تاریخ : 1403,دوشنبه 14 آبان14:49
کد خبر : 114646 - سرویس خبری : گزارش و گفت و گو

نه به عشـق‌های خـاکی برای رسیدن به افـلاک



سیدمحمد مشکوهًْ‌الممالک
روایت بی‌قراری‌های شهید مدافع حرم سجاد باوی
 
فاش نیوز - شهید مدافع حرم سجاد باوی یکی از غیور‌مردانی ا‌ست که با وجود عشقی که به خانواده داشت، یاد مظلومیت حضرت رقیه سلام‌الله علیها، پرنده‌ی قرار را از دلش پر داده‌بود و به هر بهانه‌ای بود می‌خواست برود و برای رفتن دوباره در این مسیر و دفاع از حرم بی‌بی سه ساله، نذر و نیاز شهادت را راه سعادت‌مندی خود ساخت.
***
«ایمان باوی» خواهر شهید مدافع حرم «سجاد باوی» از اهواز هستم. برادرم در دوم خردادماه سال 59 در اهواز به دنیا آمد. پنج فرزند بودیم؛ سه پسر و دو دختر، که شهید فرزند نخست خانواده و شش سال از بنده بزرگ‌تر بودند. 
چیزی که برایم خیلی جالب بود، انتخاب اسم شهید بود. زمانی که مادرم شهید را باردار بوده، با مشورت پدرم اسم سجاد را برایش انتخاب می‌کنند و در تمام مدت بارداری مادرم، وقتی می‌خواسته با او صحبت کند، او را سجاد خطاب می‌کرده. هنگام زایمان که می‌شود و می‌خواهند برای گرفتن شناسنامه اقدام کنند، مأمور ثبت احوال از پدرم می‌پرسد که چه نامی برایش انتخاب کرده‌اید؟ و پدرم چشمکی به مادرم می‌زند و می‌گوید: «ببینیم مادرش چه می‌گوید؟!» آن زمان در ثبت احوال اسم‌ها را از دفتر اسامی انتخاب می‌کردند. دفتر را که باز می‌کند، از بین همه‌ی اسم‌های داخل آن به اسم «سجاد» که برخورد می‌کند، می‌گوید: «این اسم برای پسرتان خوب است؟» و او هم اسم «سجاد» را برده‌بود و همین اسم را بر روی نوزاد گذاشته‌بودند. 
بازی‌های دوران کودکی
ما اصلاً به کوچه و خیابان نمی‌رفتیم و چون برادرانم از من بزرگ‌تر بودند، باهم بازی پسرانه می‌کردیم. مثلاً بازی با ماشین‌های پلاستیکی و اسباب‌بازی می‌آوردند. پولک‌های رنگی را با آدامس روی ماشین‌ها می‌چسباندیم و همین‌طور روی سه انگشت می‌زدیم و چراغ راهنما درست می‌کردیم. روی حاشیه‌های قالی مسیر و جاده درست کرده و ماشین بازی 
می‌کردیم. یکی از برادران هم چراغ راهنما می‌شد. چون چهار فرزند بزرگ بودیم و برادر پنجمی کوچک‌تر از ما بود. ما همیشه در خانه بازی می‌کردیم و دوستی نداشتیم. چون سنمان نزدیک هم بود، در کودکی فقط باهم بازی می‌کردیم. اما بعد که برادرانم نوجوان شدند، دیگر وارد جامعه شدند. آن‌ها در سن کم وارد مسجد و مصلی شدند و آن‌جا با افرادی آشنا شدند و دوستانی هم پیدا کردند. 
اهل ورزش بسکتبال بود و بوکس را هم خوب یاد گرفته‌بود. گاهی هم کاراته کار می‌کرد. اما هرگز دنبال قهرمانی و مدال گرفتن نبود. در همه‌ی رشته‌ها ورزشی عالی بود؛ دوچرخه‌سواری‌، طناب‌زنی و بسکتبال، ولی در هیچ کدام از این رشته‌ها در مسابقه‌ای شرکت نکرد. با توجه به این‌که دهه‌ی شصتی محسوب می‌شد، دوران کودکی‌اش مصادف با دوران ابتدای انقلاب بود.
نقش پدر و مادر در تربیت روح شهید
شهید از دوران نوجوانی وارد بسیج و مسجد شد و پدر و مادرم وقتی دیدند مسیری که او انتخاب کرده، واقعاً مسیر خوبی‌ست، اصلاً به او گیر نمی‌دادند که کجا می‌روی؟ و یا چرا می‌روی؟ بسیج چه چیزی دارد؟ از تربیت او مطمئن بودند، چون جوانی مسجدی بود. بلکه برعکس با او همراه شدند و در این مسیر هیچ مانعی سر راهش نگذاشتند و نمی‌ترسیدند که مثلاً «پسرمان خیابانی بشود.» 
در نوجوانی هم در مسائل دینی و سیاسی مدرسه و محله یا مسجد شرکت می‌کرد. اهل نماز جمعه بود و حتی قبل از رسیدن به سن تکلیف هم نماز جمعه را از دست نمی‌داد. یکی از بستگان دور ما به‌نام آقای‌هاشم‌شاهوردی که دوست صمیمی شهید بود، با این‌که از او بزرگ‌تر هم بود، هر جمعه به خانه‌ی ما می‌آمد و باهم به مصلّی می‌رفتند و آن‌جا از اخبار سیاسی و سایر مسائلی که امام جمعه مطرح می‌کرد باخبر می‌شدند. با آن سن کمی که داشت همیشه می‌گفت: «من به فلسطین می‌روم و آن‌جا می‌جنگم.» و همیشه درگیر بحث جنگ اسرائیل و فلسطین و این‌طور برنامه‌ها بود. 
حامی جوان مستضعفین
آن‌ زمان که حضرت امام(ره)بسیج تشکیل شده‌بود و افراد کمتری عضو نهاد‌های مذهبی مثل بسیج و غیره می‌شدند، برادرم بسیار غرق در فعالیت‌های بسیج شده‌بود. از طریق مسجد و بسیج هم یاد گرفته‌بود که با همان سن کم با خانواده‌های مستضعف آشنا شود و خودش در محل اوضاع آن‌ها را پیگیری کند. شبانه و یا هر زمان از روز که محل خلوت بود و تردد زیادی در خیابان‌ها نبود، با یکی از دوستان خودش می‌رفتند و پیگیر کار‌هایشان می‌شدند. چون بسیجی هم بودند، دیگر خیالشان راحت بود که کسی متعرض آن‌ها نمی‌شود و جلوشان را نمی‌گیرد. بنابراین راحت می‌توانستند خانواده‌های مستضعف را شناسایی کرده و تا جایی‌که می‌توانند به آن‌ها کمک کنند.
فعالیت‌های انقلابی و سیاسی
در بحبوحه‌ی جنگ و اوایل جنگ بود که به دنیا آمد و در مرداد ماه سال ۹۶ هم به شهادت رسید. متأسفانه نام عملیاتی را که به شهادت برادرم منجر شد، نمی‌دانم، ولی همان عملیاتی بود که شهید حججی هم در آن بود. بعضی از هم‌رزمانش می‌گفتند: «در منطقه‌ای در مرز بین ترکیه و سوریه شهید شده‌است.» و عده‌ای هم می‌گفتند: «در منطقه‌ای به‌نام ادلب سوریه شهید شد.» در سوریه یک کوه بلندی بود که بالای آن شهید شده‌بود و پیکرش به مدت سه روز آن‌جا مانده‌بود. بعد از شهادت برادرم اهالی سوریه نام شهید را بر آن کوه نهاده‌بودند. آن‌ها شهید ما را می‌شناختند و با او مأنوس بودند، چون زبانشان را متوجه می‌شد و با آن‌ها ارتباط داشت. پیکرش سه روز آن‌جا مانده‌بود، چون محاصره شده‌بودند و زمان تیر خوردن خودش بی‌سیم‌زده و وصیت کرده‌بود که «کسی به‌خاطر من جان خود را به خطر نیاندازد و نیاید، تا شهدای بیشتری ندهیم.» آن‌ها هم قبول کرده‌بودند و بعد از سه روز امکان دسترسی فراهم شده‌بود. داعشی‌ها می‌خواستند پیکرش را بردارند، اما انگار ترسیده‌بودند و یا شرایطش را نداشتند. شهید کمی هیکلی بود و آن‌ها نتوانسته بودند او را جابه‌جا کنند. اتفاقاً دستان برادرم را هم کشیده بودند، تا او را بردارند، اما نتوانسته‌بودند. بعد از سه روز هم‌رزمانش به سراغش رفته‌بودند. 
نذر و نیازی برای عروج
وقتی در اوایل اردیبهشت ۹۶ پدرمان فوت کرد، دیگر قرار نبود که برادرم به سوریه برود. سال نخست، برادرم به مدت چهل روز، آن هم به‌عنوان مترجم به سوریه رفته‌بود و در واقع قرار بود پشت صحنه باشد. سال ۹۶ که برای بار دوم می‌خواست برود، هم‌رزمانش و افراد مافوقش که باید دستور رفتن یا نرفتن آن‌ها را می‌دادند، به او گفته‌بودند: «چون شما تازه پدرت را از دست دادی و پسر ارشد خانواده هستی باید کنار مادر و خواهر و برادرانت باشی و امسال نمی‌توانی بروی.» اما برادرم با اصرار و خواهش و تمنا و نذر و نیاز پیش امام رضا(ع)، آن‌ها را راضی کرده‌بود تا به‌عنوان مترجم آن‌جا باشد و به خط مقدم نرود. ولی به‌خاطر تجربه و معلوماتی که داشت نتوانسته‌بود در پشت جبهه دوام بیاورد و جلو رفته‌بود. وقتی عملیاتی که شهید حججی هم بود شروع شد، برادرم در عملیات نبود. بعد از شهادت شهید حججی در آن عملیات که خیلی از هم‌رزمانشان شهید می‌شوند، در بالای همان تپه یا کوهی که بین مرز ترکیه و سوریه بود، همه‌ی همرزم‌ها و بسیجی‌ها می‌دانند که طریقه‌ی غافلگیری داعش چگونه بوده، یعنی آن‌ها خود را خاک می‌کردند و زیر خاک پنهان می‌شدند و دور آن تپه همین کار را کرده‌بودند. سرهنگ برومند که آن‌جا بالای تپه مانده‌بود، بی‌سیم می‌زند: «بچه‌ها من محاصره شده‌ام و این‌جا غافلگیرم کرده‌اند.» برادرم تا این حرف را از بی‌سیم می‌شنود، ماشینی را که کلی اسلحه و مهمات داشت، روشن می‌کند و با سرعت زیاد به‌طرف او به راه می‌افتد، تا کاری برای او انجام دهد. هم‌رزمانش نیز بی‌سیم می‌زنند: «سجاد برگرد، سجاد برگرد.» ولی او دیگر نمی‌توانسته برگردد و می‌خواسته برود و کاری انجام دهد، اما به محض این‌که آن‌جا می‌رود خودش نیز در محاصره می‌افتد. تیر زیادی به سرهنگ برومند اصابت می‌کند و به‌شدت آسیب می‌بیند، اما بعد از مداوا و عمل‌های زیاد الحمدالله زنده می‌ماند و سلام برادرم را برای ما می‌آورد، اما برادرم با نخستین تیری که به قلبش اصابت می‌کند، می‌افتد. آخرین چیزی که آقای برومند از او شنیده و برای ما نقل کرد، این بود که: «سلام مرا به مادرم برسانید.» و بعد هم شهادتین را گفته‌بود. سپس خود آقای برومند هم از حال رفته‌بود و دیگر متوجه نشده‌بود که برادرم چند ساعت بعد شهید شده‌است. هشت عدد تیر به تن و پیکر برادرم خورده‌بود. یکی دیگر از هم‌رزمانش که دنبال برادرم رفته‌بود، نتوانسته‌بود کاری بکند. برادرم بی‌سیم می‌زند که «من تیر خورده‌ام.» آقای حسن عچرش از زبان خودش برای ما تعریف می‌کرد: «شهید به من گفت چون من تیر خورده‌ام نمی‌توانم تفنگم را دستم بگیرم. اگر کلت همراهت داری به من بده، تا حداقل بتوانم در حالت درازکش به نیرو‌های داعشی شلیک کنم.» ولی خود آقای عچرش می‌گفت: «من از بس دستپاچه شده و ترسیده‌بودم، یادم رفته‌بود که کلت همراهم هست و به او گفتم کلتی ندارم. من فقط می‌خواستم از آن‌جا دور شوند و دست داعشی‌ها نیفتند.» وقتی به قرارگاهشان می‌رسد، متوجه می‌شود که کلت همراهش بوده و از این مسئله خیلی ناراحت شده و دچار عذاب وجدان می‌شود و خیلی‌گریه می‌کند. حتی به‌خاطر این موضوع حالت بیماری پیدا می‌کند. انگار دوربین هم داشته‌اند و از دور شاهد شهادت برادرم بودند که هشت عدد تیر به او اصابت می‌کند و داعشی‌ها بالای سرش می‌آیند و آخرین لحظه تیر خلاص را به دهان برادرم می‌زنند. 
شیطنت‌های دوران نوجوانی
در دوران ابتدائی هم شیطنت‌های زیادی داشت و بیشتر معلم‌ها را اذیت می‌کرد. آن زمان خودکار‌های بیک رواج داشت، که قسمت ته آن حالت سوت‌مانند بود. برادرم آن را درمی‌آورد و زیر زبانش می‌گذاشت و وسط کلاس با آن سوت می‌زد. معلم برمی‌گشت و می‌پرسید: «کار چه کسی بود؟» او هم آن را زیر زبانش پنهان می‌کرد و نمی‌توانستند پیدا کنند.
در همه‌ی فعالیت‌های بسیج هم شرکت داشت. در همان سن کم با زندگی در شرایط سخت آشنا شده‌بود. باز و بسته کردن انواع اسلحه‌ها را یاد گرفته‌بود و انواع فشنگ‌ها را می‌شناخت و کلاً آموزش‌هایی که باید در سربازی ببینند، در همان بسیج دیده‌بود. زمان شهادت 37 سال داشت.
آن‌وقت‌ها تازه عشق دوچرخه‌سواری داشت. برایش لباس نو می‌گرفتیم و دوچرخه‌ا‌ش نیز نو بود. با آن‌ها به مسابقه‌ی دوچرخه‌سواری می‌رفت و با لباس پاره‌پاره و داغون برمی‌گشت. دوچرخه‌اش هم می‌شکست و نیاز به تعمیر پیدا می‌کرد. دوباره برایش لباس می‌گرفتیم. می‌گفت: «من باید برنده شوم.» و همیشه دوست داشت که شجاعتش را نشان بدهد. خیلی هم سر به سر ما می‌گذاشت، اما با هر چهار برادر و خواهر رابطه‌ی خوبی هم داشت و با خواهر بزرگ‌ترم، که باهم چهار سال اختلاف سنی داشتند، صمیمی‌تر بود. 
منتظر یک اشارت بود
بیشتر به فکر کار‌های بسیج بود و این‌که فلسطین چه شد؟ و از این موضوعات. تا زمان قبل از رحلت حضرت امام(ره) اخبار را مرتب گوش می‌داد تا ببیند که ایشان چه گفته و بعد از امام راحل هم در زمان رهبرمعظم انقلاب نیز کلاً گوش به زنگ بود، تا ببیند چه فرمانی از ایشان صادر می‌شود. 
شهید و برادر دیگرم زمانی‌که هنوز به سن تکلیف نرسیده بودند، اما روزه می‌گرفتند. ما به آن‌ها می‌گفتیم: «خدا از شما روزه نمی‌خواهد.» می‌گفتند: «خب باشد، آن‌ها را در حساب پس‌اندازمان می‌گذارد. ما حالا روزه می‌گیریم و خدا هم برایمان پس‌انداز می‌کند.» صبح در مدرسه بودند و بعدازظهر هم به فوتبال می‌رفتند. در محل میدان‌های فوتبالی داشتیم که در آن بازی می‌کردند. در ماه رمضان هم گرما و هوا شرجی بود، اما باز برای آن‌ها فرقی نمی‌کرد و تا نزدیک عصر در زمین فوتبال بودند و دم اذان به خانه می‌رسیدند و با این حال روزه را ترک نمی‌کردند. 
شهید بعد از نوجوانی، سربازی رفت و نزدیک بیست سالگی ازدواج کرد و بعد هم مدام در برنامه‌های بسیج بود. خوب به خاطر دارم که وقتی می‌خواست نماز بخواند، شمرده و آهسته می‌خواند. ما را هم خصوصاً به حفظ قرآن خیلی تشویق می‌کرد و می‌گفت: «هر کسی زودتر حفظ کرد، من برایش جایزه می‌خرم.» مثلاً بیست تومنی یا پنجاه تومنی برایمان در نظر می‌گرفت، که آن زمان کلی پول بود. می‌داد و می‌گفت: «بروید و فلان چیزی را که دوست دارید، برای خودتان تهیه کنید.» بیشتر تأکیدش روی حفظ قرآن و بر حجابمان بود. همیشه در این کار‌ها حضور سبزی داشت و خودش پیگیر همه‌ی کار‌ها می‌شد و حتی همسایه‌ها را نیز خودش دعوت می‌کرد. به خاطر دارم؛ نخستین سالی که مرز کربلا باز شد و مشایه‌ها آغاز شد، برادرم شروع به موکب‌زدن و تشکیل هیئت سینه‌زنی کرد. این هیئت‌ها به مرور رواج پیدا کردند. اگر از اهالی محل هم بپرسید تأیید می‌کنند. به مراسمات محرم و مناسبات و شهادت‌ها توجه زیادی می‌کرد و در تلاش بود که هرچه باشکوه‌تر برگزار شوند. حتی اگر شده برای پذیرایی و اطلاع‌رسانی و دعوت مردم از جیب خودش هزینه می‌کرد.
دخترم محکم به حجابت پایبند باش!
آن زمان دخترش دوازده، سیزده سال داشت و کاراته می‌رفت. به پدرش رفته و در سن کم می‌توانست مربی کاراته شود. ماشاءالله چندین مدال طلا هم آورده‌بود. کاراته‌اش خیلی خوب بود. پدرش زمان رفتن به سوریه به او گفت: «فاطمه من دارم می‌روم بابا! ولی مطمئن باش که برمی‌گردم، چون من گنهکارم و آدم گنهکار هم شهید نمی‌شود.» با این حرف می‌خواست ما را آرام کند. می‌گفت: «فاطمه! دیگر سفارش نکنم بابا، هر مسابقه‌ای که داشتی، در هر سالنی که برای ورزش رفتی، حتی اگر مردی در آن‌جا حضور نداشت و فقط خواهر‌ها بودند، روسری‌ات را از سرت برندار. زیاد با گوشی‌های دوستانت باهم عکس نگیرید. این عکس‌ها پخش می‌شود. سفارش می‌کنم که تا می‌توانی روسری‌ات را محکم بچسب و لباست بلند باشد.» سفارش و تأکید شهید بر این چیز‌ها بود. حتی به مادر خودم که در رعایت حجاب، بین‌فامیل معروف است، سفارش کرد: «مادرم این روسری، این لباست و این عبایت عوض نشود و از سر و دوشت نیفتد. بگذار دختر‌ها و خواهرهای‌فامیل تو را ببینند و یاد بگیرند.» و همیشه هم می‌گفت: «تابع ولایت فقیه باشید.» همیشه یادآوری می‌کرد که فلان ساعت سخنرانی رهبر پخش می‌شود، حتماً گوش بدهید. اکنون دخترش به سفارش پدر عمل کرده و زود هم ازدواج کرد و با همسرش می‌خواهند باشگاه بزنند. 
تابع ولایت باشید
در وصیت‌نامه‌اش بعد از سلام و درود بر امام زمان عجل‌الله و بر رهبر، آرزوی ظهور امام زمان(عج) را داشته و سفارش و تأکید داشته که تابع ولایت فقیه باشیم و هیچ گاه 
پشت رهبر را خالی نگذاریم.
نخستین بار که به سوریه می‌رفت، پدرم زیاد مخالفت نکرد و وقتی برای بار دوم می‌خواست برود، پدرم به رحمت خدا رفته‌بود. با این وجود، سه ماه بعد از فوت پدر دوباره راهی شد. در حقیقت هیچ‌کدام از ما راضی به رفتنش نبودیم. وقتی همسرش گفت: «سجاد می‌خواهد به سوریه برود.» تازه دو ماه و نیم از فوت پدر می‌گذشت و ما هنوز در شوک فوت ایشان بودیم. همه به سجاد گفتیم: «نه سجاد، تو را به خدا شوخی نکن.» اما او چشمکی زد، به نشانه‌ی این‌که همسرش شوخی می‌کند و من رفتنی نیستم. اگر هم بروم، همین نزدیکی‌ها هستم و فقط تا تهران می‌روم و برمی‌گردم.» با همسرش حسابی صحبت کرده و او را راضی کرده‌بود، ولی نتوانست مادرم را قانع کند. مادرم به او گفت: «سجاد من راضی نیستم. تو چطوری دلت می‌آید که بروی؟! ما پدرت را تازه از دست داده‌ایم و تو باید مراقب برادرانت باشی.» ما هم می‌گفتیم: «ما تازه می‌خواهیم بابای جوان من و خواهرم باشی.» به سجاد می‌گفتیم: «نه تو را به خدا، ما نمی‌توانیم. داغ سختی است. این کار را نکن.» گفت: «شما‌ها را چه شده؟! چرا می‌ترسید؟! باید خوشحال باشید. اولاً که رفتن سعادت می‌خواهد، بعد هم اگر فکر می‌کنید که من به شهادت می‌رسم، این هم سعادت می‌خواهد و شما باید برایم خوشحال باشید و برایم دعا کنید.» به مادرم گفت: «مادر یعنی خودت باید برایم دعا کنی. فکر کن! یعنی من این سعادت را پیدا می‌کنم؟! که مثل آقا امام حسین(ع)، تشنه لب، شهید شوم و سه روز زیر آفتاب باشم!» و به خدا قسم که همین‌طور هم شد. مادرم گفت: «این حرف را نزن.» اما او گفت: «برایم دعا کنید تا چنین اتفاقی بیفتد و چنین بشود.» در نهایت هم با این‌که ما راضی نبودیم، ولی برادرم رفت و بدون خداحافظی هم رفت. فقط از طریق همسرش برای ما سلام فرستاده‌بود. ما او را ندیدیم و نبوسیدیم و دیگر برنگشت. من و خواهرم تازه بعد از فوت پدرم فهمیدیم که باردار هستیم و پسران ما هم‌سن هستند. برادرم نیز به‌خاطر حال ما و شرایطی که داشتیم، از ما خداحافظی نکرد، که ما دچار نگرانی و استرس نشویم. آخر هم مادر به رفتنش راضی نشد. ولی می‌دانست که مادرم این‌قدر شجاعت و صبوری دارد. می‌گفت: «مادر! فردا چگونه با حضرت فاطمه‌زهرا(س) رو در رو می‌شوی و می‌گویی که نگذاشتم پسرم برود و از دخترت دفاع کند.» مادرم قلباً راضی بود، ولی چون پسر خود شهید کوچک بود و ما هم سن زیادی نداشتیم، کلاً دل مادرم نمی‌آمد و محبت مادرانه‌اش اجازه نمی‌داد به رفتن پسرش راضی شود. برادرم دو فرزند داشت؛ محمدعلی هشت ساله و فاطمه هم سیزده ساله بود. مادرم بالاخره او را بخشید و در حال حاضر به فرزند شهیدش بسیار افتخار می‌کند. بنده دو برادر دیگر هم دارم. 
آه از اشک‌های رقیه!
شهید با دخترعمویمان ازدواج کرده‌بود، که هر دو در یک سال به دنیا آمدند و به‌قول ما عرب‌ها «برون همدیگر شدند.» و از همان کودکی گفتیم: «معصومه برای سجاد» و نخستین نفری که به خواستگاری‌اش رفت و خواست، دختر عمویم معصومه خانم بود. شهید همسرش را خیلی دوست داشت. سال 80 ازدواج کردند و شانزده سال هم باهم زندگی کردند. وقتی در جبهه بود، به همسرش تلفنی زنگ می‌زد و من هم دو مرتبه در واتساپ به او پیام دادم. یک‌بار هم با مادرم صحبت کرد. برای بار دوم که به سوریه رفت، زیاد طول نکشید. حدود دو هفته در آن‌جا بود و به شهادت رسید. وقتی تماس می‌گرفت، صحبت خاصی نمی‌کرد و تماس‌های کوتاهی داشت.
سال 95 که رفته‌بود، فقط یک‌بار به مرخصی آمد. روز عید فطر بود. ما عرب‌ها در اهواز مراسم روز عید فطر را خیلی باشکوه می‌گیریم. همان صبح عید فطر، بعد از نماز عید همه‌ی همسایه‌ها و مردان‌فامیل شروع به معایده می‌کنند و به خانه‌ی همدیگر ‌می‌روند و عید را تبریک می‌گویند و رفت‌وآمد‌ها زیاد می‌شود. برادرم نیز از روزی که برای اولین بار 
به مرخصی آمده‌بود، تا چند روز در خانه‌ی پدرم درگیر معایده بود و می‌خواست همسایه‌ها و‌فامیل که می‌آیند در آن‌جا باشد. بعد هم دوباره پیگیر رفتن به سوریه شد. جلساتی با هم‌رزمانش می‌گذاشتند و سر مزار شهدا می‌رفتند و برای رفتن دوباره به سوریه به شهدا متوسل می‌شدند. وقتی که آمد و یک‌سالی پیش ما بود، انگار در این مدت میهمان بود و اصلاً آرام و قرار نداشت. وقتی بلند می‌شد و وقتی می‌نشست می‌گفت: «آه! من دمعه رقیه، آه! من دمعه رقیه (آه از اشک‌های رقیه)» وقتی مثلاً پشت فرمان بود و جایی می‌رفتیم، یک‌دفعه که سکوت می‌شد می‌گفت: «آه! من دمعه رقیه» اصلاً آرام و قرار نداشت و مدام گوشی دستش بود و از تک‌تک هم‌رزماشون خبر می‌گرفت که چطور شهید می‌شدند. روزی که محمد کیهانی شهید شد، که طلبه و روحانی هم بود، نشسته‌بود و داشت با گوشی خبر می‌گرفت، که یک‌دفعه محکم بر صورتش زد و آه کشید و سپس داد زد. گفتیم: «چه اتفاقی افتاده؟!» گفت: «محمد کیهانی شهید شد.» یعنی مدام درگیر اخبار و اطلاعات آن‌جا بود. در این یک سال اصلاً یک حس خاصی داشت و آرام و قرار نداشت. 
ارادت به شهدا
برادرم به شهدا ارادت خاص و شدیدی داشت. از بس عشق شهادت داشت، عاشق شهدا هم بود. نه فقط روز‌های پنجشنبه و یا شب‌های جمعه، بلکه هر روز به زیارت شهدا می‌رفت. در حال حاضر هر عکسی که از برادرم داریم در گلزار شهدای دفاع مقدس و شهدای مدافع حرم گرفته شده‌است. سر مزارشان می‌رفت و به آن‌ها متوسل می‌شد که «دعا کنید من هم مثل شما شهید شوم.» به خانواده شهدا هم سر می‌زد و به مادران شهدا می‌گفت: «از پسرتان بخواهید که برای من دعا کنند تا من هم مثل آن‌ها شهید شوم.» این چیز‌ها را خانواده شهدا بعد از شهادتش، برای ما تعریف می‌کردند.
 شهید عمرش را در مسجد گذراند و مدام در پایگاه‌های بسیج مسجد بود و اعتقاد شدیدی هم به ولایت فقیه داشت. بسیار غیرتی بود. 
گوشش به دهان حضرت آقا بود
اعتقادش به ولایت فقیه بسیار زیاد و تابع ولی فقیه بود. در واقع گوشش به دهان مبارک مقام معظم رهبری بود. هر دستوری که رهبر می‌دادند؛ در مورد سبک زندگی و سایر امورات، تابع ایشان بود و به ما هم سفارش می‌کرد. اگر کسی در مورد ولایت فقیه بد می‌گفت، به طرز عجیب و زیبایی، طوری که به آن شخص برنخورد، برایش استدلال می‌آورد و مسئله را برایش روشن می‌کرد. 
امام خمینی(ره) را نیز خیلی دوست داشت، ولی آن زمان فقط یکی دو ساله بود. بیشتر سنش در دوره‌ی معظم‌له بود. 
عسل تازه دارم
چون شهید از کودکی وارد اجتماع و بسیج و این‌طور نهاد‌ها شده‌بود، تجربه‌ی خیلی خوبی داشت. سردارسلیمانی، که روحش شاد باشد، برای مردم ایران چه حکمی دارد؟! برادر من هم برای طایفه‌ی ما چنین حکمی داشت. با این‌که
۳۷ ساله بود، حتی ریش‌سفید‌های ما هم از او حساب می‌بردند. وقتی حرفی می‌زد، سر حرفش ثابت‌قدم بود. آدمی منطقی بود. بزرگانه و با دلیل حرف می‌زد. از او خیلی حساب می‌بردند. چنین شخصیتی داشت. احترام خود را نگه داشته
‌بود. تجربه داشت و کاربلد و اهل کار و عمل بود. وقتی حرفی می‌زد به آن عمل می‌کرد. در میان طایفه قضاوت‌ها می‌کرد. اخلاق عجیبی داشت و در عین شوخ‌طبعی خیلی هم 
جدی بود. وقتی اخمی می‌کرد همه‌ی‌فامیل، چه مرد و چه زن، حتی اگر بزرگ‌تر بودند، سر جای خود خشک می‌شدیم. اما در عین حال خیلی شوخ‌طبع بود. همان‌طور که گفتم؛ در تابستان‌ها سفر خانوادگی به حرم امام رضا(ع) داشتیم و با ماشین او می‌رفتیم. چند خانواده از‌فامیل اعم از پسرعمو‌ها، عمه‌ها، عمو‌ها، جمع می‌شدند و هر ماشینی که بود، به مشهد می‌رفتند و از اخلاق او در طول مسیر می‌گفتند که چقدر شوخی می‌کرد و مسخره‌بازی درمی‌آورد و اذیت می‌کرد. یک‌بار که به شمال رفته‌بودند، یک آقایی در مسیر عسل‌هایی را که محصول خودشان بود، گذاشته‌بود تا بفروشد. می‌گفت: «بنده خدا اصلاً فروش نداشت.» ماشین هم رد می‌شد و اما فروشی نکرده‌بود. برادرم رفته و پاچه‌های شلوارش را بالا‌زده‌بود و دستانش را مثل آبادانی‌ها به هم‌زده و داد‌زده‌بود: «بدو، بدو عسل تازه دارم.» آن‌طور که‌فامیل تعریف می‌کردند، تبلیغ کرد و هر کدام از ما چند کیلو گرفتیم و نیم ساعت نشده، همه‌ی عسل‌ها تمام شد. می‌گفتند: «آن آقا دهانش باز مانده‌بود که این‌ها از کجا آمدند!» همین‌طور شوخی‌شوخی همه‌ی عسل‌ها را فروخته‌بود. 
من هم چند بار با برادرم به مسافرت رفتم. چند بار به حرم امام رفتیم. برادرم در بسیج بود و خواهران بسیج را برای رحلت امام به حرم می‌بردند. ما کاروان می‌بردیم و چون برادرم مسئول بسیج بود، باید یک شخص محرمی بین مسئول و خواهران کاروان وجود می‌داشت. برای همین او مرا به‌عنوان رابط با خود می‌برد. در این سفر هم مدام شوخ‌طبعی خود را داشت. من هر وقت یاد ایام سفرمان می‌افتم نمی‌توانم جلوی اشک‌هایم را بگیرم. آن سفر خیلی قشنگ و دل‌چسب بود.
دل کندن از عشق‌های خاکی
شهید عاشق همسرش بود. عاشق فاطمه و محمدعلی بود و آن‌ها را خیلی دوست داشت. رفتارش با همسر و بچه‌هایش خیلی صمیمی و خوب بود. ما چون پدرم را تازه از دست داده‌بودیم، فکرش پیش مادرم بود و می‌گفت: «مادرم خیلی مظلوم است.» با این‌که می‌دانست مادرم بعد از او خیلی شکسته می‌شود. تنها و غریب می‌شود. چون برادر دوم ما ساکن شیراز است و واقعاً شرایطش را ندارد که به اهواز نقل مکان کند، چون‌فامیل همسرش، مدارس و کارشان و سایر شرایط زندگی‌شان در جهرم شیراز اجازه نمی‌دهد. به همین دلیل کمتر می‌تواند با مادرم ارتباط داشته‌باشد. با این‌که سجاد می‌دانست بعد از او مادرم اذیت می‌شود، ولی شهادت و دفاع از حریم اهل بیت علیهم‌السلام برایش مهم‌تر بود. با این‌که خانواده‌اش را دوست داشت و عاشق آن‌ها بود، ولی نمی‌شد که نرود، چون عقیده و هدفی که داشت برایش مهم‌تر بود. آخرین مرتبه‌ای که رفت، دو هفته بعد روز پنج‌شنبه شهید شده‌بود و بلافاصله خبر شهادت را دادند. اما پیکرش یکی دو روز در محل شهادتش مانده‌بود. 
خاک پای شهدا
الگوی او یکی از هم‌رزمانش به‌نام شهید عباس‌کردونی، از شهدای کوت‌عبدالله بود، که وصیت هم کرده‌بود بعد از شهادتش او را زیر پای شهید به خاک بسپارند. الگویش سفارش‌های و حرف‌های رهبر بود. وجود سردار سلیمانی هم برایش یک سرمشق بود. بعد از شهادت سجاد چندتا از اراذل محله با‌گریه و لباس مشکی آمده و برای ما تعریف می‌کردند که سجاد چگونه با ما رفتار کرد. ما را نزد. فحش نداد و بیرونمان نکرد. بلکه ما را سوار کرد و در نهایت ما را شرمنده کرد. همین افراد بعد از سجاد، دیگر سعی کردند که کار‌های زشت خود را ترک کنند و از آن‌ها فاصله بگیرند. حتی خیلی از جوانان در محل اسم شهید را بر روی فرزندانشان گذاشتند و قول دادند و قسم خوردند که راه شهید ما را ادامه بدهند. ان‌شاءالله که همین‌طور باشد. 
خبر شهادت برادرم
عموی من، سرهنگ علی باوی، چون با این گروه‌ها و برنامه‌های آن‌ها و با سردار سلیمانی ارتباط داشت، به ایشان زنگ‌زده و خبر شهادتش را داده‌بودند. عمویم آن‌ زمان تازه برای زیارت حرم امام رضا علیه‌السلام رفته‌بود.
خود من هم در فضای مجازی، واتساپ، مطلع شدم. بلافاصله عکس‌های برادرم را فرستاده و نوشتند: «سجاد شهادتت مبارک.» من شوکه شدم و در یک پیام صوتی گفتم: «دروغ است. شما را به خدا از این شوخی‌ها نکنید.» چون بار نخست که رفته‌بود، پسر عمو‌هایم به شوخی از این حرف‌ها می‌زدند. گفتم: «چرا این کار را می‌کنید؟ پارسال این کار را کردید بس نبود؟» به خاطر دارم که پسرخاله‌ام آن‌ زمان گفت: «نه انگار واقعاً شهید شده.» با مادر و برادر مجردم، احمد، تماس گرفته و خبر شهادت را داده‌بودند، ولی من خبر نداشتم، چون من با خانه‌ی مادرم فاصله داشتم. تا عصر آن روز هم بی‌خبر بودم. اما اتفاق جالب این بود که خواهرم، که ساکن قم است، در لحظه‌ی شهادت، ابتدای صبح، با پریشانی و‌گریه از خواب بیدار می‌شود و به مادرم زنگ می‌زند و می‌پرسد: «مادر از سجاد خبر داری؟» مادرم می‌گوید: «تا دو روز پیش به همسرش معصومه زنگ‌زده و صحبت کرده و از احوالش پرسیده.» ما که نمی‌توانیم تماس بگیریم و مزاحم کارش بشویم. خواهرم گفته‌بود: «مادر! سجاد شهید شده‌است.» مادرم گفته‌بود: «صلوات بفرست.» اما خواهرم با بی‌تابی گفته‌بود: «به‌خدا من خودم تازه خواب دیدم.» خواب دیده‌بود که سجاد آمده‌بود و سوار بر اسبی شد و در حالی‌که پیراهن سفید لباس فرمش نیز بر تن بوده، با شتاب رفت. می‌گفت: «در همین حد خواب دیدم، ولی احساس می‌کنم که جگرم کباب شد.» و به حرم حضرت معصومه (س)می‌رود و زارزار‌گریه می‌کند و به حضرت معصومه(س) متوسل می‌شود که چه اتفاقی افتاده؟! می‌گوید: «یا حضرت معصومه ما حاضریم که سجاد جانباز شده باشد، اسیر شده‌باشد، فقط پیش ما برگردد.» و همان‌جا به مادرم زنگ می‌زند. آن لحظه که مادرم داشت با خواهرم صحبت می‌کرد، برادرم به او گفته‌بود: «بله چنین خبری است.» خواهرم این‌طور مطلع شد. من از طریق فضای مجازی و مادرم و برادرم احمد هم از طریق عمویم. 
پیش همه تو را ضایع می‌کنم
همه‌ی خواهر و برادر‌ها زیاد خواب شهید را دیدیم، ولی تا پنج سال به خواب مادرم نیامد. اوایل فروردین ماه سال گذشته مادرم به او گفت: «سجاد دیگر سر مزارت نمی‌آیم.» مادرم از زمان شهادت سجاد تا فروردین پارسال، هر شب جمعه از ساعت هشت شب تا نزدیکی‌های یک بامداد بر سر مزار 
برادرم می‌نشیند. شب‌های جمعه در گلزار مراسم است. مراسم عزاداری امام حسین(ع)، یا هر مراسم و مناسبتی که باشد. آن‌جا می‌‎رود و چایی می‌برد و پذیرایی می‌کند. چون برادرم خیلی چای‌خور بود و دوست داشت. بعضی وقت‌ها هم حتی منقل و زغال و قوری می‌برد و چایی درست می‌کرد. بعضی وقت‌ها هم که هوا گرم بود و خانه‌شان پله دارد و کمی برایش سخت می‌شود، با فلاکس چند نوع چای درست می‌کرد و می‌برد. اگر یک شب جمعه نرود، همه نگران می‌شوند و زنگ می‌زنند که چرا نیامدید؟ ما چایی شما را می‌خواهیم و این حرف‌ها. افراد زیادی از این چایی به‌عنوان تبرک برده‌اند. 
مادرم آن روز به برادرم گفت: «سجاد من دیگر شب‌های جمعه سر مزارت نمی‌آیم. برایت‌گریه نمی‌کنم. هر مهمانی هم که به خانه بیاید، راه نمی‌دهم، تا جلوی بقیه تو را ضایع بکنم. چرا به خوابم نمی‌آیی؟ تا وقتی که به خوابم نیایی، دیگر کاری با تو ندارم و قهر هستم.» و یک هفته از این ماجرا گذشت، تا این‌که بالاخره بعد از حدود شش سال یک شب به خواب مادرم آمد. خواب بسیار زیبایی هم دیده‌بود. می‌گفت: «انگار به خانه‌مان برای میهمانی و مرخصی آمده‌بود. او را بغل کردم. او مرا فشار می‌داد و مرا غرق در بوسه می‌کرد و من هم او را مرتب فشار می‌دادم و می‌بوسیدم.» فدایش شوم حتی در حال حاضر هم هوای بغل کردن سجاد را می‌کند و دلش برای برای بغل کردن و بوسیدنش لک می‌زند. می‌گفت: «سجاد دیگر به خوابم آمد و هم معذرت‌خواهی کردم و هم او را بغل کردم و دیگر چیزی نمی‌گفت. فقط من به او گفتم سجاد کجایی؟ چرا دیر آمدی؟» و او هم فقط مادرم را بغل‌کرده‌بود و مادرم ذوق کرده و از خواب پریده‌بود و آن روز خیلی حالش خوب بود. وقتی پیش او رفتیم، گفت: «باورتان نمی‌شود بالاخره خواب سجاد را دیدم.» ولی ما خواهر‌ها و برادر‌ها همیشه خوابش را می‌بینیم.
یادم می‌آید که یک‌بار یک خواب خیلی کوتاهی دیدم. با حالت ناراحتی می‌گفت: «بنت عمی، بنت عمی» یعنی «دختر عمویم، دختر عمویم.» همسر سجاد دخترعمویمان بود. برای این‌که بخواهد با او شوخی کند و شادش کند، می‌گفت: «دختر عمویم!»، «دخترک عموی من!» با ناراحتی به من نگاه می‌کرد و بعد هم رفت. من صبح با‌گریه از خواب بیدار شدم. آن زمان اوایل شهادت برادرم بود و فقط یکی دو سال گذشته‌بود و همسر برادرم خیلی افسرده و ناراحت بود. بیشتر به سمت خانواده خودش تمایل داشت. با خواهر و برادرانش بیشتر ارتباط داشت. طوری شده‌بودیم که نمی‌دانستیم چطور با او حرف بزنیم که ناراحت نشود! و فاصله‌ای بین ما افتاده‌بود. تا این‌که آن روز به او زنگ زدم و گفتم: «معصومه چی شده؟» گفت: «به‌خدا چیزی نیست.» به او گفتم که من چنین خوابی دیده‌ام. وقتی معصومه دید که من‌گریه می‌کنم، بلند شد و به خانه‌ی ما آمد. می‌گفت: «حقیقت این است که من حرف‌های زیادی در دلم دارم و نمی‌دانم آن‌ها را به که بگویم. حتی با خواهر خودم راحت نیستم. همین آمدن آن روزش و درد دل کردنش باعث شد که با من خیلی صمیمی‌شود و بیشتر از خواهر خودش با من حرف بزند و درد دل کند. راز‌های زیادی را که در دلش مانده‌بود، به من می‌گفت و من کمکش می‌کردم. شب‌هایی که شوهرم شب‌کاری داشت، شب تا صبح در خانه‌ی ما می‌ماند و باهم به گفت‌وگو مشغول می‌شدیم و درد دل می‌کردیم. یک‌بار به من گفت: «خواب سجاد را دیدم.» باز هم همین‌طور بود. مرا به اسم کوچکم صدا کرد و گفت: «ایمان! فاطمه، فاطمه!» اسم دخترش فاطمه است. دلم کباب شد. پرسیدم: «معصومه چی شده؟ فاطمه چه می‌خواهد؟» گفت: «یکی از پسرهای‌فامیل از فاطمه خواستگاری کرده.» یکی از پسرهای‌فامیل ما بود که مهندس و زیبا و خوش قد و اندامی هم بود. در واقع پسرعموی مادرم بود. خواستگاری که کرده‌بود، فاطمه جواب رد داده‌بود. 
معصومه می‌گفت: «چون فاطمه جواب رد داده ما به شما و مادربزرگ و عمو‌هایش اطلاع ندادیم.» چون ما‌فامیل بودیم دیگر نیاز نبود که ریش‌سفیدی خبر کنند. عموی مادرم به خود زن داداشم گفته‌بود و او هم با فاطمه صحبت کرده‌بود و فاطمه جواب رد داده‌بود. 
این پسر یک‌سال منتظرش بود و حاضر هم نبود که برای خواستگاری به خانه‌ی دیگری برود. به نظر من کفو هم بودند. آن زمان معصومه گفت: «شاید منظور شهید از بردن نام فاطمه همین بوده که مثلاً کاش فاطمه بله را بگوید، یا این‌که سنش مناسب ازدواج است و بهتر است که ازدواج کند. شاید نگران فاطمه بود.» تا این‌که ما با فاطمه صمیمی شدیم و صحبت کردیم و الحمدالله فاطمه هم قبول کرد. یک‌سال عقد هم بودند و دو‌سال هم است که ازدواج کرده‌اند. در حال حاضر الحمدلله خیلی از ازدواجش راضی‌ است و باهم خوشبخت هستند. خیلی هم عاقل‌تر شده‌است. مثل این‌که نگرانی برادرم از جانب همین موضوع بوده، چون خیلی دخترش را دوست داشت.
 
 ||  سیدمحمد مشکوهًْ‌الممالک

منبع : کیهان