
روستای «کوخان» تا شهر بانه سیکیلومتر فاصله دارد. وقتی ارتفاعات «زروار»، «کانی سور» و «تپه سبز» آزاد شد به این روستا رسیدیم.

روستای «کوخان» تا شهر بانه سیکیلومتر فاصله دارد. وقتی ارتفاعات «زروار»، «کانی سور» و «تپه سبز» آزاد شد به این روستا رسیدیم. پس از چند سال، اولین ماشینی که بعد از ما روی جاده این روستا حرکت کرد، ماشین « ناصر کاظمی» بود. به نقل از فارس
صبح زود رسیدیم به روستا. بیشتر اهالی خانههایشان را تخلیه کرده، رفته بودند. فقط یکی دو خانوار مانده بود.
سمت چپ جاده قهوهخانه بود. وقتی رسیدیم. یکی جلوی در ایستاده بود. پیاده شدیم. ناصر کاظمی با او خیلی خودمانی شروع به صحبت کرد. آن مرد هم با چای از ما پذیرایی کرد.
فهمیدم اسم مرد کاک رسول است. وقتی پرسیدم که از کی با ناصر کاظمی آشنا است، گفت که از چند دقیقه پیش اصلا باور نمیکردم که کاظمی این قدر خونگرم باشد.
چند ساعتی توی روستا ماندیم تا تعدادی نیرو رسید. ناصر کاظمی گفت برویم روستای نمشیر را هم پاکسازی کنیم.
شبانه نیروها ارتفاعات اطراف روستا را تصرف کردند. من هم پشت تیربار کالیبر 50 ایستاده بودم و به طرف سنگرهای ضد انقلاب تیراندازی میکردم.
از بی خوابی یک دفعه دستم شل شد و سر لوله تیربار آمد پایین و یک تیر شلیک شد. تیر یک راست رفت توی روستا.
یکهو ناصر کاظمی فریاد کشید: چرا این طوری کردی؟... چرا زدی تو روستا...
وا رفتم. آمد جلو. گفت: بدون اسلحه برو توی روستا و ببین تیرت به کجا خورده یک وقت مردم آسیب ندیده باشند.
گفتم: مردم از ده رفتهاند بیرون.... آخر چرا بدون اسلحه؟
روستا که هنوز پاکسازی نشده.
گفت: اگر با اسلحه بروی همانها هم که ماندهاند میترسند.
پس از پاکسازی منطقه، مرا مسئول پایگاه روستایی کوخان کرد. کمکم امنیت برقرار شد و مردم برگشتند سرخانه و زندگیشان.
بعدها فزندان کاک رسول به لباس پیشمرگان کرد مسلمان درآمدند. به خاطر موقعیت جغرافیایی روستا، ناصر کاظمی بیشتر به کوخان میآمد و با کاک رسول حسابی رفیق شده بود.
مدتی بعد، یکی از فرزندان کاک رسول به شهادت رسید.
توی تشییع جنازهاش بودم.
مادرش چنان اشک میریخت که دل سنگ آب میشد.
از روستا رفتم و جای دیگر مشغول فعالیت شدم. پس از شهادت ناصر کاظمی، سری به روستای کوخان زدم. زن کاک رسول از شهادت ناصر کاظمی خبر نداشت. خبر را دادم اما ای کاش چیزی نمیگفتم. اگر بدانید چه گریهای میکرد. نمیدانم چگونه ناصر کاظمی در دل مردم منطقه این قدر جا باز کرده بود. انگار ناصر فرزند تمام خانوادههای کردستان بود.
بعد از شهادت او، مردم نام فرزندانشان را ناصر میگذاشتند. شاید میخواستند نام او را در کردستان جاودانی کنند.