تاریخ : 1403,یکشنبه 23 دي14:41
کد خبر : 115974 - سرویس خبری : زنگ خاطره

عملیات کربلای ۵ در محاصره دشمن هم اسیر گرفتیم



فاش نیوز - حمیدرضا رضایی از آزادگان عملیات کربلای ۵ روایتی دارد از روزهایی که در محاصره دشمن بودند اما دست از مقاومت برنداشتند؛ حتی توانستند خدمه‌ تانک دشمن را به اسارت بگیرند.

حمیدرضا رضایی، از جمله رزمندگان لشکر ۱۰ سیدالشهداء (ع) گردان حضرت المهدی (عج) بود که در جریان عملیات کربلای ۵ به همراه ۳۳ نفر از همرزمانش از همین گردان به اسارت بعثی‌ها درآمد.اسارت او و دیگر همرزمانش در تکریت ۱۱ گذشت، اسارتگاهی که اسامی اسرا در صلیب سرخ جهانی ثبت نشده بود و این اسرا جزو مفقودالاثرها بودند. او در زمان اعزام به جبهه، متأهل و دارای ۲ فرزند بود که یکی از فرزندانش فقط ۸ ماه داشت. رضایی درباره حضورش در عملیات‌های مهم کربلای ۴ و ۵ و در نهایت اسارتش اینگونه روایت می‌کند:در عملیات کربلای ۴، آمادگی و توجیه بیشتری داشتیم، اما شرایط عملیات کربلای ۵ متفاوت بود. در مرحله سوم این عملیات، دستور داده شد تا وارد میدان نبرد شویم. وقتی به نخلستان رسیدیم، دشمن آتش سنگینی را بر سرمان می‌ریخت. در همین حین، ۲ هواپیمای بعثی بالای سرمان ظاهر شدند و نیروهایمان را زیر آتش گرفتند. دید محدود بود و برخی از رزمندگان در حال عقب‌نشینی بودند. اما شهید مسعود پتراکو با اصرار و التماس، ما را به ادامه پیشروی تشویق کرد.
حدود ۲۰۰ متر جلو رفتیم. زمین پوشیده از جنازه‌های شهدا بود. وقتی به نیروهای خودی رسیدیم، آن‌ها خبر دادند که عراقی‌ها عقب‌نشینی کرده‌اند. اما حقیقت این بود که دشمن در سنگرهای مخفی کمین کرده بود و فقط سرهایشان دیده می‌شد؛ ما هم حضورشان را متوجه نشدیم.ما ۳ شبانه‌روز در محاصره دشمن بودیم و مقاومت می‌کردیم. در صبح روز دوم ۲ دستگاه تانک تی ۷۲ عراقی‌ها به سمت ما آمدند که بچه‌های آرپی‌جی‌زن بطرفشان چند شلیک داشتند اما اثر آنچنانی نداشت تا اینکه امیر دارابی با چند نفر رفتند و با نارنجک یکی از تانک‌ها را که جلوتر آمده بود را منفجر و از کار انداختند. ما حتی در محاصره عراقی‌ها، ۲ سرباز عراقی را اسیر کردیم که از خدمه‌ تانک بودند.

شب سوم، نزدیک اذان صبح، سردار محمد هادی، فرمانده ما، تصمیم گرفت که خط دشمن را بشکنیم. وظیفه اطلاع‌رسانی به نیروهای مستقر در نخلستان به من واگذار شد. هنگام بازگشت، ناگهان آتش سنگین دشمن شروع شد و بسیاری از رزمندگان به شهادت رسیدند.پس از بازگشت به سنگر، صورتم را شستم و متوجه شدم که عده‌ای از نیروها با عراقی‌ها صحبت می‌کنند. در ابتدا تصور کردم آن‌ها اعضای لشکر بدر عراق هستند، اما بعد مشخص شد که نیروهای بعثی‌اند. یک سرهنگ عراقی خطاب به من گفت: تو مسلمانی و من هم مسلمانم؛ نترس. یکی از آن‌ها به سمت تفنگم آمد و قصد داشت آن را از من بگیرد. مقاومت کردم و به سینه‌اش ضربه‌ای زدم. همان لحظه دستور تیراندازی داده شد و متوجه شدم که کاملاً در محاصره هستیم. در نهایت، همان‌جا اسیر شدم.


منبع : خبرگزاری فارس