تاریخ : 1398,یکشنبه 26 آبان13:59
کد خبر : 70548 - سرویس خبری : گزارش و گفت و گو

حال و هوای خوش آن روزها را دوست دارم!

گفت‌وگوی با مسئول خواهران ستادکل پشتیبانی نیروهای جنگ و جبهه استان تهران

حال و هوای خوش آن روزها را دوست دارم!

با هم وارد خانه می شویم. چند دقیقه ای به تعارف و صرف چای و پذیرایی می گذرد تا برادرزاده فاطمه خانم هم که واسطه آشنایی ما با ایشان بوده به جمع ما ملحق شود...

فاش نیوز - زنان در طول 8 سال دفاع مقدس، علاوه بر وظیفه خطیر مادری و پرورش فرزندان مومن، انقلابی و جهادگر، نقش امدادگری در جبهه و پشت جبهه و حتی گاهی رزمندگی را هم برعهده داشتند که پس از جنگ و در دوران سازندگی کمتر به فعالیت های تعیین کننده آنان پرداخته شده است.

ما این بار به منظور معرفی بیشتر این حماسه سازان با حجب و حیا و بی ادعا، به سراغ یکی از بانوان فعال ستاد کل پشتیبانی جبهه و جنگ در دوران دفاع مقدس رفتیم. مسجد امام حسن عسکری(ع)، محله صادقیه راحتترین و سرراست ترین نشانی ای بود که با آن در اندک زمانی به منزل بانو «فاطمه هنرکار» رسیدیم. هنوز زنگ خانه برای دومین بار به صدا در نیامده که بانویی از پشت سر شروع به احوالپرسی و بیان عذر تاخیر می کند. با توضیحاتش معلوم می شود برای بیان خاطرات جبهه در جمع دانشجویان از سوی پایگاه بسیج امام حسن عسکری(ع) دعوت بوده است.

با هم وارد خانه می شویم. چند دقیقه ای به تعارف و صرف چای و پذیرایی می گذرد تا برادرزاده فاطمه خانم هم که  واسطه آشنایی ما با ایشان بوده به جمع ما ملحق شود.

آلبوم خاطراتش مملو از عکس هایی است که از زمان فعالیتش در پشتیبانی جبهه و در بازدیدهایی که از جبهه داشته است، گرفته شده. دفترچه خاطرات و حتی لیست لوازمی که با امضای وی به جبهه ارسال شده، همه به تازگی روزهای اول، مرتب و منظم، هرکدام درون کیسه ای جداگانه نگهداری شده است. جالب تر این که می گوید نوشته ها و خاطرات آن روزها بلافاصله پس از پایان جنگ در این دفترچه به نگارش درآمده است و قدمتی 30ساله دارد اما جوهر و کاغذ آن هنوز رنگ و بوی تازگی دارد.

خیال نداریم زمان را از دست بدهیم؛ بنابراین با ورق زدن آلبوم، همراه خاطراتش می شویم. با هر عکسی، کلی خاطره در ذهنش تداعی می شود و گاها با اشاره به دفتر خاطراتش که به زیبایی نکته به نکته را در آن نگاشته، به آنها اشاره می کند.

 گرچه شرایط زندگی اش طوری رقم می خورد که تا سوم راهنمایی فرصت ادامه تحصیل را نمی یابد و ازدواج مانع از ادامه تحصیلش می شود اما به برکت خدمت مادرانه و صادقانه و همچنین حضور مستمر 8ساله در پشت جبهه، خداوند ذوق و قریحه شاعری ایشان را به یکباره چنان شکوفا می سازد که حالا پس از بازنشستگی از سپاه پاسداران، با سرودن اشعاری زیبا در مدح ائمه اطهار(ع) و همچنین شهدا و... که هنوز هم ادامه دارد، کتابچه شعری برای فرزندان خود به یادگار گذاشته است.

با این مقدمه کوتاه، با هم پای صحبت های این بانوی مجاهد و ارزشی می نشینیم تا از روزهای ایثار و حماسه بیشتر برایمان بگوید.

فاش نیوز: لطفاً خودتان را برای خوانندگان ما معرفی بفرمایید و بگویید که چگونه با فضای جبهه و جنگ آشنا شدید؟

- بنده در سال 1321 در یک خانواده فوق العاده مذهبی و مسجدی در تهران متولد شدم؛ به طوری که مادرم هرماه در خانه مراسم روضه داشت. تحصیلاتم تا کلاس سوم راهنمایی است. در 14سالگی ازدواج کردم و  آخرین فرزندم در27 مرداد 57 به دنیا آمده بود. خاطرم هست زمان انقلاب با وجودی که پسرم نوزاد بود او را به همراه خود به مسجد می بردم و به همراه دیگر بانوان، کوکتل مولوتوف درست می کردیم.  چهار فرزند داشتم که دو فرزندم ازدواج کرده بودند و یکی دانش آموز و  فرزند آخرم مجتبی 8ماهه بود که پدرش از دنیا رفت. البته به اعتقاد من ایشان شهید گمنام است.

 

فاش نیوز: با چه دلیل این مطلب را عنوان می کنید؟

- ایشان یک فرد انقلابی بود که پا به پای هم در تظاهرات ها شرکت می کردیم و در واقع مشوق اصلی من ایشان بود. باوجود بچه های خردسال در همه تظاهرات ها شرکت می کردیم. گاها" که من عنوان می کردم بچه ها را با خودمان نبریم، خطرناک است. می گفت مگر خون بچه های ما از بقیه رنگین تر است.  آن زمان ایشان در شرکت دخانیات کار می کرد که در آشوب ها و آتش سوزی های پس از انقلاب که به این کارخانه هم حمله می شد و پرتاب سنگ به داخل، همسر من که با چسب مشغول کار بوده که با فرود سنگ به دیگ درحال جوش چسب، مقداری از آن به سینه او پرتاب می شود و قلب و سینه او را می سوزاند. به خاطر این که من چیزی متوجه نشوم خودش به تنهایی به دکتر می رود و دکتر می گوید باید بستری شوید که همسرم قبول نمی کند و می گوید من اگر بستری شوم همسرم نگران می شود و باید به خانه بروم. همسرم فرد بسیار شیک پوشی بود. وقتی دیرکرد من نگران شدم.

جلوی در رفتم که بببینم چرا دیر کرده، دیدم از سرکوچه درحالی که کتش را درآورده وعرق گیر خود را طوری با دستش گرفته که از بدنش فاصله داشته باشد، نگرانی ام بیشتر شد. دویدم و گفتم چه اتفاقی افتاده؟ گفت چیز مهمی نیست، چسب ریخته و بدنم سوخته. طاقت نیاوردم، سریع او را به دکتر بردم. گویا همان زمان که بدنش تاول زده بود دچار سکته هم شده بود اما دکترها متوجه نشده بودند. شب ها که می خوابید گاهی نفس اش قطع می شد. برادرزاده اش پزشک بود؛ زنگ زدم و ماجرا را برایش تعریف کردم. گفت سریعا بیاوریدش بیمارستان سوم شعبان. پس از معاینه گفتند سوختگی و تاول  به جای خود، در حال حاضر ایشان مشکل قلبی دارند. آن زمان من باردار بودم و وقتی پزشک متوجه وضعیتم شد گفت همسرتان سکته را رد کرده اما مشکل قلبی دارد که البته چیز مهمی نیست اما باید از این به بعد با همسرتان بیشتر مدارا کنید.  چند وقتی همسرم دربیمارستان بستری شد و بهبودی نسبی که حاصل شد او را به منزل آوردیم اما با گذشت 8ماه از تولد فرزندم، سکته دوم همسرم را به کام مرگ کشید.

پس از این ماجرا من چون از ابتدا به مساجد و فعالیت های انقلابی علاقمند بودم  با آغاز جنگ فعالیت خود را بیشتر کردم. منزل ما نازی آباد بود. من بلافاصله به پایگاه ابوذر در منطقه خانی آباد رفتم. خواهر بزرگتر من "طوبی" که درحال حاضر مادر یک شهید و یک جانباز 70درصد نیز می باشد، آن زمان در سپاه مشغول به خدمت بود. به او گفتم من هم می خواهم در این جنگ سهمی داشته باشم و خدمتی بکنم. ایشان با یکی از مسوولان صحبت کرد و  به من گفتند برای شما که یک فرزند کوچک دارید، شرایط فرودگاه برای شما بهترین است. مهد هم دارد می توانید فرزندتان را به مهد بسپرید. گفتم من فرودگاه نمی روم؛ می خواهم در همین پایگاه ها باشم و برای رزمنده ها لباس بدوزم. نهایتا مرا به یک خیاط خانه در نازی آباد معرفی کردند که لباس رزمنده ها را می دوختند. من با مسوول خیاط خانه که یک خانم بود صحبت کردم و مشغول شدم. مدتی که آنجا بودم با چرخ های صنعتی لباس و بادگیر می دوختیم. مسوول آن خیاطخانه یک روز گفت: هنرکار! کاری بخواهم انجام می دهی؟ گفتم بله. گفت برو" ستاد کل پشتیبانی جبهه و جنگ" که سر و سامان درستی ندارد.

من قبول کردم و به محل ستاد که در خیابان خانی آباد بود رفتم. واقعا وضعیت بهم ریخته ای بود. از شیرمرغ تا جان آدمیزاد، همه چیز بود اما درهم و برهم. برای مثال شیشه مربایی که خانواده ها کمک کرده بودند زیر دیگ های سنگینی مانده بود و شکسته بود که بعضا لباس های تازه دوخته شده رزمندگان را هم بی نصیب نگذاشته بود. چقدر استکان و لیوان بلوری اهدایی زیر وسایل سنگین شکسته بود و.... چند تن از خانم ها هم آنجا مشغول بودند اما کارشان نظم و قاعده درستی نداشت و نمی دانم چه می کردند. مدتی نگاه کردم و دیدم تمامی اجناسی که با کامیون وارد می شود روی هم تلمبار می کنند. با این که ستاد جای وسیعی بود و انبارهای متعددی داشت، اما تمامی وسایل در حیاط و مقابل باران بود. وقتی این وضعیت را دیدم به خیاطخانه تماس گرفتم  و گفتم با این وضعیت نمی شود کاری کرد. این ستاد باید حداقل یک هفته تعطیل شود. گفت امکان ندارد. گفتم بارها و کامیون ها بیاید اما فعلا خانم ها نیایند تا یک برنامه ریزی دقیقی انجام بدهیم.

 

 فاش نیوز: درخصوص عمده فعالیت این ستاد کل توضیحات بیشتری بفرمایید.

- تمامی کمک های مردمی از قبیل اجناس و حتی پول که از پایگاه های مختلف مانند مدارس، دانشگاه ها، ادارات، ستادهای نمازجمعه و...  جمع آوری می شد به ستاد کل پشتیبانی جبهه و جنگ می آوردند و از آنجا به جبهه فرستاده می شد.

 

فاش نیوز: در ادامه چه اتفاقی افتاد؟

- من با برادران مسوول حاضر در ستاد جلسه ای گذاشتم و گفتم این بندگان خدا (خانم ها) زحمت می کشند و وقت می گذارند اما من نمی توانم به آنها امر و نهی کنم. شما یک هفته اینجا را تعطیل کنید تا ببینم چه می کنیم. آنها هم قبول کردند اما قول گرفتند که بیشتر از یک هفته طول نکشد.

 یک هفته تمام من از سربازان ستاد، حتی همسر برادر و برادرزاده هایم کمک گرفتم تا وسایل را از هم جدا کردیم. خاک و گل را با کارتک از زمین می تراشیدیم. پس از یک هفته اوضاع کمی سر و سامان گرفت و جای هر چیزی مشخص شد. سپس از یکی از برادران که بعدها هم به شهادت رسید و خط بسیار زیبایی هم داشت کمک گرفتم و گفتم پسرم! روی این کارتون ها و یا دبه ها را بنویسید که با هم قاطی نشوند. بعدها هم دادم در ستاد سوله های زیادی ساختند و پتوهای اهدایی و دیگر وسایل را مرتب در آنجا قرار می دادیم که بعدهم به جبهه ها می فرستادیم.

ستاد که روبه راه شد هرسوله ای مخصوص پتو، پوتین و لباس و انواع خوراکی برای رزمندگان بود. یعنی اگر خانمی عدسی و یا پتویی پیدا می کرد می دانست که باید چه کار کند و همه چیز جای خودش را پیدا کرده بود که البته برای جابه جایی از خانم ها که غالبا هم مادران و خواهران شهدا و رزمنده ها بودند و از پایگاه ها معرفی می شدند کمک می گرفتیم.

در ستادکل با تمامی پایگاه های محله ها ارتباط داشتیم و نیرو جذب می کردیم. هر صبح یک یا دو مینی بوس به پایگاه ها می فرستادیم؛ آنها هم سه شیفت نیرو برای ما می فرستادند. گاها" شب هم همانجا می ماندیم. ناهار هم نان و پنیری از پول خودمان می خریدیم؛ زیرا همه اعتقاد داشتیم این وسایل برای رزمندگان است. یکی از خانم ها در همان ستاد چای درست می کرد تا کسی گرسنه و تشنه برنگردد.

 

فاش نیوز:  با این حجم فعالیت احساس خستگی نمی کردید؟

- اگر قسم بخورم که نه، شاید باور نکنید. خستگی معنی نداشت. رزمندگان ما نیاز به وسایل داشتند. خاطرم هست کفش کتانی داشتم که یادم نمی آمد چه وقت آن را از پا درآورده باشم. دایم پایم بود. گاها هم که خسته می شدم و می خواستم بخوابم اطاق کوچکی در همانجا داشتم، سرم را روی میز می گذاشتم و از خستگی همانجا خوابم می برد و گاها یک ساعت با این وضع استراحت می کردم.

 

فاش نیوز: فرزندتان را چه می کردید؟

- این مطلب را همیشه می گویم؛ پسر من در کیسه خواب رزمنده ها بزرگ شد. زیرا من معمولا شبانه روز در همان ستاد می ماندم و به ندرت به خانه می رفتم. زمان تحصیل پسرم هم در همان نزدیکی ستاد مدرسه ای پیدا کردم و او را ثبت نام کردم که تا ساعت 4 بعد از ظهر آنجا بود و بعد از تعطیلی، سربازی او را به ستاد می آورد.

فاش نیوز: اینطوری فرزندتان اذیت نمی شد؟

- چاره ای نبود. فصل زمستان یک بخاری نفتی روشن بود که دایم دود می کرد و پسرم همیشه لب و دهان و صورتش دود زده بود و دایم دود به ریه هایش می رفت. البته یکبار گفتم ما برای خدا و به خاطر رزمندگان می آییم اما انصاف نیست که این همه دود به ریه بچه هایمان برود. پس از آن یک بخاری مناسب گذاشتند. یکبار هم 6-7ساله بود که پایش لیز خورده بود و داخل بشکه نفت افتاد که خدا خیلی رحم کرد که با پا داخل بشکه نفت رفت؛ که اگر با سر می افتاد معلوم نبود چه اتفاقی می افتاد. بدنش سوخته و تاول زده بود. زمانی که می خواستم لباسش را دربیاورم پوست تنش کنده شده بود.

 

فاش نیوز: پس از سر و سامان گرفتن ستاد، عمده فعالیت هایتان چه بود؟

- بعد از این که ستاد کمی رونق گرفت زنگ های تفریح غالبا" به دبستان ها می رفتم و در زنگ های تفریح برای دانش آموزان از جبهه و رزمندگان صحبت می کردم. من اشک را در چشمان دانش آموزان می دیدم. می گفتم رزمندگان همان پدران و برادران شما هستند و وسایل مایحتاج جبهه را برایشان عنوان می کردم. غالبا قلک هایی را هم که با شکل های لاله و یا تانک بود، میانشان توزیع می کردیم. و یا قلک هایی به شکل "بیت المقدس" را در میان اداراتی که اعلام آمادگی می کردند برایشان می فرستادیم. قلک های جمع آوری شده توسط یک ماشین و یک سرباز به ستاد می آمد. اتاقی داشتیم که مخصوص این پول ها بود که کلید آن را فقط بنده و یکی از مسوولان پایگاه داشتیم که آن بنده خدا هم هیچگاه به آن اتاق نمی آمد. شب به شب من دو مادر شهید را دعوت می کردم و از آنها کمک می گرفتم. از قبل هم می گفتم یک ریال با خودتان نیاورید که بعدا شک و شبهه ای خدای نکرده ایجاد نشود. راحت بیایید. آن زمان بیشتر پول خرد رایج بود و نمی توانستیم آنها را بشمریم. یکی که در بانک ملی مشغول به کار بود برایمان باندرول می آورد. پول های خرد را با ترازو وزن می کردیم و درکیسه مخصوص بانک می ریختیم و در کارتون می گذاشیم و روی آنها را می نوشتیم. پول های اسکناس را هم باندرول می پیچیدیم. صبح فردی را که مخصوص امور مالی بود را صدا می کردیم و با سرباز به امور مالی می بردند. در واقع انباری از پول بود که اگر خدای ناکرده چشم و دست ناپاکی بود هیچکس متوجه کم شدن آن نمی شد.

هرجا که عقلم می رسید و می شد کمک گرفت سر می زدم.  شب تماس گرفتند که نانوایی های مناطق جنگی بعضا خراب شده و جبهه نیاز به نان دارد. شبانه به تک تک نانوایی های خانی آباد و نازی آباد و دور و اطراف سرزدم و موضوع را می گفتم. صبح نان زیادی به ستاد می رسید. خانم ها از صبح تا شب نان ها را باز و بسته می کردند که کپک نزند؛ آخر شب آنها را بسته بندی می کردند و درون گونی می گذاشتند.

با آن که سن زیادی نداشتم و گاها خجالت می کشیدم برای دانشجویان صحبت کنم، اما خدا کمکم می کرد و از طرفی احساس وظیفه می کردم. می رفتم و از دانشگاهها کمک می گرفتم. البته گاها شیطنت هایی هم بود که بعضا از روی ناآگاهی صورت می گرفت. دختران گاهی به ستاد که می آمدند روسری هایشان را برمی داشتند و یا از وسایل استفاده می کردند. من به آنها می گفتم اینجا راننده ها می آیند و ما آنها را نمی شناسیم و یا اینکه این وسایل را مردم فقط برای رزمندگان فرستاده اند و ما حق نداریم از آنها استفاده کنیم. هر وقت شکلاتی چیزی خواستید من از خودم برایتان می آورم، ولی اینها برای بچه های رزمنده است. البته آنها هم بچه های خوبی بودند و می پذیرفتند. کم کم که با دانشگاه ها ارتباط گرفتم خود بچه ها زنگ می زدند و می گفتند خانم هنرکار تو را به خدا به دانشگاه زنگ بزنید و بخواهید که ما را هم بیاورند.

دانش آموزان هم که با قلک ها خوش بودند و با عشق پول جمع می کردند. خاطرم هست یک بار قلک یکی از دانش آموزان را که شکافتم نامه ای در آن بود. نوشته بود رزمنده های عزیز من همه پول های روزانه ام را کمک کرده ام. این پول بزرگ (پنج تومانی کاغذی) را هم که می بینید پول عیدی ام است. این ها حال خوشی به ما می داد و البته روحیه به رزمندگانمان. خاطرم هست پسر بزرگم و عروسم هر دو حلقه های نامزدیشان را به جبهه اهدا کردند.

(در اثنای مصاحبه، "زهره هنرکار" و مادرش هم که زمان دفاع مقدس در ستاد سهمی در کمک رسانی به رزمندگان داشتند، به ما پیوستند)

"فاطمه غواص" که  به زبان زهره، خواهرشوهرش را "عمه" خطاب می کرد، با یادآوری یکی از خاطرات شیرین آن روزها می گوید: جایی که عمه خانم نیاز به کمک و نیروی مردمی داشت ما هم می رفتیم. یک روز اعلام کردند که فردا قرار است چند کامیون جنس برای جبهه ها ارسال کنیم. ما هم شبانه به ستاد رفتیم. آخرشب همه برادرها رفتند و ستاد با آن عظمت به خواهران سپرده شد. ما پانزده شانزده خانم بودیم و یکی از این خانم ها پیرزنی بود که قوت قلب همه ما بود. یکی از کانتینرها را که گفتند اهدایی شهرستان است، ما در آن را باز نکردیم. مجتبی (فرزند عمه) که همیشه همراه ایشان بود گفت از کانتینر صدا می آید. ما همه با ترس و لرز با تک اسلحه ای که داشتیم، یک چوب بلند هم برداشتیم و آن خانم پیرزن هم گفت: بخدا من موهایش را هم دیدم، موهای سیاه و فرفری هم داشت. او با چوب بلند به اطراف کانتینر می زد و می گفت اگر بیرون نیایی من می دانم و تو. از داخل کارتون هم مدام صدا می آمد. یکی از بچه ها گفت حتما یک نفر محبوس شده؛ باید نجاتش بدهیم. با هر سختی بود یکی از سربازان را صدا کردیم. ماهم اسلحه خالی را به طرف کانتینر نشانه گرفته بودیم که سرباز بالای کانتینر رفت و در آن را که گشود، نگاه معناداری به ما کرد و گفت: خانم هنرکار! ناگهان یک گوسفند سیاه زنده از آن بیرون پرید. ازدیدن این صحنه هم ترسیده بودیم و هم خندمان گرفته بود.

و خاطره تلخ خانم "غواص" از آن روزها: یک بار که در پشت جبهه مشغول شستن پتوها بودم، با صحنه های عجیبی مواجه می شدیم. وقتی پتویی را تکان  می دادم تا آن را برای شستن آماده کنم مقداری پوست سر که مقداری مو به آن چسبیده بود و یا انگشت قطع شده ای از لای پتو بیرون می افتاد که بسیار دردناک بود.  اینها از صحنه های تکان دهنده ای بود که هیچ وقت فراموش نمی کنم.

و زهره هنرکار که آن زمان دانش آموز دوره راهنمایی بوده، در ادامه صحبت های مادرش می گوید: وقتی کمک های مردمی می رسید ما به عنوان نیروهای بسیج برای بسته بندی و دسته بندی وسایل می رفتیم. ستاد با منزل ما دو سه ایستگاه فاصله داشت. ما چندین بچه قد و نیم قد در خانه بودیم. من که از همه بزرگتر بودم کلاس اول راهنمایی بودم. خاطرم هست مادر و عمه ما را یک هفته تنها گذاشتند و به جنوب رفتند. چون عملیات شده بود و آنها باید در پشت جبهه می بودند و کارهایی نظیر شستن لباس رزمندها و پتوها را انجام می دادند.

زمانی که کمک های مردمی می رسید من بعد از مدرسه و ناهار، به ستاد می آمدم. شب هم مادر می آمد و تا صبح مشغول کار بودیم. من مسوول قلک های مدارس بودم. قلک ها را پاره می کردم، پول های آن را دسته بندی می کردم، می شمردم و تحویل می دادم و یا لباس های دوخته شده و یا بافته شده را بسته بندی می کردیم. یک بار در میان اهدایی مردم آجیل آورده بودند که نمی دانم سهوا و یا عمدا نخود خام قاطی آجیل شده بود. ما تا صبح نخودهای خام را جدا می کردیم که رزمنده ها موقع خوردن این آجیل ها، نخود خامی زیر دندان هایشان نرود.

حاج بخشی(رحمت الله علیه) کمک های مردمی را به جبهه می رساند و علاوه بر آن باغی در کرج داشت که محصولات آن را برای جبهه می فرستاد. یکبار  اتوبوسی گرفت و از درب ستاد همه ما را برای چیدن میوه های باغش برد و ناهار هم داد. هرجا می رفت من پشت وانت با او می رفتم.

بانو فاطمه هنرکار نیز در ادامه خاطراتش می گوید: مادر رزمنده ای داشتیم که آذری زبان بود و فرزندش درجبهه اسیر شده بود.  آن زمان وسایل و مایحتاج مردم را با کوپن توزیع می کردند. این بنده خدا فارسی هم بلد نبود. تمام وسایل کوپنی از پنیر و قند و شکر و روغن... و هرچه که می دادند  همان لحظه می گرفت و زیر چادرش می زد و می آورد ستاد و می گفت: "بودا منیم پاییم" یعنی این هم سهم من.

یک بار هم مردم سیب داده بودند که برای رزمندگان بفرستیم. آنهایی را که خوب و سالم بود فرستادیم. کامیوندار زنگ زد که دوتا کامیون سیب هست که لکه و ناسالمی دارد، چه کنیم؟ گفتم بیاورید ستاد. تا کامیون برسد، یکی از سوله ها را خالی کردیم. سیب ها که رسید، خانم ها هم آمدند و تمامشان را  شستیم و پوست کندیم و در دیگ های بزرگ حرارت دادیم و در دربه های بزرگ ریختیم تا سرکه شود و به کمک "مش ممد"، پیرمردی که  داخل ستاد به خانم ها کمک می کرد، به پشت سوله انتقال دادیم. خودمان هم به منطقه رفتیم. چهل روز بعد که آمدیم سرکه ها را صاف کردیم؛ دیدیم انصافا سرکه بسیار خوبی هم شده بود. یکی از مسوولین ستاد آمد و  وضعیت را که دید گفت: خانم هنرکار! چه کارهایی می کنیدها "آخر مگر از سیب سرکه می شود؟" گفتیم بله می شود. روزی که سرکه ها را صاف کردیم، اول یک استکان به ایشان دادیم. زنگ زد که جریان چیست؟ گفتم این همان سیب هایی است که گفتید مگر از سیب سرکه می شود! به کمک خانم ها با همان سرکه سیب، ترشی درست کردیم و به جبهه ها فرستادیم.

فاش نیوز: خانم هنرکار! چه زمانی به عضویت سپاه در آمدید؟

- پس از چهار سال، یکی از مسولین گفت: با توجه به این که در میان کمک های مردمی پول هم هست و شما امضا می کنید و یا رسید می دهید (که الان هم مدارک آن موجود است) شما از چه کسی حقوق می گیرید؟ گفتم یعنی چه. من برای رضای خدا و کمک به رزمندگان آمده ام. بسیجی هستم و حقوقی هم نمی گیرم. ایشان گفت به خاطر خدا درست است اما امضای شما باید ارزش و سند قانونی داشته باشد. من به شما می گویم امروز به کارگزینی سپاه بروید. از من انکار و از آنها اصرار. بالاجبار پذیرفتم و رفتم. خاطرم هست حقوق آن زمان دو هزار و چهارصد تومان بود.  گفتم کمتر بنویسید. گفتند نمی شود، این مبلغ قانونی است. از آن زمان قراردادی شدم و سال ها کار و فعالیت من ادامه داشت و هنوز رسمی نشده بودم که جنگ به پایان رسید.

 

فاش نیوز: آیا در طول 8سال، به مناطق جنگی هم رفته بودید؟

- بله؛ بنده و بسیاری از خواهران مسوول ستادها، واقعا دلمان می خواست به جبهه برویم و از نزدیک رزمندگان را ببینیم. چندین بار این موضوع را مطرح کردم و پس از کلی برنامه ریزی، چهارنفر از خواهران به همراه دوتن از برادران، با یک لندکروز کرم رنگ به منطقه غرب رفتیم. البته در راه دعا می کردیم که به دست کومله ها نیفتیم. نیمه های شب بود که به پایگاه غرب رسیدیم. یکی از برادران رفت و خبر داد که خواهران رسیده اند و درب پایگاه خواهران را بازکردند تا ما برای استراحت به آنجا برویم. خاطرم هست که جملاتی به زبان کردی نوشته بودند؛ البته ما نمی توانستیم بخوانیم. شام که دادند برادران گفتند شما اینجا استراحت کنید و خودشان رفتند. اما از آنجایی که از رفتار  و دشمنی کومله ها زیاد شنیده بودیم، دراز کشیدیم اما خوابمان نمی برد که ناگهان صدای یک "گرمپ"ی را از داخل حیاط شنیدیم. پیش خودم گفتم کومله ها آمدند. یکی از خانم ها گفت من خودم می روم بیرون. و ما هم به دنبالش رفتیم. دقت که کردیم دیدیم دوتا چشم همینطور ما را نگاه می کند؛ دیدیم یک گربه است. صبح که شد برادرها آمدند و برایمان صبحانه آوردند. خواهران همان پایگاه هم آمدند و از دیدن ما  ابراز خوشحالی کردند.

 

فاش نیوز: کار شما در آنجا چه بود؟

- دیدار از ستاد پشتیبانی جبهه و جنگ مناطق سقز، سردشت و بانه؛ و همچنین دیدار با خانواده شهدا و گفت و گو با مادران و خواهران شهدا. آنجا هم همانند تهران، تعدادی از خانم ها پشت چرخ های خیاطی نشسته بودند و برای رزمندها لباس می دوختند. سپس دیدار با امام جمعه این شهرها بود که خاطرم هست بسیار از ما تشکر کردند. با رزمنده ها و فرماندهانشان صحبت می کردیم و شاید یکی از بهترین روزهای ما، روزهایی بود که به غرب رفته بودیم.

فاش نیوز: خاطره ای از آن روزها دارید؟

- یکی از فرماندهان به نام برادر قاسمی با ما صحبت کرد و گفت همین روزها ترخیص می شوم. دوسالی هست که از خانواده ام دور هستم اما شما را قسم می دهم رزمندگان این مناطق هیچ چیزی ندارند. کمک های مردمی در حد خیلی پایین است. برادران قول هایی داده اند و رفته اند اما شما واقعا به فکر باشید.

دیدیم که دیگ غذایشان با گلوله سوراخ سوراخ شده است و فقط ته یک قابله بزرگ مقداری برنج می ریختند و اغلب، غذایشان به قول خودشان فقط "ساچمه پلو" (عدس پلو) بود. با دیدن آن وضعیت بسیار ناراحت شدیم و گریه کردیم. هوای این مناطق غالبا سرد بود. زمانی که به تهران آمدیم دست به کار شدیم. با کاسب های میدان حسن آباد  صحبت کردم که برای بچه های جبهه احتیاج به کاموا داریم تا برایشان لباس گرم و شال و کلاه ببافیم. خدا شاهد است کاسب ها کاموا را با همان دوک اولیه با وانت به درب ستاد آوردند و من آنها را تحویل بانوانی که از منطقه قلعه مرغی، جوادیه و خزانه می آمدند دادم و یک مهلت بیست روزه هم تعیین کردم که لباس های بافته شده را تحویل بگیریم. البته گاها" که فرصت هم می شد سری به آنها می زدم ببینم کارها چطور پیش می رود.

فقط کافی بود به مردم اعلام نیاز کنیم، سیل کمک ها بود که به ستاد سرازیر می شد. مردم واقعا ایثارگر بودند. برخی از خانم ها انگشتر و گردنبند طلایشان را برای کمک به جبهه می آوردند که من مسوولیت قبول نمی کردم. با خودشان می رفتیم آنها را می فروختیم و در عوض ظرف غذا، دیگ، آبکش، ترشی و مواد غذایی می خریدیم که به همراه لباس های بافته شده، به اندازه دو کامیون به غرب فرستادیم.

چند روزی از فرستادن کامیون ها نگذشته بود که نامه ای از سوی برادر قاسمی به دستم رسید که نوشته بود: "امروز روز وفات حضرت فاطمه زهرا(س) است که این اجناس به دست ما رسید. شما و تمامی کسانی که این اجناس را برای ما فرستاده اند و مرا پیش رزمندگان روسفید کرده اند، فاطمه زهرا(س) آن دنیا شفیعتان باشد." نامه را برای خواهران خواندم و آنها هم کلی اشک ریختند از این همه قدردانی و سپاس گزاری.

 

فاش نیوز: با پایان جنگ کار شما و ستاد به کجا کشید؟

- پس از جنگ هم 6یا7ماه درستاد ماندیم؛ چرا که مابقی ملزومات جبهه هنوز در ستاد بود. با اینکه جنگ تمام شده بود اما نیروها در مرزها بودند و باید وسایل را به دست رزمندگان می رساندیم؛ چرا که ما مطلع بودیم این وسایل خاص رزمندگان است و باید به منطقه فرستاده می شد. تا زمانی که ستاد کاملا از وسایل تخلیه شد من آنجا ماندم و ستاد را تحویل دادم. پس از آن به پاس خدماتم که زمان ریاست جمهوری آقای هاشمی رفسنجانی بود مرا به ریاست جمهوری فرستادند؛ سه سال در آنجا بودم. سپس 3 سال در مجلس شورای اسلامی و چند سالی در قوه قضاییه و چند سالی هم در مجمع تشخیص مصلحت نظام در بخش حفاظت بودم. دیدارهای مردم با نمایندگان مجلس و مسولین را هماهنگ و کنترل می کردم که خدای نکرده مشکلی پیش نیاید که درپایان با23سال سابقه کاری که 30سال محسوب شد، بازنشسته شدم.

 

 فاش نیوز: پس از پایان جنگ دیگر فعالیت هایتان را تعطیل کردید؟

- پس از جنگ ستاد پشتیبانی از من دعوت می کرد تا در مساجد، مدارس، دانشگاه ها، سرای محله ها و... خاطراتم را از جبهه بیان کنم که  از طریق مساجد با جاهای دیگر هم آشنا می شدم.

فاش نیوز: استقبال جوانان و نوجوانان از خاطرات شما چطور است؟

- بسیار طالب و علاقمند هستند که بدانند چه اتفاقاتی در جنگ افتاده است. غالبا" می گویند ما جنگ را ندیده ایم، می خواهیم آن دوران را درک کنیم. وقتی صحبت می کنم واقعا مات می شوند؛ بخصوص وقتی می گفتم که آن زمان دانشجوها فعال بودند و در جبهه و پشت جبهه کمک می کردند، می گویند ای کاش ما هم آن زمان بودیم و کمک می کردیم. یکبار هم دویا سه سال پیش در پایگاه ابوذر سخنرانی می کردم؛ برادری که پشت یک میز نشسته بود گفت: حاج خانم اینها همه داستانه! گفتم تمام مدارک را برایت می آورم آقای داستان! وقتی تمام فاکتور اجناسی را که به منطقه فرستاده بودم را برایش بردم، جلوی پایم خم شد و گفت من شرمنده ام و از شما عذرخواهی می کنم. البته که خدا می داند من این مدارک را برای پیش بینی چنین روزهایی نگهداری نکرده ام، بلکه من عاشقانه اینها را نگه داشته ام و کلی از آنها خاطره دارم.

 

فاش نیوز: به نظر شما برای استمرار این راه چه باید کرد؟

- متاسفانه  دشمن مغز بسیاری از جوانان ما را شستشو داده است و تنها راه این است که جوانان را با مساجد آشتی بدهیم و در کنارش کار فرهنگی داشته باشیم. جوانان ما جوانان خوبی هستند. من بارها دیده ام که بسیاری از آنان با شنیدن این خاطرات، اشک از گوشه چشمانشان سرازیر می شود.

 

فاش نیوز: در خاتمه سخن تکمیلی دارید بفرمایید.

- با وجود فعالیت های طولانی مدت آن زمان که با خستگی بیگانه بودم، ولی درحال حاضر کمرم از سه جا دچار مشکل شدید است به قدری که قادر نیستم چیزی را از روی زمین بلند کنم. پرشکان بیمارستان بقیه الله(عج) بارها گفتند برایت جانبازی بنویسیم که من قبول نکردم. گفتم من برای خدا کار کرده ام. بچه های ما شهید شده اند، من بعد از این همه سال بیایم برای خودم جانبازی بگیرم.  خدا را شکر که آن چند سال عمرم شبانه روز در خدمت به خدا و رزمندگان اسلام گذشت. سعادت داشتم که در مناطق جنگی بودم و در هرحال بهترین و قشنگترین روزهای زندگی من آن روزها بود. دلم برای آن روزها تنگ شده. دلم برای ایثارهای واقعی و مردمی آن روزها تنگ شده. دلم برای همبستگی آن روزها تنگ شده. حال و هوای خوش آن روزها را دوست دارم. دعا می کنم دیگر جنگی نباشد.


گزارش از صنوبر محمدی


کد خبرنگار : 23