تاریخ : 1403,سه شنبه 02 مرداد13:43
کد خبر : 112378 - سرویس خبری : اخبار

نامه حماسی بسیجی شهید امر به معروف(علی خلیلی) به رهبر انقلاب

می‌ترسم از ایمان چیزی نماند۱


می‌ترسم از ایمان چیزی نماند۱

یک آقای ریشوی تسبیح به دست وقتی فهمید من چه‌کار کرده‌ام گفت: پسرم تو چرا دخالت کردی؟ قطعاً رهبر مملکت هم راضی نبود خودت را به خطر بیندازی! من از دوستانم خواهش‌ کردم .....

فاش نیوز - در روزهای نزدیک ضربت خوردن و جانباز شدن جوان غیرتمند شهید، علی خلیلی در درگیری با مزاحمین نوامیس، در 25 تیر 1390 به نامه‌ی زیبا و خواندنی وی به رهبری را با هم بازخوانی می‌کنیم.

شهید علی خلیلی ۱۵ روز قبل از شهادت نامه‌ای به رهبر معظم انقلاب نوشت و در آن نسبت به برخی اظهارات که در قبال اقدام خود می‌شنید، واکنش نشان داد.

شهید علی خلیلی، شهید امر به معروف و نهی از منکر که در جریان درگیری با اشرار دچار مجروحیت شدید و جانبازی شده بود، روز سوم فروردین 1393، بعد از تحمل ماه‌ها درد و رنج به شهادت رسید.

نامه‌ای از شهید خلیلی خطاب به رهبر معظم انقلاب منتشر شده است که او در این نامه نسبت به برخی اظهارات در قبال عملی که انجام داده با رهبر خود سخن گفته و درد دل کرده است.

شهید علی خلیلی بعد از اتفاق آن شب (نیمه شعبان) که بر اثر پاره شدن شاهرگ گردنش با اصابت چاقو و ساعت‌ها طول کشیدن بستری شدن و شروع درمانش در بیمارستان، با وضعیت بسیار سختی فاصله زخمی و جانباز شدن تا شهادت روبرو بوده است. در طول این چند سال با هزینه‌های عجیب درمان مواجه شد، به گونه‌ای که خانواده‌ی او بخش قابل‌توجهی از سرمایه، خانه و وسایل زندگی خود را برای درمان او هزینه کردند.

 

متن کامل نامه‌ی شهید علی خلیلی به رهبر انقلاب چنین است:

سلام آقا جان!

امیدوارم حالتان خوب باشد. آن‌قدر خوب که دشمنانتان از حسودی بمیرند و از ترس، خواب بر چشمانشان حرام باشد. اگر از احوالات این سرباز کوچکتان خواستار باشید، خوبم؛ دوستانم خیلی شلوغش می‌کنند. یعنی در برابر جانبازی‌هایی که مدافعان این آب و خاک کرده‌اند، شاهرگ و حنجره و روده و معده‌ی من عددی نیست که بخواهد ناز کند…

هر چند که دکترها بگویند، جراحی لازم دارد و خطرناک است و ممکن است چیزی از من نماند…من نگران مسائل خطرناک‌تر هستم… من می‌ترسم از ایمان چیزی نماند. آخر شنیده‌ام که پیامبر صلی‌الله علیه و آله فرمودند: اگر امر به معروف و نهی از منکر ترک شود، خداوند دعاها را نمی‌شنود و بلا نازل می‌کند. من خواستم جلوی بلا را بگیرم. اما اینجا بعضی‌ها می‌گویند کار بدی کرده‌ام. بعضی‌ها برای اینکه زورشان می‌آمد برای خرج بیمارستان کمک کنند می‌گفتند به تو چه ربطی داشت؟ مملکت قانون و نیروی انتظامی دارد! ولی آن شب اگر من جلو نمی‌رفتم، ناموس شیعه به تاراج می‌رفت و نیروی انتظامی خیلی دیر می‌رسید؛ شاید هم اصلاً نمی‌رسید…

یک آقای ریشوی تسبیح به دست وقتی فهمید من چه‌کار کرده‌ام گفت: پسرم تو چرا دخالت کردی؟ قطعاً رهبر مملکت هم راضی نبود خودت را به خطر بیندازی! من از دوستانم خواهش‌ کردم که از او برای خرج بیمارستان کمک نگیرند؛ ولی این سئوال در ذهنم به وجود آمد که آقاجان، واقعاً شما راضی نیستید؟ آخر خودتان فرمودید امر به معروف و نهی از منکر مثل نماز شب واجب است.

آقاجان! به خدا دردهایی که می‌کشم به اندازه‌ی این درد که نکند کاری بر‌خلاف رضایت شما انجام داده باشم، مرا اذیت نمی‌کند. مگر خودتان بارها علت قیام امام حسین علیه‌السلام را امر به معروف و نهی از منکر تشریح نفرمودید؟ مگر خودتان بارها نفرمودید که بهترین راه اصلاح جامعه تذکر لسانی است؟ یعنی تمام کسانی که مرا توبیخ کردند و ادعای انقلابی‌گری دارند حرف شما را نمی‌فهمند؟ یعنی شما این‌قدر بین ما غریب هستید؟! رهبرم! جان من و هزاران چون من فدای غربتت.

به‌خدا که دردهای خودم در برابر درد‌های شما فراموشم می‌شود که چگونه مرگ غیرت و جوانمردی را به سوگ می‌نشینید.

آقاجان! من و هزاران من در برابر درد‌های شما ساکت نمی‌نشینیم و اگر بارها شاه‌رگمان را بزنند و هیچ ارگانی خرج مداوایمان را ندهد، باز هم نمی‌گذاریم رگ غیرت و ایمان در کوچه‌های شهرمان بخشکد.

بشکست اگر دل من به فدای چشم مستت

سر خمَ می سلامت شکند اگر سبویی


منبع : رسا