تاریخ : 1404,چهارشنبه 15 مرداد19:30
کد خبر : 120379 - سرویس خبری : مسائل و مشکلات ایثارگران

دخترکم اگر بیفتی دستت را نمی گیرند عکست را می‌گیرند



رضا

فاش نیوز - دخترکم. عزیزکم. کی می‌خواد جواب دلتنگی‌هاتو بده؟ من سه‌تا مثل تو را داشتم کنارم بزرگ شدند. یادم هست وقتی معصومه زمین می‌خورد، باباش می‌پرید زیرش که با زمین برخورد نکنه. گاهی می‌دیدم زخمی می‌شد، بلکه اون زخم برنداره.
وقتی زینب گریه می‌کرد، باباش چشماش پر اشک می‌شد. وقتی فاطمه ناراحت می‌شد، انگاری دنیا روی سر باباش خراب می‌شد.
اما همین امروز معصومه ششصد کیلومتر از خونه دوره. توی تهرون داره از پیرزن‌ها نگه‌داری می‌کنه. یک ماه قبل می‌گفت: «مهره‌های کمرم تاب برداشتن.»
می‌دونی چرا؟ چون از بس زور زده به این پیرزن و اون پیرزن و وسایلشون را جا‌به‌جا کرده.
هر روز پیامک میاد روی گوشی من که «زینب امیری مبلغ... بابت هزینه دکتر ثبت شد.»
چند روز پیش بهش گفتم: خواهر، چیکار می‌کنی این همه دکتر؟
می‌دونی چی گفت؟ گفت: «دست من نیست. اگه دست من بود، به‌جای دکتر می‌رفتم ترکیه و دبی.»

همین اشکی که الآن تو ریختی و همین چهره‌ای که تو داشتی، الآن چهل‌وسه ساله در ذهن من حک شده و تبدیل به یک بیماری شده.

دخترکم، من خیلی دلم سوخت برات، چون می‌دونم چه سختی‌هایی باید بکشی تا بزرگ بشی. شاید دو ریال حقوق بابات بره به حساب مادرت؛ لقمه نان بخور و نمیری داشته باشی.
اما مسیری پر از تلاطم‌ها پیش رویت هست. وقتی پدری دست دخترش را گرفته و بهش پیشنهاد خرید عروسک می‌ده، آن‌وقت تو درون خودت می‌شکنی و هیچ متاعی نمی‌تونه ترمیمت کنه.

دخترکم، این‌جا مسئولین متولی، تو و امثال تو را فقط در کلام، ولی‌نعمت می‌دونن. اما در عمل، اگر مشکلی برات پیش بیاد، هزاران بار فریاد بزنی، کسی جوابت را نخواهد داد.
اگر نبود سایه حضرت آقا، همان دو ریال حقوق را هم بهت نمی‌دادند. و چه بسا محاکمه‌ات هم می‌کردند که چرا پدرت شهید شده!

دخترکم، من دلم خیلی برای تو و زینب سوخت. امیدوارم هیچ‌وقت نیفتی، چون عکست را می‌گیرند، نه دستت را.

|| رضا امیریان فارسانی