فاش نیوز - با حرفش دلم تهی شد که گفت: «از این به بعد شما رو مادر شهید براتی صدا میکنم.»
سکوتم را که دید ادامه داد:
- «ناراحت نشو مادرجان! خواستم شما رو امتحان کنم؛ البته دفعه قبل قرار بود با هواپیما برگردم که نشد، ولی این دفعه حتماً با هواپیما میآیم.»
در لحظه رفتن، سر در گوش پدرش نهاد و چیزی گفت. پدرش دست به آسمان بلند کرد و گفت:
-«راضیام به رضای خدا.»
***
روزها بعد پدرش گفت:
- «فاطمهخانم! فهمیدی که پسرمان موقع رفتن در گوشم چه گفت؟»
گفتم:«نه!»
پدرش ادامه داد:
- «احمد گفت میخواهم شهید شوم، شما راضی هستید یا نه؟ من هم گفتم راضیام به رضای خدا.»
***
درست همانطور که خودش گفته بود، جنازهاش را با هواپیما به مشهد آوردند.
***
خاطرهای از شهید احمد براتی
راوی: فاطمه بهارتوبه، مادر شهید
|| مریم عرفانیان