تاریخ : 1403,یکشنبه 05 اسفند15:16
کد خبر : 116526 - سرویس خبری : ایثارگران

یک عطسه تا ابدیت!


یک عطسه تا ابدیت!

رضا امیریان فارسانی

فاش نیوز - بنـــــــــام حضرت دوست. فــــــاصله تا ابدیت یک عطسه شد! و ای‌کاش و ای‌کاش و ای‌کاش این حادثه غیر ارادی چندثانیه به تعویق می‌افتاد، این مطلب و این موضوع را برای خاطر آن دسته از دوستان، هم‌وطنان، مخاطبان و عزیزانی می نویسم که اعتقاداتشان یا کلا نیست یا اگر دارند ضعیف و سست است و از طرفی برای بچه‌های سایت رزمندگانی که سالیان سال است در حسرت وصال یارانشان درصحنه مادی دنیا سعی و تلاش می‌کنند که شهید‌‌‌‌ زندگی کنند و پاسدار ارزش‌های بدست آمده به‌واسطه خون یارانشان هستند.

سال ۶۱ بنده حقیر ۱۵سال داشتم و ۱۵سالگی ابتدای غرور و خودبزرگ‌بینی و نمایش فیزیک و درون و برون خویش به جامعه‌اطراف است از آن جایی که خیلی علاقه‌مندی خود را معرفی کنی و خیلی‌طالبی جامعه زودتر پذیرایت باشد. حقیر هم از این قائله و از این منش‌مستثنی نبودم البته یک موضوع دیگری که این مطلب را مهم‌تر می کرد شهادت پدرم بود و چون فرزند ارشد خانواده بودم احساس بزرگی و تکلیف بیش از حد داشتم. بحث سپاه، بسیج و جنگ از اولویت‌های اولم بود. گاهی دوستان، دل‌سوزان و بزرگترها می‌گفتند که اولویت اولت باید خانواده‌ات، درس و مدرسه‌ات باشد. بسیج، سپاه و جنگ باید بعد از اینها باشد. اما برایم قابل هضم و پذیرش نبود و بجز دفاع از کشورم، حراست و پاسداری از خون پدرم و دوستانم به چیزی فکر نمی‌کردم.

سال ۶۱ برایم اوج ضربات روحی بود؛ چرا که آبان‌ماه دقیقا ماه محرم، همان ماهی که تولد پدرم بود، منجربه شهادتش شده بود و بعد از شهادتش تنها کسی که می‌توانست آرامم کند "سردار عبدالصمد" بود و اسفندیار مالکی. عبدالصمد به‌واسطه هم‌خونی و اسفندیار به‌واسطه هم‌سطحی و هم‌سن و سالی که از کودکی کنار هم بودیم و با بوی و خوی هم عجین شده بودیم؛ که ناگهان در بهمن ۶۱، دقیقا سه ماه بعد از شهادت پدرم در والفجر مقدماتی، همان عملیاتی که نفوذ داخلی لو داده بود، درقابیه، اسفندیار هم شهید شد.

|| رضا امیریان فارسانی