فاش نیوز - نزدیک عید بود. میخواستم برای پسرم عمار لباس بخرم. داشتم فکر میکردم که: «خدایا چی بخرم؟»
بالاخره یک دست لباس خریدم؛ یک شلوار و جلیقه هم عمار برداشته بود. رو کردم به مادرم و گفتم: «مادر! بچهم دلش میشکنه؛ ولی قیمت این لباس خیلی گرونه.»
مادرم گفت: «تو تازه فقط یه شلوار برداشتی.»
کمی صبر کردم و دوباره گفتم: «خب، بچهم فکر نکنه چون باباش شهید شده نمیتونه اون لباسی رو که دوست داره بر داره...»
شب بعد، خواب دیدم که همسرِ شهیدم محمد به خانه آمده و ما نبودیم! در عالم خواب توی کمد را نگاه کردم. دیدم یک دست خط نوشته که: «من آمدم و شما نبودید.»
همان طور که نشسته بودم، شهید از در وارد شد و گفت: «پسندیدی؟ پرسیدم: چی رو؟ جواب داد: همون لباسهایی رو که برای بچهها گرفتهم. دوباره سر کمد رفتم و دیدم چه لباسهای قشنگی آنجا گذاشته. گفت: شما چون دِل دِل میکردید که برای بچهها چه بخرید، من این کار رو کردم...»
وقتی بیدار شدم، فهمیدم او همیشه کنار ماست و در کارهائی که میخواهیم انجام بدهیم، راهنمائیمان میکند.
خاطرهای ازشهید محمد باقری قلعه جوقی
راوی: مریم بلندی، همسرشهید
|| مریم عرفانیان