تاریخ : 1400,شنبه 24 مهر19:35
کد خبر : 85734 - سرویس خبری : گزارش و گفت و گو

کاروان اربعین ۱۴۰۰ جانبازان (قسمت ۱۴ و پایانی)

گزارشی احساسی از سفری عاشقانه در جمعی بی بدیل


گزارشی احساسی از  سفری عاشقانه در جمعی بی بدیل

باورمان نمیشد که ما را راه بدهی... خیلی ها امسال حسرت به دلت که چه عرض کنم!... خون به دل فراقت ماندند!...

شهید گمنام - باورمان نمیشد که ما را راه بدهی... خیلی ها امسال حسرت به دلت که چه عرض کنم!... خون به دل فراقت ماندند!...

حسین جان!... چه کردی با ما

هر یک از اعضای کاروان لبیک یاحسین با شرایطی خاص آمده بود... چقدر آقایی کردی برای هر کدام از ما...!

 باورمان نمیشد کنار مقربین درگاهت به بارگاهت راهمان بدهی!... راه رفتن در مسیر حضرت زینب (س) به خودی خود، توفیق عظیمی ست که قسمت هر کس نمی شود!... چه برسد به قدم برداشتن در این مسیر در کنار ملائکه الله...!

 نمی دانم چگونه به کاروان ما نظاره می کردی، وقتی می دیدی این دست و پا دادگان، حالا دلداده در این مسیر سخت و آسمانی آمده اند... وقتی می دیدی که این پیروان حقیقی عباس بن علی (ع) عاشقانه بدون پا، بدون چشم و با تنی مجروح به راه افتاده اند تا عشقشان را به تو ثابت کنند.

 

دست منتت را بر سر ما کشیدی و گفتی بیاییم!...

تو هرچه از ما دیدی گناه بود و غفلت... و ما هرچه از تو دیدیم، عشق بود و عشق...

 و چه معجزه ها که در قیامت اربعینت ندیدیم... آسمان نزدیک و اجابت نزدیک شده بود... و حسرت بر ما که آن ثانیه ها را از دست دادیم... از دست دادیم و کم دعا کردیم... کم دعا کردیم و کوچک خواستیم... اما تو بزرگ می دهی چون خود بزرگی....

 اربعین تو قیامت گونه ای ست که به واسطه قدم های زائران... و سختی هایی که می کشند و تطهیر می شوند، مسیری ست خالص و پر از اجابت... پرده ها می افتد و جان های آدمیان زلال می شود... نفس ها متصل به آسمان است و دل ها وصل به استجابت!...

نعمت هایی در این مسیر و البته در این کاروان برای ما قرار دادی که قابل توصیف نیست... آنها که نرفته اند شاید توان درک آنها را نداشته باشند... عزیزانی که یا درحال خدمت به تو هستند یا درحال پذیرایی از تو یا احوالپرس...

امان از دل زینب ... که حاشا که اگر کسی دمی حال او را پرسید و یا رنج او را فهمید!...

در مقایسه با صاحب این سفر، اصلا سختی برای ما معنا نمی شود!... کدام سختی که تو نعمت را بر ما تمام کردی!...

شاید برای همین هم بود حسین جان! که وقتی به کربلایت رسیدیم و روبروی حرمت ایستادیم، زبانمان بند آمده بود از تجربه اینهمه عششششششششق! و نمی دانستیم چه بگوییم که تو اجابت و خواست دل ما بودی حسین (ع)...

و وقتی کسی روبروی تو می ایستد، مگر آرزویی بزرگ تر هم هست که طلب کند؟!!!...

تو مستجابمان کردی... روزی که در کمال ناباوری و بدون فراهم بودن امکانات و وجود موانع برای هر کداممان، امضای ویزایمان را زدی...

 تو مستجابمان کردی زمانی که در مسیر پر اجابت اربعین، تک تک آنچه از دلمان گذشت را بلی گفتی...

کمی راه رفتیم... کمی پاهایمان تاول زد... کمی خسته شدیم... کمی گرسنگی و تشنگی گاهی... اما کاری برای تو نکردیم حسین!

وقتی همه نوازشگر روح و جسممان بودند و هم کاروانیانی به روشنی نور در کنارمان بود... سختی معنایی پیدا نمی کرد... امان از اسرای کربلا...

آنان که به عشق رضایت تو در این مسیر خدمت زائرانت را کردند... چه زیبا پاسخی خواهند گرفت و چه زیبا جبران خواهی کرد... آنان که رنج کشیدند تا دیگر زائران در آسایش باشند...

حسین جان

از ما بپذیر این قلیل حضور عاشقانه را...

نجف و کربلا و سامرا و کاظمین... کجاست توان شکرگزاری از تو که صاحب این سفری... و سپاس از عزیزانت که سرباز تو بودند در این کاروان...

هرچند حاجت گرفته به ما می گویند که به اربعین رسیدیم و روی ماه تو و ماهت را دیدیم... اما حاجت ما همین بود که دادی... اللهم ارزقنا توفیق مجالست مع الشهداء و الابرار فی الدنیا و الاخره و حسن اولئک رفیقا...