تاریخ : 1398,چهارشنبه 07 فروردين17:15
کد خبر : 64848 - سرویس خبری : گزارش و گفت و گو


داستان پیشانی بندهای من و فرهاد!

شب عملیات والفجر مقدماتی کیسه‌ای را آوردند که پر از پیشانی بند بود. در هنگام تقسیم، شهید فرهاد معصومیان رو به من کرد و گفت: دست درون کیسه می‌کنیم و یک پیشانی بند در می‌آوریم. هر چه بیرون آمد قسمت ما همان است. دست درون کیسه کردیم. پیشانی بند من عاشقان کربلا و پیشانی بند او عاشقان شهادت شد. او شهید شد و من پس از ۲۸ سال مشرف به کربلا شدم.

دفاع‌پرس از سمنان، جنگ تحمیلی عراق علیه ایران، بزرگ‌ترین رویداد تاریخی ایران اسلامی در طول تاریخ این سرزمین و به خصوص دوران پس از پیروزی انقلاب شکوهمند اسلامی به حساب می‌آید.در این جنگ نابرابر با دشمن تا دندان مسلح، رشادت‌هایی رقم خورد مثال‌زدنی و در نوع خود بی‌سابقه که بعضا از سوی رسانه‌ها کمتر به آنها پرداخته شده است. از این رو به گفت‌وگو با یکی از رزمندگان استان سمنان نشینیم.

دفاع پرس: لطفا خودتان را معرفی کنید؟

«محمدعلی کارگر» مطلق هستم و اهل شهرستان مهدی شهر، برادر شهید «علی کارگر مطلق» که در سن 17 سالگی به شهادت رسید.

دفاع پرس: قدری از دوران دفاع مقدس بفرمایید؟

سال 59 وارد سپاه شدم. در پادگان شهید کلاهدوز  آموزشهای مقدماتی را گذراندم. پس از آن در سال 60 به غرب و مریوان اعزام شدم. در مریوان مسئولیت پدافند و حفاظت از یکی از ارتفاعات مریوان را عهده دار بودیم.

در آن زمان با دو گروه می جنگیدیم. یک گروه عراقی ها بودند و دیگری دشمنان داخلی.

انسان کشتن هنر نیست، انسان شدن هنر است

دفاع پرس: کمی برای ما از شب‌های عملیات بفرمایید؟

یکی از اقداماتی که قبل از عملیات انجام می شد، سازماندهی کردن نیروها بود که در گردان ها تقسیم بندی می شدند. براساس نوع عملیات (آبی، آبی – خاکی و...) آموزش های لازم آغاز می شد. به طور مثال به منظور انجام عملیات والفجر مقدماتی و کسب آمادگی های لازم، روزی 18 تا 20 کیلومتر پیاده روی می کردیم.

در این آموزش ها هم بعد نظامی و هم بعد معنوی نیروها پرورش داده می شد. در خاطرم است در آن دوران در نیمه ی شب برای نماز شب به حسینیه انرژی اتمی (لشکر17) وارد می شدیم. در حالی که ساعت 2 نیمه ی شب را نشان می داد حسینیه مملو از بسیجیانی بود که در برابر معبود به نماز شب ایستاده بودند. هر چه به روز انجام عملیات نزدیکتر می شدیم، حال و هوا معنوی تر می شد.

دفاع پرس: از خاطره ای که هیچ گاه فراموشتان نمی شود بفرمایید؟

شهید فرهاد معصومیان بسیار خنده رو و بشاش بود. شب عملیات والفجر مقدماتی کیسه ای را آوردند که پر از پیشانی بند بود. در هنگام تقسیم، شهید رو به من کرد و گفت: دست درون کیسه می‌کنیم و یک پیشانی بند در می‌آوریم. هر چه بیرون آمد قسمت ما همان است. دست درون کیسه کردیم. پیشانی بند من عاشقان کربلا و پیشانی بند او عاشقان شهادت شد. او شهید شد و من پس از ۲۸ سال مشرف به کربلا شدم.

عملیات والفجر مقدماتی عملیات سختی بود. راه زیاد، موانع بسیار و کانال های عمیق و عریض در طول مسیر فشار زیادی به نیروها وارد می آورد. چفیه در جبهه ها کاربرد زیادی داشت. در طول حرکت در مسیر به کانالی برخوردیم که حدود 4 متر ارتفاع و 8 متر عرض داشت و ناچار به عبور از آن بودیم.

همگی چفیه هایمان را از گردن در آورده و به هم گره زدیم و با کمک آن که به مثابه ی طناب عمل می کرد از کانال پایین آمده و دوباره بالا آمدیم و به مسیر ادامه دادیم. پس دوباره بالا آمدیم و به مسیر ادامه دادیم. پس از پیاده روی زیاد به منطقه مورد نظر رسیدیم. عراق تیرباری روی جاده کار گذاشته بود که نیروها را زمین گیر کرده بود. معاون گروهان بودم. گفتم: یکی برود و آنرا خاموش کند.

شهید معصومیان نزدم آمد و گفت: می خواهم بروم و تیربار را خاموش کنم. گفتم: توکل بر خدا، او بی قرار شهادت بود و برای پرواز سر از پا نمی شناخت. آرپی جی را برداشت. نگاهش برای لحظه ای در نگاهم خورد. خداحافظی جنگی کرد و رفت.

انسان کشتن هنر نیست، انسان شدن هنر است

دفاع پرس: خداحافظی جنگی یعنی چه؟

یعنی فقط گفت خداحافظ و بلافاصله رفت، دقایقی بعد تیربار دشمن مورد هدف قرار گرفت و خاموش شد. اما از فرهاد خبری نشد. در این اثنا خبر رسید نیروهایی که قرار بود در قالب لشکرهای دیگر در دو سمت ما وارد عمل شوند نتوانستند الحاق کنند و حرکت نیروهای ما به جلو موجب قیچی شدن و آسیب دیدن ما می شد. به ناچار دستور عقب نشینی صادر شد. شهید اخلاقی را دیدم که به فرماندهان با لهجه ی سمنانی می گفت: «زکون جمکرین ورگردیم». یعنی بچه ها را جمع کنین که باید برگردیم.

سراغ فرهاد را گرفتم اما نشانی نیافتم. در مسیر بازگشت نیز از هر کس در مورد فرهاد می پرسیدم اظهار بی اطلاعی می کرد. به خودم تلقین می کردم که فرهاد زنده است اما دل ناآرامم خبر از چیز دیگری می داد...

دفاع پرس: از برادر شهیدتان بگویید؟

بسیار اصرار می کرد که به جبهه برود. گفتم: ابتدا باید آموزش ببینی. در پادگان شهید کلاهدوز آموزش های لازم و مقدماتی را گذراند و پس از پایان دوره در قالب گردان حضرت موسی ابن جعفر (ع) به غرب اعزام شد و در عملیات نصر 8 شرکت کرد. برای انجام مأموریت در قم بودم که از طریق تلفن خبر شهادتش را به من دادند. او در ارتفاعات گردرش در مصاف با دشمن بعثی به شهادت رسید.

انسان کشتن هنر نیست، انسان شدن هنر است

انتهای پیام