فاش نیوز - دو سال بعد از شهادت احمد صمیمی ترک و چند روز قبل از پذیرش قطعنامه ۵۹۸ شورای امنیت توسط جمهوری اسلامی، شبی احمد را در عالم رؤیا دیدم و چه ملاقات زیبایی بود! کنار نهری بزرگ با آبی زلال ایستاده بودم و در برابر نگاهم، ستونی از لاله روی آب در حرکت بودند. در میان هر لاله، تصویر شهیدی قرار داشت! بسیاری از شهداء، هنگام عبور به من لبخند میزدند. دقیقتر شدم، بعضی از شهداء را میشناختم. ناگهان احمد را دیدم! یکه خوردم و هیجانزده گفتم: «احمد! اینجا چه کار میکنی؟!» او از آن حالت بیرون آمد و کنار آب در مقابلم ایستاد.
دوباره پرسیدم: «احمد جان! لحظة جان دادن چطور بود؟ الان کجا هستی و چه کار میکنی؟»
جواب داد: «من اصلاً متوجه جان دادن نشدم. فقط یه کم سوزش حس کردم و بعد دیدم جنازهام روی زمین افتاده. هر جا که جنازهام رو بردن، منم باهاش بودم. در معراج شهداء و بیرجند و... حتی روز تشییع جنازهام مادر و خواهرم رو دیدم کهگریه و بیتابی میکردن... هر چی بهشون میگفتم: «صبور باشن...» متوجه نمیشدن. فقط وقتی میخواستن جنازهام رو توی قبر بذارن، فهمیدم که باید وارد قبر بشم و کمی ناراحت شدم و احساس کردم این مرحله، مرحلة جدیدی هست.»
همان وقتها در شهرستان خودم، مشغول ساخت خانه و درگیر بنایی بودم. احمد با اشاره به این موضوع گفت: «چرا خودت رو اینقدر گرفتار دنیا کردی؟ دنیا رو رها کن و بیا!»
چند لحظه مکث کردم و در جوابش گفتم: «منم دوست دارم پیش شما بیام، ولی از دو چیز میترسم: اول از جان دادن...»
احمد حرفم را ناتمام گذاشت.
ـ کسانی که در راه خدا شهید میشن، جان دادن براشون اصلاً دردآور و مشکل نیست.
چهرة دختربچه چند ماههام یادم آمد و ادامه دادم: «دومی هم این که به دخترم خیلی علاقه دارم.»
احمد دوباره گفت: «اتفاقاً همینجایش مضر هست!» و باز مرا به ترک دنیا نصیحت کرد.
جالب اینکه در زمان حیات دنیوی، سر احمد مو نداشت، ولی در خواب مو داشت و بسیار زیبا بود. علتش را که پرسیدم، گفت: «در باغی که ما واردش شدیم، آدمهای ناقص رو جا نمیدن. مگه این رو نشنیدی که شهید کامل میشه و در اون نقص نمیمونه؟! برای همین هست که الان سرم مو داره!» دوباره در مورد اینکه الان کجا هستند و چه کار میکنند پرسیدم، گفت: «اینجا باغهایی مجلل و سفید به ما دادن که در هر کدام قصرهایی متعلق به ماست... من هنوز نتونستم تموم باغم رو بگردم و همهجایش رو ببینم!» گرم صحبت بودیم که دیدم کم کم ستون شهداء رو به اتمام است! پرسیدم: «احمد! چرا اینطور شد؟ اینکه داره تموم میشه؟! معناش چیه؟»
نگاهی به لالهها انداخت و جواب داد: «جنگ هم داره تموم میشه و اینها هم شهدای آیندهان!»
ناگهان تصویر صفر علی رضایی را در صف لالهها و بین آخرین نفرات دیدم که جلو آمد و عبور کرد! آن زمان آقای رضایی زنده بود و جانشین و قائممقام گردان امام علی(ع) در لشگر ویژه شهداء!
صبح روز بعد، به محض اینکه بیدار شدم، پیش صفرعلی رضایی رفتم تا درباره رؤیای شب قبل با او صحبت کنم. اتفاقا او هم به طرف من میآمد و لبخند معنیداری زد! شاید میدانست که به چشم یک شهید نگاهش میکنم. خوابم را برایش تعریف کردم، ولی هنوز ماجرای گلهای لاله و شهدا را تعریف نکرده بودم که گفت: «بله، منم در میان اونها هستم!» یک لحظه چهرهاش برافروخته شد و به فکر فرو رفت. با نگرانی گفتم: «نه آقای رضایی، این چه حرفیه؟ شما از کجا میدونین که همچین حرفی میزنین؟!»
آقای رضایی گفت: «اون گلهایی که تو دیدی رو من هم دیدم. من تصویرم رو در میان تصویرها دیدم و اتفاقاً گل لالة من اواخر ستون قرار داشت!»
برایم خیلی عجیب بود! او همان صحنهای را دیده بود، که دیده بودم! جالبتر اینکه تنها دو روز پس از رؤیایی که دیدم قطعنامه شورای امنیت سازمان ملل توسط ایران پذیرفته شد و خبر از خاتمه جنگ داد.
و صفرعلی رضایی هم در عملیات مرصاد شهید شد!
خاطرهای از شهدا احمد صمیمی ترک و صفرعلی رضایی
راوی: احمد احمدی