی را تشکیل داده اید.

با ادب و احترام فرهاد غریبی
با درود وسلام خدمت سرکارخانم اسداله پور ایشان با وجود 70درصد جانبازی زنی بسیارفعال درعرصه های ورزشی هستند.بسیار مهربان و مهمان نواز هستند.تمامی کارهای خانه و بیرون از خانه را انجام می دهند.سختی های زیادی متحمل شدن.ودرد ورنج زیادی کشیدن.آرزوی موفقیت وسلامتی برای ایشان و خانواده محترم مینمایم.
من همون پسر پنج سالم ک نشدکنارخواهربرادرامون بچگی کنیم اما خواهرم دنیا منو تورو مرد باراورد تا بتونیم دوباره سرپا بشیم و مرحمی برای دل پدر و مادرمون باشم پس تانفس میکشیم باید قدردان زحمتایی باشیم ک پدر و مادرمون برامون کشیدن تادوباره همون بچه های قویه دیروزباشیم خواهرم ارزومیکنم تا زمانی ک زنده ای سالم و سلامت باشی ارادتمند تو برادرکوچکت اسدالله
تازه به مبارکه اصفهان منتقل شده بودیم پسرم کلاس دوم ابتدایی بود وبا بچه ها تو کوچه بازی میکرد یک روز امد وگفت مامان ما یک همسایه داریم که مامان دو قلوهاست و با عصا راه میره پسرم اصرار کرد ومن یک ظرف آش رشته اماده کردم ورفتیم خانه همسایه واین ابتدای یک دوستی عمیق شد من خودم همسر جانباز شیمیایی ام وهمیشه فکر میکردم چقدر زندگی سختی دارم ولی از وقتی با همنام خودم معصومه جان اشنا شدم صبر را به گونه ایی عجیب ترجمان کردم او مصداق واقعی یک زن قهرمان است دوستی که همیشه به داشتنش میبالم او برایم اینه تمام نمای مادرانه های زیباست وقتی رفتارش را با دو پسر رعنایش میبینم او هنرمندیست بی بدیل در زندگی ورزشکاری که طعنه به هر معلولیتی میزند به وقت تلاش .مهربان ومقاوم ونستوه زنی در کمال زنانگی وعشق برای همسر وخانواده ودوستی دلسوز ومهربان ..فرزندان من خاله معصومه را بیشتر از مامان معصومه خود دوست دارند عشق را در تک تک لحظات زندگی سخت او میتوان تجسم نمود از زمین خوردن هیچ گاه هراسی نداشته وندارد دل به زندگی ویلچرنشینی نداد حتی با تاول دستانش از سختی عصا ..با دیدن معصومه من عشق به زندگی را بارها تجربه نمودم هروقت سرفه های شیمیایی همسرم تلخ میشود معصومه رفیق جانباز من از صبر میگوید از تحمل ومن ارام میشوم من ومعصومه سالهاست به غم غربت ودوری از شهر ودیار خود خو کرده ایم من برای نفس های همسر از جنوب به شمال رسیده ام ومعصومه برا فرزندانش دل از شهر ودیار خود بریده تا مادری را کامل نماید حتی با عصا ودر پایان برای صمیمی ترین دوست جانبازم معصومه اسدالله پور با تمام افتخار می ایستم وتشویق میکنم که از کودکی عاشقی را هجی نمود
معصومه اسلامی ساری مازندران
چنان با عصا روی برف راه میرفت که از خودم خجالت کشیدم دائم میگفتم معصوم مراقب باش ومیخندید ومیگفت د بیا با اون لهجه قشنگ شوشتری حال دلم رو عوض میکنه وسالهاست رفیق شفیق من هست معصومه جانبازی بی نیاز از همه معلولیتها وزنی صبور از جنس مادرانه های لطیف وقتی وارد خانه او میشوید این سخن من تجلی ونمود واقعی می یابد همه چیز مرتب ومنظم او شگفتی ساز است به وقت تلاش از ده سالگی وان فاجعه تلخ او صبر را به تمام معنا زندگی نموده است جانبازان نماد صبر وصبوری هستند مثل همسر نازنین خودم که هیچ وقت ندیدم گله از درد ریه شیمیایی کند ویا تلخی درد همیشگی نبود یک گام را در سخنان معصومه ...وقتی از درد پای عائبش میگوید وقتی با لبخند وشوخی از حس کردن مداوم پایی که سالهاست قطع شده سخن میگوید من فقط صبوری را نظاره گرم وبس دوست جانبازم به داشتن تو به وجودت میبالم
معصومه اسلامی ساری مازندران
من فقط سال اول دبیرستان معصومه جان رادیدم،وقتی بااون عصاها گوشه ی مدرسه میدیدمش خیلی اعصابم بهم میریخت همیشه این سؤال توذهنم بودکه خدایاچرابایددختربه این زیبایی عصابزند،اینقدکه این دخترنجیب وساکت بودهیچوقت به خودم اجازه ندادم بهش نزدیک بشم وازش ماجرای پاشوبپرسم،تااینکه بخت یارمون شدوسال ۹۹باهم فامیل شدیم ومعصومه خانم شدن خواهرشوهرخواهرم،درهمون نگاه اول متوجه شدم که من قبلاایشون رودیدمش،بعدازاینکه باهم فامیل شدیم جریان پاشووشهادت برادراشوفهمیدم،ولی حالاکه مفصل اززبون خودش شنیدم،به حدی بغض کردم که بزورجلوخودموگرفتم که صدام درنیادبه خاطرخواهرم که استرس وناراحتی براش سمه،خیلی خوشحالم که زنی به صبوری وپاکی معصومه جان کنارخواهرمه،به بودنت افتخارمیکنیم،توبه همه زنان ایران زمینت درس مقاومت وبردباری آموختی،انشاءالله که همیشه تنت سالم وسایت بالاسرخانوادت مستدام باشه،وسالیان سال کنارشوهردلسوزووفادارتون ودوتاپسرگلتون باخوبی وخوشی زندگی کنید،الهی آمین
خدمت خواهر خوبم معصومه خانم ،در زمان بمباران بنده در جایی نزدیک کشت وصنعت کارون قرار داشتم که شاهد 17فروند هواپیمای دشمن بودم که در ان روز کارخانه شرکت کشت وصنعت کارون شوشتر ومسجد سلیمان را به طور همزمان مورد حمله قرار دادند که فوری خود را به شوشتر ظرف مدت 20دقیقه به سر صحنه در نزدیکی پل رساندم وتمام ماجرا را از نزدیک شاهد بودم و صحت گفته های شمارا تایید می نمایم ویکی از وحشت ناک ترین وغم انگیزترین روزهای زندگیم می باشد وهر زمان چشمم به چشمان دایی مندل (پدربزرگوارتان) ومادر گرامیتان می افتد ناخود اگاه چشمانم پر از اشک میشود واینکه تمام زورصدام بااین همه تجهیزات به دو طفل معصوم (کریم ورحیم) در ان زمان میرفت ناراحت میشوم ودیدی که چه بلایی بر سر صدام امد واین نیست مگر کار خدا ،
لذاالان دو فرزندبرومند وهمسری مهربان ودلسوزدر کنار شمازندگی می کنند وهمیشه ارزوی خوشبختی شما را از خداوند متعال خواستاریم
اردتمند شما جهانبخش صالح نژاد
بعضی وقتها باید دید تا باور کرد، ولی بعضی وقتها هم نیازی به دیدن نیست همان احساس کافیست، صبر و استقامتت را تحسین میکنم خواهر خانم عزیزم، و ایمان دارم که تو بهترینی پس بهترینها را برایت آرزومندم.
بعضی وقتها باید دید تا باور کرد، ولی بعضی وقتها هم نیازی به دیدن نیست همان احساس کافیست، صبر و استقامتت را تحسین میکنم خواهر خانم عزیزم، و ایمان دارم که تو بهترینی پس بهترینها را برایت آرزومندم.
اینشالله همیشه شاد و خوشبخت باشید خاله جان♥️
با آرزوی بهترینا
دوست عزیزم معصومه خانم شنیدن داستان زندگی شما دل هر شنوده ای رو بدرد میاره ولی از طرفی شجاعت ومقاومت وبالندگی شما باعث افتخار من وهر زن ایرانی هست واینکه با همه این مشکلاتی که پیش رو داشته ی زندگی خانوادگی خوب وصمیمی داری ودوتا پسر دست گل تحویل جامعه دادی واقعا جای تحسین داره ومن برات سلامتی دل شاد لب خندون وبالندگی بیش از پیش آرزو دارم لعنت بر جنگ وجنگ افروز
به نام خالق زیباییها
دوست عزیز و مهربانم معصومه جونم ، با اینکه کمتر از یکسال باهم آشنا شدیم و باهم باشگاه نشاط میریم ولی مهر و محبت دوست گلی مثله تو در عمق جانم نشست ، بسیار جذاب و صمیمی هستی ،از سرگذشت مجرحیت تو آبجی گلم خیلی متاثر شدم و شهادت دو برادر و خواهرت ، با وجود مشکلات و سختیها بسیار با انرڙی و روحیه شاد و قوی هستی و باعث افتخاره دوست گلی چون تو داشتن ، برات بهترینها رو در کنار همسر و دوپسر گلت آرزم میکنم و انشالله همیشه سلامت و شاد باشید آبجی قشنگم .
دوست عزیزم بهت افتخار میکنم
نظری بگذارید
نام خود را وارد نمایید
متن نظر را وارد نمایید
مقدار صحیح است
مقدار صحیح وارد کنید
بدون ویرایش از شما
آخرین اخبار
فاش نیوز آگهی می پذیردبنر بیمه دیکتابهای منتشر شده انتشارات فتح الفتوحصندوق همیاریفتح الفتوح ناشر دفاع مقدسخبرنگار افتخاری فاش نیوز شویدمشاوره تغذیه ویژه ایثارگرانسایت جمعیت جانبازان انقلاب اسلامیانتشارات حدیث قلماساسنامه انجمن جانبازان نخاعیبا خرید این کتاب نیروهای جهان را بیشتر بشناسیدlogo-samandehi