تاریخ : 1403,شنبه 13 مرداد18:15
کد خبر : 112616 - سرویس خبری : زنگ خاطره

طعم ملس جنگ(۶)؛

حاجی‌فیروزهای جبهه


حاجی‌فیروزهای جبهه

تا صبح فقط آتش بود که روی سرمان می‌بارید و سنگرها می‌لرزیدند و صبح که از سنگرها خارج می‌شدیم، همه به هم می‌خندیدیم....

ناصر تهرانی

فاش نیوز - چیزی نمی‌گفتم تا اینکه مقابل سنگر خودمان رسیدیم. دیدم ح. آقا در سجده است. ما در بیرون سنگر نشستیم. فرمانده پرسید راستی چطور شد که راننده یکدفعه با وجود نوار پیچید داخل میدان؟ گفتم حتما خواب بوده دیگر. گفت مگر چند ساعت پشت فرمان بود که خوابش ببرد؟

در این حین، معاون برگشت طرف ما. همانطور روی زانو نشسته بود که آمد به طرفم ولی چشمانش خیس اشک بود. گفت خدا را شکر دعاها مستجاب شد و سالم بیرون آمدید.

بغلم کرد و صورتم را بوسید. گفت صد بار مردم و زنده شدم. حتی با افتادن خمپاره تنم می‌لرزید. با اینکه صدا آشنا بود ولی باز فکر بد می‌کردم. گفتم ح.خان ما اینقدر با ارزش بودیم که خودمان خبر نداشتیم؟ فرمانده به معاون گفت این زبانش قفل شده بود. تو را دید باز شد!

ح. گفت واقعیتش ناصر، همه چیز را به من گفته. از اینکه در ۸ سالگی پدرت را از دست دادی و آجی با چه فلاکت و مشکلاتی تو و برادرانت را بزرگ کرده و گفت که برای خودش در محله‌شان، کلانتری‌ست که یک بار در زمان کردستان‌ات سکته‌اش دادی.

برگشتم به دورانی کودکی‌ام که چقدر آجی را اذیتش کردم؛ ولی قول داده‌ام بزرگ شدم جبرانش کنم که تا توانم بود با پرستارم این کار را کردم.

مشهد را بسیار دوست داشت. هر سال می‌فرستادم به کربلا؛ و سوریه چند بار رفت. دو بار نیز حج رفت و در آخر خودش گفت ناصر! خدا زنت را حفظ کند. گفتم چطور شد؟ وقتی من نیستم، سر بسرش می‌گذاری ولی پیش من تعریفش را می‌کنی. گفت به خدا قصد اذیت ندارم. از دوست داشتنم است.

 گفتم آجی! تو هم شوخی را متوجه نمی‌شوی! شوخی کردم بابا. گفت دیگه هیچ آرزویی ندارم. بعد از آن دیگر کم کم به صد سالگی می‌رسید که شش ماه زمین‌گیر شد. زخم بستر گرفت. هر چند روز، حمام‌اش می‌کردم. به داروهایش دقت داشتم و پوشاکش را عوض می‌کردم.

کسی را نمی‌شناخت و اجازه نمی‌داد هیچ‌کس بهش دست بزند. تقریبآ در این شش ماه، شبانه‌روز من در خانه‌اش بودم و خانه کسی هم نمی‌رفت؛ تا اینکه دو سال پیش در یک روز پائیزی کنار کرسی که سر به‌سر می‌خوابیدیم، نمی‌دانم چند بار صدایم کرده بود. با آخرین صدایش بیدار شدم. گفتم آجی! فقط جانش را شنیدم. دستم را گرفت و کم‌کم بدنش سرد شد.

 با درد من و درد دو برادرزاده شهیدش بعد از چند روز از ۱۰۰ سالگی‌اش روح بلندش از تن خسته‌اش خارج شد.

حرف ح. باعث شد حیفم بیاید در این ساعت، یادی از این مادری که پدر هم بود، نکرده باشم که ارتباطی به داستان ما ندارد.

ح. دید که من دلم گرفت، صحبت را عوض کرد. گفت مردیم از گرسنگی. بلند شوم و وسائل را بیاورم، یک لقمه بخوریم که یک دفعه من یادم افتاد ماشین دوم، بچه هایش هنوز پشت خاکریز حائل‌اند و هیچ‌جا را هم نمی‌شناسند.

گفتم ح. آقا چفیه اضافه داری؟ گفت آره. یکی سفید است و یکی سیاه. گفتم کدامش تازه است؟ گفت سفید. گفتم همان را می‌خواهم. از کوله درآورد و داد دستم. با سرنیزه هم‌ مال خودم را هم چفیه‌ی معاون را سه چهار تکه کردم و به هم گره زدم.

فرمانده پرسید برای چی طناب درست می‌کنی؟ گفتم بچه‌های روبرویی نمی‌بینند نوار پاره شده و سنگر کنارشان کور شده‌ و پاره شدن نوار را ندیده‌اند. می‌برم اول چشمان آنها را ببندم. بعد نوار را درست کنم که دیگر آن گرفتاری دوباره تکرار نشود.

 نصف نیروها هنوز پشت خاکریز آواره‌اند. آنها را بیاورم. گفتند تو خسته‌ای. ما می‌رویم. گفتم به وقتش نرفتید. الان رفتنتان یعنی خدای ناکرده، احتمال یتیم شدن گردان.

با توجه به اینکه تعداد انفجارها زیاد شده، شما اصلا نباید بیرون بیائید. رفتم دو نفر از دو سنگر را برداشتم، گفتم تجهیزاتتان را هم بردارید. گفتند مگر کجا می‌روی؟. گفتم بیایید، توی راه می‌گویم.

اول باید نوار بکشیم. آنجا اول دراز کشیدیم کنار سنگر را کم‌کم کشیدیم و آمد بیرون؛ ولی چوبش لق شده بود. هر چه داخل زمین می‌کردیم، با یک فشار کوچک بیرون می‌آمد که مجبور شدم سمبه کلاشم را دربیاورم و به داخل زمین بکوبیم که در یک جائی ایستاد. بعد چوب را محکم به سمبه بستیم. بعد چفیه‌ها از وسط محور می‌کشیدیم تا جایی گیر نکند و تمام شد.

 آن دست یکی از بچه‌ها ماند. بعد رفتیم بالا همان کار را تکرار کردیم. شکر خدا آن هم بی‌خطر بیرون آمد که کشیدیم آمد تا پائین و دو تا را به هم وصل کردیم. مقداری از چفیه اضافه آمد و آن را هم بریدیم. بعد حرکت کردیم به طرف خاکریز حائل. گفتم می‌گویند عراقی‌ها آمدند از انتهای پاسگاه به پشت خاکریز حائل برای شناسایی. ببینیم هستند یا رفته‌اند! دستپاچه شدند، گفتند کمیم! چند نفر دیگر را هم بردار. گفتم آنها هم برای شناسایی بیشتر از سه نفر نمی‌آیند.

وقتی پشت خاکریز رسیدیم، دیدم بچه‌ها یک‌جا چمباتمه زده‌اند و تکان هم نمی‌خورند. گفتم اینجور بروم پیششان، شاید بترسند تیراندازی کنند. با صدای بلند گفتم بچه‌ها رسیدید؟ بلند شوید و بیایید.

آن دو نفر گفتند پس ما را می‌ترساندی که نیروی اضافه نمی‌خواهد، نیرو قبلا" فرستادی؟ گفتم نه به‌خاطر بی‌توجهی‌تان به نوار، خواستم حالتان را بگیرم. ببینین فردا آقاناصر چه‌کار می‌کند! بچه‌ها آمدند. عذرخواهی کردم که از یادم رفته بودند.

تا برگردیم دیگر خمپاره باران، یواش یواش ترس ایجاد می‌کرد. به هر سنگر یک نفر دادم و سفارش غذا و کمپوت را هم دادم. تا به سنگر خودمان رسیدم، دیدم غذا یعنی تن ماهی آماده است. آقا ناصر و ح. آقا منتظر بودند که من برگردم. وقتی غذا را خوردیم و سه نفری یک کمپوت گیلاس. نه اینکه نبود. خودمان فقط به خاطر آبش یک مقداری در لیوان ها ریختیم و خوردیم تا اینکه صداها بلندتر شدند.

تا صبح فقط آتش بود که روی سرمان می‌بارید و سنگرها می‌لرزیدند و صبح که از سنگرها خارج می‌شدیم، همه به هم می‌خندیدیم. روغن و دود قاطی شده بود و ما شده بودیم حاجی فیروز.

تا اینکه سپیده صبح کم‌کم سر و کله تانک‌ها از دور پیدا شد. اول کوچک دیده می‌شدند که هی بزرگ‌تر می‌شدند؛ به هم چسبیده و پشت سرشان نفرات پیاده بودند که امکان تیر خوردنشان می‌شود گفت که صفر بود.

من ساعت ۱۱-۱۰ وقتی تفنگم دیگه لوله‌اش سرخ شده بود، آمدم پائین. در انتهای خط نرسیده به پاسگاه، بیسیم روی خاکریز بود و اسلحه را هم همان‌جا انداختم زمین با حمایل. فقط متوجه شدم که حمایل یک شهید را باز کردم، طرف راستم انداخته بودم که بعد از آن چیزی را متوجه نشدم.

گویا بچه‌ها تا ساعت ۳ بعدازظهر مقامت کرده بودند. گردانی که آمده بود گروهان برگشت و اسمم به عنوان اسیر به ستاد اسرا فرستاده شده بود. کوچک‌ترین رزمنده ما بودیم؛ ۱۶ساله ۱۷ساله.

حالا ۶۱ ساله شدیم. بزرگ‌ترها هم که رفتند. مسئولین محترم یکم یللی تللی کنند، عمر ما هم گدشته و رفته‌ایم. خدا به دادتان برسد.

 

|| ناصر تهرانی