تاریخ : 1399,چهارشنبه 19 شهريور14:35
کد خبر : 77033 - سرویس خبری : مقاله و یادداشت

مادران شهدای جاوید الاثر، نماد انتظار و مظــلومیت


مادران شهدای جاوید الاثر، نماد  انتظار و مظــلومیت

معنی انتــظار را فقط منتــظر می داند چرا که منتظر است که مظـلوم واقع می شود و مادران جاوید الاثر، نماد انتظار هستند.

رضا امیریان

فاش نیوز- معنی انتــظار را فقط منتــظر می داند چرا که منتظر است که مظـلوم واقع می شود و مادران جاوید الاثر نماد انتظار هستند.

این واژه انتظار یک دنیـا پیچیدگی در درونش نهفته است و دردهای منحصر به خودش را دارد. شاید برای بسیاری از ما اتفاق افتاده است که در مراسم ترحیم یکی ازعزیزان حضور داشته باشیم. اگر چه حاضران در فراق آن عزیز از دست رفته سوگواری کرده و داغدار بودند اما پس از پایان مراسم غم و اندوه و ماتم برای بازماندگان است.

بر طبق روال پس از مراسم هر کدامشان سراغ خانه و زندگی خود رفته و تنهاصاحب عزا با یک بعدازظهر خفقانی و ساکت و پر از درد مانده است.

***
همین حالت را منتظــری همیشگی دارد که ما در اصطلاح به مادر جاویدالاثر یا مادر مفقودالاثر یا مادرشهید تفحص نشده می گوییم. درد انتظـاری است که هیج مرهمی نمی تواند لحظه ای از آن را درمان کند.

پس انتظار را فقط مادر یک مفقود می تواند بفهمد، مادر یک مفقود الاثر است که مظــلوم ترین انسان عصر ماست. مادر یک جاوید الاثر است که با کلمه منتظر و انتظار، مانوس شده است و  دردهای خاص خودش را تحمل می کند.

این مادر برای امنیت چهارچوب خانوادگی خود این طور نشده است. این مادر به خاطر پیشنهاد مالی به این حال و روز نیفتاده است. او برای ما دردمند شده است و برای ما درد می کشد و صورتش هزاران چروک برداشته است.

او امروز می توانست روزهای خوب و بعدازظهرهای خاطره انگیزی داشته باشد. اوقات تفریح خود را در کنار خانواده داشته باشد. در یک آرامش روحی مناسب به سر ببرد و  به دیگران فخر بفروشد که خداوند این همه نعمت به او ارزانی داشته است.

اما واقعیت امر این است که روزگاری که جنگ شروع شد این مادر وقتی فرزندش احساس مسئولیت کرد و گفت باید بروم، می دانست فرزندش کجا می رود.

این مادر می دانست که ممکن است که حتی جناره فرزندش را هم نیاورند و درد سنگینی را در فراق او باید تحمل کند اما با رفتن به جبهه مخالفت نکرد. گویی خودش را مسئول می دانست و باید در این راه نه از خود و نه از فرزندش سلب مسئولیت و تا آخر مقاومت کند.

مثل این مادر خیلی های دیگری هم بودند اما آنها احساس تکلیف نکردند. نه اینکه فقط احساس تکلیف نکردند بلکه خودشان را هم با آن مسئولیت غریبه دانستند و سرگرم روزمرگی شدند.

امروز هیچ بعد از ظهری برایشان مانند بعد ار ظهر آن جمعه کذایی که گفتیم نیست. اما برای او که ما از جامعه هدف و ایثار می دانیم و دردهایش را حس کرده و شاهد زجر کشیدن هایش بوده ایم چه کار می توان کرد؟

آیا به این موضوع فکر کرده ایم که کافی بود او هم مسیرش را همانند دیگران ریل گذاری و عوض کند و خود را مسئول نداند آن وقت چه فاجعه ای رخ می داد.

***

اگر امروز ما مانند یمن و عراق و سوریه تحت فشارهای استکبار جهانی بودیم. آیا به این موضوع فکر کرده ایم که اگر این یکی و یا مانند آن یکی ها بودند همین الان در کوچه و خیابان ما فرد انتحاری خودش را منفجر و عواقب بدی به بار می آورد.

بتابر این در اینجا دو موضوع وجود دارد که باید موشکافی شود، یکی ما مردم هستیم که می بایست به این موضوع اهمیتی خاص بدهیم و آن را برای خودمان تشریح کنیم تا به واقعیت برسیم.

مطلب دیگر نقش و مسئولیت دولت و دستگاه های متولی است که در اینجا روی سخن با دولتمردان است.

آنگونه که محاسبه شده هر صندلی که در اداره ای قرار گرفته است به تعداد شهدای روز عاشورا شهید صرف آن شده تا ایستاده و راکبی داشته باشد.

اما آیا استحقاق یک مادر منتظر و یک همسر داغدار و یک فرزند دردمند همین است که در جامعه مرسوم شده است؟ یعنی مسئول اداره  یا ارگان و شرکتی از صفر تا صد امورات خود را در انحصار خود و مجموعه اش داشته باشد و حتی یک بار هم که شده، از ایثارگران تکریم نکند.

***

سال هفتاد و یک یا هفتاد و دو بنا بر موقعیتی، اقامت در کویت برای بنده حقیر مهیا شد. من که از بی مهری دولتمردان و بی لطفی آنها گلایه مندبودم (به خصوص این که همنشینی با شهدا داشتم) و الگوی رفتاریم امام شهدا بود، به همین جهت نتوانستم خود را با شرایط موجود وقف بدهم.

بر این اساس با کوچک ترین بی حرمتی که به صاحت نظام می شد واکنش نشان می دادم. گاهی عزیزی از روی دلسوزی شرایط را توجیح می کرد که امروز دیروز نیست. دیروز شرایط جنگ بود و باید آنگونه رفتار می شد اما امروز شرایط فرق می کند و باید با شرایط روز جامعه خود را وفق داد اما من نمی توانستم.

به همین خاطر با دعوت وزرارت کار کویت از کشور خارج شدم. ابتدا فکر می کردم که چون رزمنده بوده ام و با مسایل نظامی آشنایی دارم و  خدمات پرستاری و بهیاری را می دانم دستم بند می شود و از این وضعیت و این هجمه نامردمی، نامحرمی و نا اهلی نجات پیدا خواهم کرد.

با این استدلال پذیرفتم و مراحل خروجم را انجام دادم. در تیر ماه سال 70(در ماه آگوست آن سال میلادی) عازم کویت شدم. وقتی دوستان و همشهریان و فامیل را دیدیم که در دمای بالای پنجاه درجه و شرجی هشتاد درجه ای با بیل و کلنگ کار می کنند انگار آب یخی بود که بر روی بدنم ریختند و از وضع موجود ناامید شدند.

ولی چون پانصد هزار تومان هزینه ویزایم شده بود مجبور شدم در کویت بمانم و کار کنم. این در صورتی بود که دو سه سالی از جنگ عراق و کویت می گذشت و همه می دانیم که عراق در کمترین زمان ممکن کویت را اشغال کرده بود.

لابد این داستان را هم شنیده اید که وقتی از صدام پرسیده شد، شما در طول هشت سال جنگ با ایران یک بار هم نشد از لباس عربی خود استفاده نکنید و همیشه لباس فرم نظامی بر تن داشتید اما چرا دراین جنگ لباس نظامی نپوشیده اید؟ 

او در جواب گفته بود هشت سال با مردمی مبارزه کردم که از نوجوان یازده ساله تا پیرمرد هشتاد ساله شان شکست ناپذیر بودند و من مجبور بودم لباس فرمم را در نیاورم.

اما در این کشور (کویت) مردی نمی بینم، بر عکس آنهایی که در مقابل مدرنترین سلاح های من می دیدید و از ما پیروزی می گرفتند، کویتی ها با آمدن ما و شلیک نکردن حتی یک گلوله فرار و به کشورهای همسایه رفتند.

بنابراین فرق است بین این دو کشور که در کویت با وساطت آمریکا، عراق خارج  می شود و مردم و دولت مردانش به کشور خود بازگشتند. اما نکته جالب این است که پس از برگشت آنها در همان روزهای اولیه مجموعه ای بنام "لجنه الشهدا" در کویت تاسیس و دایر شد که در فارسی معادل آن بنیاد شهید است و در آن مجموعه رسیدگی به آسیب دیدگان در جنگ شروع می شد.

به هر حال فردی که مسئولیت حضور حقیر در کویت را داشت که در اصطلاح به او کفیل می گفتند یک جوان عراقی بود.

اگر چه اصلیت پدربزرگ او عراقی اما تابعیت کویتی گرفته و از شیعیان کویتی بود. اما نکته جالب تر این بود که با تفاوت های زیادی در همسایگی کفیل من، خانواده ای زندگی می کرد که در حال فرار از کشور کویت، یکی از اعضایش تیر خورده و شهید شده بود و یکی دیگر هم در حال فرار پایش شکسته شده بود.

مثلا اینها خانواده شهیدان کشور کویت بودند. البته این را هم بگویم که در جلوی منزل هر کویتی چند ماشین وجود دارد. چرا که هر کویتی می تواند پنج یا شش ماشین داشته باشد و هر ماشینی مختص کاری است.

مثلا مرسدس بنز یا کاپرس کلاسیک تمام اتوماتیک برای میهمانی، تویوتای ژاپنی دوکابین برای یدک کشیدن قایق تفریحی، لندکروزر اتوماتیک برای شالی رفتن و هوندا یا جکوارد برای اداره رفتن و این ویژگی مختص همه کویتی ها بود.

اما خانواده شهدایشان ارجحیت خاصی دارند مثلا مرسدس بنز همسایه کفیل حقیر با مرسدس بنز آنها فرق اساسی داشت و ماشینی شاسی بلندتر و حجیم تر بود.

علاوه بر آن موضوع درمانشان از صفر تا صد رایگان است ولی درمان خانواده هدفشان با بقیه فرق دارد. بقیه باید به مستشفی یا همان بیمارستان بروند اما خانواده هدف بیمارستان به سراغشان می آید.

در بحث حقوق و حق شهروندی هم کویتی ها از بدو تولد تا روز مرگ حقوق دریافت می کنند ولی خانواده هدف حقوقشان از دیگران متفاوت است و به طور مثال اگر بقیه در آن روز سه هزار دینار می گرفتند، خانواده هدف نه هزار دینار دریافت و یک زندگی لاکچری به تمام معنا داشتند.

 وقتی کسی فوت می شد یه شهرداری زنگ می زدند و شهرداری موظف بود که مرده را ببرد و کارهایش را به سرعت انجام دهد. بعد هم نه آگهی فوتی چاپ و نه مراسمی گرفته می شد. فقط خانواده متوفی مبلغی در حد بضاعتشان به ایتام می دهند تا هزینه شود.

جالب اینکه اگر همه این کشور را بگردی یک کویتی را پیدا نخواهی کرد که تکدی گری کند. همچنین خانواده هدف، هر سال مورد تکریم امیر کویت قرار می گیرند و به طور معمول از طرف شیخ به این خانواده ها سرکشی و گزارش آن به دفترش ارسال می شود.

این بخش کوتاهی از عملکرد بنیاد شهید آنهاست که وقتی عراقی ها به کشورشان حمله کردند متواری شدند. حالا کشور ما را وقتی با کویت مقایسه می کنید و به انتظارهای یک مادر و دردهای یک فرزند و مظلومیت های یک همسر و به ویلچرهای رنگ و رو رفته نگاه میکنی آخر مظلومیت برایت تداعی می شود.

***
وقتی ابر مردی را روی ویلچر می بینی که تخریبچی گردان بوده و چندین بار معبرها را برای مردان عاشق باز نموده تا برای کشورشان اقتدار و آزادگی را به ارمغان بیاورند، جگرت آتش می گیرد و به واژه انتظـار، منتظر و مظلومیت فکر می کنی که ما کجا هستیم و آنها کجایند.

تازه از همه این دردها دردناک تر این است که یکی می آید و خودش را منتسب به جامعه هدف می کند و می گوید چی می نویسی. اینها د مده شده است و ادعای روشنفکری هم می کند.

چقدر سخت است که یکی از این منتظران در مجاورت تو باشد، چه دردی را باید تحمل کنی. البته باید اهل درد باشی و این بعد از ظهرهای جمعه را دیده باشی تا متوجه موضوع شوی.

انتظار یک مادر مفقود الاثر را کدامین راکبین صندلی های اداری ما می دانند. دردهای یک مادر شهیدی که همه زندگیش، جوان اش بود که آن را برای امنیت من و ما اهدا کرد.

کدامین مسئول و رییس اداره درک می کند شب های یتیمی فرزندان شهدا و کمبودهایی که وقتی دست فرزندی را در دست پدرش می بیند و ناز و اداهای او را حس کرده، در گوشه ای کز نکند.

اینها با زخم های بزرگ و کهنه شده بزرگ شدند و کسی هم متوجه نشد که درد چیست و درمانش کدام است. جز رهبری که او هم در تنهایی نامردمان همه روزهایش همان بعدازظهر جمعه است.

اما ای کاش می شد یک بار دیگر به سال های 60 باز می گشتیم و مرحمت حضور امام راحل را در کنار جانبازان و خانواده شهدا حس می کردیم.

مادران شهدا مادران منتظر! در انتظار ما را حلال کنید و ببخشائید که اگر چنین نکنید ما در شرمساری در مقابل فرزندانتان در خویش خواهیم مرد...

والسلام من اتبع الهدی

رضا امیریان فارسانی