تاریخ : 1403,پنجشنبه 04 مرداد17:15
کد خبر : 112475 - سرویس خبری : زنگ خاطره

طعم ملس جنگ(۱)؛

خوردن از جوی آب گل‌آلود و نوای العطش!


خوردن از جوی آب گل‌آلود و نوای العطش!

وقتی آموزش پیاده‌رویمان در آخر دوره به مدت سه روز با جیره مختصر و یک قمقمه آب، آن هم در آن دمای خرماپزان ۵۰ درجه تمام شد...

ناصر تهرانی

ناصر تهرانی - از چند هفته پیش در این روزها (در ایام جبهه) از ۸ یا ۲۰ تیر درحال لگدمال شدن به دست جاسم عراقی که خود را به عنوان شیعه و از دروازه سپنتا به عنوان سرهنگ در دل مسئولان تیپ جا زده بود، بودیم. همه او را به صورت ناجی در کم و کسر آموزش‌های قبلی می دیدیم. انصافا" هم مربی خوبی بود. بسیار ماهر، چه از نظر تاکتیک و چه تکنیک بالاخره آموزشمان به اتمام رسید.

به زور فارسی را تکلم می‌کرد. وقتی آموزش پیاده‌رویمان در آخر دوره به مدت سه روز با جیره مختصر و یک قمقمه آب، آن هم در آن دمای خرماپزان ۵۰ درجه تمام شد، هنگام برگشت از کوه و تپه‌ماهورهای اطراف به محلی رسیدیم که کشاوزی می‌کردند. یک جوی آب گل‌آلود کوچک، به سوی مزرعه‌ای سرازیر بود. کل بچه های گردان امام علی داشتند از تشنگی کم‌‌کم به علامت گرمازدگی نزدیک می‌شدند. بعضی سردرد شدید، بعضی حالت تهوع و بعضی نیز بی‌حال فقط می‌خواستند بخوابند. خدا می‌داند این نقشه‌ی جاسم بود. قرار همان یک روز بود که وی طولش داد نمی‌دانم الله علم!

وقتی به جوی گل‌آلود رسیدیم، بچه ها به‌صورت درازکش از آن آب تا دلتان بخواهد آب خوردند که من هم یکی‌شان بودم. بعد از آن دیگر گرسنگی و تمام مشکلات جسمی و روحی بچه هابه حالت عادی برگشت. فقط سرعت گرفتیم که زودتر به سپنتا برسیم.

وقتی رسیدیم، کلی غذا و کمپوت و نوشابه برایمان آوردند. چند روز استراحت کردیم. یک عصر که هوا کم‌کم به تاریکی مطلق می‌رفت و بچه های ابوذر در حال سوار شدن به پشت کمپرسی‌ها بودند؛ چند نفر از بچه های گردان ما که دوستانی در آن گردان داشتند، از قضایای عملیات آگاه بودند.

 قرار بر این بود بدون اینکه فرمانده بداند، قاطی آن بچه ها شوند. یکی از هم‌رزمان گردان ما که خصوصیت اخلاقی مرا می‌دانست، گفت تو هم بیا. فردا اگه زنده برگشتیم، جواب فرمانده با تو. من گفتم تجهیزات من در کانکس فرماندهی است. چطور برشان دارم؟ در ثانی، من پیک گردانم. هر لحظه احتمال رد و بدل پیام یا مدارک، بین گردان و واحدهای تیپ وجود دارد. آن موقع چه‌کار کنم؟ گفت بهانه نیار. خودت خوب می‌دانی الان از قرارگاه آمده‌اند؛ هم فرمانده و هم معاونش در ستادند و تا آخر وقت هم نمی‌آیند.

با شوخی گفت نمی‌خواهی نیا. ما عاشق چشم آبروی تو نیستیم. فقط چون فرمانده به تو نزدیکه، به ما هم زیاد سخت نمی‌گیرد اگه سالم برگشتیم. گفتم شما دو نفر هم کلا انکار کنید که شب را با ابوذر بودید. من می‌گویم تنها رفتم. اصلا احساساتی شدم دیدم بچه‌ها سوار ماشین‌ها می‌شوند، من هم سوار شدم.

 تا حسینیه با کمپرسی رفتیم و بعد، آن مقدار باقیمانده را با چندین تویوتا در چند نوبت. سپس در یک مکان امن جمع شدیم و بقیه راه بعد از دستور حرکت از بیسیم، با پای پیاده راه افتادیم تا اینکه پشت خاکریز حائل که میله مرزی محسوب می‌شود، مستقر شدیم.

  بچه‌های تخریب آماده بودند برای باز کردن معبر. از بیسیم می‌شنیدیم تخریبچی‌های هر گردان یا واحدی می‌خواست معبر را باز کند، اعلام می‌کرد. معبر ما اشتباهی توسط گردان دیگری باز شد. آن هم چه معبری به اندازه یک خیابان ده متری یک درگیری کوچکی پیش آمد و خط دید شکسته شد و عراقی‌ها به پشت خاکریز سوم عقب کشیدند؛ برای کامل کردن گزارش‌های آواکس وهابی، ماهواره غربی و همسایه دیوار به دیوارمان هم ماهواره هم زره‌های به‌روز داشت؛ درحالی که ما آرزوی یک آرپیجی یا همان هفت را به اندازه کافی داشتیم.

در سال۶۱ که این ایام، ماه روزه‌داری بود، بعضی از بچه‌ها در مرحله دوم با زبان روزه گرمازده و تیر و ترکش خورند و آسمانی شدند، حتما مجروحی را دیدید که شهید می‌شود، چگونه لبانشان چاک چاک می‌شود، بعد خون بیرون می‌زند از چاک‌ها.

به امید شفاعتشان

 

|| ناصر تهرانی