
فاش نیوز - تعریف میکرد که اول صبح و قبل از توزیع صبحانه، گروه سرود را برده بودم در حمامی که بین دو آسایشگاه بود تا به مناسبت ۱۵ خرداد سرود تمرین کنیم. از وضعیت حال امام تا حدودی خبر داشتیم اما برنامههای خود را دنبال میکردیم.
نگهبان گذاشته بودیم که اگر سرباز عراقی نزدیک شد به ما خبر دهد. مشغول تمرین بودیم که در حمام باز شد و نگهبان با حالت مضطرب وارد شد به من اشاره کرد. جلو رفتم . پچ پچ کنان خبر داد که رادیو ایران قرآن گذاشته و احتمالا امام را از دست دادهایم.
خبر را به دوستان گفتم. خواهش کردم، تا زمانی که مسئولان اردوگاه رسماً اعلام نکردهاند اقدامی صورت نگیرد... و اینکه همینجا آرام گریه کنید و سبک شوید.
من گریه غریبانه را آنجا دیدم و حس کردم... آنقدر این گریه سنگین بود که بین مرگ و زندگی قطعا مرگ را انتخاب میکردیم. نگران وضعیت دوستان شدم. حقیقتا نگران جانشان شدم. از آنها خواهش کردم که به آسایشگاههای خود برگردند اما به هیچ وجه واکنشی نشان ندهند.
برگشتیم به اتاقهای خودمان و بیقرار با بغض فروخورده نشسته بودیم. سکوت مرگباری حاکم شده بود. انگار همه خبر داشتند و از هم مخفی میکردند. ناگهان یکی از همین دوستان که عضو گروه سرود بود بغضش ترکید. فریاد زد و گفت چه نشستهاید که بیچاره شدیم؛ چه نشستهاید که امام ما از بین ما رفت. ناگهان بغضها ترکید شیون آسایشگاه را فرا گرفت. لحظاتی بیشتر نگذشت که بلندگوهای اردوگاه روشن شد و خبر رحلت امام را از رادیو عراق شنیدیم.
دیگر شرایط اردوگاه قابل وصف نیست. اردوگاه بود که منفجر شد! بچهها به محوطه باز اردوگاه هجوم بردند خاک بود که از زمین بر سر و رو میپاشیدند زجه میزدند و عراقیها آماده باش شدند اما متحیر از این عشق و علاقه اسرا. آنها حالا نظارهگر کسانی بودند که سالها عشق امام خود را در سینه نگه داشته بودند. عراقیها از این عشق بیخبر نبودند؛ چون بارها گفته بودند اگر شما را بکشیم با خونتان مینویسید خمینی. اما دیدن این حال برایشان باورکردنی نبود.
فرمانده عراقی اردوگاه وارد شد. از این طرف فرمانده ایرانی اردوگاه هم بلافاصله به سمت فرمانده عراقی رفت و گفت من یک خواهش از شما دارم. نگران اتفاقی از جانب اسرا نباشید. نه شورشی میشود و نه اغتشاشی... فقط بگذارید گریه کنند، بگذارید هرچه میخواهند گریه کنند تا سبک شوند اینها امام خود را از دست دادهاند.
فرمانده عراقی تسلیت گفت و برگشت. بیش از این من عاجزم که بگویم بر یاران دربند خمینی چه گذشت.
اما سه روز بعد باز بچههای سرود را بنا بهدستور رهبری اردوگاه، برای تمرین سرود در عزای امام جمع کردم. قطعهای از شعر حافظ اولین سرودی بود که برای روح از دست رفته خود خواندیم.
شربتی از لبِ لعلش نچشیدیم و بِرَفت
رویِ مَهپیکرِ او سیر ندیدیم و برفت
گویی از صحبتِ ما نیک بهتنگ آمده بود
رخت بربست و به گَردش نرسیدیم و برفت
بس که ما فاتحه و حرزِ یمانی خواندیم
وز پیاش سوره اخلاص دمیدیم و برفت
عشوه دادند که بر ما گذری خواهی کرد
دیدی آخر که چنین عشوه خریدیم و برفت
شد چمان در چمنِ حسن و لطافت لیکن
در گلستانِ وصالش نَچَمیدیم و برفت
همچو حافظ(در فراقش) همه شب ناله و زاری کردیم
کای دریغا به وداعش نرسیدیم و برفت
|| دکتر سیدمحمدرضا میرشمسی