فاش نیوز - رزمندهها دور هم در سنگر تاریک نشسته بودند که یک نفر بلند شد و به همه عطر تعارف کرد تا بزنند به صورتشان. وقتی برق روشن شد، با صحته عجیبی روبرو شدند!

رحیم حقشناس یکی از جانبازان دوران دفاع مقدس، تعریف میکند: «روزی وارد سنگری شدم که همه نیروها برایم ناآشنا بودند. سلام کردم. بعد از جواب سلام یک نفر از پشت سر یک پتو روی سرم کشید و شروع کردند مرا زدند. بعد از اینکه حالم جا آمد، پتو را از روی سرم برداشتند. تعجب کرده بودم این چه رفتاری است که با یک تازه وارد میکنند! گفتم: «این دیگه چه مدلیه؟ کیا من رو زدند؟» همه با هم گفتند: «کی بود کی بود؟ من نبودم.» یکی از بچهها به من گفت: «نمیخواد ناراحت باشی. خیلی به دل نگیر. ما رسممون اینه که به تازه واردها این جوری خوشامد میگیم.» این ماجرا گذشت. چند شب دیگر دوباره وارد همان سنگر شدم. همه دور هم نشسته بودند. رفتم کنارشان نشستم. یکی از بچهها گفت: «من یه بازی دورهمی بلدم. فقط باید لامپ رو خاموش کنین.»دور تا دور سنگر نشستیم. یک نفر را به عنوان سرگروه انتخاب کردند. سرگروه گفت: «بچهها، لامپ رو که خاموش کردند، هر حرکتی رو نفر سمت چپ شما انجام داد یا هر حرفی رو که او به شما زد، همون حرکت یا همون حرف رو به نفر سمت راستتون منتقل کنین.» لامپ را خاموش کردند. قبل از اینکه بازی شروع شود، یک نفر آمد کنار من نشست. نشناختمش. به من گفت: «برادر اگه شهید شدی، شفاعت من یادت نره.» همین جمله را به نفر سمت راست خودم گفتم. در دور بعدی همان برادر به من گفت: «هر چی دیدی هیچی نگو.» من هم به بغل دستیام گفتم: «هر چی دیدی هیچی نگو.» در دور سوم یک نفر بلند شد. به تک تک بچهها عطر میداد و میگفت: «برادر! بفرما عطر بمال به صورتت، ما رو هم دعا کن.»
چند قطره عطر هم کف دست من ریخت. شک داشتم که نکند کاسهای زیر نیمکاسه باشد. بو کردم، واقعاً بوی عطر بود. دستم را به صورتم مالیدم. بوی خوشی فضای سنگر را فرا گرفت. بلافاصله لامپ را روشن کردند. صورت همه سیاه شده بود! متوجه شدیم جناب ساقی عطرها را با جوهر خودنویس مخلوط کرده است. قیافه بچهها با عطر سیاه دیدنی شده بود. یک آینه هم آوردند تا قیافههایمان را تماشا کنیم. همه از خنده رودهبر شده بودند. به جز آقای عطارباشی همه سیاه شده بودند. بلافاصله یک جشن پتوی مفصل برای او ترتیب دادیم.»
|| منبع: کتاب «موقعیت ننه» به قلم رمضانعلی کاووسی