تاریخ : 1403,چهارشنبه 16 آبان15:09
کد خبر : 114717 - سرویس خبری : زنگ خاطره

برویم ملاقات اعضای منافقین در زندان!



فاش نیوز - جذب تبلیغات مجاهدین خلق شد اما به محض اینکه فهمید با خدا و پیغمبر مشکل دارند از آن آمد بیرون؛ با این حال بیخیالشان نشد و سعی می‌کرد با آن‌ها ارتباط بگیرد.

محمود وضیع یکی از دوستان شهید دوران دفاع مقدس محسن محمدزاده، تعریف می‌کند: «خانه بزرگی بود با هفت‌ـ‌هشت اتاق به هم پیوسته و یک کتابخانه که امانتی کتاب می‌دادند. تبلیغاتشان آنقدر پر زرق و برق بود که من و محسن هم جذب شان شدیم. وقتی فهمیدیم قاطی گروهکی شده‌ایم که با خدا و پیغمبر مشکل دارند، ازشان جدا شدیم؛ البته فقط من. محسن ماند و گفت: «بعضیشان نمی‌دانند توی چه دامی افتاده‌اند. شاید بشود هدایتشان کرد.»حرف محسن درست بود؛ اما به دردسرش نمی‌ارزید. یک سال گذشت و محسن مدام با اعضاء این گروه به بحث می‌نشست تا اینکه آن‌ها دست به اسلحه بردند و نیروهای امنیتی هم رفتند سراغشان. توی محله ما سه خانه تیمی متلاشی شد و بعضی بچه‌ها هم به جهت ارتباط با این خانه‌ها بازجویی شدند.

در چنین اوضاعی که دوست و دشمن شناخته نمی‌شد و سلام دادن به این‌ها هم مشکل‌ساز بود، محسن پایش را کرده بود توی یک کفش که برویم ملاقات بازداشت شده‌ها! گفتم: «محسن بی‌خیال شو. تا بخواهی اثبات کنی که با این‌ها هم‌فکر نیستی باید چند روزی در بازداشت به سر ببری.»دست‌بردار نشد و با هم رفتیم مهمان‌سرای جهانگردی که محل نگهداری منافقین بود. من دم در ایستادم و گفتم: «من که با این‌ها حرفی ندارم. تو برو.» محسن رفت داخل و من هم نشستم روی صندلی بیرون بازداشتگاه که مخصوص ملاقاتی‌ها بود. خیلی استرس داشتم و احتمال می‌دادم که او را بگیرند و سراغ من هم بیایند. نیم ساعتی همین‌طور با خودم کلنجار می‌رفتم که سروکله محسن پیدا شد. با دستپاچگی پرسیدم: «چه خبر؟»با خونسردی گفت: «هیچی. بازجویی‌ام کردند که چه صنمی با این‌ها داری؟ گفتم هم‌محله‌ای هستیم و آمده‌ام کمکشان کنم و برایشان توضیح دادم که بعضی‌هایشان ندانسته در دام منافقین افتاده‌اند و با یک گپ و گفت دوستانه شاید بشود هدایتشان کرد.»پرسیدم:« خب نتیجه چی شد؟»گفت: «متأسفانه اجازه ملاقات ندادند.»منبع: کتاب «بچه مایه‌دار» به قلم مهدی الهی‌فر


منبع : خبرگزاری فارس