تاریخ : 1401,سه شنبه 21 تير16:52
کد خبر : 91450 - سرویس خبری : زنگ خاطره

خاطرات جانسوز بچه‌محل‌های خوش‌غیرت!


خاطرات جانسوز بچه‌محل‌های خوش‌غیرت!

حالا سه تا ساک دستم بود و لباس های گشاد خاکی و احتراماتی که مردم می گذاشتند. یکی می پرسید کجا بودی، یکی اخبار جنگ را می خواست، یکی اخبار شهدا را می خواست... و من خدا خدا می کردم زودتر برسم میدان امام که آن روز به فلکه گوجان معروف بود...

رضاامیریان فارسانی

فاش نیوز - باسلام به محضرپاک و مطهرشهیدان و امام شهیدان و با عذرخواهی از محضر مبارک همه دوستان خادمان شهدا و همه آنهایی که در مسیر ترویج فرهنگ ایثار و شهادت فعالیت می کنند. تیرماه یکی از ماه هایی‌ست که درتاریخ دفاع مقدس گفتی های زیادی دارد. همین ایام که درآن هستیم را به سال شصت و یک ببریم و عملیات رمضان را تشریح کنیم. چندصد جلد کتاب می توان نوشت. تیرماه شصت و یک که مصادف شده بود باماه مبارک رمضان و بیست و یکم تیرشصت و یک دقیقا می شد بیستم رمضان 1402، منطقه جنوب حال وهوائی داشت که وصفش خیلی سخت است و حقیری مثل من بازبانی الکن و قاصرمانده در ابهامات آن ایام دقیقا تا به امروز14610 روز از واقعه عملیات رمضان مصادف با امروز می گذرد. شرق دجله و بخصوص پادگان و یا پایگاه شهید مدنی پر از داستان های حقیقی از مردانی از جنس ناب عاشقی دارد.

سیاووش امیری، فرزند رضا؛ علیمحمد امیری، فرزند ملک؛ محمد جهانبخش همتی، فرزند خداکرم؛ سیروس خسروی، فرزند حسن؛ براتعلی جعفری، فرزند محمدباقر؛ احمد حیدری، وهاب شهرانی، عبدالوهاب حیدری و خیلی های دیگر که اگر بخواهم نام ببرم ترسم از آن است که به دلیل مشکلات روحی، شهید معززی از قلم عاجزم بیفتد. بعد باید دردش را بکشم. عملیات رمضان عملیاتی بود که هنوز برای عوامی مثل ما بیوگرافی نشد. باز نشد. تشریح نشد و ما نمی دانیم چه کسی وگسانی این عملیات را لو دادند. اما می دانیم که دشمن منتظر بچه های ما بود. نقشه عملیات را می دانست. مسیرهای عملیات را می دانست. ورودی و خروجی ها رامی دانست و به همین دلیل تلفاتی بسیارسنگینی از ما گرفت.

صبح روز 24 تیرماه، دشت پر از شهید هیچ وقت از جلو چشمانم رد نمی شود. پیکرهایی مطهر که بویی خاص می دادند. راستی چه تفاوتی بین شهید و میت هست؟! آیا طبیعی است رایحه ای که منتشر می شود و یا بنا بر احساسمان استشمام می کنیم، نمی دانم؛ ولی می دانم تفاوت از زمین تا آسمان است.

پایگاه شهید مدنی آخرین نقطه ای بود که دوستان، پسرعموها، هکلاسی های و هم‌رزمان من در آن بودند. روز واقعه فرا رسیده بود. تک‌تیرانداز بودند. سیاوش و علیمحمد و جهانبخش، هرسه را اگر روی باسکولی می گذاشتی یکصد کیلونمی شدند. متولد1344 و 1346بودند؛ 17 ساله و15ساله. دقت کنید دوستان من امام راحل که بود و چه عظمتی داشت که بچه های 15ساله ابرمردانی شده بودند که جهان آنها را سرآمد همه نظامیان دنیا می خواندند.

وقت رفتن بود. بمیرم الهی برادران مظلومم! لوازم انفرادی تحویل شد. بزرگان فرمودند لوازم شخصی‌تان را همینجا بگذارید. هر رزمنده ای یک کوله داشت، مقداری فشنگ، یک حمایل، یک پتوی نظامی، یک قمقمه آب و آن چیزی که در جنگ با نام مهمات انفرادی شناخته می شود. دوستانم سوار بر یک لندکروز رفتند. من از همه آنها کوچکتر بودم. با گریه و التماس خودم را راهی کرده بودم. به عنوان امدادگر بودم. دوستانم راهی شده بودند. کسی از فامیلم و همشهریانم در پایگاه نبود. همه رفته بودند. من مانده بودم و تعدادی از خودم کوچکتر و بزرگتر که هرکدامشان کاری داشتند.

صدای امواج گلوله ها همه منطقه را فراگرفته بود. یک موتوری هوندای باک شتری آنجا بود که وزن موتوراز وزن من خیلی سنگین‌تر بود. به هرصورتی بود بلندش کردم. موتورهای منطقه اکثرا سوئیچ نداشتند. یکسره کرده بودند که درشرایط حاد و فوریت، رزمنده دنبال سوئیچ نگردد. یک جفت پوتین تاف شماره 40 پایم بود. من شماره و سایز پایم 38 بود؛ یعنی پوتین دو سایز برایم بزرگتربود. نوکشان دولا می شد. پدرم هم در منطقه بود اما او در جنگ های نامنظم، با شهید چمران بودند. پاسداربود و داستان مربوط به خودش را دارد. خلاصه موتورراروشن کردم. بامردن 5دنده می خورد؛ یکی پائین و چهارتا دنده دیگر بالا. وارد بودم. دربسیج شهرمان سوارشده بودم. قادر به کنترلش بودم؛ گرچه خیلی سنگین بود.

بدون اجازه بزرگترها ازهمان مسیری که علیمحمد و سیاووش و دیگران رفته بودند. من هم رفتم. در مسیر تویوتاهای زیادی دیدم که گلوله توپ خورده بودند. پیکرهای زیادی دیدم که در جیپ ها و وانت لندکروزها ازهم پاشیده شده بودند و به بدنه خودروها چسبیده بودند. صحنه عجیبی بود؛ اما کاملا مشخص بود که همه گردان ها، همه گروهان ها، همه تیپ ها، زمین‌گیرشده بودند. من مثل کودکی که برادرش را گم کرده باشد، دورخودم می چرخیدم. یک لحظه به خودم آمدم؛ گویی مسیری ده کیلومتری را طی کرده ام. برگشتم. حالم خراب بود. خیلی خراب بودم. من هم دلم می خواست با بچه ها بروم. دلم می خواست شهید بشوم. بزرگترین آرزویم همین بود. نه من، بلکه همه بچه ها درقنوتشان و دعایشان «الهم‌ارزقنا توفیق‌الشهادة فی سبیلک» را می خواندند. خلاصه اینکه برگشتم خبری از مجروحی نبود. اصلا آنها که رفته بودندج لوحتی یک نفرشان هم برنگشته بود که انسان بتواند سئوال کند چه شده و چه خبری از خط مقدم دارد.

شب شد و ما بنابر ضرورت در همان پایگاه ماندیم. فردا شد کسی نیامد. پس فردا شد. تعدادی ترک‌زبان آمدند سازماندهی اورژانسی شدند و رفتند. من با چندین نفردیگر در پایگاه شهید مدنی بودیم. اتش دشمن امانمان را می برید اما اعتقادات قوی بود. مانند امروز نبودیم. امروز ایمانمان بومی دهد ولی دیروز بوی ایمان می دادیم. روز چهارم، پنجم، ششم، هفتم، هشتم ووو ازرفتن سیاوش و جهانبخش و علیمحمد ووووو بود. اما هیچ خبری از خودشان نبود. به دلیل فامیلی که داشتیم و بخصوص که همسایه بودیم در یک محله، ساک هایشان را برداشتم و هر سه تا ساک را به هم گره زدم و گذاشتم کنار پتوی خودم. چند روزی گذشت و حالم خیلی منقلب شده بود. تنها مانده بودم؛ بخصوص که با علیمحمد وسیاوش و جهانبخش هم‌کلاسی و هم‌بازی بودیم و خبری از آنان نبود. ازیک طرف هم ازپدرم می ترسیدم. به لباس هایم که نگاه می کردم و به پوتین هایم که راه می رفتم و نوکشان تا می خورد نگاه می کردم و آن استایل بدنی پدرم با لباس های سبزی که تنش بود راجلو چشمم تجسم می کردم، بدترحالم خراب می شد. نهایتا مرخصی گرفتم و با ساک ها برگشتم.

ساعت 10 صبح بود که شهرکرد پیاده شدم. با یک توبوس ایران‌پیما رفتم سپاه میدان بسیج و دقیقا یادم نیست؛ ولی مساعده ای گرفتم. نمی دانم ششصد تومان بود یا پانصد تومان. آمدم دروازه فارسان. مینی‌بوس علی نادری نوبتش بود. سوارشدم و به سمت فارسان رفتیم. حالا سه تا ساک دستم بود و لباس های گشاد خاکی و احتراماتی که مردم می گذاشتند. یکی می پرسید کجا بودی، یکی اخبار جنگ را می خواست، یکی اخبار شهدا را می خواست... و من خدا خدا می کردم زودتر برسم میدان امام که آن روز به فلکه گوجان معروف بود. رسیدیم و از مینی‌بوس پیاده شدم. با منزل عمو رضا 50 متر فاصله داشتم. ساعت نزدیکی های 2بعد از ظهر بود. خیابان خلوت و کوچه از آن خلوت‌تر.

رفتم درب منزل زنگ زدم. عمو کویتی بود و وضعیت زندگیش بد نبود. مثلا درب حیاطش زنگ داشت. خیلی زمان نبرد خواهرسیاوش، معصومه آمد درب را باز کرد. تا چشمش به من افتاد، گفت: دا شاهرضا اومده. زن عمو گوئی منتظربود؛ پرید جلو درب حیاط. بمحض اینکه چشمش به من افتاد گفت: پس سیاوش کجاست. زبانم بندآمده بود. با دست زد روی شانه ام گفت سیاوش هم آمده؟ گفتم زن عمو، شهید شدند. من چند روز منتظرشان بودم؛ نیامدند. جنگ جنگی کامل انابرابر بود.

این کار کار من نبود. بعدها تعاون سپاه اینطور کارها رامی کرد. ساک رادادم به زن عمو و راه افتادم به سمت خانه خودمان. خانه علیمحمد نبش کوچه ما بود. درزدم. زن عمو گفت کیه. گفتم منم. گفت بیاتو. رفتم. بنده خدا توی ایوان نشسته بود و لحاف‌دوزی می کرد. یک انگشتانه استیل هم توی انگشتش بود. ساک را دادمش. گفت این مال کیه؟ گفتم زن عمو، ساک علیمحمد است. من نمی دانم چی شده؛ ولی مطمئنم شهید شدند؛ چون هرچه منتظرشان بودم نیامدند. اشک ازروی گونه های زن عموجاری بود. سریع رفتم بیرون و رفتم سمت منزل حاج خداکرم. خاله کلثوم توی درب حیاط نشسته بود. آب پاشیده بود. سلام کردم. گفتم این ساک جهانبخشه. یک دوچرخه لاری هم جهانبخش داشت که قفلش کرده بودگوشه دیوار!

| رضا امیری فارسانی