
فاش نیوز - مدتی پیش من و همسرم باید برای کاری به یک مرکز درمانی میرفتیم؛ برای همین تماس گرفتیم با آژانس محل و یک ماشین خواستیم. ماشین که آمد سوار شدیم. راستش در بسیاری از مواقع هنگامی که سوار ماشینهای کرایه یا اسنپ میشوم با روابط عمومی خوبی که دارم، سر صحبت را با راننده باز میکنم و سعی میکنم طی صحبت با آنان از بازخورد مسائل اجتماعی، که در مردم عادی رواج دارد پی ببرم. چون این ماشینها منابع بسیار خوبی برای فهمیدن نظرات مردم عادی است و رانندهها نیز همین صحبت مردم را نشر میدهند. همیشه هنگام سوار شدن با یک نگاه ظاهری، بنابر تجربه به شخصیت طرف پی میبرم.
راننده حدود 40 سال داشت؛ یک کفش راحتی و یک شلوار ساده و تیشرت مشکی که نشان میداد فردی راحتطلب است و قیدی برای پوشیدن لباس مرتب ندارد. وزنش بالا و چاق بود؛ البته بیشتر از ناحیه شکم، که نشان از کمتحرکی و پشت فرماننشینی زیاد داشت. هنگام حرف زدن یک لبخندی همیشه کنار لبش بود و زمانی که سوار شدیم، صدای ضبط هرچند پائین بود، اما همچنان روشن بود، که نشان میداد به سلیقه و طرز فکر مسافران دیگر اهمیتی نمیدهد و ترجیح میداد بیشتر او را جوان فرض کنند تا میانسال. یک حدس اخلاقی از او زدم، که بعد دیدم حدسم درست بود. آدمی بود که دوست داشت یک درآمد بالا با تلاش کمتری داشته باشد تا از صبح تا شب دنده نزند. تمامی این اسکن ظاهری زیر 30 ثانیه طول کشید، تا به راه افتادیم.
پس از حرکت راننده همیشه سعی میکنم سریع با مقدمه کوتاه، مستقیم بروم سر اصل مطلب، که نظرش در مورد ایثارگران و خانواده شهدا چیست، که او هم برگشت پس از چند جمله رسید به اینجا که، آنقدر به خانواده شهدا و ایثارگران دادهاند، که پرتوقع شدهاند. در آن لحظه من فقط میدانستم به همسرم که در صندلی پشت نشسته چه فشاری میآید؛ ولی حرفی نمیزند و حرص میخورد. در پاسخ گفتم خیلی مطمئن چنین قضاوتی میکنی! او هم گفت شما هم خیلی مطمئن جواب میدهی... که من گفتم من خودم ایثارگر و از خانواده شهدا هستم. نمیدانم خانواده ما چه توقعی از مردم دارند. گفت: شما چه نوع نسبت ایثارگری داری؟ گفتم ما سه برادر بودیم، یک برادرم شهید شد، خودم جانباز ۷۰ درصد هستم و یک برادر دیگرم جانباز ۱۵ درصد است. یعنی در واقع خانواده ما خودش یک بنیاد شهید محسوب میشود و فقط یک قلم آزاده در خانوادۀ ما نیست و البته صرفا" از نظر تنوع، چون خانوادههایی هستند اصیلتر و ایثارگرتر، که بالای دو تا سه شهید دادهاند.
گفت: شما ۷۰ درصدی؟ گفتم بله. گفت پس چرا خودرو نداری؟! گفتم داستانش مفصله، بیخیال ما شو! گفت مگه تازه ۷۰ درصد شدی؟ گفتم خیر؛ ۴۰ ساله، اما شرایطی به وجود آمد، که قسمت نشد که بشه! گفتم اما برادر بزرگم بالای 60 سالش دارد، وکیل پایه یک بود که پس از حدود ۱۲ سال سابقه وکالت، ناگهان سکته کرد و اوضاعش بههم ریخت و نتوانست کارش را ادامه دهد و چون درآمد دیگری نداشت، حالا نزد مادر پیر 80 سالهام زندگی میکند و مبلغی که بنیاد ماهیانه به او میدهد بهعنوان جانباز معسر، حتی به میزان اجاره یک خانه هم نمیشود. اما خوشبختانه هم مادرم از تنهایی درآمده و هم برادرم و دو دخترش نزد مادرم هستند و با مستمری بازنشستگی پدر مرحومم زندگی آنان میگذرد.
اما شما میفرمایید خانواده شهدا پر توقع هستند.... در خانوادۀ ما چیزی از این حرفها وجود ندارد و مادرم اصلا" آدرس بنیاد شهید را هنوز بلد نیست و فقط پیگیر درمان بیماریهای بیشمارش است؛ و هنگامی که باید سر نوبتش به تهران برود، خودم نوکریاش را میکنم. تلفنی هماهنگ میکنم؛ هم نوبت در تهران و هم هماهنگی با رانندهای که برود دنبال مادرم و او را ببرد تهران. نمیگذارم آب در دلش تکان بخورد. این یک قسمت وظیفه من به عنوان فرزندش است و یک قسمت تعهدات بنیاد و بیمه. آیا به نظر شما خیلی توقع زیادیست؟ یا خیلی هزینه ایجاد میکند با توجه به شرایط زندگی اش؟! ضمن این که چون برادرم شهید نیروی انتظامی بود، به مناسبتهای مختلف به خانۀ مادرم سرکشی میکنند. مثلا" در مهرماه(دو ماه پیش) فرمانده نیروی انتظامی استان به خانه مادرم سرکشی کرد و هنگام سرکشی یک لوح یاد بود دادند، که ارزش مادی ندارد. اما همین که نام برادرم زنده میماند یا نامگذاری خیابانی که به نام برادرم کردهاند، برای مادرم بهعنوان مادر شهید، قوت قلب است. حالا عزیز من این توقع نابجاست! در حالی که در حق هیچیک از مردم عادی هم اجحافی نمیشود!
راننده گفت ایثارگر یعنی این همسایه شما، که ترکش تو سرش است و یک چشمش را هم از دست داده؛ با این حال میگوید من برای وطنم رفتم جنگیدم. نه پروندهای دارد و نه درصدی. پرسیدم کردم کی؟ گفت آقای(میم) ۴ پلاک جلوتر از مجتمع شما. گفتم من ۲۸ سال است که ساکن این کوچه هستم و چنین کسی را نمیشناسم و فقط افراد مجتمع سه واحدی خودمان، طبقه دومی و سومی را میشناسم. گفت بله حق با شماست. افراد کوچه شما با سایر اهالی محل فرق دارند و کسی کسی را نمیشناسد. گفتم من هم مانند همسایههای محل هستم؛ اما مطمئن باش مثل این آقای میم زیادند که کسی آنان را نمیشناسد و از گمنامی رضایت بیشتری دارند تا شهرت. ضمن اینکه اگر به یکسری از افراد تسهیلات واگذار میشود، در برابر مشکلاتی که دارند، ناچیز است و البته به سبک و سیاق زندگیشان بستگی دارد و همه به یک سلیقه که نیستند. همین برادرم روزگاری درآمد خیلی بیشتر و زندگی راحتتری داشت، ولی حالا خودش و بچههایش خودشان را با شرایط جدید وفق داده و راحت کنار آمدهاند، که شاید برای خیلیها ممکن نباشد و این از روحیۀ بچههای نسل جنگ است؛ و تعدادشان آنقدر زیاد است که بنیاد شهید هم آمار دقیقی از آنان ندارد؛ مانند جانبازان بدون درصد.... رسیدیم به مقصد.
پس از اینکه کارمان تمام شد، باز هم درخواست اسنپ دادیم، که ماشین آمد و سوار شدیم. ایندفعه راننده مرد میانسالی بود جا افتاده، با موهای سفید و سرد و گرم کشیده روزگار... با یک میانبر رفتیم سر اصل مطلب که نام خانواده شهدا که آمد و همسرم سکوتش را شکست و با صدای محزونی گفت این مردم چرا به زندگی خانواده شهدا و جانبازان اینقدر حساساند و فکر میکنند ما اصلا" مشکلی نداریم!
راننده خطاب به همسرم گفت: خواهر من، آنها کنار گود نشسته و از داخل این جماعت ایثارگر خبر ندارند که یک فرزند شهید یا جانباز چه حسی را تجربه میکند تا کمبود یا شرایط پدرش را تحمل کند؛ و از تجربه خودش تعریف میکرد. میگفت یکی از اقوامش که پسر عمویش نبود، اما او را پسر عمو خطاب میکرده، در درگیری با عوامل ضد انقلاب، او را به رگبار تیربار بسته بودند؛ تا جایی که سه مرمی گلوله در بدنش مانده بود و نمیتوانستند آن را خارج کنند. بنیاد هم در نهایت به او ۴۵ درصد جانبازی در نظر گرفته بود. یک روز که پیش او رفته بودم، دیدم بسیار ناراحت است، که سه دختر تحصیل کرده در رشتههای پرستاری و مامایی بیکار و خانهنشین دارد؛ و از این بابت بسیار غمگین بود. از فامیلم پرسیدم تا به حال چه کردی گفت فقط در زمان آقای احمدی نژاد برای ریاست جمهوری نامه نوشتم دیگه خبری ندارم و پسری هم ندارم برای پیگیری، خودم هم زمینگیرم و به خدا توکل کرده ام. گفتم پسرعمو، خودم پیگیر میشوم مثل فرزندان خودم.
پس از آن یک شماره پیگیری از او گرفتم و به او قول دادم کارش را حتماً پیگیری کنم. پس از آن، خودم به دنبال پیگیری این شماره افتادم و آدم به آدم، دفتر به دفتر و در نهایت به فرد مسئول در استان رسیدم، که به من گفت برای جذب افراد این خانوادۀ ایثارگر قانون صرفاً مشمولان ذکور را شامل میشود و دختران مشمول نیستند. من گفتم به ریاست جمهوری نامه دادیم تا یک روالی به ما بدهید که قانون برای ما هم شامل شود؛ و با تشریح وضعیت فامیلم و همکاری و نگاه مثبت آنان آنقدر پیگیری کردم که توانستیم هر سه دختر را به نحوی مشغول بکنیم و از خانهنشینی آنها را نجات دهیم.
این فامیل ما تا زمانی که در قید حیات بود، خیلی خیلی از من تشکر میکرد، که یک عمر ما را مدیون خودت کردی. من میگفتم شما به خاطر ما رفتی ایثار کردی، ما هم وظیفه خودمان را انجام دادیم و تا زمانی که در زنده بود ممنون ما بود و تشکر میکرد.
راننده در نهایت به ما گفت اصلاً و ابداً به قضاوت این مردم که اینچنین حرف میزنند اهمیت ندهید. ارزش کار شما خیلی بیشتر از حرف عدهای از مردم است. من سکوت کردم و اجازه دادم راننده خودش حرف بزند تا همسرم آرامش پیدا کند.
البته راننده سئوال نکرد چه نوع ایثارگری دارید؛ من هم ترجیح دادم سکوت کنم و فقط به راننده میگفتم معلوم است این موها را در آسیاب سفید نکردهاید. خلاصه همین صحبتهای راننده باعث آرامش خاطر همسرم شد و ما هم آسوده خاطر شدیم، که خدا اینچنین شخصی را در مسیر ما قرار داد.
|| مرتضی قنبری وفا