فاش نیوز - رزمندهها به رختخوابشان رفته بودند و غرق خواب بودند که احضارشان کردند. با غرغر و کورمال کورمال لباسهای نظامیشان را پوشیدند. اما نباید با بیخیالی این کار را میکردند، چون ...

احمد محمدی یکی از رزمندگان دوران جنگ تحمیلی تعریف میکند: «تازه از جزیره مجنون به اهواز برگشته بودیم. نزدیک ساعت ۱۲ شب همگی روی زمین دراز کشیده و خواب بودیم که یک سرباز آمد و با صدای بلند گفت: «برادرا حاضر شید. باهاتون کار دارن.»توی تاریکی اتاق نتوانستم قیافهاش را ببینم. چشمهایم را مالیدم و با حسرت از جایم بلند شدم. خمیازهای کشیدم و نگاه کردم به بقیه که داشتند زیر لب غر میزدند و کورمال دنبال شلوارهای نظامیشان میگشتند.وارد اتاق که شدیم، چند نفر تکیه زده به دیوار پیش هم نشسته بودند. یکیشان تا چشمش به ما خورد، چینی به پیشانیاش داد، نگاهی به سر و وضعمان انداخت و گفت: «این چه وضعیه؟ شما مثلاً پاسدارین.» و با دست به لباسهای نظامی نامرتب ما اشاره کرد که توی خواب و بیداری کشیده بودیم به تنمان. با چشمهای قرمز داشتم نگاهش میکردم که صدای نازکِ یکی از بچهها که عینهو خامه کش میآمد پیچید توی گوشم: «نصفه شبی، خسته و کوفته مارو کشیدین اینجا. خداییه که ...» و صدایش کلفت شد و یک خمیازه دنبالهدار کشید. تمام صورتش شد دهن. من هم بیاختیار دهندره کردم. او زیر چشمهایش گود افتاده بود و نگاه مخصوصی داشت که آدم را یاد یک خواب بیسروته میانداخت. بعد از تمام شدن خمیازهاش گفت: «خداییه که الان با پیژامه راه راه ماماندوزم نیومدم. به جون ...» با هیس خفهای که یکی از آن مردها از ته گلویش بیرون داد، حرفش قطع شد. من هم که تا آن موقع ساکت مانده بودم، دنباله حرفهای دوستم را گرفتم و گفتم: «چه هیس و پیسی؟ از ما چه انتظاری دارین؟ بدون هیچ امکاناتی داریم سر میکنیم. یه ذره میخواستیم نصفه شبی استراحت کنیم که اونم نذاشتین.»
همین طور ایستاده بودیم که همان مرد ابروهایش را برد بالا و بدون اینکه چیز اضافهای بگوید، کسی را که کنارش نشسته بود، نشان داد و گفت: «فرمانده لشکر، آقای باکری.»حس کردم که گوشهایم دراز شد و زبانم بند آمد. آه از نهاد همهمان بلند شد. دیگر از شاخ و شانه کشیدن چند دقیقه پیش خبری نبود. عین مجسمه خشکمان زده بود و رنگمان از ماست هم سفیدتر شده بود. لازم نبود چیزی بگویند. ما همان طوری هم داشتیم از خجالت آب میشدیم. صورتم داغ کرده بود و خواب از سرم پریده بود. اولین دیدارمان با فرمانده لشکر، آن طور گذشته بود.شهید باکری رو کرد به ما و پرسید: «برای چی از جزیره اومدین؟» عین برههایی که هر لحظه منتظر بودند آقا گرگه بیاید و یک لقمه چپشان کند، میلرزیدیم. دهن باز کردم و از بیکاری و علافیمان توی جزیره گفتم و ماجرا را برایش تعریف کردم. اتفاقاً کسی هم که ما را به جزیره برده بود، آنجا بود. وقتی که آقای باکری علت بیکاریمان را از او پرسید، گفت که حتماً اشتباهی پیش آمده و بهانههای بنی اسرائیلی دیگری پشتسر هم چید.فرمانده رو کرد به من و پرسید: «خب. حالا که شما از منطقه عملیاتی اومدید چه انتظاری دارید؟ میخواید کجا برید؟»گلویم را صاف کردم و گفتم: «آقای باکری! خواهشم اینه که به حق قضاوت کنید. اگه تقصیر ما بوده، شدیداً با ما برخورد کنید. اگر هم اشتباه از کس دیگهای سرزده، با اونا برخورد کنید.»از من پرسید: «تو سردسته گروهتونی؟»نگاهی به بچهها انداختم و گفتم: «نه. همه با هم دوستیم.»لبخندی نشاند گوشه لبش و گفت: «پس چرا همهاش تو جواب میدی؟»خندیدم و گفتم: «آخه وقتی هیچ کس حرفی نمیزنه چی کار کنم؟»خندید، سرش را تکان داد و گفت: «الان میتونید برید. صبح بیا از من نامه بگیر.»
صبح که برای نامه گرفتن رفتم، خودش آنجا نبود. وقتی فهمیدم ۱۵ روز برایمان مرخصی نوشتهاند تا آب و هوایی عوض کنیم و با اشتیاق بیشتری به جبهه برگردیم، حالم عوض شد.»منبع: کتاب «جنگ به روایت لبخند» به قلم سیده الهه موسوی