تاریخ : 1401,دوشنبه 30 خرداد16:35
کد خبر : 90868 - سرویس خبری : زنگ خاطره

درسی که از آقا رحیم گرفتم!


درسی که از آقا رحیم  گرفتم!

بارها از آقا رحیم شنیده بودم که می داند عمر بسیار کوتاهی دارد و از اشخاصی یاد می کرد که شرایط جسمی مشابه او را داشته اند و از دنیا رفته اند و او فرصت کوتاهی برای ادامه زندگی دارد...

مرتضی قنبری وفا

فاش نیوز -  برای طرح مطلب اصلی می باید کمی مقدمه چینی کنم. سال 1368، پس از آن که در اداره محل کارم شاغل شدم، تصمیم گرفتم یک تخصص جانبی هم فرا بگیرم. با توجه به شرایط جسمی‌ام و مسائل جانبی، به طور بسیار اتفاقی با کامپیوتر آشنا شدم و دریافتم در این زمینه فضای زیادی از پیشرفت برایم وجود دارد و شروع به یادگیری کردم. در آن زمان دیپلم هم نداشتم و تسلط کمی بر زبان انگلیسی داشتم. ولی این مانع نشد وعزم خودم را برای یادگیری و حتی برای پیشرفت بیشتر برای ارتقاء کیفیت آموزش جزم کردم. هر روز عصر از ساری به قائم شهر، با حدود 20 کیلومتر فاصله می رفتم؛ که در زمان معین و فشرده ای به این مقوله اشراف کامل پیدا کردم.

زیاد حاشیه نروم؛ در سال 1370 توانستم مجوز راه اندازی آموزشگاه کامپیوتر را بگیرم و مربی آموزش آقایان مهندس سلطانی و بانوان، خانم میرعمادی بودند که شهریه های دریافتی از کارآموزان میان بنده به عنوان مدیر آموزشگاه و مربیان تقسیم می گردید. در آن مقطع برای جانبازان 70 درصد شهرمان ساری، کلاس های آموزش رایگان برگزار کردم و خود بنده مربی این کلاس ها بودم و چون هیچ هزینه جانبی نداشت، از لحاظ مالی برای بنده نه سود بود نه زیان؛ ولی ارزش معنوی داشت.

شهید رحیم اسماعیلی، جانباز 70 درصدی بود که از زمان جبهه عضو رسمی سپاه بود و ریه‌ی خود را بر اثر بمباران شیمیائی از دست داده بود و اوضاع مناسبی نداشت. بارها در سفرهای زیارتی به مشهد با آقا رحیم همسفر بودیم و شرایط جسمانی اش بنده را که سیگاری بودم ملزم می‌کرد مراعات حالش را بکنیم. حتی اگر بدنمان هم بوی سیگار می داد، اذیت می شد.

یک روز آقا رحیم را در بنیاد دیدم و شرایط برگزاری کلاس ها را برایش شرح دادم  و دعوتش کردم که او هم  در این کلاس ها شرکت کند. یک روز عصر که خودم حضور داشتم - چون صبح ها در اداره بودم - آقا رحیم آمد و از من تقاضا کرد که اگر امکان دارد به همراه یکی از دوستان هم‌رزمش، در کلاس ها شرکت کنند. گفتم: آقا رحیم، هر چه بفرمائید بنده هیچ مخالفتی نمی کنم و چون کلاس ها دو نفره است، او و دوستش می توانند با هم در کلاس ها شرکت کنند.

بارها از آقا رحیم شنیده بودم که می داند عمر بسیار کوتاهی دارد و از اشخاصی یاد می کرد که شرایط جسمی مشابه او را داشته اند و از دنیا رفته اند و او فرصت کوتاهی برای ادامه زندگی دارد. برای من نگاه به قضیه از این بُعد حیرت انگیز بود که او با این حال چه اشتیاقی برای یادگیری، حتی برای این مدت محدود از عمرش و با تحمل این مشقت داشت! با اندکی فشار حالش بد می شد و حضور در کلاس ها هم برایش خالی از زحمت نبود.

آقا رحیم و دوستش که نامش را هم به یاد ندارم، نیازی به گواهی گذراندن دوره آموزشی نداشتند و صرفا" علاقه شخصی به یادگیری کار با کامپیوتر داشتند، یک دوره کامل را فرا گرفتند و در این مدت باید رعایت حال آقا رحیم را می کردم و حتی از مهندس سلطانی که از من بیشتر سیگار می کشید، تقاضا کردم این موضوع را در روزهایی که آقا رحیم می آمد، مد نظر داشته باشد و خدا را شکر مهندس سلطانی هم آدم فهیمی بود. همان روز اول که موضوع را گفتم، هیچگاه  فراموش نکرد و نیازی به تکرارش نبود. این باعث شد خاطرات خوبی در آن مقطع با آقا رحیم داشته باشم. او در یادگیری بسیار جدی بود و پشتکار مثال زدنی حتی در بین افراد عادی داشت و از هیچ موضوع و موردی سرسری عبور نمی کرد؛ که این نشان از اشتیاق بی پایانش به یادگیری داشت. پس از پایان دوره، دیگر خیلی پیش نیامد او را ببینم؛ ولی گاهی می شنیدم وضعیت بیماری اش وخیم‌تر شده و حتی فرزندانش را که در آن زمان خردسال بودند، دیگر ندیدم.

 روزی که به یکباره خبر شهادتش را در مرداد 1377 شنیدم یعنی در حدود 6 سال پس از آن دوره‌ی برگزاری کلاس ها، متاسفانه به مراسم تشیع ‌اش هم دیر رسیدم و زمانی که با عجله بر سر مزارش در مزار شهدای محله پائین دزاء در مجاورت شهرمان رسیدم، دیدم در هوای همیشه بارانی شمال، پیکر مقدسش به خاک سپرده شده است.

دیگر از آن سرفه های مزمن و گاهی شدید و اذیت کننده خبری نبود. او به آرامش ابدی در جوار همرزمان شهیدش رسیده بود و فقط رد پای تشییع کنندگان در گل و لای اطراف مزارش بر جا مانده بود!

روحیه این جانباز شهید، یک الگوی پایدار است که هیچگاه برای یادگیری و کسب دانش دیر نیست؛ حتی اگر فرصتی برای بهره‌مندی از آموخته ات نیز نداشته باشی.

روحت شاد آقا رحیم!

مرتضی قنبری وفا  -  27 خرداد 1401