تاریخ : 1396,دوشنبه 27 شهريور20:00
کد خبر : 55248 - سرویس خبری : گزارش و گفت و گو

جانبازی که به تنهایی یک واحد فرهنگی است!

گفت وگویی صمیمانه با جانباز نخاعی «سیدمحمد مدنی» (بخش نخست)

جانبازی که به تنهایی یک واحد فرهنگی است!

بدرستی معتقد است «جانبازان باید خاطرات و مشاهداتشان را برای نسل امروز بیان کنند. به نظر من سکوت و حرف نزدن اینجا یعنی کم گذاشتن. زنده کردن فرهنگ شهدا ادامه راه ماست. خداوند ما را برای این ماموریت زنده نگهداشته است تا بتوانیم فرهنگ جبهه و جنگ را به دیگران منتقل کنیم».

صنوبر محمدی

فاش نیوز - چهره متبسم و سرحال "سید" بسیار گیرا و عاملی است برای آغاز یک رفاقت. حتی برای آنانی که برای اولین بار سید را ببینند، با روی گشاده ای که دارد مجذوب اخلاق و منش او می شوند.

ارتباط ساده اما صمیمانه و عمیق با همه جانبازان، او را به فردی مقبول عامه مبدل کرده است. جانبازانی با هر گرایش و بینش و دوستان جانبازی که مخالف عملکرد این و آن هستند، جملگی در دایره رفاقت و برادری سیدمحمد قرار دارند. این را می توان از حضورش در همه برنامه ها و ارتباط بی پیرایه اش با جانبازان، به ویژه جانبازان قطع نخاع دریافت. ارتباط تنگاتنگ و دوستانه ای که در مجلس ترحیم و بزرگداشت مادر سید با حضور کم سابقه ی جانبازان ویلچری خود را نمایان تر ساخت.

"سیدمحمد" که چند دهه از ویلچر نشینی اش می گذرد و صبورانه  همه مشکلات جسمی را شرمنده اراده و تحمل خود کرده است، با حضور پر رنگش در برنامه های قرآنی و فرهنگی، خود به تنهایی یک واحد فرهنگی به حساب می آید که از قاری گری قرآن و مجری گری برنامه های فرهنگی گرفته تا حضور تعیین کننده در مجامع و انجمن ها و برنامه های فرهنگی، اجتماعی و حتی سیاسی، حیطه گسترده فعالیت این جانباز ثابت قدم در مسیر امام و شهدا را تشکیل می دهد.

وی بدرستی معتقد است «جانبازان باید خاطرات و مشاهداتشان را برای نسل امروز بیان کنند. به نظر من سکوت و حرف نزدن اینجا یعنی کم گذاشتن. زنده کردن فرهنگ شهدا ادامه راه ماست. خداوند ما را برای این ماموریت زنده نگهداشته است تا بتوانیم فرهنگ جبهه و جنگ را به دیگران منتقل کنیم».

«سید محمد مدنی» که اینک 55بهار از زندگی سراسر تلاش و مبارزه اش می گذرد، مردی از جنس ایمان و باورهای دینی است که سه رویداد بزرگ پیش از انقلاب، پس از پیروزی انقلاب، و جنگ تحمیلی را از نزدیک با پوست و گوشت خود لمس کرده است. در دوران طفولیت و زمانی که تنها هشت ساله بوده به همراه پدر به زیارت کربلا مشرف می شود و از همان زمان عشق به امام حسین(ع) در دل او جوانه می زند. 

در همان سفرمعنوی، توفیق دیدار امام خمینی(ره) برای او میسر می شود و این دیدار کوتاه او را نه یک دل، که صد دل عاشق امام می سازد. عشق به امام (ره) چنان او را شیفته خود می کند که پس از گذشت سال ها هنوز از چشیدن جام روحانیِ آن پیرسفرکرده مست است به طوری که در نوجوانی و در بهترین شرایط زندگی، پای دل از بند تعلقات دنیوی گشوده و سبکبال عزم دفاع از آرمان های اسلام، انقلاب و کشور را در جبهه ها می کند.

گفت وگوی نسبتا"طولانی ما با این جانباز نخاعی بقدری جذاب و شیرین است که به دوستداران فرهنگ ایثار و شهادت پیشنهاد می شود آن را با صبر و حوصله مطالعه کنند تا با بخشی از زندگی سراسر مبارزه این جانباز دفاع مقدس آشنا شوند.

 

فاش نیوز: آقای مدنی! ابتدا لطفا قدری ازموقعیت اجتماعی و خانوادگی خود در پیش از انقلاب  بگویید.

- پدرم یکی از بازاریان تهران بود و بحمدالله مشکل مالی در خانواده ما وجود نداشت، جو معنوی و مذهبی خانواده و پدر و مادری مذهبی و سنتی سبب شد تا راه خودم را پیدا کنم و رفتن به مسجد و نشستن پای منبر کمک زیادی به من کرد.

یکی از جرقه ها و اتفاقات بزرگی که در زندگی من رقم خورد مشرف شدن به کربلا در سن 8 سالگی و در زمان  ریاست جمهوری حسن البکر در عراق که مقارن با حضور حضرت امام (تبعید) در نجف بود. خاطرم هست که ما در مسافرخانه کوچکی ساکن بودیم که پله های زیادی داشت که ناگهان نیمه های شب پدرم به من گفت آقا دارند می آیند.

من نمی دانستم منظور ایشان چه کسی است اما ناگهان  سیدی قدبلند که دو سه سید دیگر در کنار ایشان در حرکت بودند را دیدم و ابهت و وجاهت ایشان تاثیر زیادی بر من گذاشت. البته مرحوم پدرم مرد سیاست بود و رساله حضرت امام(ره) را ما در منزل داشتیم، در صورتی که آن زمان کسی جرات نمی کرد اسم ایشان را بیاورد و حتی رساله ایشان را داشته باشد.

از همان دوران کودکی برای من جای سوال بسیاری بود که منظور چه کسی است؟  آن زمان پدرم  به  رادیو عراق گوش می کرد و از اتفاقات و احوال امام باخبر می شد، به تعبیری سیاست در ذهن و زندگی و البته مذهبی بودن ما مهم بود. تمام این برنامه ها راه را به ما نشان می داد و  سالها بدین منوال گذشت تا ما به سال های 56و57 رسیدیم.

فاش نیوز: چگونه وارد فعالیت های سیاسی شدید؟

- من در همان دوران نوجوانی (15یا 16سالگی) برای  کار در کنار پدر وارد بازار شدم.  عموما جوشش انقلاب از بازارتهران بود بطوری که با هر اتفاقی بازار تعطیل و تظاهرات انجام می شد. از سویی منزل ما نزدیک کلانتری بود و من هر روز شاهد ظلم و ستم ماموران ستمشاهی بودم که مردم را باتوم زده و خونین و مالین به کلانتری می آوردند،

شور انقلابی، شرکت در تظاهرات ها، اطلاعیه هایی که به در و دیوار بازار نصب می شد و ایستادن مردم برای خواندن اطلاعیه ها و اعلامیه ها در سنین نوجوانی برای من بسیار جالب و جذاب بود. در دوران انقلاب نیز در تظاهرات ها حضور فعالی داشتم و نوارهای سخنرانی حضرت امام را پخش می کردم، در کنار آن، شرکت در محافل و مجالس انقلابی و حضور در جهاد سازندگی (تا جایی که توان داشتم) دنیای بسیار زیبایی را برایم ساخته بود و هنگامی که انقلاب اسلامی به پیروزی رسید  من یک جوان 17 یا18ساله شده بودم.

 در آن دوران اولین گروه از جوانان نورانی و انقلابی برای دفاع از انقلاب به عنوان محافظان انقلاب اسلامی جذب کمیته ها شدند که من وارد کمیته نشدم. اما در سال 1359 با تاسیس سپاه پاسداران انقلاب اسلامی وارد سپاه شدم. جوانان پاکی که واقعا  یادشان بخیر، انسان های خالصی که در مسایل اعتقادی خود هم باسواد بودند و به تعبیری "پاسداران" یک روحانی بدون عمامه بودند.

 

فاش نیوز: در ادامه چه اتفاقی افتاد؟

- اولین محل آموزش ما در پادگان امام حسین(ع) بود که به شکل امروزی نبود. پادگان در یک جاده خاکی قرار داشت و روزانه تنها یک مینی بوس از آنجا عبورمی کرد. اما نمی دانید با چه شور و اشتیاقی صبح زود خود را به پادگان می رساندیم و همه اینها در کِشِش معنویتی بود که ما را به سوی خود می کشید. پس از آن هم پادگان ولیعصر(ع) که به واقع قدمگاه شهدا درسپاه بود، که ناگهان جنگ تحمیلی شروع شد.

فاش نیوز: خاطره ای هم از آن روزها دارید؟

- بله روزهای آغازین جنگ که به سپاه می رفتم روزنامه کیهان را در کیوسک روزنامه فروشی ها می دیدم که باتیتر درشت آغاز جنگ را "تیتر" کرده بود که حس ناسیونالیستی و مذهبی ما را بیشتر برمی انگیخت. ما در گردان 9 سپاه تهران که شهید "وزوایی" فرمانده آن بود فعالیت می کردیم و در آن شرایط مسوولیت سپاه، حراست از مناطق حساس نظیر ریاست جمهوری، نخست وزیری، فرودگاه و جماران بود و حالا منِ عاشق به جماران رسیده بودم!

 

فاش نیوز: از حال و هوای جماران بگویید.

- امام برای ما واقعا مقدس بودند. امام کسی بود که راه را به ما نشان و ما را نحات داد. امام عامل به دین بودند. ما مراجع بسیاری  دیدیم اما حضرت امام (ره) اعجوبه ای بودند که حقیقتا دنباله رو معصومین(ع) بود. اگر خاطرتان باشد زمان سخنرانی حضرت امام(ره) یک تعدادی پاسدار زیر پای حضرت امام می ایستادند و یکی از وظایف ما ایستادن در آن جایگاه بود.

واقعا می توانم بگویم جماران زیارتگاهی مقدس بود و ما دور و بر بیت حضرت امام نگهبان بودیم. من بارها امام(ره)را از نزدیک دیدم. خاطرم هست اطاق بزرگی را به عنوان پناهگاه آماده کرده بودیم که درب آن 70سانتیمتر قطر داشت تا در زمان بمباران و موشکباران حضرت امام از آنجا استفاده کنند که امام ابدا نپذیرفتند و فرمودند: من مانند مردمِ دیگر همین جا می مانم.

فاش نیوز: ازخصوصیات اخلاقی حضرت امام که از آن سال ها  در ذهنتان مانده است نکاتی رابیان بفرمایید. 

- ابتدا ساده زیستی زندگی حضرت امام در خانه ای کوچک با دیوار کاهگلی، و دیگری حساسیت ایشان روی اسراف بسیار برای من جالب بود. به طوری که صبح زود که هوا رو به روشنایی می رفت ایشان پرده ها را کنار می زدند تا از نور طبیعی استفاده نمایند.  یا اگر لیوان آبی نصفه می شد دستمالی روی آن قرار می دادند.  البته همه زندگی امام برای ما دستور زندگی بود که چگونه باید رفتار کنیم. ابهت و وقار ایشان و نظم در برنامه ها از نکات مهم دیگری برای ما بود. برای مثال شنیدید که زمانی وزیر امورخارجه روسیه که به دیدار ایشان آمده بودند حضرت امام وقت نماز بلافاصله بلند می شوند و برای نماز اول وقت می روند.

درمراحل بعد، حفاظت از فرودگاه بود. دیدن فانتوم های اف16 که برای دفاع از کشور به پرواز درمی آمدند شور خاصی برای ما داشت. یا زمانی که حفاظت از ریاست جمهوری، حضرت آقا (مقام معظم رهبری) که حفاظت از ایشان را برعهده داشتیم، همه این عوامل و برخورد با شخصیت های درجه اول نظام برای ما که شیفته و علاقمند به آنها بودیم عالَمی داشت.

ساده زیستی حضرت آقا (مقام معظم رهبری) که اگر تمام زندگیشان را جمع می کردی در یک وانت جا می شد الگویی بود برای ما. البته برنامه اینطور بود که ما دو سه ماهی در تهران ماموریت داشتیم و دوسه ماهی درجبهه.

 

فاش نیوز: ازشور و حال اعزامتان به جبهه هم بگوئید.

- در آن دوران اتوبوس ها انگار که رزمندگان را به سمت بهشت می بردند و اصلا خبری از کشته و قطعه قطعه شدن و قطع عضو و ناقص شدن جسم برایشان معنایی نداشت؛ از پادگان ولیعصر(ع) رزمندگان را به جبهه ها می بردند. در راه نیز استقبال مردم درشهرها تا رسیدن به کرمانشاه و سرپل ذهاب در غرب کشور خاطره انگیز بود.

به کوه های بیستون که رسیدیم باران تیرها و ترکش ها شروع به باریدن کرد و راننده گفت از اینجا به بعد خطر آغاز می شود و هر لحظه امکان اصابت خمپاره و گلوله وجود دارد، اما بچه ها انگار نه انگار؛ با شوخی و شور و حال جوانی، به فرماندهی شهید وزوایی، از دانشجویان خط امام، به پادگان ابوذر در سرپل ذهاب  رهسپار بودند.

وارد سرپل ذهاب شده بودیم و مورد استقبال مردم آن نواحی قرار می گرفتیم. گل می آوردند و حسابی رزمندگان را بدرقه می کردند. ترکش های به جا مانده روی بیستون کاملا نمایان بود و وارد محیط جنگی می شدیم. وارد پادگان ابوذر شدیم که دیدیم به جای شیشه نایلون گذاشته بودند. چون بر اثر ترکش ها و بمباران ها شیشه ها می شکست و به جای شیشه نایلون می گذاشتند.

پس از آن با تویوتا به سمت خط مقدم راه افتادیم. روزهای اول واقعا برایمان سخت بود و در راه خمپاره هایی که با سوت در اطراف ما اصابت می کرد، اگر چه صدای سوت آن ها برایمان نا آشنا بود، مانع نشد تا به پای کوه برسیم.

با کوله باری از مهمات و اسلحه های سنگین و مقداری غذا، باید از کوه بالا می رفتیم و این برای کسی مثل ما که نازپرورده و زندگی راحتی داشتیم بسیار سخت بود؛ تحمل این سختی ها و زیرآتش شدید دشمن قرار داشتن و هر لحظه هجوم خمپاره ها را حس کردن  واقعا بسیار سخت بود.

 با تلاش و کوشش فراوان به نوک قله ها رسیدیم. از اینجا آغاز زندگی جنگی ما بود. روبروی ما نیروهای عراقی بودند که به سختی دیده می شدند. وضعیت بسیار بدی بود. داخل سنگرها  بوی متعفن لاشه های عراقی ها که از حملات قبلی به جا مانده بود مشام را بسیار آزار می داد.

ما هم در کنار آنها به فاصله کمی باید می خوابیدیم  و زندگی می کردیم. شب اول در غاری پناه گرفته بودیم که شدیدا" آب گرفته بود و همه ی وسایل ما را آب فرا گرفته بود؛ لباس هایمان هم خیس شده بود و در تاریکی و گل و لای و مار و مور، وضعیت بسیار سختی داشتیم اما با همه این سختی ها صفای عجیبی داشت.

صبح که بیدار شدیم و این وضعیت را دیدیم مانده بودیم که چگونه وسایل و لباس هایمان را خشک کنیم.  زیر آتش سنگین دشمن، از غار بیرون آمدن هم خطرناک بود. به طوری که زیر خود آن غار نیم متر خالی بود، وقتی می خوابیدیم دستمان را به سقف آن می زدیم و با تیمم به صورت خوابیده نمازمان را می خواندیم.

  بعد از مدتی از ما خواستند به سمت قله های "بازی دراز" که نیروهای عراقی در آنجا مستقر بودند حمله کنیم تا منطقه آزاد شود. ما مشتاق حمله بودیم تا عراقی ها را زودتر بیرون کنیم. البته اطلاع زیادی نداشتیم و فکر می کردیم کار ساده ای است. به هرحال نبرد آغاز شد و آتش توپ و خمپاره و گلوله از دوطرف می بارید. اصولا جنگیدن سخت است؛ بخصوص در کوه که غار و مخفیگاه فراوانی دارد. تکان که می خوردیم از بالا آتش می ریختند اما بچه ها با قدرت الهی و دستان خالی و با چنگ و دندان می جنگیدند.

فاش نیوز: به نظر شما چه نیرویی عامل مقاومت رزمندگان در آن شرایط سخت بود؟

- تنها قدرت الهی و باورهای معنوی بود. خاطرم هست در آن زمان بی سیمی نبود. حتی بی سیم هم سیم داشت؛ به طوری که وقتی خمپاره ای فرود می آمد ارتباط ما قطع می شد و گاهی مجبور بودیم  سیم را وارسی کنیم که از کجا قطع شده تا آن را درست کنیم و بعد ارتباط بگیریم.

تلفن های قورباغه ای هم لحظه به لحظه قطع می شد. مانده بودیم که وقتی عراقی ها حمله کنند چگونه بچه ها را خبر کنیم. یا اینکه کسی که بالای کوه نگهبانی می داد چگونه می توانست بچه هایی را که در پایین کوه بودند باخبر کند.

برای این کار قوطی های کمپوت و کنسرو را سوراخ کرده و با طناب به هم وصل کرده بودیم و نگهبان بلافاصله پس از دیدن نیروهای عراقی سیم را می کشید و بچه ها خبردار می شدند.  واقعا با چنگ و دندان و دست خالی می جنگیدیم؛ چیزی که شاید الان به نظر مسخره بیاید.

وقتی وارد سنگرهای عراقی ها می شدیم تفاوت ها را مشاهده می کردیم. چه سنگرها و غذاهایی، آنها حتی در سنگرهایشان تلویزیون هم داشتند و واقعا مجهز بودند ولی آنچه که باید داشتند در وجودشان نبود!

ترس از یک نوجوان 14ساله یا 15ساله ای که دل و دست از دنیای مادی بریده بود و با پشتوانه ی اعتقادی قوی می جنگید، امان آنها را بریده بود... شاید میانگین  سنی فرماندهان ما 25 سال بود اما به کاری که می کردند باور عمیق داشتند و به کار خدایی؛ اعتقاد به شهادت که پشت سر آن بهشت الهی وعده داده شده دلگرمشان می کرد.

جوانان و نوجوانان ما متحول و بزرگ شده بودند. یکی از بچه ها نصف شب داشت از راه پله پادگان می آمد پایین و دیدم پوتین هایش را درآورده و شیشه ها هم که بر اثر بمباران ریخته شده بود در راه پله ها و اون جوان داشت پابرهنه از پله ها پایین می آمد و علتش را پرسیدم و گفت شیشه اگر به پایم برود بهتر از این است که بچه ها از خواب بیدار شوند. واقعا همین الان که دارم این ها را می گویم حسرت آن موقع را می خورم. چه جوانهایی داشتیم که تمام باورها و ارزشها را به عرصه ظهور و عمل می رساندند. یعنی به معنای واقعی کلمه حق الناس را رعایت می کردند. الانم دارم با جوان های امروزی مقایسه می کنم که تازه یه کاری می کند که موتورش صدا بدهد و وقتی با اون جوان 15 – 16 ساله که حاضر است شیشه به پایش برود تا رزمنده ای از صدای پایش بیدار نشود افسوس می خورم. شنیده بودم که اگر کسی به شهادت برسد به همه گناهانش قلم عفو کشیده می شود الا حق الناس که مهم بودن این مسئله را نشان می دهد. که خدا می فرماید حق الناس دیگر پای من نیست و باید از خود طرف رضایت بگیری. اگر پولی یا حقی یا آلرویی را بردی باید ازش رضایت بگیری. این ها بسیار مهم است و باید در زندگی مراعات کرد و آن زمان این ها را رعایت می کردند که همیشه پیروز بودند و هر کس هم بیشتر مراعات می کرد در خط اول هم بیشتر می ایستاد.

حتی آن لات و عوضی که آمده بود و عوض شده بود مثل شهید ضرغام که می گفتند زمان جنگ گروه آدم خوارها را درست کرده بود که فکر کنم نگهبان در کاباره در زمان شاه بود ولی امثال ضرغام ها جبهه می آمدند و عوض می شدند. یکی از بچه ها تعریف می کرد که خمپاره ای در مدرسه ای که ما در آنجا بودیم زده شده بود و یکی از لات های شمرون گفت وضو گرفتن چجوریه و بلد نبود ولی فهمیده بود که دیگر اواخر کار است و ممکن است هر لحظه مرگش فرا برسد و واقعا توبه می کردند و درست می شدند. مثلا آن یکی که خالکوبی عکس های زنان را داشت از خدا می خواست که یه جوری تیر و ترکش بخورد که این خالکوبی ها از بین برود و از این موارد داشتیم.

یعنی این را فهمیده بودند که هر لحظه امکان شهادت هست و یاد مرگ انسان را درست می کند و باید این طور فکر کنیم که امشب شب آخرت است. و این دستور است که انسان در شبانه روز چندین بار به فکر مرگ باشد

شما از کجا می دانید چه کسانی بودند که سیل و زلزله آمد، درخت رویشان افتاد ، باید هر لحظه گفت: تمام است، آماده هستی جواب بدهی؟

این در زندگی بسیاری از رزمندگان جاری بود. می دانستند که دیگر تمام است. این بود که خودشان را می ساختند.

بروند به عراقی ها نزدیک بشوند ببینند این ها کجا هستند. توپ و تانکشان کجاست؟ چند نفرند؟ بر روی کاغذ بنویسند. توانستند عکس بگیرند بیاورند و حساب کنند برای حمله. می گفتند در حال رفتن بودیم که تشنه مان شد و رسیدیم به یک چشمه آب زلال و خنک در کنارش یک مار بزرگی خوابیده بود؛ یکی از بچه ها گفت: با کلاشینکف او را بزنیم؛ دیگری گفت: با حیوان خدا چه کار داری؟ گفت: بخواهیم برویم آب برداربم نیش مان می زند. گفت بسم الله ما که نیتی نداریم. گفت ما رفتیم و نزدیک تر شدیم و این مار عظیم الجثه را می دیدیم، قمقمه را پر کردیم و به سمت عراقی ها راه افتادیم، بعد که برگشتیم و دوباره رسیدیم به همان چشمه، الان وقت خوبی است آب برداریم؛ دیدیم هنوز آن مار آنجاست، دوتا عراقی هم افتاده اند، یکی از آنها بر اثر نیش سمی مار از بین رفته بود و دیگری در حال جان دادن بود؛ یکی از بچه ها که عربی اش خوب بود با او صحبت کرد؛ آن عراقی می گفت: ما شما را در حال رفتن دیدیم، منتهی قرار بود یا شما را بکشیم، یا سرتان را ببریم، یا اسیر ببریم تا به ما جایزه بدهند؛ ما دیدیم آمدید و آب از چشمه برداشتید و این مار هم به شما کاری ندارد، ما هم گفتیم به ما هم کاری ندارد؛ می گفت تا ما نزدیک شدیم حمله را شروع کرد.

بعد می گفت: آن مار را که ناجی مان بود، کشتیم و بردیم تا از پادزهرش استفاده کنند برای این عراقی که زنده مانده بود، به هر حال این انسان است، آدم است، نسبت به این حیوان او ارجحیت دارد.

این حیوانات به کمک می آمدند. «من‏ کان‏ لله‏ کان الله له»  کسی که با خداباشد خدا با اوست؛ این ها اینطوری است. به این دید دیدند.

موش مثلا می آمد روی پاهایش می ایستاد چون قدش نمی رسید از این لوله کلمن که آب نشت می کرد، می خورد، روزی اش در آن بود؛ و همین حیوانات به داد می رسیدند.

یکی از بچه ها می گفت در کردستان وقتی ضد انقلاب تا راه می افتادند و حمله می کردند، سگ ها شروع می کردند به واق واق کردن و پارس کردن، ما می فهمیدیم این ها می آیند، ولی وقتی ما می رفتیم آنها ساکت می شدند. اینطور خدا کمک می فرستاد. اینکه می گوید ملائک زمین و آسمان؛ حیوانات به کمک شما می آیند واقعا همینطور بود.

وقتی عراقی ها می خواستند حمله کنند باران شدیدی می بارید و تانک ها حتی در گل گیر می کرد. بچه های ما که حمله می کردند، همان دقیقه که باران می بارید، قطع می شد و خورشید بیرون میامد، و بچه ها به خشکی می رسیدند.. بر منکرش لعنت که این چیزها را ندیده باشد.

خدا کمک کرد چون این جوان ها با خدا بودند. شما فکر کردید این جوانان آموزش ندیده چطور جلوی بعثی ها ایستادند، نه جلوی اینها بلکه جلوی دنیا ایستادند. ما از 40 کشور اسیر داشتیم. سودان و عربستان و مصر دیگران. بعضی ها سیه چهره بودند که از سودان آمده بودند. مثل جنگ سوریه، آن موقع هم از همه جا بودند و اروپایی، شوروی، چچن و غیره بودند. یک ملت مظلوم . جوانان کم سن و سال و یک دنیا نیروی اعتقادی . خداوکیلی خدا کمک می کرد و بچه ها با دست خالی می جنگیدند.

من یادم هست در قله های بلند بازی دراز که بودیم، به زور زنگ می زدیم و صف می ایستادیم تا فقط بگوییم من زنده ام. حمام فقط 3 دقیقه. آب گرم نبود، آب هم نبود. بعضی ها هم در آن وضعیت شوخی شان می گرفت. یکی تعریف می کرد حمام که رفته بودم هر چه سرم را می شستم تمام نمی شد. چون حمام ها صحرایی بود سقف نداشت، آخر فهمید که کسی از بالا چشت هم شامپو می ریخته. شوخی ها و جدی ها سر جایش بود، عبادت ها و برای هم فدا شدن سرجایش بود.

والله قسم اگر به من بگویند 1000 سال می مانی ولی حاضری دوباره دوساعت آنان باشی، می گویم آری. با آن دوران و روزگار منتهی با شعور حالا که بفهمم چه خبر بوده، یک نعمتی بود از دستم رفت نمی فهمیدم چی بوده؛ کاش بفهمم با چه کسانی بودم.

می شود با دست خالی هم در برابر ابر قدرت ها ایستاد، با اعتقاد می توان. یک هویی به ما حمله شده بود، هر کس هر چیزی به دستش بود باید برود بجنگد. بعضی ها با چوب می جنگیدند. در قله های بازی دراز بچه ها نارنجک نداشتند بر سر عراقی‌ها بیندازند که نیایند بالا، سنگ ها را هول می دادند بر سرشان! کجای دنیا همچین چیزهاییست؟! آن وری ها تا دندان مسلح، تا بالای کوه جاده کشیده بودند.

ما این قوطی های کنسرو را سوراخ کرده بودیم با پیچ گوشتی و از میانشان طنابی را رد کردیم، ما می رفتیم بالای کوه و به بچه ها می گفتیم که وقتی من این طناب را بکشم و صدای به هم خوردن قوطی ها را بشنوید، یعنی اینکه عراقی ها آمدند. آنجا بی سیمی نبود. اینطور بچها می ایستادند. و مقاومت و سربلند ‌کردند. درود خدا بر آن رزمندگانی که افتخارند. شما یک زمانی این تاریخ را که می خوانید سرتان را بالا می گیرید، یک وجب که ندادند به کنار؛ 10 سال هم ایستادند. جنگ ما 8 سال نبود 10 سال بود.

فاش نیوز: در ادامه چه اتفاقی افتاد؟

- ما به عملیات بازی دراز رسیدیم درحالی که آتش گلوله می بارید، در کنار آن دوستان و همرزمانی که دو سال را هرلحظه کنار هم بودیم، با شلیک گلوله توپ مستقیم نصف بدنشان می رفت و چون برگی روی زمین می افتادند و کاری نمی توانستیم بکنیم.

خاطرم هست یکبار که خیلی خسته شده بودم باخودم گفتم داخل غاری که آن نزدیکی ها بود بروم تا لحظاتی استراحت کنم. دیدم سه یا چهار سرباز داخل غار نشسته اند و تفنگ هایشان هم در دستشان است. کمی عصبانی شدم که شما اینجا نشسته اید ونمی بینند که بچه ها همینطور شهید می شوند.

دیدم هیچ عکس العملی نشان نمی دهند و فقط نگاه می کنند. گفتم چرا حرف نمی زنید بعد که دقت کردم دیدم از گوش هایشان خون بیرون زده است و موج انفجار آنها را از درون متلاشی و در دم به شهادت رسیده بودند. به هرحال در چنین شرایطی بحمدالله با نیروی الهی و عشق به حضرت امام این مناطق آزاد شد. فرماندهان گفتند: می دانید جایزه این پیروزی چیست؟ گفتیم نه: گفتند دیدار حضرت امام. گویی دنیایی از طلا را به ما داده باشند.

 خاطرم هست در اطاق کوچکی در پشت حسینیه جماران اطاق ساده و محقری بود که امام در آنجا زندگی می کردند یک ایوانی بود.  بچه ها یکی یکی با لباس های سبز سپاه در صف  ایستادند و امام که دستشان را بر روی نرده های ایوان گذاشته بودند و با سر ما یکی بود با چه شوقی دست آقا را می بوسیدند.

خاطرم هست که من یکبار دست آقا را بوسیدم و دوباره برگشتم درصف ایستادم. فرمانده مان که آنجا بود گفت: تو دوبار اومدی ها!

ادامه دارد ...


گفت و گو از صنوبر محمدی


کد خبرنگار : 17