
فاش نیوز - فاصله شهادت حمید و مهدی یک سال است. حمید ششم اسفند ماه 62 عملیات خیبر جزیره مجنون شهید شدند و مهدی 25اسفند63، همان روزی که برادرم، سردار عبدالصمد امیریان فرمانده گردان حضرت امیر شهید شدند مهدی نیز همان نقطه شرق دجله شهید شدند که در متن اشتباه نوشته شده بودبد نیست.

ابتدای صبح روز چهارشنبه، هفدهم خرداد اشارهای کنیم به شهادت حمید و مهدی و شهادت علی باکری؛ ان شاءالله همین روایتها شفیع ما بشوند و علی و حمید و مهدی ما را شفاعت کنند. علی را ساواک دستگیر کرد و به شهادت رسانید و آنقدر مبارزاتش پیچیده بود و پروندهاش را محکم بسته بودند که جنازهاش را ساواک تحویل خانواده نداد و خودشان به طور گمنام مشخص نشد کجای این سرزمین دفن کردند؛ که البته داستان خانواده باکریها را خدای تبارک و تعالی تعریف کرده بود برای باکریها.
حمید اسفندماه 62 در عملیات خیبر شهید میشود. پیکر پاک و مقدس این مبارز مدافع امنیت و آرامش من و شما در جزیره مجنون میماند. بچههای اطلاعات و عملیات شب همان روز مهدی را میبینند و از مهدی اجازه میخواهند بروند و پیکر حمید را که زیر دید و تیررس دشمن جامانده بود، به عقب بیاورند. مهدی میگوید اشکالی ندارد؛ با توجه به این که مسیر کمی دشوار است، اما اگر همه حمیدها! را میآورید بروید؛ ولی اگر تنها حمید من را میخواهید بیاورید، نه اجازه نمی دهم.

گردانی که همراه حمید در محاصره افتاده بودند و خیلیهایشان شهید شده بودند، متاسفانه به علت در دید و تیررس دشمن بودن، نشد شهدایش را عقب بکشند و گمنام ماندند. و اما مهدی 25اسفند63 در عملیات بدر، در آخرین دیدارش با فرماندهان در کنار احمد کاظمی، چند دقیقه از موتور پیاده میشود و به نقشه عملیات نگاهی میکند. محسن رضایی به مهدی میگوید زودتر برو. احمد میخواهد همراهش باشد. آقامحسن قبول نمیکند. مهدی با موتوری میرود و به بچهها ملحق میشود.
ساحل دجله، سمت شرقش رزمندگان ما بودند و سمت غرب و جنوب غربی اش عراقیها. جنگ رو در رو بود. ساعاتی جانانه جنگیدند. مهدی و بچههای خط شکن لشگر عاشورا به فرماندهی مهدی و معاونش حمید، تبدیل شده بودند به رزمندگانی که زبانزد بودند؛ از بسیجی تا شهربانی و ژاندارمری.
شرق دجله را باید زیارتگاه کرد! مکانی که شاهد شهادت مظلومانه مجاهدانی بود که در طول تاریخ بشریت بی بدیل اند. بیسیم با قرارگاه در ارتباط است و اعلام موقعیت و گزارش میکند و لحظه به لحظه عملیات را شرح می دهد. احمد هم در سنگر، دائم در حال ارتباط با مهدی است اما فرکانس نمیدهد؛ چون با محسن رضایی روی خط هستند. مهدی تیر میخورد. صحنه آنقدر زیبا میشود برایش که با احمد تماس میگیرد: احمد احمد مهدی! حاج احمد که تلاشهای زیادی کرده بود برای ارتباط، با صدای مهدی از جا میپرد. مهدی جان به گوشم. احمدجان، بیا بیا! من اینجا چیزی می بینم که اگر شما ببینی از اینجا نمی روی. حاج احمد سرش را از سنگر بیرون میکند. حجم آتش به قدری زیاد است که قادر به حرکت نیست. مجددا مهدی صدایش می کند. احمد میگوید من میخواستم بیایم پیشت این...... گفت نرو.

اینها دقیقا جملاتی هستند که از گلوی پاک و مطهر مهدی و احمد خارج میشوند. دقایقی می گذرد. محسن رضایی میخواهد با مهدی ارتباط بگیرد. بیسیمچی میگوید، مهدی نمیتواند صحبت کند. از مکالمات اینگونه برداشت میشود که گویی مهدی شهید شده است. آخرین تماس از احمد است. بیسیمچی به احمد میگوید مهدی شهید شد. گویی آب یخی بر سر احمد می ریزند. آتش هم از سمت عراقیها مثل باران میبارد. غربتی عجیب بچهها را در بر میگیرد!

این طرف دجله، دقیقا مماس با سمتی که مهدی شهید میشود تانک های عراقی خط را دور میزنند و قصد بازپسگیری مواضع ازدستداده را دارند. سردار استان عاشورایی ما وقتی متوجه حضور تانکهای دشمن میشود که از جناح مهدی باکری حملهور شدهاند، بچههای گردانش را به سنگرها هدایت میکند. بچهها تحت فرمان عبدالصمد، درون سنگرها میروند. عبدالصمد کنار تپه کوچکی موضع میگیرد و یکی یکی تانکهای دشمن را شکار میکند. او به شکارچی تانک معروف بود. گلولهای که با دست عبدالصمد شلیک میشد، امکان خطا رفتنش نبود. تانکها را تقریبا از کار انداخته بود. یکی از تانکها خیلی خدمه خبرهای داشت و در تیر رس قرار نمیگرفت؛ دائم در حال چرخش به دور گردان بود. دو سه تانک دیگر هم بیشتر نمانده بود. گوشهای عبدالصمد خونریزی کرده بود. خون پاکش از گوشهایش روی محاسنش میریخت. روزهای سختی را سپری می کردیم.

تانک عراقی روبروی صمد ایستاد. لوله تانک را هدایت کرد سمت صمد. بچهها فریاد میزدند: فرمانده، بپر پشت خاکریز. اما صمد صدایی نمیشنید که مطمئنم اگر میشنید، آنقدر متواضع بود که گوش میکرد و سنگر می گرفت. زمان ایستاده بود. خدا بالای سر امیر ما ساکت ایستاده بود و رقص زیبای شهادت فرمانده ما را مشاهده میکرد. همه منتظر بودند شلیک کند. سکوتی عجیب فضا را گرفته بود. کمی آن طرفتر پیکر پاک مهدی و بچههایش زیرشنی تانکهای عراقی رنده شده بودند. این طرف هم خدا نگاه میکرد و اجابت نموده بود دعاهای نیمهشب صمد را. همزمان با هم، یکی از سمت مدافع دین و اسلام و کشور و انقلاب و یکی از طرف مهاجم سفاک بعثی شلیک شد. گلوله صمد تانک را منهدم کرد و گلوله تانک پیکر مطهر صمد را. با خودش در شرق دجله برد گویی تقدیر خدا این بود که آن روزدعاها را مستجاب کند!

دعای مهدی باکری که گفت وقتی علی و حمید قبری ندارند، بهتر آن است که من هم نداشته باشم، اجابت شد. دعای صمد که گفته بود پیکرم مانند پیکر مولایم حسین ارباً اربـــــــــا بشود، هم اجابت شد. دو تانکهای باقیمانده وقتی دیدند که تانک فرماندهیشان منهدم شد پا به فرار گذاشتند. صدای تکبیر بچهها از درون سنگرها بلند شد. تعدادی شهید شده بودند؛ تعدادی از سنگرها را گلوله تانک منهدم کرده بود. بچهها سراسیمه اینطرف و آنطرف میدویدند تا اجزای پیکر فرماندهشان را پیدا کنند. نهایت تلاش امدادگران و همه بچههای گردان این شد که کف دست عبدالصمد و ساعد پایش پیدا شد و هر آنچه منطقه را زیر و رو کردند، چیز دیگری از پیکرش پیدا نشد. نه دندانی نه صورتی نه سری نه بازویی نه پائی و همه این اجزاء بدن با خاک های شرق دجله عجین شده بود تا همراه مهدی و حمید، برای همیشه بمانند تا من و ما بدانیم که اگر امروز همراه فرزندمان وسط خیابانهای شهر در امنیت و اقتدار راه می رویم و شب را راحت سر بر بالین میگذاریم، قبلا هزینهاش پرداخته شده است. و الا ما هم مثل عراق و شام و یمن و فلسطین باید امروز در تپهها و کوهها دفاع میکردیم و هر روز تشیع جنازه داشتیم و همه روزه نوامیسمان به اسارت دواعش و صهیونیست ها در میآمد. پس باید پاس بداریم خونهای ریخته شده را.
|| رضا امیریان فارسانی