تاریخ : 1398,سه شنبه 22 مرداد14:57
کد خبر : 68860 - سرویس خبری : دفاع مقدس


اسرار جنگ تحمیلی به روایت اسرای عراقی

اگر در این ساعت که با هم نشسته ایم و گفتگو می کنیم من در جمع خانواده ام بودم چه می کردم؟ وقتی اسیر شدم در واقع به یک مدرسه آمدم. تربیت صحیح را باید در همین مدرسه جست. مدرسه ی ایمان و اسلام. فرض کنیم حالا در شهرم و در کنار همسر و پسرم به خوبی زندگی می کنم - یک زندگی عادی. اما وقتی آزادی نیست، اسلام نیست، این زندگی چقدر ارزش دارد؟
اسرار جنگ تحمیلی به روایت اسرای عراقی ( 15)


«اَسرار جنگ تحمیلی به روایت اسرای عراقی»، مجموعه مصاحبه‌های مرتضی سرهنگی (خبرنگار روزنامه جمهوری اسلامی) است که با اسرای عراقی انجام می‌داد.  عمده این مصاحبه‌ها در سال ۶۱ و پس از شکست‌های سنگین قوای دشمن از رزمندگان در اردوگاه های مختلف تهیه شده است. این کتاب در سال 1365  به همت انتشارات صدا و سیمای جمهوری اسلامی در 367 صفحه منتشر شد.
 
  گزیده‌ای از خاطرات اسرای عراقی از این کتاب انتخاب شده که در قالب روایت های مختلف در نویدشاهد می خوانید. در روایت پانزدهم آمده است:

اگر در این ساعت که با هم نشسته ایم و گفتگو می کنیم من در جمع خانواده ام بودم چه می کردم؟
وقتی اسیر شدم در واقع به یک مدرسه آمدم. تربیت صحیح را باید در همین مدرسه جست. مدرسه ی ایمان و اسلام. فرض کنیم حالا در شهرم و در کنار همسر و پسرم به خوبی زندگی می کنم - یک زندگی عادی. اما وقتی آزادی نیست، اسلام نیست، این زندگی چقدر ارزش دارد؟ زندگی در عراق وقتی ارزش پیدا می کند که اسلام پیاده شده باشد - نه اسلام آمریکایی، روسی و صهیونیستی، اسلام اصیل و ناب. وقتی در کشوری اسلام نیست، هیچ چیز نیست - اگر همه چیز باشد.
طرح خوب جمهوری اسلامی برای دیدار اسرا با خانواده هاشان ریشه از اسلام می گرفت. صدام نپذیرفت، زیرا خانواده های عراقی وقتی با فرزندان خود روبه رو بشوند حقایقی بر آنها روشن می شود که چون به عراق باز گردند در زمره ی مخالفان رژیم صدام حسین خواهند بود.
بله، این که در جمع خانواده ات باشی و اسلام و آزادی را داشته باشی این یک سعادت است. طور دیگری هم می شود زندگی کرد، اما این چه زندگی ای می شود؟ فکر می کنم جواب کافی باشد. بپردازیم به خودمان. من در منطقه ی دزفول اسیر شدم. وقتی بانک الله اکبر رزمندگان شما در زمین و آسمان پیچید عده ای از سربازان پیش من آمدند - ترسیده و رنگ پریده. گفتند « این صدا را می شنوی؟» گفتم «بله می شنوم.» گفتند «چه کنیم؟» گفتم «تحمل کنید.در همین جا بمانید شاید فرجی بشود و اسیر بشویم .» ماندیم و با دوازده تانک سالم تی 55 (بالانی)جدید اسیر رزمندگان شما شدیم. واحد ما سیزده تانک داشت که یکی ازآنها منهدم شده بود.
یکی دو مورد دیگر را که شاهد بوده ام برایتان تعریف می کنم: نیروهای ما در منطقه ی موسیان مستقر بودند. روزی سربازی شتابزده پیش من آمد و گفت« یک استوار و پنج سرباز، یک زن و شوهر جوان روستایی را گرفته اند و نسبت به آنها سوء نیت دارند».
بلافاصله با جیپ به آن نقطه رفتم. استوار را می شناختم. او بعثی بود. می خواست بعد از تیرباران شوهر به زن تجاوز کند که من بعد از کشمکش زیاد مانع شدم و آن زن و شوهر بیچاره که به شدت ترسیده بودند و گریه می کردند از دست آنها خلاص کردم.
این استوار نمونه ی کوچکی از حیوانات باغ وحش حزب بعث عراق بود. آنها رفتند و من هم برگشتم و به مقر و جرئت نکردم از عمل زشت استوار گزاری به مقامات بالا بدهم و قضیه مسکوت ماند.
مورد دیگری که اتفاق افتاد مربوط می شود به سرهنگ هشام فخری فرمانده ی لشکر دهم عراق. شما گفتید که اسرای دیگر درباره ی وحشیگری این سرهنگ برایتان تعریف کرده اند. چه اشکالی دارد من هم یک نمونه از هزاران را برایتان تعریف کنم.
یک روز سرهنگ هشام فخری به سربازی که راننده ی خودرو مهمات بر بود دستور داد مهمات را به خط مقدم برساند. این سرباز از افراد ناراضی واحد بود. من او را می شناختم. او همیشه می گفت « ایران بر حق است.» و از شما جانبداری می کرد.
نام آن سرباز، عبدالستار عامر و اهل شهر کویت عراق بود.
سرباز عبدالستار عامر از دستور سرهنگ هشام فخری تمرد می کند و سرهنگ هم با خشونت تمام او را کناری می کشد و با اسلحه ی کمری خود در مقابل چشمان سایر پرسنل او را تیرباران می کند و جنازه اش را به گوشه ای پرت می کند. همه ی پرسنل حیرت زده و مغموم ناظر حیوان منشی این سرهنگ خونخوار صدام حسین بودند. این عمل تأثیر بسیار بدی در روحیه ی افراد گذاشت.
با این فشاری که فرماندهان عراقی بر افراد وارد می کنند آیا می توانند بر نیروهای اسلامی شما پیروز شوند؟ هرگز. حتی اگر این فشار هم نباشد آنها قادر نخواهند بود شما را از پای در بیاورند - همچنان که تاکنون نتوانسته اند.
فرمانده ی گروهان پیاده که جلوتر از واحد تانک مستقر بود بر حسب معمول نظامی توانسته بود بیست و پنج نفر از افراد شما را اسیر کند. درجه ی این فرمانده ی پیاده سروان بود. نام او را به یاد ندارم. سروان پانزده نفر از اسرای شما را به پشت جبهه فرستاده و ده نفر باقی مانده را در یک صف قرار داد و تیرباران کرد. من وقتی این خبر را شنیدم به فرمانده گردان شکایت کردم. گفتم «این عمل، انسانی و اسلامی نیست. چرا این کار را می کنید؟»  فرمانده گردان به فرمانده تیپ گزارش کرد و آن سروان به مقر  فرمانده تیپ احضار شد. من بیرون مقر ایستاده بودم و می خواستم از نتیجه ی بازجوئی مطلع شوم. وقتی سروان از مقر فرمانده ی تیپ بیرون آمد لبخند می زد. و لبخند او گویاتر از آن بود که جای پرسشی باقی بماند.
در آنجا فهمیدم که فرماندهان رده ی بالا با این جنایت ها موافقت دارند، همچنان که سرهنگ هشام فخری موافقت دارد، همچنان که صدام حسین موافقت دارد و همچنان که اربابان صدام حسین موافقت دارند. همچنان که استکبار موافقت دارد که مسلمین را از بین ببرند.

منبع:  اسرار جنگ تحمیلی به روایت اسرای عراقی، مرتضی سرهنگی. سروش (انتشارات صدا و سیما جمهوری اسلامی)1365 ،(صفحه 45)


منبع : نوید شاهد