
فاش نیوز - چهل غروب خونین که آفتابش بر خاک غریب کربلا نشست.
چهل سپیده بیروشنایی که چشمها در غبار داغ بیابان گم شد.
چهل منزل، پا به پای زخم، پا به پای اسارت،
و دلهایی که زیر بار طعنه و خنده دشمن، هر لحظه خون شد.
چه بگویم؟
از داغی که از قتلگاه آغاز شد و تا کوچههای شام کشیده شد؟
از گلوهایی که فریاد آزادی را خفه کردند؟
از زنجیرهایی که روی شانههای شکسته سنگینی میکرد؟
از خندههایی که بر اشک کودکان نشست؟
و از تیرهایی که دل تاریخ را شکافت؟
چهل روز گذشت…
اما بغض زینب(س) هنوز بر آسمان میپیچد،
و هر قلبی که حسین(ع) را میشناسد، در این داغ، اسیر است.
*****
شبهای بی تو،
نه ستارههایش میدرخشند،
و نه مهتابش زیباست،
نه آرامشش حاکم بر جان…
پُر است از دلتنگی و تنهایی.
و اینک صبحی دیگر در مسیر عشق…
صبحی که دلها رهسپار کربلاست،
صبحی که عطر اربعین در هوای آن جاریست،
و نام حسین(ع) تپش قلبها را معنا میدهد.
|| علیرضا رجایی