تاریخ : 1404,چهارشنبه 29 مرداد15:43
کد خبر : 120760 - سرویس خبری : جانبازان

سرداری که در اسارت به سن تکلیف رسید!


سرداری که در اسارت به سن تکلیف رسید!

«دست بردن در شناسنامه، آخرین راه برای رسیدن به جبهه بود و من در ۱۴سالگی، مرتکب این کار شدم. علت مخالفت پدر و مادرم، فقط کم سن و سالی و ته‌تغاری بودنم نبود. اینکه برادر بزرگترم در سپاه کردستان خدمت می‌کرد هم مزید بر علت شده بود...

فاش نیوز - یکی از اسرای جوان مدتی بود افسرده و گوشه‌گیر شده بود. پرس‌وجو که کردیم، معلوم شد نامه‌ای از ایران رسیده که همسرش در آن نوشته: دیگه نمی‌تونم تحمل کنم. قصد دارم درخواست طلاق بدم و با فرد دیگری ازدواج کنم... چند ماه بعد که یک نامه عاشقانه از طرف همسرش رسید، تازه شست‌مان خبردار شد که منافقین در نامه قبلی دست برده و متن آن را تغییر داده‌اند!

مریم شریفی؛ «نمایندگان صلیب سرخ با تعجب می‌گفتند: شما دیگه کی هستید؟! ما با اسرای جنگ‌های مختلف در دنیا برخورد داشته و دیده‌ایم که بعد از مدتی، دچار ناامیدی و افسردگی می‌شوند. کار بعضی‌هایشان حتی به دیوانگی می‌کشد و اقدام به خودکشی می‌کنند. اما شما با همه آنها فرق دارید و هرچه از دوران اسارت می‌گذرد، روحیه‌تان و قدرت اراده و معنویت‌تان بالاتر می‌رود!»

 
تمام قصه همین است که 41 هزار اسیر غیور ایرانی، درست از وقتی تصمیم گرفتند تهدیدهای دوران اسارت را به فرصت تبدیل کنند، جبهه دیگری در آن سوی مرز تشکیل دادند و با ایمان، صبوری و استقامتی که به خرج دادند، اردوگاه‌های عراق را به صحنه عملیات‌های غرورآفرینی تبدیل کردند که باز هم بعثی‌ها طرف بازنده آن بودند.به بهانه 26 مرداد، سالروز بازگشت آزادگان سرافراز به وطن، در گفت‌وگو با سردار «حمیدرضا مختص آبادی»، از قهرمانان پیشکسوت نیروی قدس سپاه، با تلخ و شیرینِ خاطرات 7 سال و نیمه ایشان از دوران اسارت همراه شدیم...*(تصاویر منتسب به عملیات والفجر یک)
رزمنده‌ای که اولین روزه‌هایش را در اسارت گرفت
«دست بردن در شناسنامه، آخرین راه برای رسیدن به جبهه بود و من در 14سالگی، مرتکب این کار شدم. علت مخالفت پدر و مادرم، فقط کم سن و سالی و ته‌تغاری بودنم نبود. اینکه برادر بزرگترم در سپاه کردستان خدمت می‌کرد هم مزید بر علت شده بود. اما من بالاخره به خواسته‌ام رسیدم؛ درست 3 ماه بعد از شروع اول دبیرستان. دوره آموزشی را که در لشکر امام حسین(ع) اصفهان گذراندم، زمستان سال 61 اعزام شدم. چند ماه از حضورم در جبهه می‌گذشت که در فروردین سال 62 در جریان عملیات والفجر یک، مجروح و اسیر شدم...»*(یک اسیر نوجوان مجروح ایرانی در دست نظامیان بعثی)
هرچقدر قبل از اعزام، روزها برای حمیدرضای نوجوان، سخت و کشدار گذشته بود، دست تقدیر اراده کرده بود اتفاقات بعد از اعزام، با دور تند برایش رقم بخورد. و برای رزمنده‌ای که در 15 سالگی، با پدیده‌ای به نام اسارت مواجه شده بود، همه‌چیز، جدید و عجیب و سخت بود: «من در اسارت به سن تکلیف رسیدم. رمضان سال 62 که مصادف شده بود با مرداد ماه، اولین روزه‌های رسمی‌ام را در اردوگاه موصل یک گرفتم.*(جمعی از اسرای نوجوان ایرانی در اردوگاهی در عراق)
راستش را بخواهید، هیچ تصوری از اسارت نداشتم و نمی‌دانستم قرار است چه اتفاقی بیفتد. یک نوجوان 14، 15 ساله که تا چند ماه قبل داشت در کوچه و خیابان بازی می‌کرد، حالا در فضایی قرار گرفته بود که تمام آزادی‌هایش از او سلب شده و هر لحظه برایش با تحقیر و توهین و آزار و اذیت همراه بود.همه اینها باعث می‌شد روزهای اول خیلی سخت بگذرد. اما به لطف خدا کم‌کم با همراهی دوستان، شرایط طوری تغییر کرد که بعد از گذشت بیش از 30 سال، همچنان معتقدم بهترین دوران زندگی من، همان ایام اسارت بود. من دیگر هیچ‌وقت آن جو معنوی و صمیمی و آن فضای برادری و رفاقت را درک نکردم.»*(سردار «حمیدرضا مختص آبادی»، آزاده)
وقتی ردپای منافقین در نامه‌های اسرا کشف شد
«با باز شدن پای نمایندگان صلیب سرخ به اردوگاه، 2، 3 ماه بی‌خبری خانواده‌های ما تمام شد و از همان موقع، نامه‌هایی که از ایران می‌رسید، شد بزرگترین دلخوشی ما. اما کمی که گذشت، متوجه شدیم علاوه‌بر ما و خانواده‌هایمان، افراد دیگری هم در نوشتن آن نامه‌ها نقش دارند!»*(«مسعود رجوی»، سرکرده گروهک منافقین در دیدار با صدام)
ادامه صحبت‌های سردار «حمیدرضا مختص آبادی»، از یکی دیگر از زوایای خیانت وطن‌فروشان پرده برمی‌دارد: «در میانه‌های جنگ ایران و عراق، گروهی از منافقین فراری، از فرانسه به عراق پناهنده شدند و شروع به همکاری با صدام و حزب بعث کردند. یکی از جنایت‌های آنها، همکاری با استخبارات عراق برای سانسور نامه‌های اسرای ایرانی بود. مسئله این نبود که اطلاعات موجود در نامه‌ها را استخراج می‌کردند و در اختیار بعثی‌ها می‌گذاشتند. خیانت بزرگتر این بود که در نامه‌های ما دست می‌بردند.*(نمونه نامه هایی که تنها دلخوشی اسرا بود)
اجازه بدهید یک مثال برایتان بزنم. یک بار دیدیم یکی از اسرای جوان که چند ماه قبل از اسارت، عقد کرده بود، مدتی است خیلی ناراحت و گرفته است. پرس‌وجو که کردیم، معلوم شد نامه‌ای از ایران به دستش رسیده که همسرش در آن نوشته: ادامه این شرایط دیگه برای من ممکن نیست. قصد دارم درخواست طلاق بدم و با فرد دیگری ازدواج کنم... چند ماه بعد که یک نامه عاشقانه از طرف همسرش رسید، تازه شست‌مان خبردار شد که منافقین در نامه قبلی دست برده و متن آن را تغییر داده‌اند. هدف بعثی‌ها و منافقین این بود که روحیه ما و خانواده‌هایمان را تضعیف کنند و از نظر روانی، ما را تحت فشار بگذارند. با همین هدف، از طرف ما هم، نامه‌های جعلی به ایران می‌فرستادند و مثلا می‌نوشتند: من دیگه نمی‌تونم این شرایط رو تحمل کنم. می‌خوام خودم رو تسلیم عراقی‌ها کنم و اینجا پناهنده بشم... مدتی که گذشت، دست منافقین برایمان رو شد.»
امشب دیگر رزمندگان ایران به اردوگاه ما می‌رسند...!
«قطعنامه که امضا شد، کورسوی امید ما برای آزادی هم، خاموش شد. می‌دانید، تا وقتی جنگ در جریان بود، امید داشتیم با پیروزی ایران، ما هم آزاد شویم و به وطن برگردیم. خیلی از شب‌ها با این ذهنیت و آمادگی می‌خوابیدیم که هر لحظه ممکن است درهای اردوگاه باز شود و رزمندگان ایرانی برای نجات ما بیایند. اما با برقراری آتش‌بس، این امید از بین رفت. از وقتی شنیده بودیم در بعضی جنگ‌ها، تا 20 سال بعد از پایان درگیری هم اسرا در اردوگاه‌ها مانده بودند، روزها خیلی برایمان سخت‌تر می‌گذشت.اما در میانه همان بلاتکلیفی آزاردهنده، لطف خدا شامل حال‌مان شد و حمله صدام به کویت، به مذاکرات ایران و عراق برای تبادل اسرا سرعت داد. اینطور بود که 2 سال بعد از امضای قطعنامه، آزاد شدیم.»
بعد از حاج آقا ابوترابی، بزرگترین نعمت در اسارت، «رادیو» بود
از حال و هوای اسرا در لحظه شنیدن خبر آزادی که می‌پرسم، برق شادی بعد از 35 سال دوباره در چشم‌های سردار می‌درخشد و در همان حال می‌گوید: «به خبر رادیو عراق، اعتباری نبود. به همین خاطر، به رادیوی خودمان رجوع کردیم. لابد برایتان جای سؤال است که آن رادیو را از کجا آورده بودیم!...
از همان اول، خیلی برایمان مهم بود که از اوضاع ایران، خبر بگیریم. ازآنجاکه به رادیو و دیگر رسانه‌های عراق اعتماد نداشتیم، تصمیم گرفتیم هرطور شده، یک رادیو به دست بیاوریم. از وقتی بچه‌ها متوجه شدند سرباز عراقی که در اتاقک طبقه بالای اردوگاه نگهبانی می‌دهد، همیشه یک رادیو کنار دستش دارد، دست به کار شدند.یک چوب بلند پیدا کردند، یک قلاب سرش وصل کردند و چند روز در کمین نشستند. یکی از روزها، به محض اینکه سرباز از اتاقکش بیرون رفت، از همان چند ثانیه غفلتش استفاده کردند و آن قلاب را در بند رادیو انداختند و پرتابش کردند پایین. به‌این‌ترتیب، رادیو به دست بچه‌هایی افتاد که در حیاط بودند. از آن به بعد، آن رادیو، بعد از وجود مرحوم حاج آقا ابوترابی، به بزرگترین نعمت خدا برای ما در دوران اسارت تبدیل شد...
اینجا اردوگاه موصل است، صدای اسرای جمهوری اسلامی ایران!
آن رادیو، شده بود منبع خبری حدود 1800 اسیر در اردوگاه موصل یک. آن اردوگاه، 14 آسایشگاه داشت که در هرکدام، 100 تا 120 اسیر زندگی می‌کرد. از آن میان، یک نفر ازجان‌گذشته، مسئول مخفی کردن رادیو شد چون همه می‌دانستند کشف رادیو، مساوی است با اعدام.*(عکس یادگاری اسرا در اردوگاه موصل یک/ سردار حمیدرضا مختص آبادی، ردیف ایستاده، نفر دوم از سمت چپ)
از آن روز، طبق برنامه‌ریزی دقیق، یک نفر رادیو را از مسئولش می‌گرفت و زیر دوش حمام! اخبار مهم ایران و برنامه‌هایی مثل سخنرانی امام خمینی را از رادیو ایران گوش می‌داد و پیاده می‌کرد. بعد در فرصت هواخوری، از هر اردوگاه یک نماینده می‌آمد و وقتی جمع 14 نفری تکمیل می‌شد، آن فرد مطلع شروع می‌کرد به خواندن اطلاعاتی که از رادیو ایران دریافت کرده بود و بقیه می‌نوشتند. عصر که همه به آسایشگاه‌ها برمی‌گشتند، با مراقبت کامل، متن آن خبرها توسط افرادی که صدای خوبی داشتند، در تمام 14 آسایشگاه خوانده می‌شد و به‌این‌ترتیب کل اردوگاه از جدیدترین اخبار ایران در 24 ساعت گذشته باخبر می‌شدند.
سال 69، وقتی موضوع مبادله اسرا مطرح شد، چیزی که دل ما را قرص کرد، این بود که رادیو ایران هم این خبر را اعلام کرد. تمام اردوگاه یکپارچه شادی شد و از همان روز، شمارش معکوس برای آمدن نمایندگان صلیب سرخ شروع شد...»*(سجده شکر آزادگان سرافراز بعد از ورود به خاک وطن)
همه‌چیز تغییر کرده بود؛ خیابان‌ها، ساختمان‌ها و حتی آدم‌ها...
«ما پنجمین گروه از اسرا بودیم که مبادله شدیم. روز 31 مرداد سال 69، وقتی از مرز خسروی وارد کرمانشاه شدیم، 7 سال و نیم از روزی که اسیر شده بودم، می‌گذشت. بعد از 3 روز قرنطینه، با هواپیما به اصفهان رفتیم و از آنجا راهی کاشان شدیم.از عصر آن روز که در میان استقبال و لطف مردم به خانه‌مان رسیدم، تا شب، خانه‌مان مدام پر از مهمان بود. محبت مردم، تمامی نداشت و تا چند روز، از فامیل و همسایه و همشهری گرفته تا مسئولان شهر، مدام به منزل ما می‌آمدند و ابراز لطف می‌کردند. *(سردار حمیدرضا مختص آبادی در روز آزادی و بازگشت به خانه در میان استقبال مردم)
به هر طرف نگاه می‌کردم، همه‌چیز جدید بود. همه‌چیز تغییر کرده بود؛ نه‌فقط خیابان‌ها و ساختمان‌ها، بلکه آدم‌ها...مثلا یک فرهنگ و سبک زندگی در دوران اسارت در ما نهادینه شده بود که یکی از مهم‌ترین مشخصه‌هایش، مقید بودن به نماز اول وقت بود. شب اول که به خانه رسیدم، در جمع مهمانان و در میان آن گپ و گفت‌ها و بازگویی خاطرات، یک لحظه متوجه شدم وقت نماز مغرب است. آرام در گوش یکی از رفقای قدیمی گفتم: میشه بلند شی اذان بگی؟ با تعجب نگاهم کرد و به شوخی گفت: فکر کردی هنوز اسیری؟! حالا الان توی این شرایط لازم نیست نماز اول وقت بخونی!... من هم بی سر و صدا به اتاقی رفتم و تنهایی نمازم را خواندم...»
نمایندگان صلیب سرخ می‌گفتند: شما دیگه کی هستید؟!روایتِ حیرانیِ آزاده حمیدرضا مختص آبادی از مواجهه با تغییرات شهر و اهالی‌اش را قطع می‌کنم و می‌پرسم: یعنی دلسرد شدید؟ دیدن آنهمه تغییر و دگرگونی در جامعه، ناامیدتان کرد؟ سردار لبخندبرلب در جواب نتیجه‌گیری عجولانه‌ام می‌گوید: «اسارت، هرچقدر به لحاظ جسمی برای ما با محدودیت و سختی و رنج همراه بود، در مقابل، خداوند با قدرت روحی و معنوی برایمان جبران می‌کرد. و این، آنقدر واضح بود که حتی نمایندگان صلیب سرخ را به زبان آورد.
صلیبی‌ها که اغلب اروپایی بودند، با تعجب به ما می‌گفتند: شما دیگه کی هستید؟! ما با اسرای جنگ‌های مختلف در دنیا برخورد داشته و دیده‌ایم که آنها بعد از مدتی، دچار ناامیدی و افسردگی می‌شوند. کار بعضی‌هایشان حتی به دیوانگی می‌کشد و اقدام به خودکشی می‌کنند. اما شما با همه آنها فرق دارید و هرچه از دوران اسارت می‌گذرد، روحیه‌تان و قدرت اراده و معنویت‌تان بالاتر می‌رود!
مقاومت، سخت‌افزار نیست که بشکند
این، همان حقیقتی است که حضرت آقا در یکی از سخنرانی‌هایشان به آن اشاره کرده و فرمودند: «جبهه مقاومت، یک سخت‌افزار نیست که بشکند یا از هم فرو بریزد یا نابود بشود. «مقاومت» یک ایمان است، یک تفکّر است، یک تصمیم قلبی و قطعی است؛ مقاومت یک مکتب است...» مصداق بارز این موضوع، مقاومت مردم غزه و یمن و عملکرد غرورآفرین حزب‌الله و انصارالله است.
چرا راه دور برویم؟ مصداق بارزش، مقاومت تحسین‌برانگیز مردم خودمان در جنگ 12 روزه اخیر است. همه دیدند در جنگ نابرابری که آمریکا و اروپا و بعضی کشورهای منطقه به کمک اسرائیل آمدند، با اینکه رژیم صهیونیستی به شکلی ناجوانمردانه دست به ترور فرماندهان ارشد نظامی و دانشمندان هسته‌ای ما زد و تعداد زیادی از هموطنان بیگناه ما را به شهادت رساند، انگیزه و اراده مردم هر روز قوی‌تر شد و عاقبت هم، شکست را به دشمن تحمیل کردند.
با همین نگاه و عقیده بود که من که موقع اسارت یک نوجوان 15 ساله بودم، وقتی در 21، 22 سالگی آزاد شدم، ایمان، روحیه و اراده‌ام و همچنین اعتقادم به حقانیت جمهوری اسلامی و راه امام، ده‌ها برابر بیشتر شده بود.»*(اسرای ایرانی در اردوگاه موصل یک/ سردار حمیدرضا مختص آبادی،‌ردیف نشسته، نفر اول از سمت چپ)
از فارغ‌التحصیل‌های اردوگاه موصل چه خبر؟!
حالا مشتاقم از زندگی جدید حمیدرضای جوان پرانگیزه بعد از آزادی بدانم. به خیالم، قهرمان داستان ما بعد از یک وقفه 7 سال و نیمه، باید همه‌چیز را دوباره از نقطه صفر شروع می‌کرده اما قصه‌ای که سردار سر می‌اندازد، حکایت دیگری دارد: «بعد از بازگشت به خانه، جوری خودم را در اتاق حبس می‌کردم برای درس خواندن که عاقبت صدای مادرم درآمد که: حالا هم که آزاد شدی، خودت، خودت رو زندانی کردی؟...
وقتی اسیر شدم، سیکل داشتم اما وقتی آزاد شدم، اطلاعات و آموخته‌هایم چندین برابر شده بود و همه اینها به برکت دوران اسارت بود! آنجا در آن جو معنوی همدلانه، همه اسرا تلاش می‌کردند بهترین استفاده را از زمان ببرند. خود من، آشنایی با قرآن را مدیون دوران اسارت هستم. اصلا نمی‌دانستم نهج‌البلاغه چیست اما به لطف خدا و با کمک دوستان در آن سال‌ها، چند بار از اول تا آخر نهج‌البلاغه را مرور کردیم. دعای کمیل، دعای عرفه، دعای ابوحمزه ثمالی و مناجات شعبانیه را هم در همان دوران حفظ کردم!
درس خواندن در اسارت به عشق شاگردی علامه طباطبایی!
یک بار در جمع دوستان، صحبت از تفسیر المیزان علامه طباطبایی شد. پرسیدم: درباره چی حرف می‌زنید؟ گفتند: المیزان، یکی از مهم‌ترین تفسیرهای قرآن است. گفتم: دوست دارم بخوانمش. گفتند: ما که تفسیر المیزان نداریم. تازه اگر هم داشتیم، متوجه نمی‌شدی! چون به زبان عربی نوشته شده و هنوز ترجمه نشده. اگر دوست داری المیزان بخوانی، باید زبان عربی یاد بگیری...شاید باورتان نشود اما من به این عشق که یک روز بتوانم تفسیر المیزان را بخوانم، سراغ طلبه‌های آسایشگاه‌مان رفتم و از آنها خواستم به من، صرف و نحو عربی یاد بدهند. و جوری در این مسیر پشتکار به خرج دادم و مدام ازصلیب سرخ درخواست کتاب کردم که در مدت 4، 5 سال، کتاب آموزش عربی تخصصی نماند که نخوانده باشم. و همان برنامه آموزشی جدی، مقدمه‌ای شد برای ادامه تحصیل هدفمند من در دوران بعد از اسارت.»
وقتی پنج ماهه، دیپلم گرفتم!
«آنقدر به لحاظ ذهنی و اطلاعات درسی، آمادگی داشتم که تا خبر دادند دستورالعملی ویژه آزادگان صادر شده که در صورت داشتن استعداد و اطلاعات لازم و قبولی در آزمون‌های علمی، می‌توانند دوره دبیرستان را جهشی بخوانند، معطل نکردم و ثبت‌نام کردم. آموخته‌های دوران اسارت، حسابی به کارم آمد و به لطف خدا با قبولی در تمام آزمون‌ها، موفق شدم مقطع دبیرستان را در 4، 5 ماه طی کنم و دیپلم بگیرم! تازه، یک طلبه را هم پیدا کرده بودم و ادامه دروس حوزوی را هم پیش ایشان یاد می‌گرفتم. خلاصه سال 70 در کنکور انسانی شرکت کردم و تعمداً رشته حقوق شهر قم را انتخاب کردم چون مصمم بودم در کنار دانشگاه، درس‌های حوزه را هم ادامه بدهم.قبولی در رشته حقوق و کوچ به قم، شروع فصل جدیدی از زندگی من بود. به پشتوانه آموزش‌های دوران اسارت، از آزمون‌ها و گزینش‌های حوزه هم سربلند بیرون آمدم و در بدو ورود، مدرک سطح 4 حوزه به من داده شد...»
روزی که قرآن، مرا سرباز راه قدس کرد
«همزمان با شروع دانشگاه، تصمیم گرفتم وارد سپاه شوم. وقتی از یکی از علما درخواست کردم در این زمینه برایم استخاره بگیرند، آیه اول سوره مبارکه إسراء آمد: «سُبْحَانَ الَّذِی أَسْرَیٰ بِعَبْدِهِ لَیلًا مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ إِلَی الْمَسْجِدِ الْأَقْصَی الَّذِی بَارَکنَا حَوْلَه»... آیه «قدس» آمد و من هم به اشاره قرآن، وارد نیروی قدس سپاه پاسداران شدم...»جانشین معاونت فرهنگی نیروی قدس سپاه پاسداران و رایزن فرهنگی جمهوری اسلامی ایران در سوریه، مهم‌ترین عناوینی است که در کارنامه پربار سردار حمیدرضا مختص آبادی در 34 سال گذشته ثبت شده. سردار که از نزدیک شاهد تحولات منجر به سقوط حکومت بشار اسد بوده، با روایتش ما را می‌برد به آن روزهای پرالتهاب و می‌گوید: «از فروردین 1403 تا آخرین روزهای آذرماه، به‌عنوان رایزن فرهنگی جمهوری اسلامی ایران در سوریه مشغول به کار و شاهد تحولاتی که منجر به سقوط حکومت بشار اسد شد، بودم. عوامل مختلفی در شکل‌گیری این اتفاق تاثیر داشت که مهم‌ترینش، تغییر تاکتیک دشمن و بی‌انگیزگی داخلی بود.
نیروهای جولانی که همان اعضای القاعده و داعش سابق بودند، کاملا تغییر رفتار و تغییر روش داده بودند. همان‌ها که در سال 2011 در مسیر حرکت‌شان، همه‌چیز را آتش می‌زدند و غارت می‌کردند و مخالفان‌شان را سر می‌بریدند، این بار با قدرت نرم وارد شدند و با مردم با محبت رفتار می‌کردند؛ موضوعی که نشان می‌داد در این سال‌ها کاملا آموزش دیده بودند.
از آن طرف، عوامل متعددی مثل تحریم‌های شدید آمریکا (موسوم به قانون قیصر)، وضعیت نابسامان اقتصادی، تخریب زیرساخت‌هایی مثل شبکه برق و تعلل بشار اسد در اجرای اصلاحات سیاسی، باعث شده بود سوریه از داخل دچار فروپاشی شود. اینطور بود که وقتی شورشیان به سرکردگی جولانی شروع به پیشروی کردند، هیچ‌کس در مقابل‌شان مقاومت نکرد. من نه در ارتش سوریه، نه علویان و نه حزب بعث که بشار اسد به حمایت آنها دلگرم بود، هیچ انگیزه‌ای برای مقاومت و دفاع از حکومت اسد ندیدم. به‌این‌ترتیب، نیروهای جولانی بدون هیچ درگیری و مقاومتی، 11 روزه از ادلب تا دمشق آمدند و حکومت مرکزی را ساقط کردند.»
حاج قاسم گفت: مگه من کی هستم که بیت‌المال را صرف چاپ عکس من کرده‌اید؟...
«از سال 78 که سردار حاج قاسم سلیمانی به فرماندهی نیروی قدس سپاه منصوب شد تا زمان شهادتش، در خدمت ایشان بودم. دوستان، اطرافیان و به‌ویژه خانواده شهدا که از ارتباط کاری من با حاجی خبر داشتند، همیشه می‌گفتند: هر وقت حاج قاسم را دیدی، از طرف ما ایشان را ببوس. من هم هر بار، پیغام دوستداران حاجی را به ایشان می‌رساندم و به نیابت از آنها، پیشانی‌اش را می‌بوسیدم. حاجی هم با همان تواضع همیشگی‌اش می‌گفت: آخه من که کسی نیستم...»
نمی‌شود با سردار موسپید نیروی قدس هم‌کلام شد و شیرینیِ خاطرات همنشینی و همکاری او با سردار دلها را نچشیده، گفت‌وگو را به پایان برد. اینطور است که آزاده فعال و موفق کاشانی در سالروز بازگشت آزادگان سرافراز به وطن، مهمان‌مان می‌کند به یکی از خاطرات نابش از حاج قاسم سلیمانی و می‌گوید: «آن روز به دفتر سردار حاج قاسم سلیمانی رفته بودم برای ارائه گزارش کار. بعد از نیم ساعت گفت‌وگو و شرح فعالیت‌ها، وقتی می‌خواستم مرخص شوم، یکی از دوستان به دیدار حاجی آمد. دقایقی به احوالپرسی و گپ و گفت 3 نفری گذشت.در همان اثنا، آن بنده خدا که خیلی هم مورد احترام حاجی بود، مجله‌ای که در دست داشت را به حاج قاسم نشان داد؛ مجله‌ای که تصویر صفحه اولش، عکس بزرگ حاجی بود. تا چشم حاج قاسم به عکس خودش افتاد، به‌شدت برافروخته و ناراحت شد و با خشم و غضبی عجیب به آن فرد گفت: مگه من کی هستم که بیت‌المال را صرف چاپ عکس من کرده‌اید؟...*(تصاویر حاج قاسم سلیمانی در شهرهای ایتالیا بعد از شهادتش در سال 1398)

وقتی حاج قاسم به شهادت رسید، عکسش را در تمام دنیا دیدم؛ از کوچه و خیابان‌های عراق و سوریه و لبنان و هند و پاکستان گرفته تا اروپا و آمریکا. در کشورهای اسلامی و غیراسلامی. آنجا در دلم به حاجی گفتم: تو می‌خواستی عکست مخفی بماند و گمنام باشی اما خدا اراده کرده اسم و عکس تو جهانی و جاودانه شود...»