تاریخ : 1398,یکشنبه 13 مرداد20:00
کد خبر : 68506 - سرویس خبری : گزارش و گفت و گو

گمشده ای که دیگر پیدا نمی‌شود!

گفت وگو با همسر جانباز شهید «محسن صابر» (بخش نخست)

گمشده ای که دیگر پیدا نمی‌شود!

من دانشجوی کارشناسی بودم و آقا محسن تازه از خارج از کشور برگشته بودند. البته باید اضافه کنم مجروحیت اول ایشان در آبان ماه سال ۶۲ اتفاق افتاده بود که پایشان از زیر زانو قطع شده بود.

فاش نیوز -  درحالی دیدار با همسر جانباز شهید فرهاد صابر (حاج محسن) را در فاش نیوز به انتظار نشسته بودیم که  وقت اذان ظهرگاهی بود. وضویی ساختیم و به نماز اول وقت ایستادیم و چه حال خوشی داشت با وضو وارد شدن در گفت و گو از جانباز شهید دوران دفاع مقدس! پنج سالی از شهادت این جانباز دردمند و فداکار می گذرد. گرچه بانو زن صبور و مقاومی است اما زمانی که از همسرش می گوید غمی بزرگ فضای سینه اش را ابری می کند و گاهی سنگینی این غم، چشمانش را بارانی.

بانو «زهرا خراسانی»، کارشناس علوم تربیتی و فارغ التحصیل کارشناسی ارشد برنامه ریزی آموزشی از دانشگاه تهران است. وی مدتی نیز در رادیو به عنوان تهیه کننده برنامه کودک و مدیرگروه کودک رادیو قرآن و تهران بوده است.

همراه بانو درکوچه خاطراتش با شهید محسن صابر همقدم می شویم تا بلکه به پرتوی از نوری که آن انسان پاکباخته درک کرده بود دست یابیم.

فاش نیوز: خانم خراسانی کودکی و جوانیتان درچه خانواده ای شکل گرفت؟

- من در یک خانواده مذهبی سنتی -اصالتا دامغانی- پرورش یافتم و متولد تهران هستم. 4برادر و سه خواهر که من یکی مانده به آخری هستم. البته خانواده پس از انقلاب با سیاست های نظام پیش نیامدند و ریزش کردند. برادرانم حدود 40سالی است که در خارج از کشور درس خوانده و ازدواج کرده اند و پدر و مادر در سفرهایی که برای دیدار برادرانم داشتند، برای من هم تدابیر دیگری اندیشیده بودند. یعنی تا زمانی که بنده کارشناسی ام را بگیرم، در مواردی که برای ازدواج پیش می آمد انتظارشان بود که حتما توانایی رفتن به خارج از کشور برای ادامه تحصیل برای من فراهم شود. چرا که دختر درسخوانی بودم و برادرانم منتظر بودند که پس از فارغ التحصیل شدن ریز نمراتم را برای آنان بفرستم تا ترتیب آمدنم را بدهند و درکل، همه اعضای خانواده تلاششان را می کردند. حتی در دوران دبیرستان، پدرم تاکید داشتند که بنده رشته تجربی را ادامه بدهم و همانند برادرم پزشک شوم. من سال اول دبیرستان را تجربی خواندم اما از آنجایی که به ادبیات علاقمند بودم بدون اینکه به خانواده اطلاع بدهم، سال بعد رشته خود را عوض کردم و به رشته انسانی رفتم. سه ماه بعد که مادرم به مدرسه آمده بود و سراغ مرا گرفته بود متوجه شده بودند که تغییر رشته داده ام. پس از این اتفاق، پدرم تا سه روز با من صحبت نمی کرد. منوال گذشت و به این امید که من با گرفتن کارشناسی، کم کم برنامه هایم رابرای رفتن به خارج از کشور مهیا کنم که آشنایی و ازدواج من با آقامحسن در واقع شک بزرگی برای خانواه ام بود.

 

فاش نیوز: از نحوه آشنایی خود با شهید صابر بگویید.

من دانشجوی کارشناسی بودم و آقامحسن تازه از خارج از کشور برگشته بودند. البته باید اضافه کنم مجروحیت اول ایشان در آبان ماه سال 62 اتفاق افتاده بود که پایشان از زیر زانو قطع شده بود. با وجود مجروحیت، بازهم به جبهه می رفتند. سال 66کنکور دادند و دانشگاه تهران پذیرفته شدند و یک ترم را هم گذرانده بودند. اواخر جنگ، مجدد به جبهه رفته بودند که درسال 67 نخاعی شدند.

یکبار من به یکی از دوستانم گفته بودم تصمیم دارم یا به خارج از کشور بروم و یا (به شوخی) با یک جانباز ازدواج کنم. دوستم روی شناختی که از خانواده من داشت گفت خانواده شما چنین چیزی را نمی پذیرند و... اما همین جمله من مقدمه ای شد که دوستم فکر کند قضیه خیلی جدی است. پس از چند روز که برای پیگیری کارهایم به دانشگاه رفته بودم همان خانم جلو آمد و گفت: ما جانبازی داریم که به تازگی از سفر برگشته و تصمیم به ازدواج دارد. مایل هستی با ایشان صحبت کنی؟ گفتم من شوخی کردم و درحال حاضر هم درحال مرتب کردن ریزنمراتم هستم. اما او آنقدر اصرار کرد که من به خاطر قراری که او گذاشته بود و احترامی که برایش قایل بودم پذیرفتم؛ اما گفتم من فقط صحبت های ایشان را می شنوم ولی شما بعد خودتان قضیه را منتفی اعلام کنید.

وقتی وارد اطاق شدم جوانی دیدم ضعیف، نحیف و لاغر. او شروع به صحبت کرد و صحبت هایش چیزی حدود نیم ساعتی طول کشید و من فقط عادی نگاه می کردم. ایشان پرسید: شما حرفی ندارید؟ گفتم نخیر و از اطاق بیرون آمدم. دوستم پرسید چی شد. گفتم من اصلا به این موضوع فکر هم نمی کنم. دوباره دوسه مرتبه ای دوستانم جلسه گذاشتند و گفتند ایشان منتظر جواب بودند. گفتم خودتان جوابشان را بدهید. گفتند ما که از سوی شما نمی توانیم جواب بدهیم. بار دوم رفتم. ایشان گفتند شما درباره من تحقیق کنید و شماره چند جانبازی که ازدواج کرده بودند را دادند و اینکه من اصلا عجله ای ندارم  و دوسه ماهی فکر کنید. من هم با خودم می گفتم عجب دل خوشی دارد! اما فکر می کنم.

 از این ارتباط دوسه ماهی گذشت. مهرماه و شروع ترم جدید شد. همان روز اول، مهر همسر همان دوستم آمد و گفت آقای صابر آمده و منتظر جواب شماست. گفتم من جوابی ندارم.  ایشان مجدد گفت: این آقا از ما دلیل می خواهد. بروید و خودتان جوابشان را بدهید. تقریبا 6ماه از اولین دیدار ما گذشته بود. در اطاق را که بازکردم آقای صابر را دیدم که این بار به نظرم خیلی جاافتاده و مرتب و شیک آمد. ایشان کنار میزی ایستاده بود. همین که نشستم بگویم نه، تلاقی نگاهمان زبانم را بست. ایشان گفتند: فکرتان را کردید؟ مجبور شدم حقیقت را به ایشان بگویم که تا همین الان نه فکرش را کردم و نه به شماره هایی که داده بودید تماس گرفتم؛ یک فرصت دیگر بدهید تا فکر کنم. زیرا تا به حال فکر نکرده بودم. اما الان حسی به من می گوید که می توانم فکر کنم؛ اما شرایط من طوری  است که خانواده به هیچ عنوان رضایت نخواهند داد و اگر بخواهم شما را انتخاب کنم راه سختی پیش رو خواهم داشت. ایشان گفتند من همه جوره هستم اما شما هیچ اقدامی نکنید، در منزل درگیر نشوید. من خواستگارم و خودم اقدام می کنم. از آن زمان دوی ماراتن ما با خانواده شروع شد.

 ایشان از دکتر افروز، دکترشرفی، امام جماعت مسجد دانشگاه و هرکسی را که فکرش را بکنید، چه از طریق تلفن و چه حضوری، کمک گرفتند و اقدام کردند اما خانواده نمی پذیرفتند، به طوری که تصمیم گرفتم این ارتباط را قطع نمایم؛ زیرا مادر من هم بیماری قند داشت و عصبانیت برای ایشان واقعا خطرناک بود.

فاش نیوز: استدلال خانواده برای نپذیرفتن آقای صابر چه بود؟

- مهمترین دلیل آنها این بود که جانباز ویلچری کسی است که نیاز به پرستاری مداوم دارد و شما (من) نمی توانید ایشان را تامین کنید؛ و از سویی با این انتخاب، راه پیشرفت در تحصیل و کار از شما سلب می شود.

 

فاش نیوز: در ادامه چه اتفاقی افتاد؟

- یک روز برادر کوچکتر من که در آلمان زندگی می کرد بی اطلاع به ایران آمده بود تا هم سری به خانواده بزند و در ضمن در دانشگاه سری به من بزند و آقای صابر را هم ببیند.  برادرم در آنجا به من گفت: شما اگر درآلمان بودید هیچ مشکلی نبود زیرا در آنجا کسی به کسی کاری ندارد اما در اینجا خانواه ها با هم ارتباط می گیرند و به هرحال زندگی با یک فرد ویلچری در اینجا سخت است.

قابل ذکر است که من یک برادر دیگری هم دارم که ایشان "ال اس" دارد که از بیماری "ام اس" پیشرفته تر است. آن زمان برادر من هنوز ویلچری نشده بود و راه می رفت اما خانواده نگران این بودند که همینطور که برادرم دچار مشکل است و در آینده نیاز به رسیدگی بیشتری خواهد داشت، آقای صابر هم مشکل مضاعف دیگری خواهد بود. حقیقت امر این بود که من نمی خواستم ایثار کنم اما درهمان نگاه، من عاشق ایشان شده بودم. در آن لحظه گویی ارتباط من با  گذشته  قطع شده بود و در دنیای جدیدی متولد شده بودم.

این را هم بگویم که خانواده من به هیچ عنوان انقلابی نبودند اما خودم بچه مذهبی و جزو انجمن اسلامی دبیرستان بودم و البته تمامی این فعالیت ها دور از چشم خانواده بود. من در همان دوره دانشجویی دیدارهایی با حضرت آیت الله خامنه ای، رفسنجانی و... داشتیم اما خانواده به هیچ عنوان با من همراه نبودند و این موضوع را همیشه آقای صابر تا آخر زندگیشان عنوان می کردند که «شما برای من یک فرد خاص بودید، زیرا از خانواده بریدید و به سمت من آمدید و من همیشه در مقابل شما یک مسوولیت بزرگ دارم.

فاش نیوز: در ادامه چه اتفاقی افتاد؟

- این ماجرا سه سال طول کشید و در آخر به این نتیجه رسیدیم که من با آیت الله فاطمی نیا تماس گرفتم و نامه ای به آیت الله خامنه ای دادیم و شرح ماجرا که خانواده با این وصلت موافق نیستند. آقای فاطمی نیا گفتند من احساس می کنم این کفویت درشما هست و مراجع تقلیدی در قم می شناسم که بدون اذن پدر قبول می کنند که شما را عقد کنند. من گفتم من نگران مادرم هستم که اگر اتفاقی برای ایشان بیفتد همه خانواده مرا مقصر خواهند دانست. ایشان یک نماز دو رکعتی به من یاد دادند و گفتند در پایان هم توسل به حضرت زهرا می کنید که ابتدا خودتان آرامش می گیرید و بعد هم خداوند به خانواده آرامش می دهد. من این نماز را که خواندم گویی آبی بر آتش بود. تمام استرس ها و ناراحتی های من برطرف و به آرامش رسیدم. فردا صبح یکی از دوستان من زنگ زد و گفت: دیشب خواب دیدم در حرم حضرت معصومه(س) دست در ضریح حضرت گرفته اید و از ایشان می خواهید که مشکلتان را حل کند و سپس احساس کردم یک نوری آمد و شما و فردی را که من در خواب چهره اش را نمی دیدم با خود به بلندی برد. زمانی که به بلندی می رفتید همه پشتشان به شما بود اما زمانی که به بلندی رسیدند همه رویشان به شما بود.

 با شنیدن این خواب، من مجدد با آقای فاطمی نیا تماس گرفتم و ماجرای خواب را برایشان تعریف کردم. ایشان گفتند ان شالله که آینده تان امیدوار کننده است. سپس به همراه آقای صابر نزد آیت الله فاضل لنکرانی رفتیم تا اجازه عقد بگیریم. آقای صابر خواستند توضیح بدهند که ایشان گفتند لازم نیست؛ شما عاقل و بالغ هستید و خودم عقدتان می کنم. حاج آقایی که آنجا بودند وکیل آقای صابر و آقای فاضل لنکرانی هم وکیل بنده شدند و ما به عقد یکدیگر درآمدیم. مبلغ پانصد تومان هم از آقا صابر گرفتند تبرک کردند و به من دادند و سفارش کردند بیرون که رفتید یک شاخه گل و یک جلد کلام الله مجید هم از قم برای ایشان خریداری کنید و خیلی هم اصرار داشتند که ناهار نزدشان بمانیم که ما نپذیرفتیم.

البته این موضوع تا 8 ماه که عقد کردیم و 22شهریور 71 که ازدواج کردیم مخفی ماند و به کسی چیزی نگفتیم. البته خانواده آقای صابر درجریان بودند؛ اما خانواده من نه. بیستم مردادماه بود که من به خانواده ام اعلام کردم تصمیم داریم زندگیمان را شروع کنیم. من اصرار داشتم که مجلس عروسی نداشته باشیم؛ چون می دانستم خانواده من استقبالی نمی کنند و حتی نمی آیند؛ اما آقای صابر گفتند: من جشن باشکوهی برای شما می گیرم که بدانند شما ارزش همه چیز را داشتید.

 

فاش نیوز: جشن ازدواجتان چگونه بود؟

- جشن باشکوهی برگزار شد، به طوری که میهمانان دعوت شده 400 نفر بودند اما 650 نفرآمده بودند و شاید به جرأت بگویم یکی از بزرگترین جشن های عروسی دوران خودش بود، به طوری که غذا کم آمد و...

 

فاش نیوز: واکنش اقوام به این ازدواج چه بود؟

- خانواده و اقوام آقای صابر که همه خوشحال و راضی بودند اما اقوام من که زیاد خوشایندشان نبود فقط دو دایی، دو خواهر و  یکی از برادرانم حضور داشتند. پدر و مادرم که اصلا تهران نبودند و براداران و خواهرانم ترجیح داده بودند که اصلا اطلاعی به آنان ندهند؛ چون می دانستند حتما غصه دار خواهندشد.

 

فاش نیوز: اگر صلاح می دانید میزان مهریه تان را هم بفرمایید.

- صد سکه بهار آزادی و یک سفر حج.  آقای فاضل از آقای صابر پرسیدند: شما برای عروس خانم چه میزان مهریه درنظر دارید؟ آقای صابر پرسیدند: 14سکه مناسب است؟ آقای فاضل فرمودند: نه! اگر عروس دختر خودم هم باشد صد سکه مهرش می کنم؛ که آقای صابر هم گفتند هر چه شما بفرمایید؛ و سفر حج که آن هم انجام شد.

 

فاش نیوز: چه خصوصیتی از شهید صابر دیدیدید که ایشان را پذیرفتید؟

- در آن مدت سه سال که با هم رفت و آمد کردیم و دانشکده مان هم یکی بود و از سویی ایشان بچه دولت آباد شهر ری بودند و ما هم در نازی آباد زندگی می کردیم و مسیرمان هم یکی بود، ایشان ماشین را هم دستی کرده بودند و گاهی طولانی مدت در دانشگاه می ماندند که به اتفاق هم برویم، گاهی بحث و اختلاف نظر هم پیدا می کردیم که طبیعی بود. ابتدا عشق بود اما هرچه بیشتر با ایشان نشست و برخاست می کردم ایشان را از نظر ذهنی، فکری، اعتقادی به خودم نزدیکتر احساس می کردم و پس از سه سال که زندگی مشترک را آغاز کردیم، هرچه از مدت زندگیمان می گذشت احساس می کردم بهترین انتخاب را کرده ام.

فاش نیوز: چه مقدار زمان برد تا مجدد خانواده، شما و همسرتان را پذیرفتند؟

- 23 روز از ازدواج ما گذشته بود که پدر و مادرم به من پیغام دادند که دلمان برایت تنگ شده بیایید منزل پیش ما. من گفتم بدون آقامحسن نمی آیم. ظهر خواهرم تماس گرفت که بیا پدر و مادر دلتنگت هستند. گفتم من زندگی ام با آقامحسن گره خورده. اگر بیایم بی احترامی به ایشان است. خانواده گفتند ایرادی ندارد بیایید اما اگر تحویل نگرفتیم ناراحت نشوید؟! گفتم ما می آییم یک چایی می خوریم و برمی گردیم. اگر ایشان را تحویل نگرفتید دستتان را هم می بوسم اما دیگر نمی آیم. البته خودم هم خیلی دلم تنگ شده بود؛ چون فوق العاده بابایی و مورد توجه ایشان بودم، به طوری که تا پنجم دبستان در بشقاب مشترک با پدر غذا می خوردم؛ بنابراین با چنین وابستگی دلم برای دیدنش پرمی زد اما نمی توانستم روی خواسته ام پا بگذارم.

پدرم یک بنای ساده و کم سواد بودند اما فوق العاده روانشناسی قوی ای داشتند و نان حلالی که سرسفره خانواده گذاشته بودند باعث شد در همان برخورد اولیه چنان مهر آقامحسن بردل آنها نشست که بعدها حتی بعد فوت پدر و مادرم، حتی برادرم که یکی از مخالفین سرسخت ازدواج ما بود، دایم از حسن ظنی که پدر نسبت به آقامحسن داشت می گفت و اینکه گاهی ما حسودی می کردیم. خانواده پس از آن برخورد کاملا رویه شان تغییر کرد و از طرفی ایشان هم بسیار به پدرم علاقمند شدند به طوری که تا آخر عمر این ارتباط دوسویه شد و آقامحسن جای پنجمین پسر را در خانواده گرفت. به جرأت می توانم بگویم زندگی من درمیان 7خواهر و برادر، با اینکه همسرم روی ویلچر بود اما بهترین زندگی بود.

ادامه دارد ...

گفت‌وگو از صنوبر محمدی


کد خبرنگار : 17