تاریخ : 1404,جمعه 03 مرداد14:30
کد خبر : 119863 - سرویس خبری : عکس

در پی زیارتی خاص؛

شنیدن کی بود مانند دیدن!


شنیدن کی بود مانند دیدن!

بغض امانم نداد وقتی چهره زیبا و خندانتان را در یک قاب ساده... بالای مزاری پر از هیاهوی زائران دیدم...

شهید گمنام

فاش نیوز - بغض امانم نداد وقتی چهره زیبا و خندانتان را در یک قاب ساده... بالای مزاری پر از هیاهوی زائران دیدم...

مثل کودکی یتیم شده... انگار که تا آن لحظه نفهمیده باشم چه بر سرم آمده...تا پای مزارتان رسیدم... انگار تازه عزادار شدم...!

چشمانم همچون دریا چنان مواج شده بود که نمی دیدم چند نفر برای دست رساندن به سنگ معطر مزارتان از هم سبقت می‌گیرند و مرا کنار می‌زنند...

گویا طی یک ماه گذشته که رژیم نجس صهیونیست... شما را از ما گرفت... در شوکی غریب بودم که تا زیارت مزارتان از آن بیرون نیامدم...

نمی‌دانم چه شد که دلم امروز صبح عجیب پایم را به سمت بهشت زهرا کشاند... درحالی که نمی‌دانستم قرار است زائر چه کسانی باشم!...

هر چند سال‌هاست که این کار شماست...

از همان ابتدا که پایمان پنج‌شنبه‌ها به مزار هم‌رزمانتان رسید... خودشان بودند که صاحب قدم بودند و اذن می‌دادند...

زیارت اهل قبور و بی‌تابی دل... کاری کرد که امروز زائر قطعه‌ای شدیم پر از شهدای یک ماه اخیر!... با حال و هوا و هیاهویی عجیب از خانواده شهدا و زائران!...

دل‌های سوخته در سینه‌ها می‌تپیدند و مثل ایام دفاع مقدس بود که در یک قطعه... اینطور سرشار از جمعیت باشد...

خانواده شهدای حملات اخیر رژیم نجس صهیونیستی، همه بر سر مزار عزیزانشان نشسته بودند و از ابتدای صبح به شکل غریبی مردم برای تعزیت و همدردی و عرض ارادت حاضر بودند و رفت و آمدی بود از فرشتگان و مردمان!...

پشت مسجدی که شهید بهشتی و 72 تن در آن سال‌هاست آرمیده‌اند... دیگر خلوت نبود و پس از زیارت این قطعه... دل و پا دوان دوان به سمت بخش دیگری از قطعه 24... یعنی مدفن قدیمی فرماندهان دفاع مقدس و محل دیدار دوست‌داشتنی هر سال زائران شهدا کشیده می‌شد که این روزها پذیرای چند میهمان جدید شده بود!...

با نزدیک شدن به مزار فرماندهان نام‌آشنای هشت سال دفاع مقدس، به‌ویژه شهید حسن باقری که سال‌ها در فراق برادر آنجا آرمیده بود...، جمعیتی در یک نقطه نزدیک به مزار ایشان توجه را به خود جلب می کرد...!

حال دیگر زائران برای زیارت، دو برادر را در کنار هم می‌توانستند زیارت کنند... محمد هم آمده بود!... آن هم نه تنها... بلکه با همسر و دختر شهیده‌اش!

غلغله جمعیت بود و نمی‌شد راحت بر سر مزار نشست!...

آخ سردار محمد باقری! که چقدر تصویر لبخندت بر قاب سر مزار... دل را می‌سوزاند... با رسیدن به مزارتان انگار تازه بغض دلمان ترکید... چقدر مثل همیشه باوقار نگاه می‌کردید ما را...

چقدر قبل از شهادت دور از دسترس ما بودید و دغدغه‌ها و وظایف و دوندگی‌ها امانتان نمی‌داد!... تا زنده‌اید در آسمان شناخته شده‌ترید و وقتی می روید... تازه ما با عقل زمینیمان می‌شناسیمتان...!

حال دیگر به قول شهید چمران... بعد از سال‌ها زحمت کشیدن برای ما... بدن و دست‌ها و پاهایتان برای همیشه به آسایش رسیده است و آرام به‌همراه خانواده آرمیده‌اید و با لبخندی معنادار به ما زمینی‌های جامانده چسبیده به زمین نگاه می‌کنید!

و چقدر دلمان از فراق گوهر وجودتان می‌سوزد... و این حال به یک نفر اختصاص ندارد!...

هر کدام از مردم بر سر مزارتان می نشست... گویی یکی از اعضای خانواده شماست... بغضش می‌ترکید و به هق هق می‌افتاد...

همه دلسوخته فراقتان بودند... دست بر سنگ مزار می‌کشیدند و بلند بلند از رفتنتان حرف می زدند و بانی‌ این جدایی را لعن و نفرین می‌کردند!

... هر چند قطعه 24 همیشه یکی از پر زائرترین قطعات شهدا بود... اما آرمیدن سردار محمد باقری در آنجا و چند شهید فرمانده دیگر... طور دیگری زائران را به سوی خود می کشاند...

بالاتر از مزار سردار باقری... مزار دیگری زائرانی داشت که مردم با قدرشناسی دست به سنگش می کشیدند و با عشق بر سر آن مزار اشک می ریختند..

مزار سردار شهید تهرانی مقدم...!!! که شاید این روزها همه بیشتر و برخی تازه قدر زحمات شبانه روزی اش را دانسته باشند!...

احساس سنگین ادای دین به شهید تهرانی مقدم... بسیار بر سینه سنگینی می کرد و گویا بعد از مدت ها... زیارت ما از مزار او حس و حال و رنگ و بوی دیگری داشت!... طور دیگری نگاهش می کردیم و طور دیگری با او نجوا می کردیم!...

شاید تازه فهمیده بودیم... بر سر مزار چه مرد بزرگی آمده بودیم...

کسی که بر سنگ مزارش نوشته بودند...

اینجا مزار مردی ست که اسرائیل را نابود خواهد کرد!....

و همین جمله چقدرررر دل را آتش می زد!... می خواستی فریاد بزنی که کار خودت را کردی... قهرمان!!!

... غیر از زیارت دیگر شهدا... مقصد بعدی زیارت، قطعه 50 بود...! 

مقصد دیگری که بی امان جمعیت را دلداده خود کرده بود و قدم ها را به سوی خود می کشاند...

شنیده بودم که سردار حاجی زاده در این قطعه آرمیده است...

با رسیدن به مزار.. غیر از زائران همیشی مدافعان حرم... و چند شهید حاجت داده که مشتریان همیشگی خود را دارند... از جمعیت تجمع یافته در بخشی از قطعه ... دل به تپش درآمد!...

جلوتر که آمدم... با دیدن نام سردار امیرعلی حاجی زاده و مردمی که همچون سردار باقری برای زیارتش از هم سبقت می گرفتند... بند دلم به یکباره پاره شد!...

گویی انتظار نداشتم و نمی توانستم هنوز باور کنم که نام چنین قهرمان بزرگی را آرمیده درخاک و در این مزار ببینم!...

پاهایم سست شد و بی اختیار بر سر مزار مردی نشستم که می دانستم بزرگ تر از شناخت و درک ماست!...

گریه امانم نمی داد و ناخودآگاه با دیدن تصویر مهربان و پرلبخند سردار حاجی زاده... زیر لب گفتم... خیلی زحمت ما را کشیدی!...

... و این مائیم و ... فراق شما...!

بعد نگاهم در اطراف چرخی زد و باز بر زبان جاری شد که هر کدامتان شهدا!... در هر دوره ای چقدر زحمت ما را به نوعی کشیدید و ما فراموش کرده ایم که چقدر مدیون شماییم...

و بعد با نجواهای بلند بلند مردم با سردار و تشکر از زحمات و دلسوزی هایش... و نگاه به مزارهای این پیروان حسین(ع)...به یاد این افتادم که باز هم با آمدن محرم و مجلس های و هیئت های حسین(ع)... توانستیم این درد را تحمل کنیم... و این بیت از مداحی بر زبانم جاری شد:

... خیلی حسین(ع) زحمت ما را کشیده است...!!!!!!!!!!!!!!!............

 

|| گزارش و عکس از شهیدگمنام