تاریخ : 1403,چهارشنبه 13 تير16:39
کد خبر : 111797 - سرویس خبری : زنگ خاطره

کشاورزی در اسارت


کشاورزی در اسارت

فاش‌نیوز - روز اسارت، صدام با اسرا دو جور رفتار داشت: یک عده اعدام می‌شدند و یک عده معاهده‌ی ژنو در موردشان اجرا می‌شد.

ما را به موصل بردند و توی یک قلعه با دیوارهای بلند و برج‌های نگهبانی...

مصاحبه‌کننده: بگو زندان.

... بله، اسرای ایرانی را بیرون کرده و ما را به جایشان آورده بودند.
از وضعیتی که آنجا دیدم ــ نامه‌ها و توپ و بعضی وسایل دیگر ــ فهمیدیم تو این زندان، معاهده‌ی ژنو در مورد اسرا اجرا می‌شود. نیت کردم اگر آزاد شدم، بروم حج. ۲۶ سال داشتم و حج نرفته بودم.
صبح‌ها تو محوطه هواخوری داشتیم و غروب، ما را داخل بند می‌کردند. من برای خودم پیاده‌روی و گاهی نرمش می‌کردم.
روزی تو درز دیوار، بسته‌های کوچکی دیدم. یاد مادرهای قدیم افتادم که موهایشان را که شانه می‌کردند، موهای ریخته را گرد می‌کردند و تو درز دیوار جا می‌دادند.
یک کیسه را باز کردم. دیدم بذر توش هست. در هر کیسه، یک نوع بذر سبزی بود؛ تره، شاهی، ریحان؛ حتی خیار و بادمجان و گوجه و رازیانه.
باورم نمی‌شد. شروع به کاشت کردم؛ چون من اساساً کشاورز بودم. آنجا غذایمان فقط ناگت بود. باز که می‌کردیم، داخلش کاه و چیزهای دیگر بود.
بعد از دو هفته، سبزی‌ها آماده‌ی برداشت شد. من هم شروع به برداشت کردم. وقتی تقسیم‌شان می‌کردم، همه‌اش می‌گفتم برای اسیر ایرانی دعا کنید برود حج. افراد هم دعا می‌کردند.
بعد از یک ماه، خیار ثمر داد. صبح، اندازه‌ی یک انگشت بود؛ فردا سه‌برابر برداشت می‌کردیم.
خلاصه، سبزی‌ها برایمان مثل گوشت برّه بود، و من مرتب می‌گفتم برای اسیر ایرانی دعا کنید. داد بعضی‌ها درمی‌آمد که کُشتی‌مان با این اسیر ایرانی.  
۱۷ رمضان آزاد شدیم و برگشتیم کویت. دو ماه تا حج مانده بود. به همسرم گفتم: باید امسال برویم حج و رفتیم.  
آنجا، حین مراسم، یک مرد که پیراهن تور دخترانه دستش بود، توجه مرا جلب کرد؛ هی می‌رفت و می‌آمد و نگران بود. رفتم سلام کردم. فهمیدم ایرانی و منتطر همسرش هست. وقتی فهمید کویتی هستم، خوشحال شد و پرسید: از آن‌هایی که ماندند یا آن‌هایی که رفتند؟
گفتم: اسیر شدم.
گفت: من هم اسیر بودم. چه مدت اسیر بودی؟
گفتم: ۸ ماه.
گفت: من ۸ سال اسیر بودم.
وای ما ۸ ماه اسیر بودیم، فیوز پرانده بودیم. گفتم: کجا اسیر بودی؟
گفت: موصل.  
گفتم: من هم موصل، قلعه‌ی ۳. کارت چی بود؟
گفت: کشاورزی. ‌
گفتم: تو آن بذرها را تو درز دیوار گذاشته بودی؟
گفت: آره.
یکهو بغض و گریه مرا گرفت. او هم گریه کرد. همدیگر را بغل کردیم. گفتم: اسیرهای کویتی برات دعا کردند بروی حج.
باورم نمی‌شد بین آن‌همه حاجی، او توجه مرا جلب کرده باشد؛ خدا خواسته بود. بعد سی سال، وقتی قصه را تعریف می‌کنم، هنوز موی تنم سیخ می‌شود...