
فاش نیوز - بالا بلند بود و قوی هیکل و ورزشکار. دستانش زمخت و بزرگ و پینه بسته بود. اسرا اسمش را گذاشته بودند «سید کارگری»
دور از چشم عراقیها برای اسرای موصل دو، کلاس «کونگ فو» میگذاشت.

سیدحسین حسینی، اسیر یزدی، از روزی که به اردوگاه ما آمده بود، یک تنه فضای غمناک اردوگاه را با دو ابزار مهم ورزش و خنده تکان داده بود. روزها میان شلوغی و ازدحام اسرا، صدای قهقههاش را از آن سر اردوگاه میشد شنید.
زمستان سال شصت و هشت، حوالی دیماه بود که یکباره نشاط و شوخی و ورزش و خندههای بلند سیدحسین قطع شد و جوان چابک و بذلهگوی یزدی، در لاک انزوا رفت و خوراکش شد غصه و غم.
صلیب سرخ نامهای به انضمام خبری هولناک برایش آورده بود. «... متاسفانه همسر شما در اثر نیش زنبور، به رحمت خدا رفت. خدا به شما صبر بدهد... »
خدا صبر داد، اما سید دیگر سید قبل نشد.
اسرا مجلس ختمی گرفتند و مرگ همسر و مادر چهار فرزند قد و نیمقدش را به او تسلیت گفتند.
ماههای بعد، صلیب سرخ برای اسرا نامه میآورد، اما او هر بار ناامید از دریافت خطی از همسرش، اتاق توزیع نامهها را ترک میکرد و به گوشه انزوایش در آسایشگاه برمیگشت و سر به دیوار میگذاشت و آه میکشید.
هفت ماه گذشت. مرداد شصت و نه اسرا آزاد شدند. سیدحسین بر دوش مردم شهر یزد به خانهاش رسید و ناگهان با دیدن چهره زنی آشنا، قلبش انگار ایستاد. خودش بود، زنش، مادر بچه هایش، گوشهای ایستاده بود و داشت اشک شوق میریخت!!!!!
****
مزدوران سازمان مجاهدین خلق(منافقین) مستقر در بغداد، با اضافه کردن آن خط شوم به نامهی خانواده سیدحسین، روزگاری چنان غمانگیز برایش درست کرده بودند. منافقین برای اینکه با رسیدن نامه همسرش در ماههای بعد، دستشان رو نشود، هفت ماه منتهی به آزادی اسرا، جلو نامههای سیدحسین را گرفتند!
|| احمد یوسفزاده