تاریخ : 1398,یکشنبه 06 مرداد18:57
کد خبر : 67911 - سرویس خبری : گزارش و گفت و گو

داستان پردرد و رنج مجروحیت و ....

گفت و گو با یک رزمنده جانباز دفاع مقدس (بخش پایانی)

داستان پردرد و رنج مجروحیت و ....

احساس هیجان و ماجراجویی و عاشقی و خوش تیپی و ... در بین جوانان در همه مقاطع زمانی وجود دارد. چه الان چه ۱۰۰ سال پیش وجود دارد. مثلا پدر من که تعریف می کرد زمان خودش تیپ سبیل دار و کلاه لبه دار و شلوار پاچه گشاد بین جوانان مد بود. در زمان ما هم یک سری چیزها مد بود ولی...

فاش نیوز - در بخش نخست گفت و گوی خواندنی با جانباز «رضا مرادی»، او از کودکی تا رفتن به جبهه، خاطراتش از جبهه و کرامات شهدا و ... را برایمان تعریف کرد. در بخش دوم و پایانی، جانباز مرادی از دو بار مجروحیت خویش می گوید و نظراتش درباره شرایط کنونی جامعه و تعامل بنیاد و مسئولین و انتظار از جوانان و...

با هم پای این گفت و گوی با احساس می نشینیم:

فاش نیوز: برگردیم به سال 64؛ اولین مجروحیت شما کی اتفاق افتاد؟

جانباز رضا مرادی: ما رفتیم مهران. ما مریدان شهید صفرخانی بودیم. یک گردان بودیم بنام شهادت. شهید صفرخانی اگر می گفت بمیر، می مردیم. قرار بود عملیات کربلای یک بشود، منتها اتفاقی افتاده بود و یک خاکریزی زده شده بود. ما نیرو کم داشتیم. قراربود با نیروی کم برویم پشت این خاکریز. ما با نیروی کمی رفتیم رودرروی عراق. بالای سرمان خمپاره 60 می زدند. نمی توانستیم نفس بکشیم. گفتند ما فعلا" باید اینجا را هر طور شده حفظ کنیم تا نیرو برسد؛ و گرنه عراق مسافتی را جلو می آمد و می گرفت!

روزی که من مجروح شدم، توجیه بودم؛ اینکه چپمان چیست، راستمان چیست. من آمدم بیرون به بچه ها بگویم که بیایید داخل، چون در دید دشمن هستید. حدودا 10 - 11 نفر بودیم؛ که یک خمپاره 120 خورد کنارمان! نیم تنه بالای همه مان را زد! هیچ کس پایش آسیب ندید! شهید حیدری و بابایی مغزشان متلاشی شد و همانجا افتادند. من یادم نمی آید که چه شده! فقط یادم هست که گیج و منگ از زمین بلند شدم. هنوز هم یادم نیست چطور بلند شدم و خوردم زمین یا نه! فقط دیگر صدایی نمی شنیدم. صدای مهیبی در گوشم پیچیده بود. ولی چشم هایم می دید که بابایی دارد جان می دهد و دست و پا می زند! حیدری هم خون ازش می رفت و دهانش کف می کرد و دست و پا می زد! قمی را هم موج انفجار گرفته بود! کتفش رفته بود پشتش و گردنش پیچیده بود به پشتش! «شاه بابا» هم بدطور مجروح شده بود! دیگران هم مجروح شده بودند!

یکدفعه دیدم حاج حسن نوروزی بدوبدو آمد طرف من. من هم توجیه نبودم چه شده! نگو تمام بدن و سراپای من خون است و سیاه از دود گلوله و من نمی دانم! فقط دیدم یک لحظه از چانه من مثل شیر سماور دارد خون می آید! فکر کردم فقط همین است. حاج حسن و بقیه دویدند و مرا با پتو بردند داخل آمبولانس. فهمیدم برای کمرم هم اتفاقی افتاده! خودم نمی دیدم ولی می دیدم که آنها در پشت من هی پَد می گذارند، پانسمان های بزرگ آماده؛ با چفیه هی فشار می دهند! مرا رساندند بیمارستان صحرایی ایلام. ایلام به بعد تهوع سراغ من آمد و حالم بد شد! هی چانه و پشتم را پانسمان کردند. پرستاری که با من در آمبولانس بود، وحشت کرده بود. هی بالا می آوردم و انگار فشارم افتاده بود! هی می کوبید به شیشه جلو که سریع تر برو.

مرا که رساندند بیمارستان مصطفی خمینی کرمانشاه، اصلا صبر نکردند و مرا یکسره بردند اتاق عمل. دکتری بود که ایرانی نبود؛ یا هندی بود یا پاکستانی که مرا عمل کرد. من که بیهوش بودم. بعدا در اتاق فهمیدم. 10 روزی مرا آنجا نگه داشتند. اتفاق مهمتری هم افتاده بود! اینکه من کل حافظه ام پاک شد! حتی اسم خودم و اشیاء را فراموش کرده بودم! نماز نمی توانستم بخوانم. غذا می خوردم و بالا می آوردم. پلاک مرا در بیمارستان صحرایی ایلام کنده بودند. اینها نمی دانستند من بچه کجا هستم. مرا تنها آوردند.

فاش نیوز: این اتفاقات برای چه سالی است؟

- آخر 64. به جای تهران، مرا فرستادند بیمارستان آیت الله کاشانی اصفهان! من هم که نمی توانستم حرف بزنم. بلد نبودم! دو هفته اصفهان بودم و حالم بدتر شد. علائم بیشتر شد. عفونت پرده مغز کرده بودم! سرگیجه های عجیب و شدید داشتم. آنها هم نمی دانستند که در مغز من ترکش هست و فقط به زخم صورت و پشتم رسیدگی می کردند. تا یکبار دکتری با دانشجوهایش آمد. به سختی مرا نشاندند و پشت چشم مرا با چراغ نگاه کرد. یکدفعه داد زد: چرا این را اینجا نگه داشته اید؟ باید برود تهران. اصفهان سی تی اسکن ندارد. این مغزش عفونت کرده!

بعد افتادند دنبال پیدا کردن اقوام من. یک سیم تلفن بلند کشیدند و تلفن را گذاشتند کنار من. به نوبت پرستارها و بهیارها و بچه های انجمن اسلامی می نشستند که من شماره ای را به یاد بیاورم. با این بیان که این دارد فوت می کند، باید کس و کارش پیدا بشوند. من آنقدر با تلفن مزاحم مردم شدم که حد ندارد! مدام شماره تلفن می گفتم. چون شماره را مدام اشتباه می گفتم و یادم نمی آمد. بالاخره تلفن خانه مادربزرگم را گفتم.

 خیلی از بچه های دیگر مثل من به خانواده کلک زده بودند و نامه آماده نوشته بودند و داده بودند به تدارکات که چند روزی یک بار این نامه ها را می فرستادند برای خانواده شان و آنها فکر می کردند که فرزندشان سالم است؛ در حالی که مثلاً من 20 روزی بود که مجروح بودم! به خاله ام گفتند و او جیغ و داد و گریه که نامه ات تازه به دست ما رسیده و گفته بودی که حالت خوب است!

آن آقا که اگر اشتباه نکنم برای انجمن اسلامی بود به خانواده ام گفت که فرزندتان مجروح شده و حالش اصلا خوب نیست؛ پدر و مادرش بیایند و ایشان را به تهران ببرند. دایی ام خودش را رساند و مادر و پدرم هم طاقت نیاوردند و بعد از دایی ام خودشان را رساندند.

من به دلیل اینکه می دانستم اگر تصور کنند ممکن است پایم قطع شده باشد ناراحت می شوند، تا آمدند پتو را کنار زدم و دست و پاهایم را بالا گرفتم و گفتم: مادر ببین دست و پاهایم سالم هستند.

 روزهایی که حافظه ام داشت برمی گشت و علائمی در مغز و اعصاب داشتم که دکتر چک می کرد؛ مثلا انگشت را متخصص مغز و اعصاب می گرفت و می گفت فشار بده، ولی من زور نداشتم یا مثلاً تخم مرغ را نمی توانستم بشکنم. این یعنی اینکه مغز دیگر فرمان نمی دهد. زیر پایم سوزن می زدند، حس کمی داشتم.

خلاصه آمدند و من را با هواپیما به تهران فرستادند و در هواپیما حال من خراب شد و در تهران من را در بیمارستان فیروزگر بستری کردند و ماجرا شروع شد. پروفسور پارسا پزشک من شد و مرا جواب کرد. هر چه گفتند که مرا عمل کند، گفت دیگر دیر شده و وقت عمل گذشته است و زنده ماندنش باخداست. مغزش پر از عفونت است و تا زیر مغزش رفته است. بینایی ام و دست و پاهایم داشت مشکل پیدا می کرد.

من شدم یک کیس ملاقات! من بودم و برادر سیستانی و برادر طبرستانی. «مصطفی سیستانی» 11 تا گلوله خورده بود، 3 تا دوشکا و بقیه اش تیربار. فرمانده گردان تخریب عاشورا بود. نصف ریه اش را برداشته بودند، کبد و طحالش را برداشته بودند، بدنش سوراخ سوراخ بود! ایشان هم ایزوله بود و دکترها جوابش کرده بودند.

 ابراهیم طبرستانی هم دستش قطع شده بود و او هم فرمانده تیپ بود؛ خودش به من گفت که من در ماشین جیپ نشستم که بروم، خمپاره 120 بغلم خورد نفهمیدم؛ بعد دیدم که دستم کف ماشین است و وحشت کردم و از وحشت دست خودم را بغل کردم. نیروها ریختند من را به بیمارستان بقایی اهواز بردند. دکترش به طور معجزه آسایی توانسته بود به سرعت رگ دستش را وصل کند و دست زنده مانده بود و تمام دست را داخل یخ گذاشته بودند و بعد به تهران آورده بودند ولی دستش به شدت ضعیف و لاغر بود؛ چون خودش درشت هیکل بود.

ما سه نفر شده بودیم سوژه بیمارستان که خیلی به ملاقات ما می آمدند؛ به طوری که من گاهی اوقات خسته می شدم. اداره ها، مردم، انجمن اسلامی و... صف می کشیدند که به ملاقات ما بیایند. روزهای سختی بود و ماه ها به همین صورت گذشت. حدود 4 ماه در بیمارستان بستری بودم. حاج منصور ارضی بچه محل ما بود و بچه ها به او گفته بودند تا برای من در مجالس دعا کند.

من خوب نمی شدم و بدتر می شدم تا اینکه با تلاش های آقایان دکتر عباسپور، اصغری و ناظرانی، خوشبختانه عفونت سیر نزولی پیدا کرد و کم کم خوب شدم و دستانم حرکت پیدا کرد. چشمانم را حرکت دادم، توانستم غذا بخورم و ... دکتر رفعت جو به نظرم پزشکی بود که حضرت آقا را از مرگ نجات داده بود و رئیس بیمارستان بود. بالای سر من می آمد و به من خیلی محبت می کرد و می گفت: پسرم چرا غذا نمی خوری؟ دستور داده بود شاید چون این غذا گرم نیست او نمی خورد؛ به خدمتکاران بخش گفت که از فردا غذای مخصوصشان که جوجه کباب و برگ و کوبیده بود، داغ بیاورند و خورشت نیاورند. غذای مرا هر روز داغ می آوردند و من کمی می خوردم. رئیس بخش و بقیه جمع می شدند تا ببینند من غذا می خورم یا نمی خورم. همه دور من جمع می شدند و کمی می خوردم و بعد حالم خراب می شد تا کم کم خوب شدم.

 

فاش نیوز: از مجروحیت دومتان بگویید.

- مجروحیت دومم این بود که سال 1367 در حین دیده بانی شیمیایی شدم. عراق به شدت بمباران شیمیایی کرد و می خواست مناطق را بگیرد که گرفت و ما تا فولاد اهواز عقب آمدیم و بعد توانستیم پس بگیریم. من در یکی از این دکل های دیدبانی، چون پشت دوربین بودم، در حین کار، ماسک نمی توانستیم بزنیم چون نه می توانستیم با بی سیم صحبت کنیم نه اینکه ببینیم.

می دیدم که منطقه را شیمیایی زده اند ولی من در آن لحظه ماسک هم نزدم و چفیه ام را نمور کردم و جلوی دهانم گرفتم. بعد کم‌کم حالت تهوع به من دست داد و خس خس صدا برایم ایجاد شد و نفسم سخت می آمد.

کارم که تمام شد و جابجا شدم و به پایین آمدم، حالم بدتر شد. یادم هست بنده خدایی که با تویوتا آمده بود مرا به بیمارستان صحراییِ آنجا برد. لباس هایم را در آوردند و من را با آب سرد شستند و دارو به من تزریق کردند و یک شب من را آنجا نگه داشتند و من دوباره به خط برگشتم.

درمان من تا الان ادامه دارد؛ ولی شیمیایی من مثل خیلی های دیگر و به آن شدت نیست. فاصله ها فرق دارد؛ مثلاً کسی که در فاصله 20متری است ممکن است شهید شود و وقت نمی کند که ماسک بزند. یکی 150 متری است و ماسک می زند اما عامل بیشتر خورده و کسی که 500متری است عامل کمتر خورده است. مثل گرد و غبار که بریزی هرچه دورتر باشد، کمتر می شود و فاصله من زیاد بود.

شیمیایی من همچنان در حال درمان است ولی ترکش 10سانتی متر زیر مغزم است و یکی دوتا هم آن طرف تر. یک دکتری گفت 7تا و یکی دیگر گفت 9 تا ترکش در مغزت هست. مدام سرگیجه و تهوع دارم. گاهی اوقات عدم تعادل دارم. تشنج دارم و اینهاست که زندگی ام را مختل کرده است و مشکلات بسیاری که از گفتنش پرهیز می کنم.

یکی از عزیزان پزشک که من دوستش دارم، می گوید: این مغز فرمانرواست و این فرمانروا حالش بد شود، وزرا (دست و پاها) نمی توانند درست کار کنند. وقتی که حالم بد می شود، دچار لکنت زبان می شوم که دیوانه کننده است.

فاش نیوز: این ها بستگی دارد که کدام قسمت مغز آسیب دیده باشد.

- بله. تمپورال مغزم است. مهم ترین قسمت مغز. پروفسور سمیعی سال 95 تلاش کرد که ترکش را دربیاورد. من را یک هفته فرستادند بیمارستان پارس، خدمت دکتر فشارکی. آزمایشی بود که 30-40 رشته سیم به سرم وصل کردند و داروهایم را قطع کردند و یک هفته نوار گرفتند که نتیجه را پروفسور به این دکترها منتقل کرد که اینها هم گفتند: عمل کنی 70درصد تکلم را حتماً از دست می دهی و مشکلات دیگر البته؛ که حفظ وضعیت موجود بهتر است.

 

فاش نیوز: شما سال 1367 شیمیایی شدید و همان سال جنگ تمام شد. بعد از جنگ چه کردید؟

- من به جبهه برگشتم؛ البته آن زمان کارمندِ دولت شده بودم که به جبهه رفتم و فوری برگشتم؛ چون درسم ناقص مانده بود. خوب درس می خواندم. گاهی اوقات روزی 16ساعت درس می خواندم تا توانستم دیپلمم را بگیرم و وارد اداره شدم و یک نهادی مشغول شدم و بعد از آن در سال 70 ازدواج کردم. در سال 72 دخترم به دنیا آمد و سال 80 هم پسرم به دنیا آمد. دخترم ازدواج کرده و الان یک نوه هم دارم. اسم دخترم فاطمه و پسرم محمد عرفان است.

 

فاش نیوز: شما از مرام فرماندهان سخن گفتید. مسئولین فعلی با فرماندهان زمان جنگ چقدر شباهت و تفاوت دارند؟

- در صورت شاید شبیه باشند ولی در سیرت خیلی فاصله با آن عزیزان دارند. مثلا آن موقع اگر داخل گردان می شدی نمی توانستی تشخیص بدهی چه کسی فرمانده است. منیتی وجود نداشت.

 

فاش نیوز: توصیه شما به مسئولین چیست؟

- توصیه من به مسئولین این است که اولا قائل به این باشند این دنیا فانی است و دل به هیچ چیز نبندند. به این که ریاستشان، فرزندانشان و ... همگی زودگذر هستند و دلبستگی باعث ایجاد خطا می شود. این دلبستگی هاست که راه خطا را باز می کند و دچار خطا می شویم. به هیچ کدام از اینها دلبسته نشوید. چون همه را می گذاریم و می رویم و در قبر هیچ چیز با خودمان جز عمل نمی بریم و روی قبر هم عنوان مثلا دکتر فلانی یا سردار فلانی، نوشتنش هم فایده ای ندارد.

دوما صادق باشید. معنای صداقت را متوجه شویم؛ واعظان کاین جلوه در محراب و منبر می‌کنند، چون به خلوت می‌روند آن کار دیگر نکنند! همه کارها برای رضای خدا باشد و اگر تخلفی مرتکب شد جلوی آن بایستد و یا آن کار را ترک کند. هجرت پیامبر(ص) درس بود. هجرت فقط انتقال از یک نقطه به نقطه دیگر نبود. بلکه باید برخی اوقات از شرایط باید هجرت کرد. اگر نمی توانی کار درست را انجام دهی از آن کار بیرون بیا.

سعدی می گوید:

طاعت آن نیست که بر خاک نهی پیشانی

صدق پیش آر که اخلاص به پیشانی نیست

مردم از دیدن افرادی که در ظاهر پیشانی پینه زده دارند ولی در عمل کار دیگر می کنند زده شده اند.

به اندازه حقوقی که گرفته اید کار کنید. این نباشد که 200 میلیون بگیری و اندازه 5 میلیون کار کنی.

سوم اینکه راست کردار باشید و به همه راست بگویید. البته هر راست هم نباید گفت ولی مثلا اگر در کاری کوتاهی کردید شهامت داشته باشد و واقعیت را به مردم بگویید که اشتباه کردم. مثلا بگویید من مدیر شدم ولی فکر نمی کردم مدیریت سخت باشد و من نتوانستم کار را به خوبی انجام دهم.

 زمان جنگ این گونه بود. برای تصدی هر شغلی تعهد و تخصص لازم است اما اگر تعهد نباشد، تخصص به تنهایی کارساز نیست و مشکلاتی پیش می آورد. اما اگر شخص متعهد باشد و چهار تا متخصص کنارش باشد، بالاخره آن متعهد را هم به سرمنزل می رساند. یعنی مکمل هم می شوند. بدین صورت که آن فرد متعهد کاری می کند که آن متخصصان کار را به درستی پیش برند.

چهارم اینکه سیره حضرت علی را خوب مطالعه کنند. الان ساده ترین متن نهج البلاغه برای مرحوم دشتی است. برای دکتر شهیدی و سید رضی مقداری سخت است. یکی از حرف های امیرالمونین این بود که مالک! رسیدگی به امور فرماندهی و زمامداری توجهت را به امور جزء باز نداشته باشد. الان مردمی هستند که شب گرسنه می خوابند. من و دوستانم چون داریم کار خیر انجام می دهیم در جریان این گونه امور هستیم. مسئولین امور جزء را فراموش کرده اند. شهید بابایی شب ها به خانه فقرا می رفت. اینها رمان یا داستان نیست. مطلب دیگر اینکه خود را زیاد عزیز ندانید یا به عبارتی کارت تبریک برای خود نفرستید.

 به نظر من ضربه ای که منافقین به ملت ایران زدند مردم را از مسئولین جدا کردند و مسئولین هم بر این موضوع صحه گذاشتند و گفتند ما باید تافته جدا بافته باشیم. خانه و ماشینمان جدا باشد و مردم به ما نزدیک نشوند که ممکن است کشته شویم. خلاصه اینکه مردمی تر باشید. با مردم ساده و عوام و سطوح پایین جامعه ارتباط بیشتری داشته باشید. البته به صورت تشریفاتی نباشد بلکه غیرمنتظره باشد که در این صورت واقعیت ها را می بینید. به طور سرزده به خانه ها و مساجد بروید. مثل فرماندهان جنگ دلربا باشید نه خوفناک! که از هیبت شما و بادیگاردهایتان بترسند. وقتی همت و کریمی و باکری و خرازی که آن موقع فرمانده لشکر بودند، سربازان لشکر مریدشان بودند نه فرمانبردارشان، شرایط جوری بود که تا وقتی تکلیف نبود، هر وقت دلمان می خواست می توانستیم برویم مثلا مشهد ولی وقتی که تکلیف بود همگی با جان و دل در منطقه حاضر می شدیم.

 لشکر ما نزدیک 70 درصدش بسیجی بود و مابقی پاسدار وظیفه بودند. کلا" بدنه لشکر، بسیجی های داوطلب بودند که اگر می خواستند بروند هیچ کس نمی توانست جلوی آنها را بگیرد، چون موظف نبودند؛ ولی چون عاشق بودند، در منطقه بودند و ایستادگی می کردند. خطابم به مسئولین است که به خاطر منصب و مقام خدمت نکنید بلکه به خاطر عشق به دین و شریعت خدمت کنید.

 ولایت مثل نقطه پرگار است؛ اگر نباشد این دایره از هم می پاشد. همه باید دور این نقطه بچرخیم. ما نمی توانیم دایره های مختلف داشته باشیم. حالا که ایشان منصوب شده اند و عقلای دین و بزرگان ایشان را قبول دارند ما هم تمکین کنیم و اطاعت کنیم اما نه به صورت شفاهی بلکه در عمل اطاعت کنیم.

چرا آقا در بین مردم محبوب است؟ چون آقازاده ندارد. زندگی مرفه ندارد. خیابان یاسر 3000 متر ندارد که 50 میلیارد قیمت خانه اش باشد. حتی دشمنانش هم از جمله عطاالله مهاجرانی هم گفته من نتوانستم حتی نقطه خاکستری در ایشان پیدا کنم.

فاش نیوز: به جوان ها چه مطلبی می خواهید بگویید؟ جوان های این زمانه با جوان های زمان شما فرقی دارند؟

- احساس هیجان و ماجراجویی و عاشقی و خوش تیپی و ... در بین جوانان در همه مقاطع زمانی وجود دارد. چه الان چه 100 سال پیش وجود دارد. مثلا پدر من که تعریف می کرد زمان خودش تیپ سبیل دار و کلاه لبه دار و شلوار پاچه گشاد بین جوانان مد بود. در زمان ما هم یک سری چیزها مد بود ولی ما به این نتیجه رسیدیم که توجه به این گونه موارد باعث اتلاف وقت می شود. به طور ساده بگویم که ما از این موارد عبور کردیم. چون این موارد زودگذر هستند. چون یک وقتی می بینید که کلی وقت برای تیپ و رفیق گذاشتید و ثمری نداشته است.

 انسان ها اساسا موجوداتی اجتماعی هستند و 99.9 درصد ازدواج می کنند و وقتی ازدواج می کنند نیازهای اولیه زندگی مثل امرار معاش و مسکن پیدا می شوند و قادر نیستی اینها را تامین کنی؛ چون عقبه ضعیفی داشته ایم. چون وقت جوانی را تلف کرده و حرفه خاصی هم یاد نگرفته ایم. نه توانسته تحصیلات داشته باشد و نه پولی ذخیره کرده است. وقتی رسیده به 30 سال، تازه می خواهد پول جمع کند و قادر به تامین اجاره خانه هم نیست.

 

فاش نیوز: شما توانسته اید فرهنگ جبهه و ایثار وشهادت را به فرزندان خودتان انتقال دهید؟

- تا حد امکان سعی خود را کردم و از خیلی جهات عملکردی شبیه من هستند. مثلا مراقب حلال و حرام هستند. از هر کسی پول نمی گیرند. با هر کسی دوست نمی شوند. عمر و وقتشان را به بطالت نمی گذرانند. ما در خانه ماهواره نداریم و هیچ وقت هم به من نگفتند چرا ماهواره نداریم و این را نیاز زندگیشان ندانستند.

فاش نیوز: بچه های این دوره که جنگ را ندیده اند و پدر و مادرها هم این مفاهیم را منتقل نکرده اند و به بهانه خشونت اصلا تعریف نکرده اند درحالی که همین بچه ها با بازی های کامپیوتری کاملا خشونت را تجربه می کنند. اگر بخواهیم مفاهیم و فرهنگ دوران دفاع مقدس و ایثار و شهادت  را به اینها منتقل کنیم، باید چه کاری انجام دهیم؟

- شما یک کلمه ای را گفتید اما از روی آن پریدید، اگر شما یک مقدار به عقب برگردید همین بچه ها را، ما می گوییم بچه های انقلاب و به طور مثال من به بچه ام یاد داده ام. البته ایثار با انفاق فرق دارد یعنی اگر من دو تا کت داشتم و یکی از آنها را به کسی دادم انفاق کرده ام. اما اگر یک پالتو داشته باشم و آن را در سرمای زمستان به کسی دادم این کار یعنی ایثار است.

یک مثال ساده دیگر، اگر دو جفت کفش داشتم و یک جفت آن را به کسی دادم این انفاق است و اگر فقط یک جفت داشتم و آن را بخشیدم این ایثار است. اینکه بگوییم ایثار چه جایگاهی دارد خیلی سخت است. آیا معنویت با قلب در تضاد است؟ این یک ضرب المثل عامیانه است که چراغی که به خانه رواست به مسجدحرام است.

اما اگر این فرهنگ جا بیفتند چه اتفاقی می افتد؟ هیچکس گرسنه و نیازمند نمی شود. چون مردم ما انفاق می کنند اما ایثار خیلی کم است. اما مصادیق و جایش مشخص است و جاهایی پیش می آید که اصلا نیست، به طور مثال در جاده ای یک شخص معطل یک ذره بنزین است. شما هم بنزین کم دارید و ایشان هم لازم دارد و آن قدر باید بدهید که هر دو شما به پمپ بنزین یا به مقصد برسید.

جای ایثار معلوم است و این طور نیست که فرش خانه تان را به کسی که فرش دارد بدهید نه، ایثار به این شکل نیست.

شما گفتید ایثار و اگر من بخواهم ایثار را در جنگ برای شما بگویم، مثنوی 70 من کاغذ باید گفت. لذا این فرهنگ ایثار و شهادت را باید از یک زاویه دیگر هم نگاه کرد. ببینید در جنگ یک چیزی کمرنگ است، یک چیزی که خیلی باید به آن توجه کرد. این موضوع اگر چه گفته شده است اما نمی دانم چرا به آن نمی پردازند. من خودم در مقام سوال از بعضی ها هستم. ببینید برای ما آب و خاک و ناموس خیلی مهم است. به طور مثال اگر ناموسم در خطر باشد، آب و خاک هم نمی خواهم.

ببینید وقتی در تاریخ جنگ ها مطالعه کنید (از قدیم تا حالا) کشورهای فاتح وقتی سرزمینی را می گیرند دو چیز را اول غارت می کنند چه اموال و چه نوامیس کشورها را غارت می کنند. همان کاری که ارتش بعث با ما می کرد. ما در سوسنگرد، بستان، هویزه و روستاهای اطراف آنها اسرای زن هم داشتیم. متاسفانه همه چیز را غارت کرد.

من خودم وقتی خرمشهر را دیدم تعجب کردم، چرا که من وقتی اولین بار به خرمشهر رفتم و این شهر، را که یک شهر اروپایی بود دیدم، مشاهده کردم که بعثی ها حتی کلید و پریز های خانه های مردم را دزدیده بودند؛ در حالی که در این شهر که قبلا آمریکایی ها و انگلیسی ها بودند بسیار شهر شیکی بود.

من خودم اولین بار در دهه 60 که این شهر را دیده بودم یک سری از مردم در خانه های دوبلکس زندگی می کردند در حالی که ممکن بود در جاهای دیگر کشور اصلا برخی ندانند که دوبلکس چیست. اگر چه بندگان خدا الان غرق مشکلات هستند. بعثی ها در جنگ همه چیز آنها را برده بودند. خب اگر ما به یک جوان بگوییم که اگر کسی خانه شما، اسباب بازی یا اینکه هر تعلقاتی که داری را بگیرد چکار خواهی کرد؟

من یک بار به یک بچه که نوه خواهرم بود وقتی این را گفتم، گفت با مشت توی صورت دشمن می زنم. پس هر کسی را با زبان او باید سخن گفت. شاعر می گوید: «گفت موسی تو دهانم دوختی» و یا ضرب المثل معروفی می گوید: تو برای وصل کردن آمدی / یا برای فصل کردن آمدی. یعنی با هر کس به زبان خودش باید سخن گفت و نباید با زبان و فرهنگ و قاموس من با آنها سخن بگویی.

آدم پخته ای که درس خوانده و دانشگاه رفته است که به او نمی توان گفت اگر اسباب بازی ات را گرفتند چکار می کنی؟ خانه ات را گرفتند و کشورت را گرفتند چکار می کنی؟ چقدر ذلت است که کشوری را بگیرند و آن شخص نتواند آن را پس بگیرد. می خواهم این را بگویم که گذشت و فداکاری در راه دین، مملکت و ناموس را به کودکانمان باید یاد بدهیم آن هم با زبان خودش.

هر کسی را سیرتی است و من هم همین را گفته ام. اگر به طور مثال به بچه بگویید که اسباب بازی ات را، علی، کورش و یا داریوش بگیرد چه می کنی؟ خب معلوم است که می گوید با مشت به دهان او می زنم. اما اگر به او بگوییم وطن تو، او نمی فهمد وطن یعنی چه؟ یا بگوییم اگر به ناموست تعرض شد چه می کنی او که نمی فهمد ناموس چیست؟ به او بگو که مملکت تو را گرفتند او نمی فهمد چیست و می گوید آب و غذایم را بده. بنابراین با بچه باید در این قالب صحبت کرد و در قالب اینها موضوعاتی مانند گذشت و ایثار و ... فرهنگ دوستی و آب و خاک را بیان کرد.

ببینید وقتی که ما به جبهه رفتیم یکی از چیزهایی که ما را آزار می داد همین موضوع آب و خاک بود و از تجاوز دشمن به کشورمان ناراحت بودیم.

من در سال 95 به سوریه و لبنان رفتم و به طور مثال همین مناطق جنگی آن و بلندی های جولان و یکسری از شهرهای اطراف دمشق که حالا اسامی آنها از یادم رفته است را می بینید که سازمان ملل در آنها مستقر است. سوریه ای ها هم با مدارک از گیت های آنها رد می شدند اما اسرائیلی ها بدون هیچ مانعی عبور می کردند. برای ما بسیار تعجب داشت که مردم سوریه در سرزمین خودشان باید اینطور مورد تحقیر قرار بگیرند اما اسرائیلی ها آزادانه رفت و آمد کنند که در یک مورد من از دو متری اسرائیلی ها رد شدم که دوستانم گفتند ممکن بود شما را گروگان بگیرند و البته اشتباه کرده بودم.

محل استقرار ما یک ساختمان بتنی بود که من در بالکن مستقر بودم و بعد ناگهان دیدم یک نفر از آنجا در حالی که یک اسلحه داشت بیرون آمد. من فکر می کردم که یک نفر مثل «سیلوستر استالونه» و یا راکی یا یک هیولا خواهد بود در حالی که دو متر حرکت نکرده بود شلوارش از پایش داشت می افتاد!

حاج تقی ناگهان مرا صدا زد که به داخل بیایم. البته این را هم بگویم که آنها نمی دانستند که ما ایرانی هستیم بلکه به تصور آنها ما سوری بودیم. می خواهم این را بگویم که اگر سرزمینی را بگیرند، چقدر تاسفبار است و من در مورد سوریه بگویم که چرا این قدر با چالش مواجه است، چون که پای مقاومت ایستاده است و به خاطر اینکه سرزمینش دست آنها است ناراحت است.

سوریه یک سرزمین کوهستانی است؛ متاثر از آب و هوای دریاست و مقداری هم جنگلی است. همچنین منابع معدنی دارد و چند شهر مانند قنیطره، و زبدانی و چند شهر دیگر بیشتر نیست که برخی از آنها شهرهای نیمه ویران است.

خب ما باید به بچه هایمان یاد بدهیم که ایران (کرمانشاه و سیستان)سرزمین ماست و اگر آن را گرفتند ما نباید بی تفاوت باشیم اما این موضوع را باید به زبان خودش به او بگوییم.

فاش نیوز: و اما کلام آخر؟

- باید مادر شهید را مورد تفقد قرار دهند و مورد توجه ویژه قرار دهند. نباید چشمتان را به این بدوزید که به من ماهی چهار میلیون می دهند. چرا که این فرزند(شهید) که رفته با ماهی صد میلیون هم جبران نمی شود. ولی خلاء فرزند وجود دارد. مثلا من نیستم، خانمم این خلاء را احساس می کند، در خانه کاری باشد به من می گوید عرفان این کار را بکن، این پیچ را سفت کن، پیچ در شل شده سفت کن. ببینید خلاء فرزند را! خب اینها را می خواهد با چه چیزی جبران کند؟ خدمتکار و ...

یا اینکه باید آنقدر به آنها پول بدهی که راحت با اسنپ و ... و مثلا می خواهد میوه بخرد اما نمی تواند برود. ولی تو باید آنقدر حقوق بدهی که به همسایه زنگ بزند و یا میوه فروش آن را گران بیاورد. منتهی شما این نگاه را ندارید و این ها با حداقل ها زندگی می کنند. خب تو از کجا می دانی اگر پسرش بود می گذاشت اینطور زندگی کند!؟

پسرش اگر بود که نمی گذاشت پدر و مادرش بدون دارو بمانند. مثلا اگر من از اینجا بروم می توانم بروم داروهای مادرم را بگیرم چون مادرم حواسش هست که من کی می آیم. پس ببینید این خلاء را باید حاکمیت جبران کند.

عزیزان قطع نخاعی اینجور مشکلات دارند و سایر جانیازان اعصاب و روان و دیگران هم همینطور هستند. آیا بنیاد شهید جرأت دارد در مورد متارکه آمار به جامعه بدهد؟ مسلما نمی شود گفت.

ولی عزیزان اعصاب و روان سر مسائلی با همسران خود مشکلاتی دارند و تقصیر خودشان نیست و موج انفجار و مصرف دارو ها واقعا ویرانگر است و مثل این است که از یک ساختمان بلند دارد می افتد، بعد بگویید چرا می افتید؟ چرا که طبیعتشان به خم شدن و افتادن است که البته این موج گرفتگی در میان دوستان خودمان بسیار فراوان است.

ولی باید زندگی آنها آنقدر تامین شود که بتواند مشکلاتشان را حل کند در حالی که همه اش گفته می شود مسائل مالی است.

مثلا سال گذشته یکی از آنها (مسئولان بنیاد) می خواست یه خانه من بیاید، البته ایشان که نمی آید بلکه کارمندش را می فرستد. اما آیا آمدنش حسنی دارد و مانند شما(فاش نیوز) در جایی نمی گذارند که دیگران هم آن را بخوانند و می خواهند برای رقع مسئولبت یک آماری بدهند که ما خانه این تعداد جانباز رفته ایم.

الان ایثارگران مشکل دارو دارند، چرا رفع مسئولیت می کنند و مشکل کلینیک دارند؟ در حالی که در علوم استراتژیک در تمام دنیا گفته می شود که اینها در دارو و درمان باید تامین شوند و تا جایی که مردم مشکل دارو و درمان دارند ما آسفالت و مترو نمی خواهیم.

بروید از خود مردم نظر سنجی کنید که به عنوان یک شهروند اگر خودتان مریض شوید مترو یا داروی دفاتین را می خواهید؟ که من هم می خورم که آدم با خوردن آن ویران می شود. ایست قلبی و صدمات مغزی پیامدهای آن است.

این کار را به دلایل مختلف نمی کنند حالا من نمی گویم که نمی کنند ولی الاهم و فالاهم می کنند. چرا که داروهای ایثارگران ضروری است و به همین خاطر به همه درمانگاه ها و داروخانه ها بدهکارند و همه هم فسخ قرار داد می کنند.

بعد همه به سه بیمارستان ساسان، مصطفی خمینی و خاتم هجوم آورده اند که به علت فشار، دکترها رفته اند. دکتری که روزی 20 مریض می بیند اگر چهل تا رو سرش بریزند که نمی تواند کار کند. آقای دکتر ایکس که دکتر مغز و اعصاب و یا گوارش درجه یک است، اعصاب این همه مریض را ندارد.

آقای دکتر ... که متخصص مغز است همه جا پولش را در می آورد و نباید به او تکلیف کرد و اصولا حوصله 40 تا مریض را ندارد و هر ویزیت چند ساعت وقتش را بگیرد اگر چه میانگین هر ویزیت می دانیم که 40 دقیقه است. او می گوید مریض 30 دقیقه وقت مرا می گیرد و هم او حالش بد می شود و هم من؛ خب چرا اینطور شده است به خاطر اینکه پول کلینیک ها را نداند و می گویند بودجه نیست.

عزیز من! الان بودجه و اعتبارات در جاهای دیگر تخصیص داده می شود در حالی که باید اولویت را به خانواده شهید و جانباز داد. یک زمان داروهای ما را خود بنیاد تامین می کرد اما از سرشان انداختند و گفتند داروها را بروید از داروخانه های طرف قرارداد بگیرید. چون به آنها(داروخانه ها) پول نمی دهند آنها هم به ما دارو نمی دهند.

 

گفت‌وگو از شهید گمنام


کد خبرنگار : 23