
فاش نیوز - نامش اسماء بود؛ پُرمسماترین اسمی که میشناختم. سرد و گرم روزگار را دیده و چشیده بود. از خانوادهای آرام و کمبضاعت، در نقطهی صفر مرزی «دزاور» دیده به جهان گشود.
به رسم سنت دیرینهی روستا، دختران را در سن کم شوهر میدادند. اسماء هم ازین قاعدهی روستا مستثنی نبود. دو خواهر و دو برادر بودند. پدرشان مقید به قرآن و آداب و سنت رسولالله بود.
اسماء در سن نوجوانی پا به خانوادهی شوهر گذاشت و فرسنگها از خانوادهی پدریاش دور شد. در نوسود(تشار) با خانوادهای اهل دین ازدواج کرد.
غمانگیزترین داستان زندگی یک زن، یک اسطورهی تاریخ، و یک الگوی تمامعیار که داستان زندگیاش هیچگاه نوشته نشد.
همیشه وقتی از نوسود به پاوه میآمد، سری به خانهی برادرش میزد. تنها همین برادر و یک خواهر برایش مانده بود.
چه حس خوبی داشتیم وقتی به خانهی ما میآمد؛ حس برکت و مهربانی.
داستانهای زندگیاش را آرام و با طمأنینه بازگو میکرد و لابهلای تعریف خاطرههای تلخش، جعبهی تنباکویش را درمیآورد. سیگارش را لوله میکرد و دود میکرد. سیگارش بوی غربت غمهایش را میداد.
آرام روایت میکرد و همزمان، آه درونش را با دود سیگار بیرون میداد. چشمهای آبیاش پر از اشک میشد و نمیتوانست ادامهی داستان را روایت کند. با اینکه بارها این داستان تلخ را از زبان بقیهی فامیل شنیده بودم، ولی هربار که خودش میخواست تعریف کند، سوز عجیبی در صدای آرامش میپیچد و نمیتوانست آن را ادامه دهد.
.jpg)
اینک داستان شهید شدن فرزندانش را من روایت میکنم، به نیابت از روح بزرگوار عمهی زجر دیدهام ...
دههی شصت، بحبوبهی بمباران، نوسود نقطهی صفر مرزی:
هر روز کار باغ، رسیدگی به گاوها، دوشیدن شیر گاوها، پخت و پز برای بچههای قد و نیمقد، بهترین فراغت او بود. فضای دور و بر خانه پر از طراوت گل و باغچه بود. اما تشویش و استرس بمباران هوایی رژیم بعثی عراق، کام همهی مردمان آن منطقه را تلخ کرده بود.
یک روز دلشورهای تمام وجودش را گرفته بود. کارهای باغ را تمام کرد. به گاوها علف و یونجه داد. دوغ و ماست درست کرد و شروع کرد به آشپزی کردن. شیربرنج برای دوقلوهای پسرش که در مدرسه بودند، درست کرد.
صدای توپ و خمپاره، کل آبادی را گرفته بود.
صدای مهیبی که رعشه بر تن آدمی میانداخت.
مادر لابهلای این خستگیها چشم به راه بازگشت جگرگوشههایش بود.
شیربرنج حاضر شد. بچهها ظهر از مدرسه برگشتند.
مادر را صدا زدند:
-مادر جان گرسنهایم غذا چی داریم؟!
-جان مادر. شیربرنج داریم.
دست و صورتتون رو بشورید غذا حاضره.
بچهها برای شستن دست و صورت به لب حوضچه وسط باغ میروند. در یک چشم به همزدن صدای مهیب توپ جنگی کل آبادی را فرا میگیرد.
یک سونامی وحشت، صدای انفجار، صدای مرگ، کل محوطه باغچه را گرفت. مادر هراسان و فریادکنان، میان دود بچههایش را گم میکند. آنها را صدا میزند: جان مادر، جان مادر کجایید؟ صدایی نمیآید، تاریکی دود کمرنگ میشود.
خدای من چه لحظهی شومی!
کاش هیچ مادری لحظهی دردناک مرگ فرزندش را نبیند.
مادر بر سر و روی خود میزد. پیکر تکه تکهی فرزندانش را جلوی چشمان خود میبیند. آنها را هراسان و فریادکنان جمع میکند.
هرتکه گوشهای افتاده، با بهت آنها را در میان پیراهن خود جمع میکند و پیراهن کردیاش را لابهلای دندانهایش محکم میبندد، که پیکرجدا شده فرزندانش نیفتد. پیراهن از فرط سنگینی چند بار میافتد و مادر با دندانهایش محکمتر پیراهن را فشار میدهد. ناگهان دندانهای جلویش از فرط زور میافتند و مادر حس نمیکند.
آخ چه لحظهی دردناکی ...
«و مادر که مادرست» تکه تکهی وجودش کنده شده. دیگر رمقی برایش نمیماند.
تا مردم به یاریش میآیند و پیکر گرم جدا شدهی فرزندانش را در دل سرد خاک قرار میدهند تا بلکه دل مادر کمی آرمیده شود، اما او تا سالیان سال دلش شرحه شرحه و بیقرار شده است.
بعد از دو سه ماه پدر فرزندان (درویش رشید، مردی باتقوا و دیندار )که در سوگ فرزندان میسوزد نیز قربانی همان فاجعهی بزرگ جنگ شده، شهید میشود و باز هم اسماء سوگوار میشود.
در همان سالهای جنگ، بعد از دو سال بازهم فرزند ارشدش "محمدمراد رسولی"در اثر اصابت توپ جنگی قربانی جنگ شده و چهارمین شهید خانواده میشود.
بعد از شانزده روز که مادر، سوگوار فرزندان و همسر بوده، اینبار برادرش، عبدالمناف عبدیپور در مسیر ژالانه با ماشین از روی مین عبور کرده و شهید میشود. پنجمین شهید اسماء....




« ایّهاالحزنْ
الم تَوْلمک رکبتاک من الجثو فوق صدورنا؟...
ای اندوه
آیا زانوانت از زانو زدن بر سینه هایمان به درد نیامد؟!...»
و اما زخم ناسور این جنگ، دامان مادر، همسر و خواهری را گرفت از جنس اسما.
اسمای درد و رنج، تا آخر عمر آه درونش انزوای بیرونش را پر میکرد.
و چه خسته سر به بالین مرگ گذاشتی «اُسوهی صبر، اسمای درد»...
|| سهیلا عبدی پور