
فاش نیوز - پاسدار جان برکف و سرافرازِ اسلام شهید «ابوالفضل اِبدام» از جمله نخستین شهدای جنگ 12روزه است. ایشان برادر شهید ناصر اِبدام نخستین شهید امر به معروف و نهی از منکر کشور و محافظ سردار سرلشکر پاسدار، حسین سلامی، فرمانده شهیدِ سپاه پاسداران انقلاب اسلامی بودند که در نخستین دقایق جنگ 12روزه و در حمله هوائی رژیم غاصب و کودککش و تروریستِ صهیونیستی در بامدادِ 23 خرداد 1404، به ستاد فرماندهی سپاه، به همراه سردار سلامی و تعدادی از محافظان و همکارانِ سردار در حین انجام مأموریت حساس پاسداری از امنیت ملت و کشور به شهادت رسیدند و «عند ربهم یرزقون» گردیدند.

برادرش، شهید ناصر اِبدام، شاگرد پیشتازِ مکتب اباعبداللهالحسین است که به عنوان «نخستین شهید امر به معروف و نهی از منکر کشور» مشهور است. شهید ناصر اِبدام غیرت شدیدی بر روی حجاب و عفاف داشت؛ پایبندیِ تمام و کمال به امر به معروف و نهی از منکر داشت و در امر به معروف و نهی از منکر با کسی تعارف نداشت؛ دفاع از مظلومان و سیلیخوردگان رویه همیشگیاش بود؛ حضور فعال و پرشور و فروتنانهای در سنگرِ مسجد و هیئت و بسیج داشت و فقط در عزای امام حسین(ع)گریه میکرد و آنچنان هم میگریست که تمام حاضران در هیئت و حسینیه تحت تأثیر قرار میگرفتند و غیر از آن هرگز گریه نمیکرد. سرانجام نیز ناصر اِبدام در مسیر نماز جمعه و در راه امر به معروف و نهی از منکر با بدن اربااربا در30 شهریور 1369 به شهادت میرسد. ماجرای شهادتش هم به این صورت بود که ناصر در پارک لاله تهران به اراذل و اوباشی که مزاحم یک خانم شده بود، تذکر محترمانۀ زبانی میدهد. چون تذکر میدهد، سیلی خیلی بدی میخورد و درگیری رخ میدهد که طرف مقابل قدّاره در میآورد و بلافاصله در قلب ناصر فرو میکند. قدّاره را هفتبار به بدن فرو میکند و در میآورد و هر بار بخشی از اعضای بدن ناصر خارج میشود و در راه بیمارستان به شهادت میرسد. در همان آغازین روزهای پس از شهادت ناصر اِبدام، پدر شهید به همراه آیتالله جنّتی به دیدار رهبر فرزانه انقلاب اسلامی حضرت آیتالله خامنهای میروند و آقا برای اولینبار از شهید اِبدام به عنوان نخستین شهید امر به معروف و نهی از منکر کشور یاد میکنند.

مادر شهید اِبدام، از همان ابتدا فرزندانش را به مسجد میبرد و آنها را پای روضه امام حسین(ع) بزرگ میکرد. به این ترتیب همگی حسینی سرشته شده و رشد و تربیت یافتند.
پدر شهیدان ابدام، یک شهید زنده و مجاهد نستوه به تمام معنا است. از سال 61 تا آخر جنگ تحمیلی مدام به جبهه میرفت و چندینبار هم شدیداً مجروح شد و اکنون نیز با عوارض وحشتناکشان زندگی میکند. ایشان جانباز پنجاه درصد جنگ تحمیلی هستند که بدنشان پر از ترکش است.
بهمن ماه 1391، روزنامه جوان، گزارشی از مصاحبه با خانواده شهید ابدام منتشر کرد. آقا ابوالفضل در آن گفتوگو در پاسخ به این سؤال که «شهادت ایشان(شهید ناصر ابدام) در زندگی شما چه تأثیری داشت؟»، خاطرنشان کرد: «خیلی اثر داشت، بالاخره ما جیرهخوار این شهدا هستیم. اگر شهدا نبودند که کارمان زار بود. در زندگی خود من یکی دو بار به بد مخمصههایی گرفتار شدم و به کوچه بنبست خوردم و به برکت نفس شهید، نجات پیدا کردم.»
و در پاسخ به این سؤال: «الان وقتی میفهمند که شما برادر شهید هستید، رفتار دیگران با شما فرق میکند؟»، اظهار داشت: «باید فرق کند، ولی ما هم باید طوری رفتار کنیم که شهید سرافرازتر شود. بالاخره من به عنوان عضو خانواده شهید، حرف و عمل و کردار و رفتارم باید با خانواده عادی فرق داشته باشد یا نه؟»
آری، شهیدانه زندگیکردن و پرچمدار برادر شهیدبودن، خصوصیت بارز و ممتازِ شهید ابوالفضل ابدام بود که هرکس ایشان را میشناخت، این حقیقت را تأیید میکند.
در این گزارش، ادای احترام میکنیم به شهید ابوالفضل ابدام و گزیدهای از توضیحات و خاطرات خانواده و دوستانش را مرور مینماییم.
خانواده ابدام، نماد صبر و بصیرت
5 تیر ۱۴۰۴، هزاران نفر از مردم انقلابی و همیشه در صحنه شهرستان بهارستان در استان تهران، پیکر مطهر شهید ابوالفضل ابدام را با شکوهی مثالزدنی تشییع کردند. مراسم از مصلی بزرگ حضرت صاحب الزمان(عج) گلستان آغاز و تا مقابل منزل شهید بدرقه شد. سپس پیکر شهید برای خاکسپاری به بهشت زهرا منتقل شد.
حجتالاسلام سیدسجاد موسوی امام جمعه گلستان در مراسم تشییع در بهارستان، ضمن تسلیت به خانواده شهید، گفت: خانواده ابدام نماد صبر، بصیرت و وفاداری به ارزشهای اسلام و انقلاباند. شهید ناصر ابدام با فریضه امر به معروف به شهادت رسید و امروز ابوالفضل در دفاع از جبهه مقاومت، جان خویش را تقدیم کرد.
همچنین آقا محمدجواد، پسر بزرگ شهید ابوالفضل ابدام، در مصاحبه با خبرنگار پانا در مراسم تشییع، با غرور و قاطعیت خاطرنشان کرد: محمدجواد ابدام هستم پسر شهید ابوالفضل ابدام. خداوکیلی خیلی مرد بامعرفت و مهربانی بود. الانم که میبینید شهید شده و یکی از قهرمانمردترین مردهای جهانه. اسرائیل و آمریکا، شما دو تا با خاک یکسان میشوید.
اخلاص و فعالیتهای گستردۀ جهادی و گمنام
یک روحانی جهادی از دوستان شهید ابوالفضل اِبدام در مصاحبه با خبرنگار پانا در مراسم تشییع، از اخلاص و فعالیتهای گستردۀ جهادی و گمنامِ شهید گفت: من در یکساله گذشتهای که شهید ابدام را باهاشون آشنایی داشتم و میشناختم، یک ویژگیای که خیلی چشمگیره و توجه بنده را جلب میکرد، این است که ایشان در کارهای زیادی که انجام میدادند و خیلی هم کار میکردند در بحثهای فرهنگی و جهادی، هیچ موقع دنبال مطرح کردنِ خودشان نبودند. هیچ موقع [دنبال اینکه] در ویترین قرار بگیرند، اسم و رسم خودشان را به نوعی برجسته کنند، نبودند و همیشه از دوربین و عکس و فیلم و اینها فراری بودند؛ به طوری که شما الان در سطح شهر نگاه میکنید از ایشان فقط یک عکس سه در چهار منتشر شده، با اینکه ایشان پای کار همه فعالیتهای جهادی، موکبها، برنامههای فرهنگی بوده، ولی هیچ موقع نه عکسی ازش گرفته شده، چون دنبال این نبوده. اخلاص ایشان، گمنامی ایشان، مسئلهای است که باید برای همه ما درس زندگی باشد.
رابطه پدر و پسری با سردار سلامی

مدتی است که برنامه «لالهخیز» از شبکه1 سیما پخش میشود. لالهخیز، روایت جنگ تحمیلی دوم(حملات رژیم صهیونیستی به ایران)، جنگ ۱۲روزهای است که موجب شهادت شماری از مقامات نظامی، دانشمندان هستهای و مردم عادی از جمله کودکان کشورمان شد.
19 تیر 1404، خانواده شهید ابوالفضل ابدام در برنامه لالهخیز حضور یافتند و از روش و منش شهید ابوالفضل ابدام صحبت کردند.
گزیدهای از سخنان خانم زینب ابدام، خواهر شهیدان ناصر و ابوالفضل ابدام، در برنامه لالهخیز چنین است:
ما چهارتا خواهریم، دو تا برادر که دوتایشان هم به شهادت رسیدند. ابوالفضل موقعی که عباس[شهید ناصر ابدام را در خانه غلامعباس یا عباس صدا میزدند] شهید شد، پنج سالش بود.
ابوالفضل خیلی تعزیهخوانی را دوست داشت. میآمد چادر مامان را بر میداشت، لباسهای تعزیهخوانی را میگرفت و میخواند، در پنج، شش سالگی. طرف ما هم که تعزیهخوانی زیاد بود. درست سر کوچهمان بود تعزیهخوانی. ما بالای پل زندگی میکردیم، تعزیهخوانها پایین پل بودند.
خط قرمزش هم از همان اول، مادرم بود. وابستگی بیش از اندازه به مادرم داشت، خیلی. مادرم هم همینطور که الان اصلاً آرام و قرار ندارد مادرم. الان هیچکس نمیتواند مادرم را آرام کند. هرکس از در داخل میآید، میگوید ماشین را سوار شوید، من را ببرید پیش ابوالفضل.
آقا ابوالفضل متولد سال 1365 بود، میشد 39 سالش. شغلشان هم محافظ سردار شهید سلامی بودند و در کنار سردار به شهادت رسیدند.
با سردار سلامی، جوری با هم صمیمی بودند که هرکس از دور نگاه میکرد، انگار اینها پدر و پسر بودند. این قدر اینها با هم صمیمی بودند.
پدر من هنوز هم زنده است
آقا محمدجواد فرزند بزرگ شهید ابوالفضل ابدام در حالی که مدام اشک میریخت و صورت کوچکش غرق اشک بود، در برنامه لالهخیز گفت:
من یک دنیا بیشتر، بابا را دوست داشتم. بابا یک مردی بود که با یک جهان نمیشد، عوضش کرد. همیشه هم هرجا میرفت یک سخنی داشت، هرجا میرفت یا یکی بهش زنگ میزد، اینجوری میکرد، [میگفت]: حاجی دعا کن ما شهید بشویم.
خط قرمز بابام اینجوری بود، میگفت: مامانجون[مادرت] را اذیت نکنیها؛ مامانجون را بشنوم اذیت کردی، جریمهای برایت دارم.
دو هفته قبل از شهادت بابام را دیده بودم. امتحاناتم که تمام شد رفتیم شهرستان. یک روز ساعت 9 صبح بود، دیدم مامانجونم (مادربزرگم) نشسته روی مبل، تلویزیون را باز کرده. دیدم سردار سلامی، اینها شهید شدند. مامانجونم(مادر شهیدان ابدام)گریه میکرد
زار زار که ابوالفضل من کجاست؟ ما سریع از میانه در آذربایجانشرقی ماشین گرفتیم و داشتیم میآمدیم تهران. همهاش داشتیم به گوشی بابام زنگ میزدیم. یک دفعه که من خواب بودم، مادربزرگم زنگ زد، دید یک نفر برداشت. پرسید: پسر من شهید شده؟ مردِ گفت: آرامش خودتان را حفظ کنید. پسرتان کنار ابیعبدالله است. واقعیت، من از مادربزرگم نشنیدم پدرم شهید شده. در راه بودیم، یکی از دوستانم زنگ زد، به من گفت که ابدام تسلیت میگویم. گفتم: برای چی؟ گفت: بابات شهید شده. بابات جایش بهشته. اونجا من داشتم میمردم.[این جملات که با اشکهای شدیدِ فرزند شهید ابراز گردیده، بسیار در فضای مجازی بازنشر شده است.]
پدر من یک آدمی بود که یک چیزی را میگفت، قبول میکردیم، چون خبره بود در زندگی. کلاً خانواده وقتی مشکل داشت به بابام میگفت. آدمی بود خیلی مهربان و خوب. حساس بود روی حجاب.
چرا بهش افتخار نکنم، وقتی شهید شده. چرا من افتخار نکنم...
البته پدر من هنوز هم زنده است...

شبها خیلی برایش دلتنگ میشوم. یک سری هم آمد در خوابم. انگار داخل باغ بود. یک طرف عکس عمویم بود، یک طرف هم عکس بابام. تا دیدم سریع از خواب پریدم. آرام شدم، اصلاً یک حس دیگری داشت.
پیکر بابا را هم دیدم. یک پیکری بود با پرچم ایران؛ اصلاً تا 10 کیلومتری پیکر میرفتی، آرام میگرفتی. یکجوری بود پیکر.
سردار سلامی را خیلی میدیدمش. خیلی مهربان بودند، بیش از اندازه. خانهمان آمده بود. با همدیگر بازی کردیم. با همدیگر گفتیم، خندیدیم.
من قبل از اینکه رژیم صهیونیستی به ایران حمله کند، بچههای غزه را دیدم، دلم به جوش میافتاد. اصلاً یک جوری میشدم. میگفتم: بچه شیرخوار، چرا باید برود زیر خاک. آن را که دیدم، فهمیدم ایران صددرصد اسرائیل را با خاک یکسان میکند. هرچند که آتشبس اعلام کردند. قراره که دوباره بزنند، غیر از این نیست؛ دشمنیمان با اسرائیل تمام نمیشود، تا آنها را با خاک یکسان نکنیم، ما آرام نمیگیریم.
هرچند بابا را زیاد نمیدیدمش، چون خیلی شیفت بود، بابا را خیلی کم میدیدم، ولی اندازه یک دنیا ارزش داشت دیگر.
سنگ تمامگذاشتن برای شهدا
منتخبی از صحبتهای خانم زهرا همتی همسر شهید ابوالفضل ابدام در برنامه لالهخیز چنین است:
15 سال زندگی مشترک داشتیم با آقا ابوالفضل. پسر خالهام بودند. [در کودکی] همبازی هم بودیم. بنده شهرستان بودم. آقا ابوالفضل بچه تهران بودند، بچه فلاح بودند. معمولاً کل تابستان را میآمدند میانه، خانهمان.
بعد از یک مدتی که ایشان بزرگ شدند و من هم بزرگ شدم، در خانوادههای ما یک حد و حریمی بود که فامیلی که بزرگ میشود، دیگر کنار هم نمیرفتیم حتی برای احوالپرسی. تا رسید به مرحله خواستگاری. اول مامان، باباشون آمدند. ابوالفضل در دوره آموزشی سربازی بود. یک روزی دیدم که خودشان هم با مامان، باباشون آمدند. دیگه آن موقع رفتم کنارشان برای خوشامدگویی. دیدم وای چقدر با بچگیهایش فرق دارد. چند سال ندیده بودمش. چقدر خوشتیپ و خوشگل شده. چقدر قد بلنده. میگویند یکدل، نه صددل واقعاً عاشقشان شدم. با هم ازدواج کردیم.
این قدر دغدغه شغلی و کاری داشتند، خیلی خانه نبودند. خانه هم که بودند، در محل خیلی کارهای جهادی انجام میدادند. کارهای حوزه، پایگاه. بزرگترین کار ابوالفضل این بود که یادواره میگرفتند. خیلی یادواره شهدا میگرفتند. انرژی میگذاشتند، وقت میگذاشتند، نهتنها در محل و تهران، بلکه در دورافتادهترین شهرستانها میرفتند، یادواره میگرفتند. در خانهمان سفره میانداختند، یادواره بگیریم. میگفتند: زهرا، میشود وقتی که در خانه یادواره میگیریم همهچیز عالی باشد. چیزی یکبار مصرف نباشد. مبادا غذای بیرون باشد. حتماً غذا، غذای خانگی باشد. حتماً سفره، سفره خانهمان باشد. ظرفها، ظرفهای خودمان باشد. بیا سنگتمام بگذاریم برای شهدا. کلاً حرف، حرف شهادت بود؛ عمل، عمل شهادت بود. همه کارهایش، همه کارهایش...
[در پاسخ به این سؤال که ابوالفضل در کنار شهید سردار حسین سلامی بودند که سالها در لیست ترور دشمنان قرار داشت و کارش خیلی خطرناک بود. با این دلنگرانیها چه کار میکردید در این سالها:]
اگر بگویم اصلاً نگران نبودم، باورتان میشود. اصلاً نگران نبودم. من هر چقدر عاشق خود ابوالفضل بودم، هزار برابر عاشق شغلاش[پاسداری] بودم. خیلی شغل ابوالفضل را دوست داشتم. شغل مقدسی بود. مگر در این دنیا برای چی تلاش میکنیم؟ مگر به غیر از آخرتمان داریم تلاش میکنیم. چرا باید نگران میشدم؟
بیشتر سر به سرم میگذاشتند. من فکر میکردم سر به سرم میگذارند میگویند میخواهم شهید بشوم. پیشانیشان را میگذاشتند روی مهر، با خنده میگفتند: خدایا شهادت میخواهم. گفتم: آقا ابوالفضل، میدانی چرا شهید نمیشوی؟ چون با خنده میگویی. گفت: اِ، شما از کجا میدانی باید گریه کنی، شهید بشوی؟ گفت که خدا با خنده دستم را میگیرد، پر میکشم. آن موقع میدانی که خدا همهچیز را با گریه قبول نمیکند، با خنده هم قبول میکند.
یک روزی به هم گفتند که دوست ندارم یک روزی زیرنویس کنند سرتیم حفاظتی حاجآقا سلامی شهید شدهها، ابدام شهید شده. دوست دارم بگویند با خودش پر کشیده.
وقتی رفتم معراج، خیلی به حال ابوالفضل غبطه خوردم، خیلی.
یک خاطره دیگری هم که بین خودم و خودشان بود، این بود که من یک پیشنهادی دادم، گفتم: آقا ابوالفضل، وقتی همه این همه حلقه ازدواجشان را محکم و سفت میچسبند، یادگاری، یادگاری، برای چی نگه میدارند؟ میشود من یک پیشنهاد بدهم؟ گفتند: بفرمایید. گفتم: من دوست دارم حلقههایمان را ببریم بیندازیم یکیشان را حرم حضرت اباالفضل، یکیاش را حرم حضرت امام حسین(علیهالسلام). گفت: آفرین، چقدر پیشنهادت خوبه. مگر کجا میخواهیم هزینه کنیم مالمان را، حلقههایمان را که ارزشمندتر از اینجا باشد. متأسفانه اجل مهلت نداد که با هم ببریم. به من سپردند که حلقههایمان را بدهیم حضرت بابالحوائج اباالفضل و امام حسین برایمان نگه دارند. در آن دنیا میاندازیم دستهایمان، دوباره میاندازیم انگشتهای همدیگر. انشاءالله این کار را میکنیم.
ماجراهای آخرین دیدار و شهادت
چهارشنبهشب بود و طبق معمول دنبال کارهای یک یادوارهای بود در شهرستان خلخال. شب با آن آقایی که جلسه داشتند، آمدند خانه. گفتند که فردا باید صبح زود بروم. من یک دوش بگیرم و بخوابم که فردا صبح زود بروم سرکار. معمولاً سه صبح میرفتند. من همیشه تنها دیدی که از رفتوبرگشتِ سرکارش داشتم، شبانه در را باز میکردند، میآمدند داخل، شبانه هم میرفتند. صبح روز پنجشنبه ساعت 3 صبح بود، دیدم که دارند میروند، آرام گفتند: خداحافظ. چراغ را روشن نمیکردند، ما را بیدار نمیکردند. گفتم: خدا پشت و پناهت. مثل همیشه رفتند.
پنجشنبهشب، حاجآقا سلامی یک سخنرانی زندهای داشتند. علیرضا[فرزند کوچک شهید] همیشه تا حاجآقا سلامی را میدیدند، جلوی تلویزیون مینشستند که بابام را میخواهد نشان بدهد. خیلی علیرضا نشست، خیلی دیگر نگاه کرد. بابا را نشان نداد. تماس گرفتم. گفتم که کجایی؟ با حاجآقا نیستین؟ علیرضا خیلی میخواهد شما را ببیند. گفت که نه، به علیرضا بگو من صبح حاجی را میخواهم ببرم نماز جمعه، بگویید آنجا من را ببیند. بعد خداحافظی کردند و همین شد. آخرین خداحافظیمان همین بود.
[صبح جمعه]، محمدجواد، با مامانبزرگ، بابابزرگش شهرستان بودند. من و علیرضا خواب بودیم. خواهرم صبح خیلی زود تماس گرفتند. خیلی ترسیدم از این که خواهرم به این زودی چرا تماس گرفتند. گفتند: میدانی سردار سلامی را زدند. یک آن چشمم را باز کردم، چون معمولاً بیسر و صدا میآمدند آقا ابوالفضل، سوییچ را آویزان میکردند از جاکلیدی. یک آن آنجا را نگاه کردم که سوییچ نیست. ابوالفضل نیامده. چون میآمد، میرفت اتاق جدا میخوابید که ما بیدار نشویم. دیدم سوییچشان نیست. بعد دو دستی زدم توی سرم. گفتم یعنی چه حاجآقا سلامی را زدند؟ گفت: آره شهید شده، نمیدانی؟ دیگه، همانجا فهمیدم. چون ابوالفضل خودش میگفت میخواهم با خودش پر بکشم.
من تماس گرفتم با دوستشان آقای علیخانی. گفتم: این همه گفتید که ما در خدمتیم، ما هر کاری بگویید انجام میدهیم، واقعاً الان یک کاری بگویم انجام میدهید؟ گفت: بفرمایید. گفتم: من را ببر پیش ابوالفضل. گفت: چشم. تا رسیدم معراج، دیدم تمام دوستهای ابوالفضل، بچه مسجدیها، هیئتیها، همه آنجا هستند. وقتی پیکرش را دیدم، آرام شدم. ببینید، من صبح روز جمعه تا شب در خلوت خودم به خدا میگفتم: مرگ، خدایا منم مرگ را میخواهم. اما وقتی پیکرش را دیدم، آرامش خیلی خاصی[گرفتم]. چون من ابوالفضل را ندیدم، یک فرشته دیدم.
ببینید، آقا ابوالفضل از ناحیه صورت زخمی بودند. من وقتی سمت راستش نشستم، سمت راستش سخت بود. وقتی زخمِ را دیدم، راغب شدم این زخمها را لمس کنم. این زخمها خیلی زیبا بود، خیلی خوشگل بود. [شهید ابوالفضل ابدام] همیشه به من میگفتند که من خیلی بالا سر شهید رفتم زهرا، شهدا چرا میخندند به نظرت؟ میگفتم: من که نمیبینم، شما دیدی، دلیلش را بپرس از یکی. گفت: من از خیلیها پرسیدم. میگویند: امام حسین را میبینند، حضرت اباالفضل را میبینند لحظههای آخر، میخندند. سمت چپش یک خندۀ عجیبی بود، متفاوت از سمت راستش بود.
|| کامران پورعباس