تاریخ : 1404,شنبه 17 خرداد16:18
کد خبر : 118919 - سرویس خبری : زنگ خاطره

وقتی دعای پیرزن جنگ‌زده موجب اسارت مرحوم ابوترابی شد!



فاش نیوز - خیلی از اسرای دفاع مقدس اعتقاد داشتند که اسارتشان تاوان گناهان‌شان است اما مرحوم علی‌اکبر ابوترابی می‌گفت: اسارت من، نتیجه دعای خیر پیرزن جنگ‌زده است و باید این روزها را قدر بدانیم!

خبرگزاری فارس: جوانان قزوین او را ابوذر شهرشان لقب داده بودند. با شروع جنگ تحمیلی دست از همه چیز کشید و راهی جبهه شد. او در دی ماه ۱۳۵۹ به هنگام شناسایی در محاصره قرار گرفت و به اسارت دشمن در آمد. سید آزادگان حدود ۹ ماه در سلول‌های استخبارات بعث عراق بود و سپس او را به اسارتگاه منتقل کردند. مرحوم سید علی‌اکبر ابوترابی طی ۱۰ سال اسارت در بند بعثی‌ها، خورشید گرمابخش اسرای ایرانی بود و راه و چاه را نشان‌شان می‌داد. رفتارش با عراقی‌ها طوری بود که بعضی از نگهبان‌های عراقی می‌گفتند: انگار ما به اسارت شما درآمدیم!مرحوم ابوترابی معتقد بود که باید دست همدیگر را بگیریم و همگی به سلامت از اسارتگاه بیرون برویم. همه تلاشش را کرد تا کسی از پا نیفتد. به جزء جزء مسائل توجه داشت از آب و غذای اسرا گرفته تا حفظ ایمان‌ و عزت‌شان. او ۱۰ سال از عمرش را کنار اسرا گذراند. سال ۱۳۶۹ به کشور بازگشت و ۱۰ سال بعد را در خدمت انقلاب اسلامی بود تا اینکه روز ۱۲ خرداد سال ۷۹ بعد از عمری مجاهدت، درحالی که عازم مشهد مقدس بود، طی سانحه رانندگی به دوستان شهیدش پیوست. حجت‌الاسلام علی علیدوست قزوینی از اسرایی است که خاطرات زیادی از مرحوم ابوترابی دارد. او درباره یکی از مسائلی که برای آزادگان در اسارت پیش آمده بود، اینگونه روایت می‌کند:
????از سمت چپ نفر دوم حجت‌الاسلام علیدوست قزوینی و نفر سوم مرحوم ابوترابی
«در اردوگاه که بودیم در جمع چند نفره‌ای سخن از علل اسارت شد. یکی گفت: من می‌دانم چرا اسیر شدم! اسارت من، کفاره گناهی است که انجام دادم. دیگری گفت: من هم حدس می‌زنم شاید به‌خاطر بی‌احترامی به پدر و مادرم بوده! سومی گفت: من چون با همسرم بداخلاق بودم خدا تنبیهم کرده. چهارمی دلیل دیگری آورد و خلاصه به نتیجه قطعی رسیدیم که ما به‌خاطر گناهان‌مان اسیر شدیم. یکی از دوستان گفت: خدمت حاج آقا ابوترابی برسیم و از او سوال کنیم که علت اسارت‌شان چه بوده؟! چند نفری خدمت حاج آقا رسیدیم و موضوع را به او گفتیم. حاج آقا با شنیدن صحبت‌های ما تبسمی کرد و گفت: در جبهه که بودیم بعثی‌ها وقتی شهر یا روستایی را اشغال می‌کردند، به صغیر و کبیر رحم نداشتند. بنابراین ما هر جایی را که احتمال سقوطش را می‌دادیم، سعی می‌کردیم زن و بچه را از آنجا دور کنیم تا اسیر نشوند. در یکی از روستاها که اهل آنجا را منتقل کردیم، پیرزنی بود که به هیچ وجه حاضر نبود محل را ترک کند، وقتی علت اصرارش را پرسیدم، گفت: تمام حاصل زندگی من داخل منزلم است که حالا نمی‌توانم داخلش بروم. پرسیدم: چیه!؟ گفت: مبلغ زیادی پول دارم که داخل جعبه در داخل کمدم است و من تا آن جعبه را پیدا نکنم از اینجا نمی‌روم!
????مرحوم ابوترابی در اسارت
آدرس دقیق خانه و محل پول را گرفتم و با یکی دونفر شبانه رفتیم و جعبه پول را پیدا کردیم و آوردیم تحویل آن پیرزن دادیم. آن پیرزن جنگ‌زده بی‌اندازه خوشحال شد در حق ما دعای خیری کرد. من فکر می‌کنم خدا دعای آن پیرزن را مستجاب کرده و همان دعا سبب اسارت من شده تا در این محیط باشم من برخلاف شما فکر می‌کنم نتیجه اعمال صالح شما بوده که در این موقعیت قرار گرفته‌اید و قدر این ایام را بدانید و از آن خوب استفاده کنید.»حسین عبدالستار اسلامی یکی از آزادگان آبادانی دفاع مقدس است که در آبان ماه ۱۳۵۹ یعنی حدود ۲ ماه زودتر از مرحوم ابوترابی به اسارت بعثی‌ها درآمد. او خاطرات بسیاری از سیدآزادگان دارد که یکی از آن را در ادامه می‌خوانیم.

????حسین عبدالستار اسلامی در اسارت وقتی که مرحوم ابوترابی زندگی مشترک سرگرد عراقی را نجات داد

«سیدآزادگان روحیه‌ای داشت که با دشمن هم راه درست را نشان می‌داد. آزاده «حاج عبدالکریم نیسی» مترجم اردوگاه بود. خاطره‌ای به نقل از این آزاده دارم که خیلی جالب است. عبدالکریم نیسی تعریف می‌کرد: یک روز سرگرد یعروب فرمانده اردوگاه الرمادی ۸ با اخم و چهره‌ای برافروخته به سمت حاج آقا ابوترابی رفت. همه نگران شدیم که الان به فرزند حضرت زهرا (س) بی‌حرمتی می‌شود و مورد ضرب و شتم قرار می‌گیرد. سرگرد من را فراخواند و گفت: هر چه می‌گویم برای ابوتراب ترجمه کن. سرگرد بعثی صحبت‌هایی کرد و من ترجمه کردم. در ادامه گفت: فردا دادگاه دارم و می‌خواهم همسرم را طلاق دهم. حاج آقا ابوترابی بدون در نظر گرفتن جایگاه اسیری، به سرگرد بعثی گفت: فردا با یک شاخه گل برو و از دلش در بیاور.چند روز بعد سرگرد با روی گشاده و خندان وارد محوطه اردوگاه شد و به سمت آسایشگاه حاج آقا ابوترابی رفت. سرگرد مرا صدا کرد و فوری رفتم. گفت: به ابوتراب بگو حرفت را گوش کردم. با دسته گل و لباس نظامی به دادگاه رفتم تا بر حکم قاضی اثر بگذارم. همسرم وقتی من را با دسته گل دید، خم شد تا پایم را ببوسد. دستش را گرفتم و نگذاشتم چنین کند. همسرم به من گفت: اگر یک بار در زندگی چنین کرده بودی، پایمان به دادگاه و جدایی از همدیگر کشیده نمی‌شد. بعد هم همسرم به زندگی برگشت.»