تاریخ : 1397,دوشنبه 13 اسفند15:17
کد خبر : 64329 - سرویس خبری : زنگ خاطره

مگه دستم بهت نرسه!

مگه دستم بهت نرسه!

جانباز زیر ۲۵ درصد- این بار حتی به صمیمی ترین رفیقم هم نگفتم که دارم اعزام میشم. چون بار قبلی همین رفیق لو داد و برادرم که در مرخصی بود ، اومد و منو برگردوند.
...شرط خانواده پایان ماموریت برادرم در جبهه برای رفتن من بود، خودم هم راضی نمی شدم در شرایط کار سخت کشاورزی پدرم رو تنها بزارم..
برادرم که دوباره به مرخصی اومد اعزام مجددی ثبت نام کردم و بدون اطلاع همه رفتم.
در اعزام نیروی همدان لباس گرفتیم و مشغول اندازه گیری لباس و پوتین و ....بودیم. کم کم بچه ها یکرنگ می شدند و شور و شوقی حاکم شده بود که حد نداشت.
نزدیک عصر بود که اتوبوس ها از راه رسیدند و برای خط شدن نیروهای هر شهرستان را صدا می زدند. در همین حین نگاهم به درب ورودی اعزام نیرو دوخته شد! برادرم از کنار فنس ها بالا اومد و داشت با نگهبان صحبت می کرد که وارد اعزام نیرو بشه.خیلی سریع از راه پله ها رفتم پشت بام و پشت دور چینی بام سرک می کشیدم.
پرژکتورهای برجک و پشت بام روشن شد و نگهبان شب که اومد بالا با دیدن من جا خورد و پرسید اینجا چکار می کنی؟ نیروها دارند سوار اتوبوس میشن؟
گفتم : برادر بیا لبه بام تا بهت بگم.نگهبان هم مشکوک شده بود و عجیب نگاهم می کرد.به برادرم که در داخل اعزام نیرو و جلوی درب ایستاده بود اشاره کردم و گفتم: اون آقا لباس شخصیه اومد داخل و برادر منه و می خواد از رفتن من جلوگیری کنه!
دمش گرم فوری پرید رو پله ها و در حال رفتن بهم گفت: الان درستش می کنم .
نگهبان رفت کنار درب ورودی و برادرم را به بیرون هدایت کرد و از همونجا با دست اشاره کرد که بجنب!!
سریع دو پله یکی کردم و در چشم بهم زدنی به حیاط رسیدم و رفتم داخل یکی از اتوبوس ها و سرم رو پایین بردم بین زانوهام...
یکی از دوستام هم که داخل اتوبوس بود گفت داداشت دم درب داره به داخل اتوبوس ها سرک میکشه...
در همین حالت موندم تا اتوبوس از اعزام نیرو خارج شد.به مخض اینکه سرم را بالا کشیدم تا از پنجره بیرون را نگاه کنم با برادرم رخ به رخ شدیم...
شیشه کشویی و کوچیک اتوبوس نیمه باز بود گفتم : داداش داریم میریم جنوب، اتوبوس از ملایر رد میشه میای تا اونجا سوار شی؟
صورتش سرخ شده بود و فکر کرد دارم مسخرش می کنم...
گفت: مگه دستم بهت نرسه!!!
گفتم: نمیرسه داداش این وقت غروب ماشین کجا بود که بیای دنبال من؟
از بخت بد من اتوبوس ها برای نماز در ملایر توقف کردند.جرئت نمی کردم پیاده بشم.
خلاصه حالا که همه اتوبوس از ماجرا با خبر شده بودن گفتن: پیاده شو برادر آخه مگه الان داداشت ماشین گیرش میاد که به اینجا رسیده باشه..
تا اندیمشک هم نگران بودم که مبادا بیاد دنبالم...


کد خبرنگار : 20