گفت: «مال و ثروت و زیبایی در نظرم نیست؛ در مرحلة اول ایمان. باید باایمان باشه و پدر و مادرش آدمهای خوبی باشند. دیگه این که مقلد امام باشه؛ یه شرط هم دارم...»
مکث کرد. با کنجکاوی پرسیدم: «چه شرطی؟»
جواب داد:
«شرطم اینه که من تا روز آخر زندگیام توی جبهه هستم و خانمم باید در آنجا همراهم باشه. در غیر این صورت حاضر نیستم ازدواج کنم...»
***
سخت بود؛ اما با شرایطی که میخواست، همسری پیدا کردیم و پسرم ازدواج کرد.
خاطرهای از دانشجوی شهید علیرضا عاصمی
راوی: مادر شهید
|| مریم عرفانیان