تاریخ : 1396,جمعه 04 فروردين14:41
کد خبر : 52342 - سرویس خبری : گزارش و گفت و گو

همه داشته هایم را مدیون جانبازان هستم!/عاشقانه پشت میز خدمت

همه داشته هایم را مدیون جانبازان هستم!/عاشقانه پشت میز خدمت

یکی دوساعت پس از تماس و گفت و گوی تلفنی کوتاهی که با این بانوی عاشق داشتم و علی رغم فشار کاری و مراجعین بسیار ایشان، وی قبول زحمت کرد و زمان استراحتش را به این گفت و گو اختصاص داد...

صنوبر محمدی

فاش نیوز- یکی دوساعت پس از تماس و گفت و گوی تلفنی کوتاهی که با این بانوی عاشق داشتم و علیرغم فشار کاری و مراجعین بسیار ایشان، وی قبول زحمت کرد و زمان استراحتش را به این گفت و گو اختصاص داد.

 در اولین برخورد او را انسانی بسیار با ایمان، دلسوز، مهربان و به حق متعهد به درمان جانبازان یافتم و این عشق به جانبازان نشأت یافته از ارادتی است که به حضرت ابوالفضل (ع) دارد به طوری که حضور آن حضرت را با تک تک سلول هایش احساس کرده است.

 او پل ارتباطی 22 منطقه بنیادشهید با بیمارستان ساسان است و با 30سال خدمت خالصانه در امر درمان جانبازان و خانواده ایثارگران، بااینکه روزهای آخر خدمت خود را سپری می کند اما هیچگاه خود را جدای از این قشر نمی داند و تمامی سعی و تلاش خود را در خدمت به خانواده بزرگ ایثارگران به کار می گیرد. اما او این روزها سخت نگران وضعیت درمان جانبازان است و تنها تعهدش به این عزیزان است که پیشنهاد بیمارستان را پذیرفته که پس از بازنشستگی نیز چند روزی را در هفته، بازهم در خدمت جانبازان و خانواده هایشان باشد.

 به درب اطاقش که می رسم چند ضربه می زنم و لحظاتی بعد خود در را به رویم می گشاید. با آنکه مشغول صحبت با مادر شهیدی از مراجعه کنندگانش است اما با خوشرویی مرا به داخل اطاق راهنمایی می کند.

 مهربانیش به واقع ستودنی است. آنچنان صمیمی و مهربانانه با مادرشهید صحبت می کند که حیران می شوم و زمانی که مادر برایش از حواس پرتی هایش می گوید و اینکه دفعه قبل که به اینجا آمده کیف پول و کارتش را گم کرده است، بسیار ناراحت می شود و برایش توصیه هایی دارد. مادر نیز دعاهای خیر بسیاری برایش دارد که امیدوارم به اجابت برسد.

 آنچه در وهله اول جلب توجه می کند ابعاد اطاق کار مسئول درمان جانبازان است؛ با وجود اینکه مراجعان او اکثرا" جانبازان و ایثارگران هستند بسیار کوچکتر از حد معمول است، که با نامناسب سازی غیراصولی! (استاندارد نبودن) هم که شده شرایط را برای ورود جانباران ویلچری دشوارتر و در واقع غیر ممکن کرده است. رمپ منتهی به اطاق او، چنان شیب تندی دارد که خطر سُر خوردن ویلچر زیاد است و یک جانباز نخاعی بدون داشتن همراه نمی تواند به درب اطاق برسد و فرض محال آنکه اگر هم با مشقت و همراهی، این مسیر را  به سلامت طی کند تازه اول راه است و پس از آن هم قبل از درب اطاق پله ای بلند تعبیه شده که ورود ویلچر را عملا" غیرممکن می سازد.

زمانی که موضوع را با او مطرح می کنم می گوید: بله متأسفانه ورود جانباز به داخل امکان پذیر نیست و من خودم برای دیدن آنها به درب اطاق مراجعه و آنها را ویزیت می کنم.

از او می خواهم اگر امکان دارد در این خصوص بیشتر توضیح دهد؟
- بله. مثلا جانبازی که پایش پروتز دارد باید در راهرو پایش را بالا بزند تا من بتوانم مشکلش را بدانم و یا بیماری که دیابتی است و زخم دارد، باید پایش را در راهرو بالا بزند تا من زخمش را ببینم و این برای بیمار خوشایند نیست. من بارها به مسوولین یادآورشده ام که  این برای جانبازان نخاعی مشکل بزرگی است که هرچه زودتر باید حل شود.


فاش نیوز: فکر می کنید تعمدا" این سهل انگاری ها صورت می گیرد؟


- نمی توانم بگویم تعمدا"، من یک سالی است که صبرکرده ام اما این مشکل همچنان به قوت خود باقی است. با توجه به اینکه اکثر مراجعین من جانبازان نخاعی هستند باید یک اطاق کار برای درمان در درمانگاه اختصاص بدهند که جانبازان به راحتی بتوانند رفت و آمد داشته باشند.

  این بانوی بزرگوار درک بسیار درستی از روحیات و مشکلات جانبازان دارد و می توان گفت او این قشر را به خوبی می فهمد و شاید یکی از دلایل آن هم این باشد که خود از خانواده ایثارگران است. وی معتقد است بیمار باید آرامش خاطر داشته باشد و فکر متفاوت بودن نکند و چه زیبا و فروتنانه بیان می کند که: "چه اشکالی دارد که مراجع مرا به عنوان یک مددکار بشناسد"

 وی علاوه بر فعالیت در این عرصه از وظیفه مادری نیز هیچگاه غافل نبوده و با تربیت سه فرزند پسر صالح به نام های پرمعنای محمدعلی، مرصاد و مرآت آنان را به خوبی به جامعه تحویل داده است که بزرگترین فرزند ایشان رزمنده مدافع حرم بوده و  به سوریه اعزام شده بود.


فاش نیوز: خانم دکتر معصومی در ابتدا از چگونگی شروع خدمتتان در امور جانبازان بگوئید؟


- من 23سال است که در این بیمارستان مشغول به کار هستم. از سال 68 تا72 دربنیادشهید بودم. از سال 1373 تنها یک سازمان خدمات پزشکی بود که بنیادشهید و بنیاد جانبازان زیر نظر این سازمان  و زیرنظر آقای رفیق دوست اداره می شد. من زمانی که وارد بیمارستان شدم، پس از یک مدتی ریاست بیمارستان به من گفتند ما به کسی احتیاج داریم که بطور ثابت کارهای بنیاد را در امور جانبازان و ایثارگران انجام دهد. من آن زمان مهدکودک بیمارستان را اداره می کردم و از طرفی ساعاتی را هم در بیمارستان برنامه های دارویی و خدمات جانبازان را هم انجام می دادم که با پیشنهاد کار ثابت در امور جانبازان مواجه شدم و از سال 78 بطور مستقیم در خدمت درمان جانبازان هستم و تا به امروز هم در زمینه داروی جانبازان و یا احیانا مشکل جانباز با پزشک معالجش ارتباط برقرار می کنم. این کار اصلی من است.


فاش نیوز: طی سی سال خدمت، جانبازان را چگونه دیده اید؟


- جانبازان قریب به اتفاق انسان های فوق العاده مظلومی هستند. من بارها و بارها جانبازان اعصاب و روانی دیده ام که درصد جانبازی شان از یک جانباز نخاعی 70درصد بیشتر بوده. خانواده جانباز اعصاب و روان امنیت جانی ندارد. وقتی سر فرزند خود را می برد یعنی کنترلی بر عملکرد خود ندارد. ما از این دست جانبازان بسیار سراغ داریم که دست به خودکشی و خودزنی زده اند. با اینکه ارزش جانبازان 70درصد واقعا" کم نیست و با مشکلات خاص خود مواجه هستند اما آزار و آسیبی به خود و دیگران نمی زنند.


فاش نیوز: با توجه به صحبت های بالا، از جایگاه شما به عنوان کسی که رابطه مستقیمی با بنیادشهید و امور ایثارگران و جانبازان دارد، آیا این تعیین درصدها برای جانبازان اعصاب و روان واقعی ست؟  


- ما بارها گفته ایم مشکلاتی در تعیین درصد وجود دارد. یک جانباز اعصاب و روان چه گناهی کرده با چنین شرایطی درصد جانبازی اش شاید 25درصد است که بالاترین درصد برای یک جانباز اعصاب و روان است. این نوع جانبازان 6تا 9ماه از سال را در آسایشگاه های روانی می گذرانند.


فاش نیوز: چه توصیه هایی برای خانواده جانبازان دارید؟


- جانبازان نیاز به محبت دارند و من این نکته را بارها به همراهان جانبازان تاکید کرده ام. دارو یک جنبه درمان است مثل قرص و کپسول که درد را تسکین می دهد اما جانبازان از نظر روحی هم نیاز به تغذیه دارند. الان همین وضعیت غیراستاندارد اطاق من، با روح و روان جانبازان مراجعه کننده بازی می کند. جانبازی که پشت در اطاق من می ماند تا من او را بیرون از اطاق ببینم و یا مشاوره بدهم. بارها مسئولان بیمارستان این وضعیت را با چشم خودشان مشاهده کرده اند که جانباز ناسزامی گوید اما تاکنون به این موضوع ترتیب اثری داده نشده است.


فاش نیوز:  یقینا" کار برای جانبازان برکات بی شماری را به همراه دارد. در این خصوص خاطره ای دارید؟


- من نه تنها برکات بلکه معجزات کار برای جانباران را هم دیده ام. سال 87 بود که دچار بیماری شدم و درهمین بیمارستان هم جراحی کردم و چهار جلسه هم دکتر شیمی درمانی بطور فشرده و با دوز خیلی بالا روی من انجام گرفت که بعد حساسیت نشان دادم و روده هایم خونریزی کرد. یعنی صبح بستری می شدم و بعداز ظهر شیمی درمانی و فردا صبح هم سرکار می آمدم. همکاران می گفتند استراحت کن اما من می گفتم کار برایم بهتر است و اگر خانه بمانم حالم بدتر می شود.

 در بحران مریضی که شیمی درمانی را هم پزشکم قطع کرده بود و گفته بود که باید آمپول هایی را بزنم که برای پیشگیری از سرطان مغزاستخوان بود، همزمان از طرف سردار «ر» با من تماس گرفته شد که «ما عازم کربلا هستیم شما هم با ما می آیید» گفتم خیلی دلم می خواهد که بیایم اما درگیر بیماری هستم. مانده بودم چه کنم که خوابی دیدم و تصمیم خودم را گرفتم.

با پزشک معالجم هم صحبت کردم. او گفت اجازه نمی دهم، شما درمرحله درمان هستید و اگر درمان قطع شود عوارض و عواقب آن دوچندان می شود. من قبول نکردم و بالاخره راهی سفر کربلا شدیم. خاطرم هست که برای زیارت خانه حضرت علی(ع) رفتیم که آن زمان، مکانی بود که حضرت علی(ع) را در آن مکان غسل داده بودند و کنار آن جای کوچکی بود و اجازه نمی دادند کسی در آنجا زیارت کند و نماز بخواند. مرد عربی هم آنجا بود؛ به او گفتم من مریض هستم و فقط می خواهم دورکعت نماز بخوانم. گفت نه. من هم دیگر چیزی نگفتم.

 هنوز کاملا" دور نشده بودم که با چوبی که در دستش بود به شانه من زد و اجازه داد. نمازم چیزی حدود بیست دقیقه طول کشید. سرسجده احساس کردم که چیزی روی سرم افتاد. خیال کردم که همان مرد عرب است که با چوب دستی اش به من می فهماند که دیگر بلند شو. دیدم نه. بالای سرم لوستری نصب بود که از بلورهای ریزش باز شده و به روی سرم و بعد هم به سجاده ام افتاده بود. حالم واقعا" دگرگون شد و در واقع شوکی به من وارد شده بود. بطوری که شب را در درمانگاه همانجا بستری شدم. تا آن روز مورفینم را هم نزده بودم و آن شب آن را زدم.

 جالب اینجاست که همان مرد عرب وقتی این بلور افتاده روی سجاده ام را دید، دائم می گفت شفا، شفا، امام شفا، حضرت علی شفا، و من فکر کردم الان است که آن بلور کوچک را از من بگیرد اما آن را داخل سجاده ام گذاشت و گفت: «هدیه امام، شفا».


 مورفین را زدم صبح شد و باید به سمت کربلا حرکت می کردیم. دوستان گفتند شما حالتان خوب نیست و نمی توانید به کربلا بیایید. گفتم نه من هرطوری هست می آیم. خاطرم هست اولین برفی بود که در عراق باریده بود و چنان سوز و سرمای وحشتناکی بود که چون برق ها قطع می شد و اطاق ها سرد سرد بود. همه هم کاروانی ها پتوهایشان را برای من می آوردند. صبح به حرم حضرت ابوالفضل (ع) رفتیم. به واقع می توانم بگویم من ایشان را با تک تک سلول هایم دوست دارم و احساس می کنم و پس از آن هم زیارت حرم امام حسین(ع). اتفاقاتی که در این سفر افتاد و نتیجه و شفایی که گرفتم هیچگاه فراموشم نخواهدشد.


فاش نیوز: باز هم خاطره ای از این سفر معنوی برایمان بفرمایید؟


- در حیاط حرم حضرت ابوالفضل (ع) نشسته بودیم و زیارت می کردیم و هنوز داخل حرم نرفته بودیم. دلم خیلی شکسته بود و منتظر تلنگری بود که دیدم یکی از خدمه به عربی می پرسید چه کسی می تواند عربی صحبت کند. یکی از کاروانیان ما که حاج آقای س بود و عربی می دانست و سردار "ر " جلو آمدند. مرد عرب با اشاره به من گفت این خانم بیاید قسمت غذاخوری حضرت! حاج آقا پرسید منظورت گروه است؟ گفت نه این خانم! من گفتم بدون گروهم نمی روم. مرد قبول کرد. حاج آقا و سردار "ر" هم با من آمدند و از پله ها بالا رفتیم. مرد عرب به سردار و حاج آقا گفت شما دیگر بالاتر نیایید و به من چهارتا غذا  از غذاخوری حضرت داد که ما هم رفتیم نان خریدیم و آن غذاها را میان نان ها می ریخیتم و  آن را میان همه اعضای کاروان به نیت تبرک و شفا تقسیم کردیم.


فاش نیوز: پس از بازگشت به ایران چه اتفاقی افتاد؟


 - به نحوی به ایران بازگشتیم. در ایران اولین کاری که کردم پیش پزشک معالجم رفتم. دکتر با دیدن من گفت: تو هنوز زنده ای؟ گفتم بله. گفت وضعیتت چگونه است؟ گفتم نمی دانم اما احساس خوبی دارم. گفت برو آزمایشگاه. رفتم و آزمایش دادم. وقتی جواب آزمایش را گرفتم و نگاهی به آن انداختم دیدم که سلول های سرطانی صفر شده است! پزشکم انسان بسیار خوب و مخلص و شریفی بود اما اعتقادی به شفا و اینها نداشت. بعدازظهر به بیمارستان آمدم.

ایشان دکتر جراحی داشت. پشت درب اطاق عمل نشستم. با دیدن جواب آزمایشم حال عجیبی شد. گفت برو دوباره آزمایش بده. گفتم چه اشکالی دارد، حتما" اشتباهی شده. دوباره آزمایش دادم و یک هفته بعد جواب آن را به مطبش بردم. با دیدن جواب آزمایشم گفت: خطا در همه موارد وجود دارد اما من بطور قاطع می گویم که دیگر داروهایت را قطع کن و تنها قول بده که هرسه ماه یک بار یک آزمایش بدهی. اگر کوچکترین تغییری را دیدی تحت نظرباش و کوتاهی نکن. به هرحال سال ها از این موضوع می گذرد و پزشک معالجم به رحمت خدا رفت، اما من هنوز به سلامت زندگی می کنم. دقیقا" می توانم بگویم همه داشته هایم را مدیون خدمت به جانبازان می دانم.


فاش نیوز: سخنی هم با متولیان امور جانبازان دارید؟


- جانبازان قداست بسیاری دارند و ارزش ها و آرمان های جامعه ما هستند که نباید خاطرشان را آزرده کنیم. من سختی های زیادی از بابت درمان جانبازان در طول این سال ها دیده ام. دارو نیست. تجهیزات نیست. جانبازی که پایش را جراحی کرده و درحال ترخیص است عصا ندارد. به من می گوید من عصایم را چگونه تهیه کنم می گویم من نمی دانم! بیمه هزینه تجهیزات جانبازان را قبول نمی کند. جانبازی که نمی تواند اتومبیل خود را درب بیمارستان پارک کند و با ویلچر به داخل بیمارستان بیاید این درد بزرگی است.

 مگر ما چند بیمارستان خاص جانبازان داریم که نمی توانیم مشکلات پارک و تردد آنها را مرتفع کنیم؟ بیمارستان خاتم که از ابتدا خدمت به خانواده شهدا را تقبل کرد. پدران و مادران شهدا درست است که پیر و ناتوان هستند اما با پای خود رفت و آمد می کنند و تنها بیمارستان ساسان است که مخصوص جانبازان است که باید رفاه این جانبازان که اکثرا" نخاعی هستند را درنظر بگیرند. از درب ورودی چنان شیبی وجود دارد که امکان عبور جانباز نیست و جانباز باید مسیر را دور بزند و از درب اورژانس وارد بیمارستان شود.
 
 پارکینگی برای پارک خودرو جانبازان در جلوی درب ورودی بیمارستان نیست. جانباز کجا باید اتومبیل خود را پارک کند؟ اگر هم دور از بیمارستان پارک کند چطور باید این مسیر را تا بیمارستان طی کند. ما جانباز نخاعی دیالیزی داریم که هفته ای سه بار دیالیز می شود. تمام بار مشکلات درمان جانبازان به دوش بیمارستان ساسان است اما خدمات به جانبازان رضایت بخش نیست.


فاش نیوز: نظر دیگر همکاران پزشک شما در خصوص کار برای جانبازان چیست؟ آیا به تعهد کاری شما تاکنون خرده گرفته اند؟


- بله متأسفانه بارها این مسایل را دیده ام. گاهی از بی مهری نسبت به جانبازان رنجیده ام. بعضی از همکاران سعی می کنند به آرامش خود بیشتر از مراجعین اهمیت دهند و معتقدند هرکسی نمی تواند به راحتی با یک بیمار اعصاب و روان کنار بیاید، که این به گنجایش افراد ارتباط پیدا می کند. اما از پزشکان قدیمی بیمارستان هم داریم که با جان و دل برای جانبازان کار می کنند. زمانی که به جانباز می رسند  واقعا" آنها را دوست دارند، آنها را درک می کنند و وطن پرستی آنها را ستایش می کنند.


فاش نیوز:  با توجه به اینکه در آستانه بازنشستگی قرار دارید، آیا دلتان برای جانبازان تنگ نمی شود؟


- حتما همینطور است. شاید برای همین است که خودم پیشنهاد دادم برای اینکه کار جانبازان روی زمین نماند هفته ای سه روز کارها را سروسامان بدهم و به هرحال قوت قلبی برایشان باشم.

 به اینجای مصاحبه که می رسیم مادرشهیدی در می زند و درحالی که از خستگی نای ایستادن ندارد داخل می شود. این بانوی عاشق به گرمی از او استقبال می کند و حالش را می پرسد و مادر شهید می گوید: من بدم. من همیشه بدم! و اشک چشمانش سرازیر می شود. در اطاق کوچک خانم معصومی جایی برای نشستن دو نفرنیست. می ایستم و تعارفشان می کنم که روی صندلی بنشینند. 

  از وضعیت اش می پرسد و مادر شهید می گوید: تمام اعضای بدنم درد می کند و شب ها از گردن درد نمی توانم بخوابم. خانم دکتر می گوید شما باید بالش طبی استفاده کنی. مادر با ناله می گوید: پولش را از کجا بیاورم و سر دردلش باز می شود: چشمم از دیابت نیاز به جراحی دارد و خانه ای که در آن  ساکن بودم صاحبخانه قصد فروش آن را دارد... او را به صبر و آرامش فرامی خواند. با اینکه یکی دو ساعتی از وقت ناهار گذشته است، وقتی می فهمد این مادر شهید از صبح چیزی نخورده است، دست آخر ناهاری را هم که برایش آورده اند به مادرشهید می دهد!


- با رفتن این مادر شهید، مصاحبه مان را با آخرین پرسش پی می گیرم، و صحبت پایانی:

- گفتن از درد جانبازان پایانی ندارد. بحث اعتقادی جانبازی که برای چه هدفی به جبهه رفته اند پایانی ندارد و شاید شروع تازه ای هم باشد همانطور که دفاع از حرم آغاز ماجرای جدیدی بوده است ولی من علاقه مندم که خدماتم را به عزیزان جانباز ارایه بدهم حتی اگر در قبال آن مزدی هم دریافت نکنم.

 صحبت های شنیدنی و البته خواندنی او چنان گوارا بر روح و جانم می نشیند که گذشت زمان را حس نمی کنم اما می دانم از زمان شروع آن بسیار گذشته است. دستان پرتلاشش را به مهر می فشارم و برای این بانوی متعهد و ارزشی کشورمان در آستانه بازنشستگی، آغار فصلی نو از زندگی و سرزندگی را آرزو می کنم.

 

گزارش از صنوبر محمدی


کد خبرنگار : 17