تاریخ : 1403,شنبه 02 تير17:16
کد خبر : 111402 - سرویس خبری : مقاله و یادداشت

بانه هنوز هم بانه است و بهانه‌ای....


بانه هنوز هم بانه است و بهانه‌ای....

انگار درخواست مجوز و حکم مأموریت و نامه و مکاتبه و هماهنگی، همه و همه با یک آتش به اختیار به آتش کشیده می‌شود و رهرو شهدا باید فراق از همه این مقررات ولو ضروری اداری و منطقه‌ای و...

فاش نیوز - بانه بهانه‌ای بود برای یاد شهیدان. بانه هنوز هم بانه است و بهانه‌ای است برای با آنها بودن. هوا سرد بود ولی گرمای فکرکردن به پدر شش شهید که رهبر انقلاب او را ستوده بود، دل و جان را گرم می‌کرد. بانه شهری‌ست در میان کوه، اما با خاکی که برف، تکه‌تکه و نه همه‌اش را، سپید کرده‌است. بانه خیابان‌هایی دارد با شیب کم و شیب زیاد که تو را وصل کند به گوشه‌گوشه شهر. انگار شهر تپه‌ها و شیب‌ها و سپیدی‌هاست. سپیدی برف روی همین کوه‌های خیلی جمع‌وجور و تپه مانند و سپیدی گیوه‌های خوش‌رنگ و لعاب‌ کردی پشت پنجره‌های فروشگاه و سپیدی ابرهای تکه‌تکه میان آسمان همیشه آبی و سپیدی نخ‌های تابیده بر روی دوش خود می‌اندازند و بارها را تپه‌تپه و کوه‌کوه جابجا می‌کند و سختی می‌کشند. اخیراً گفته می‌شود دوتای آنها از شدت سرما در کوهستان جان باخته‌اند.

چه خوب بود نگاه یک مدیر بنیادشهید که می‌گفت از نظر من اینها شهیداند. مگر نگفته‌اند «الکادُّ لعِیالِهِ کالمُجاهِدِ فی‌سبیلِ‌اللّه ... آن که برای زن و فرزندش تلاش می‌کند. چونان رزمنده و مجاهد در راه خداست. اگر حتی یک قاب، یک فریم،  یک تکه و یک نگاه از عکس شهید را هم نتوانست از یک ارگان مسئول بگیرد و بدون حکم پاسپورت و نام مجوز نماهنگ! شاید همین حرف این مدیر بنیاد شهیدی بزرگترین سوغات سفر بانه باشد.

کردهای تماما اهل‌سنت بانه بسیار خوش‌قد و قامت هستند؛ البته سپیدروی که روی مثل تکه‌های سپید ابر آنها هم سپید سپید، روی زمین همیشه بخشنده در تکاپوی جهاد در راه خدایند که اسکار ..... (لباس‌های کردی بانه)، زیورآلات غیر قابل جداشدن از بانه‌ای‌ست که خود، زیور کردستان است. مردانی بلندقامت، شال به کمر و لباس کردی یک‌سره‌ای که گریبانش باز است و یک پیراهن و یا لباس گرم زمستانی جاپرکن این گریبان باز می‌شود.

نمازخانه سپاه پاوه و آن چند شهید زنده - که البته این عبارت شاید متناقض باشد ولی پیام‌رسان است - به این معنی که شهدایی بودند که هنوز حیات دنیویی داشتند. به آنها در دلش می‌گفت پاسداران گمنام سپاه قزوین. هرقدر هم که اطلاعات نمی‌دادند و کتمان سر می‌کردند، راهی نداشت که خود خود را مخفی کنند، که از این کوزه همه‌ی آنچه در درون بود، به بیرون تراوش می‌کرد؛ و چه خوش سفری بود هم‌سفری با پاسداران گمنام سپاه قزوین. نماز شب آنها در نمازخانه سپاه بانه او را به یاد همه‌ آنچه از جبهه و شهادت شنیده بود و تعریف‌ها کرده بودند می‌انداخت.

اینها مجموعه‌ای است از اشارات و کنایات و حوادث و رخدادهای همین سفر کوتاه کردستان و نپرس چرا اشاره که «العاقل یکفیه الاشاره»...

کردستان، بانه، ارتفاعات بلند مرز، دره‌های تودرتو، کوه‌های سپید، و خلاصه همه‌ی هیجان‌های دنیای طبیعت در کنار هم؛ و چقدر افسوس خورد که نام بانه با فقط کالا و جنس خارجی و تلویزیون و یخچال و فریزر و کولرهای گازی شناخته شود. اگرچه کسی منکر تلاش تجار این شهر مرزی برای کسب روزی حلال از گذر تنگ و کوچک مرز رسمی و خیلی موقع‌ها غیررسمی، نیست.

ولی او «بانه‌ی شهدا» را بیشتر دوست داشت. در ذهن‌ها تداعی شود تا تجارتخانه‌ی بانه. بالاخره این هم گذر زمان است. اصلاً از کجا معلوم؟ شاید این چرخش تجاری و کمی قطبی‌شدن بانه و امنیت خوب این شهر مرزی، محصول آن استقامت و ایستادگی‌ها باشد. و اگر از منظر شهید و شهادت بی‌ندیشیم که باید گفت یقیناً ثمره‌‌ی خون شهید امنیت است. شاید آن مسئول امنیتی مهمی هم که فکر می‌کرد تدبیر او امنیت مرز را و امنیت بانه را ایجاد کرده‌است،  از نگاه راهبردهای‌ دنیایی درست باشد؛ ولی من هرگز اجازه نمی‌دهم جز محمود کاوه را مؤثر در امنیت بانه بدانم. این مشهدی غریب در بانه، عزت ابدی را به کردستان‌ی‌ها طوری هدیه کرد که ثمره‌‌ی امنیت آن تا سال‌یان دراز ان‌شاءالله تداوم یابد.

دوست داشت عکس‌ها و بنرها و تصاویر شهدای بانه - بیش‌ از آن‌که در بنیاد شهید و سپاه دیده شود - در خیابان‌ها دیده شود؛ اگرچه تندیس‌ها و نمادهای زیبایی از این شهر سمبل مقاومت در گوشه‌گوشه‌ی این شهر و در وسط میادین و تقاطع‌ها دیده می‌شود.

انگار دستانش را که از رسیدن به عکس و تصویر و جای پای شهید و حرف‌زدن با پدران و مادران شهدا کوتاه کرده بودند، خود شهدا گرفته بودند و فریاد می‌زدند که گره از جای دیگر است.

انگار درخواست مجوز و حکم مأموریت و نامه و مکاتبه و هماهنگی، همه و همه با یک آتش به اختیار به آتش کشیده می‌شود و رهرو شهدا باید فراق از همه این مقررات ولو ضروری اداری و منطقه‌ای و محل کار خود را بکند هم به آن‌ها احترام بگذارد، قوانین دست‌ و پاگیرشان هم رسیدن به شهید را آن‌قدر والا و متعالی بدانند که هیچ نامه و  بخشنامه‌ای راهش را سد نکند.

بانه و ... و مریوان و سنندج او را به یاد وسیع کردستان می‌انداخت و اگر این سفر فقط بهره‌اش نفس کشیدن در رزنگاه بروجردی بوده باشد او را بس.

نگاه مدیر بنیاد شهید بانه - وقتی اسم محمود کاوه را می‌آورد - به یاد رشادت‌هایش در بانه فقط به سمت دوردست‌ها می‌چرخد. از پنجره‌های تمام‌شیشه اتاق او فقط کف پوشیده از برف، همان تپه‌هایی با ارتفاع متوسط برف‌گرفته دیده می‌شد و آسمان آبی بی‌آلودگی بانه. انگار وقتی اسم محمود کاوه را که می‌آورد بجز بالاها نمی‌توانست جایی را نگاه کند.

بانه او را یاد حاج‌حسن رستگار می‌انداخت و حرف‌هایش که قسمتی از آنها شد صدای فیلم «ایستاده‌درغبار».

بانه او را یاد پای یادگارگرفته از جنگ حاج‌مصطفی ایزدی می‌انداخت که در امضای خود می‌نوشت فرمانده سپاه کردستان، بروجردی! از طرف ایزدی. آری آقا مصطفی شهید را فرمانده می‌دانست. خود را فرماندهی که نماینده‌ی فرمانده شهید است. راستی همین لباس‌های کردی خوش‌رنگ و رو، هر ساله مهمان آقای مصطفی ایزدی هستند در هیئات رزمندگان غرب و شرق و شمال غرب کشور.

بانه را وداع گفت ولی بانه او را وداع نگرد، انگار انتظارش را کشید تا چند روز دیگر بیاید و بدون مجوز و نامه چشمانش را به گرد خاک درب خانه خانواده شهدای بانه برساند.

|| عباس تپه‌میرزا