
اسب سوار گفت؛
- دخترم چرا نمینوشی، بخور، لبهایت خشک است...
دختر آه بلندی کشید و گفت؛
- بابایم حسین تشنه بود، آیا به او هم آب دادید!؟ یا نه؟
اسب سوار گفت؛
- نه تشنه بود و تشنه ماند...
دخترک آه بلندی کشید و درحالی که اشک میریخت گفت؛
- به والله، من هم آب نمیخورم. چرا که بابایم حسین تشنه بود.
صلّی الله علیک یا رقیه بنت الحسین علیهالسلام...
|| ابوالقاسم محمدزاده