تاریخ : 1403,چهارشنبه 27 تير16:13
کد خبر : 112208 - سرویس خبری : آزادگان

روایتی از شب عاشورای اسارتگاه بعث: «عجب مرد هستند این دخترها!»



فاش نیوز - سربازهای بعثی آب پاکی روی دست اسرای ایرانی ریخته بودند که اگر برای امام حسینتان عزاداری کنید، هر چه دیدید از چشم خودتان دیدید. اسرا هم قانع شده بودند که بیخیال عزاداری شوند؛ تا اینکه شب عاشورا صدایی از اتاق خواهران اسیر به گوش رسید ...

اسیر ۱۳ ساله جنگ تحمیلی حسین طحانیان، تعریف می‌کند: «اواخر مهر بود. چند وقتی بود ۴ تا از خواهران اسیر را به یکی از بخش‌های طبقه بالای اردوگاه ما آورده بودند. تقویم اسارتی که با کمک روزنامه های عراقی برای خودمان درست کرده بودیم می‌گفت محرم نزدیک است. از دو هفته قبل، محمودی (یکی از نگهبان‌های اردوگاه) ارشدها را جمع کرده و برایشان کلی خط و نشان کشیده بود. با چند سال زندگی در ایران دیگر خوب می‌دانست که ایرانی‌ها چقدر عاشق امام حسین هستند. به ارشدها گفته بود اگر کوچک‌ترین حرکتی از سمت اسرا در رابطه با قضیه محرم سر بزند، پدر همه را در می آورد.۹ شب اول محرم با مراقبت شدید محمودی و نظارت ارشدها گذشت. شب عاشورا رسید. نماز مغرب و عشاء را با مراقبت نگهبان آینه به دست به جماعت خواندیم. بعد خیلی آهسته زیارت عاشورا را زمزمه کردیم. شب سنگینی بود صدا از دیوار در نمی‌آمد. هر کس کنجی رفته بود و آرام اشک می‌ریخت. یکی دو بار چند تا از بچه‌ها خواستند گروهی عزاداری کنند؛ اما هر دفعه با تذکر ارشد کوتاه آمدند. ارشدها با خواهش و تمنا از آن‌ها می‌خواستند که همکاری کنند. می‌گفتند: «امام حسین خودش می‌داند چطور داریم سر این قضیه خون دل می‌خوریم. انشاءالله که خودش همین بضاعت کم را با کرمش قبول می‌کند.»از جایم بلند شدم و رفتم پای پنجره و نشستم روی رف آن. زانوهایم را بغل گرفتم و سرم را گذاشتم روی شیشه. چشم‌هایم را بستم. در ذهنم شب عاشورای سال ۶۱ هجری قمری را مرور می‌کردم. صدای زمزمه‌ای به گوشم رسید. چشمانم را باز کردم. یک لحظه فکر کردم خیالاتی شده‌ام. دوباره چشم‌هایم را بستم. صدا دوباره جان‌دارتر از قبل به گوشم خورد.
از جا پریدم و روی کنده زانوهایم نشستم و گوشم را به پنجره چسباندم. صدا، صدای هم‌خوانی زنانه‌ای بود که هر لحظه بلندتر از قبل می‌شد. آن قدر بلند و واضح که شنیدم می‌گویند: «مهدی یا مهدی، به مادرت زهرا(س) دشمن قرآن با ما در جنگ است امشب امضا کن پیروزی ما را دل ما بهر کرب‌وبلا تنگ است» تا آخر شعر را حفظ بودم. روزهای قبل از اسارت این شعر خصوصاً در شب‌های عملیات ورد زبان رزمنده‌ها بود. صدای نوحه‌خوانی که حالا همراه سینه‌زنی شده بود از اتاق ۴ خواهرِ اسیر که در انتهای راهروی طبقه بالا بود، به گوش می‌رسید. از پنجره پایین پریدم و گفتم: «بچه‌ها! خواهرا دارن عزاداری می‌کنن. بیاین گوش کنین.»همه دویدند سمت پنجره. باورشان نمی‌شد. عجب مرد بودند این دخترها! مگر می‌شد چیزی راجع به تهدیدهای محمودی نشنیده باشند؟ پس چطور جرأت کرده بودند صدایشان را این طور ببرند بالا؟ به یک چشم به هم زدن آسایشگاه به هم ریخت. بچه‌ها به محض شنیدن صدای عزاداری خواهرها کنترلشان را از دست دادند و یک صدا شروع کردند به نوحه‌خوانی. می‌گفتند: «جرأت و جسارت را باید از خواهرها یاد گرفت.» با شروع عزاداری از طرف آن‌ها، کار را تمام شده فرض کردیم. گفتیم آب که از سر گذشت، چه یک وجب چه صد وجب. یک صدا نوحه‌هایی را که از قبل همه بلد بودیم می‌خواندیم. صدای سینه‌زنی‌مان که بالا رفت، دیدیم بچه‌های بقیه آسایشگاه‌ها هم دست به کار شدند. همه منتظر یک تلنگر بودیم.به چند دقیقه نکشیده سربازها مثل مور و ملخ ریختند داخل محوطه اردوگاه و فریاد می‌زدند: «اسرا شورش کرده‌اند.»فرق عزاداری و شورش را نمی‌دانستند. بچه‌ها بی‌خیال اخطارهای سربازها، عزاداریشان را می‌کردند.»

این بخشی از کتاب «سرباز کوچک امام» به قلم فاطمه دوست‌کامی است. ماجرای عزاداری اسرا در این کتاب به همین جا ختم نمی‌شود و مأموران عراقی همان شب و فردای آن، یعنی روز عاشورا، حسابی از خجالت آن‌ها در می‌آیند. ادامه ماجرا و شرح بلاهایی که بعثی‌ها سر آن‌ها آوردند را بخوانیم.:

وحشت بعثی‌ها از عزاداری عاشورای اسرای ایرانی

نگهبانان بعثی وحشت کرده بودند و می‌گفتند: «اسرا شورش کرده‌اند!» این در حالی بود که اسرای ایرانی فقط داشتند برای امام حسین(ع) عزاداری می‌کردند.
«شب عاشورا بود و رزمندگان ایرانی اسیر در اردوگاه بعث، جرئت عزاداری برای امام حسین(ع) را نداشتند. همه زانوی غم بغل گرفته بودند و از غصه صدایشان در نمی‌آمد؛ تا اینکه صدای هم‌خوانی و سینه‌زنی خواهران اسیر از بخش دیگر اردوگاه شنیده شد‌: «مهدی یا مهدی، به مادرت زهرا(س) دشمن قرآن با ما در جنگ است امشب امضا کن پیروزی ما را دل ما بهر کرب‌وبلا تنگ است» کل اردوگاه رفت روی هوا و همه اسرا شروع کردند به عزاداری دسته جمعی.» این خلاصه ماجرا یا «آنچه گذشت»ِ ماجرایی است که دیروز در صفحه حماسه و مقاومت خبرگزاری فارس منتشر شد. ادامه ماجرا به شرح زیر است: «به چند دقیقه نکشیده سربازها مثل مور و ملخ ریختند داخل محوطه اردوگاه و فریاد میزدند: «اسرا شورش کرده‌اند!» فرق عزاداری و شورش را نمی‌دانستند. بچه‌ها بی‌خیال اخطارهای سربازها عزاداریشان را می‌کردند. گوش کسی بدهکار حرف‌های عراقی‌ها نبود. در آسایشگاه به سروسینه می‌زدیم و گریه می‌کردیم. سربازها رفته بودند سراغ لوله آب و چوب درخت. مثل مرغ پر کنده این طرف و آن طرف می‌دویدند و با لوله و شاخه‌های درخت به نرده‌ها می‌کوبیدند. یکی از نگهبان‌ها وقتی دید هیچ طوری نمی‌تواند جلودار بچه‌ها باشد، آمد داخل قاطع و با چند تا از سربازهایش رفت طبقه بالا‌. چند لحظه بعد دیدیم سربازها دست و پای بچه‌های مجروح آسایشگاه ۲۴ را گرفتند و کشان کشان آن‌ها را آوردند داخل محوطه. وضع بچه‌های این آسایشگاه خیلی خراب بود؛ یکی دست نداشت، بعضی‌ها یک دست و یک پا نداشتند، بعضی‌ها هم هر دو دستشان را قطع کرده بودند و فقط پا داشتند. چند پیرمرد ۷۰ـ۶۰ ساله هم بینشان بود که همین طوری هیچ رمقی به تنشان نبود، دیگر چه برسد به حالا که مجروح هم بودند.

یکی از عراقی‌ها دوان دوان فلک به دست از مقرشان آمد سمت محوطه. واقعاً به سیم آخر زده بودند؛ با باتوم و صونده روی سروصورت و جراحت مجروح‌ها می‌زدند. ناله بچه‌ها به آسمان بلند بود. کمی که گذشت آن‌ها را به پشت خواباندند کف زمین و پاهایشان را از حلقه‌های طناب فلک رد کردند و با یک حرکت چرخشی دو طرف فلک را طوری روی هم چفت کردند که پای بچه‌ها محکم و بی‌حرکت بین چوب‌ها و رو به بالا قرار گرفت. مثل کفتار افتادند به جان بچه‌ها. آن قدر به کف پایشان زدند که پوستشان قلفتی کنده شد. ناخن‌های پایشان یکی یکی می پرید به هوا. کم کم طوری شد که حتی نای دادزدن هم نداشتند. زمین زیر پایشان پر از خون شده بود. کاری از دستمان بر نمی‌آمد. لعنتی ها نقره داغمان کرده بودند. پای پنجره نرده‌ها را گرفته بودیم لای پنجه‌هایمان و همراه فریاد الله اکبر آن‌ها را تکان می‌دادیم بلکه از جا دربیاید و بتوانیم کاری برای بچه‌ها انجام بدهیم. تمام پنجره‌ها می‌لرزید. سربازها این صحنه را که دیدند خیلی ترسیدند و دست از فلک کردن بچه‌ها کشیدند. عراقی‌ها طوری می‌دویدند و از محوطه فرار می‌کردند که انگار کسی دنبالشان کرده است.» این بخشی از کتاب «سرباز کوچک امام» به قلم فاطمه دوست‌کامی است.


منبع : خبرگزاری فارس