تا اینکه کلاس دوم نماز خواندن را به طور کامل آموختم. یک روز پدر گفت: «حالا داخل اتاق برو تا ببینم چطور نماز میخوانی؟»
با شوقی وصفناشدنی به اتاق رفتم و نماز مغرب را با صدایی بلند خواندم. ولی به جای سه رکعت، چهار رکعت خواندم!
پدر با لبخندی گفت: «آفرین دخترم؛ ولی یک رکعت اضافه خواندی.»
با تعجب پرسیدم: «مگه نگفتید که هرچه بیشتر بخوانیم بهتر است؟»
پدر با همان لبخندی که به لب داشت جواب داد: «نمازهای یومیه را همانطور که گفتهاند باید بخوانی نه کمتر و نه بیشتر.»
***
امروز بعد از هر نماز مغرب با یاد لبخند پدر دست به دعا بلند میکنم.
خاطرهای از شهید علیاصغر همتی
راوی: فاطمه همتی، دختر شهید
|| مریم عرفانیان