تاریخ : 1403,پنجشنبه 17 خرداد20:14
کد خبر : 111094 - سرویس خبری : مقاله و یادداشت

همه زندگی را به مسابقه دادن نگذرانیم!


همه زندگی را به مسابقه دادن نگذرانیم!

من تجربه خودم را می نویسم. حتما شما هم خواندید که وقتی یک نفر از یک موضوع چندین بار صدمه می بیند؛ یعنی درس لازم را از آن درد در بار اول نگرفته...

.

فاش نیوز - من تجربه خودم را می نویسم. حتما شما هم خواندید که وقتی یک نفر از یک موضوع چندین بار صدمه می بیند؛ یعنی درس لازم را از آن درد در بار اول نگرفته. آنقدر آن موضوع برایش تکرار می شود تا آن درس را درک کند. درسی که من در آن مشکل دردناک برای بار اول یاد نگرفتم، یه کلمه سه حرفی است و بس: صبر!

من به محض وقوع درد جوش و جلا می زدم تا درد را از صحنه زندگی خودم و خانواده ام پاک کنم. اولش حس خوبی داشت. دومین بار. سومین بار. همه ازم تعریف می کردند. ولی کم کم دیدم شد وظیفه ام. یکی از بستگان هم طلبکارانه به من گفت که اصلا" پدرش معتقد است بچه تا مجرد است باید هر چه درمی آورد خرج خانه کند!
گقتم اگر همه جمع بشوند و نگذارند آن بچه سر و سامان بگیرد چی؟

بعد از حرف او مثل... در گل مانده توقف کردم. ولی شما بخوان صبر کردم. دیگر تقلا نکردم برای وام گرفتن. برای خالی کردن سپرده ام.

در کمال تعجب دیدم همه رفتند پی کارشان. البته به این راحتی نبودا. چهارتا جیغ بنفش و ماورای صوت هم کشیدم. آن وقت بود که خرطوم خود را از رگ و پی من درآوردند. لازم نبود من برای نشان دادن خوب تر بودن با سرعت هفت اسب بخار از روی خواسته های زندگی خودم رد بشوم. آن مشکلات آمده بودند تا خانوادگی درس عبرت بگیریم؛ نه اینکه من تنهایی حلش کنم. خواهران و برادرانم به تنهایی رفتند زندگی خود را ساختند ولی من به تنهایی زیر بار مشکلاتی که بقیه بچه ها ایجاد کردند له شدم.

کاش کمی صبر می کردم.من به نظرم برای حل مشکل  با سرعت عمل می کردم که همه تایید کنند من خیلی توانمندم. از این حس لذت می بردم. می گفتم دست آخر منم زندگی ام می سازم. اما بار آخر در حالی که نیمه دوم عمرم را می گذرانم دیدم بازم مرا به چشم کیسه بوکس یا کیسه پول می بینند. فریاد زدم. در کمال تعجب دیدم خیلی راحت مرا رها کردند و رفتند. حتی حق و حقوق مرا هم ندادند. کاش با قدم های بقیه اعضای خانواده ام حرکت می کردم. آهسته آهسته. تا ببینم آنها چه برنامه ای دارند. اما من وقتی برگشتم پشت سرم را نگاه کردم که کار از کار گذشته بود.

این مطلب را میلان کوندرا خیلی قشنگ توضیح می دهد:
"بعضی موقع‌ها باید ایستاد، یه نگاه به دور و بر انداخت، شاید دیگر برنده شدن توی همه‌ی مسابقه‌ها ارزش‌اش را لااقل برای خودت از دست داده باشد. شاید سرعتت از حدش گذشته باشد. شاید بفهمی که برای هیچ و پوچ داری سرعت می‌گیری. شاید بفهمی که زندگی کوتاه‌تر از آنی ست که تمامش را در مسابقه بگذرانی.
بعضی لحظه‌های زندگی را باید مزه مزه کرد، حتی تلخی‌هایش را... بعضی‌ها را باید آهسته، آهسته تجربه کرد."

 

|| امضا محفوظ