تاریخ : 1404,سه شنبه 11 شهريور14:28
کد خبر : 120941 - سرویس خبری : گزارش و گفت و گو

حاج احمد متوسلیان آرزو داشت در قطعه ۴۲ دفن شود!



فاش نیوز - «قطعه ۴۲، بهشتِ بهشت زهراست. اینجا محل عروج آدم‌های گمنامی است که فرماندهان بزرگ ما دوست داشتند جای آنها باشند! آرزوی فرماندهان بزرگی مثل حاج احمد متوسلیان، حاج ابراهیم همت و حسن طهرانی مقدم، این بود که شهادت‌شان در مبارزه با اسرائیل باشد. کاری که حاج حسن شروع کرده بود را بچه‌هایی که اینجا خوابیده‌اند، مثل رایان قاسمیان و سید علی و ریحانه سادات ادامه دادند و قرار است امثال اینها تمامش کنند.»

خبرگزاری فارس- مریم شریفی؛ همانطور که به قطعه 42 نزدیک می‌شوم، یک چهره آشنا از دور قلاب می‌شود و نگاهم را سمت خودش می‌کشد. با تردید جلو می‌روم. چشم‌هایم خطا نکرده؛ مادر شهید خوشروی کوچه‌مان است که از سال 63، برای دیدار با «عباس» شهیدش، مهمان دائمی گلزار شهداست. دست‌هایش را در دست می‌گیرم و می‌گویم: حاج خانم! رفته بودید پیش عباس آقا؟ منتظرم مادر شهید به تایید سر تکان بدهد و آه کشدارش، بشود جواب سؤالم اما فوری با لبخند کمرنگی می‌گوید: «نه! رفته بودم پیش سردار حاجی‌زاده»...چیزی چنگ می‌اندازد به قلبم. دستش را محکم می‌فشارم و برای اینکه اشک، پرده نیدازد میان کلمات‌مان، از درِ مزاح وارد می‌شوم و می‌گویم: پس معلوم شد از میان شهدای جنگ اخیر، شهید حاجی‌زاده از همه براتون عزیزتره... حاج خانم نگاهی به ردیف مزارهای سفیدرنگ می‌اندازد و می‌گوید: «همه‌شون عزیزن. همه‌شون مظلوم رفتن. خدا به خانواده‌هاشون صبر بده. ما به همه‌شون مدیونیم»...
حالا دیگر 3 ماهی می‌شود که عزیزکرده‌های قطعه 42، شده‌اند مونس آدم‌های به تنگ آمده از روزگار؛ مهمانان جدیدی که تمام قواعد بهشت زهرا(س) را تغییر داده‌اند. اینجا دیگر کسی منتظر پنجشنبه و جمعه نیست. هر روز هفته که بیایی، زنان و مردان و دختران و پسران زیادی را می‌بینی که نه‌فقط از محله‌های مختلف تهران بلکه از شهرهای دور و نزدیک، شال و کلاه کرده‌اند به قصد زیارت شهدایی که خدا گلچین‌شان کرد برای رسوا کردن صهیونیست‌های کودک‌کش. می‌آیند، یکی‌یکی دنبال قهرمانانی که قصه‌هایشان را در دفاع مقدس 12 روزه و بعد از آن در رسانه‌ها دیده و شنیده‌اند، می‌گردند و مثل خواهران و برادران و عزیزان نادیده، کنارشان می‌نشینند، بی‌صدا اشک می‌ریزند و دلی سبک می‌کنند...با روایت ما از حال و هوای یک روز معمولی در قطعه 42 که حالا به «بهشتِ» بهشت زهرا(س) معروف شده، همراه باشید.
اهالی قطعه 42! زیارت قبول...
اولین غافلگیری، درست بعد از میدان‌گاهی ورودی قطعه 42 منتظر زائران شهداست. بنر نصب‌شده در ورودی بلوار، دل خیلی‌ها را هوایی می‌کند؛ چه آنهایی که اربعین در طریق الحسین(ع) بوده‌اند و چه آنهایی که نصیب‌شان از آن اقیانوس عاشقی، آه و حسرت جاماندگی بوده.تصاویر ارسالی مردم قدرشناس ایران از مسیر پیاده‌روی اربعین برای پویش «نائب الشهید» که نشان می‌دهد هرکدام از آنها به نیابت از یک یا چند شهید دفاع مقدس 12 روزه در مراسم اربعین امسال شرکت کرده، حالا زینت‌بخش مسیر ورودی قطعه 42 شده و همان اول کار به زائران یادآوری می‌کند وقتی به آن مزارهای سفیدرنگ رسیدند، فراموش نکنند به صاحبخانه‌های روسفیدشان زیارت قبول بگویند...
هرکه هستی و هر کاری می‌کنی، خط را نگه دار!
با حساب و کتاب‌های من، در اول صبح یک روز وسط هفته، در محوطه قطعه 42 حتی پرنده هم نباید پر بزند اما جمعیتی که از دور خودنمایی می‌کند، نشان می‌دهد عشق مردم به شهدا، تابع هیچ محاسباتی نیست. افراد پراکنده سر مزارها را رها می‌کنم و به جمع منسجمی که در سکوت به صحبت‌های یک راوی موسپید گوش می‌دهند، نزدیک می‌شوم.
راوی، انگار تصمیم گرفته حرف آخر را همان اول بزند: «همه می‌گویند شهید ابراهیم هادی از ۲۲ بهمن سال ۶۱ جاویدالاثر شده. سؤالم این است آیا امکان دارد ابراهیم هادی که منطقه را مثل کف دستش بلد بود، گم شود؟ نه. من می‌گویم ابراهیم هادی، آنجا مانده و خط نگه داشته برای ما. حالا حرفم با شما هم همین است؛ دانش‌آموز هستید، یا دانشجو، یا کارگر و کارمند. هرکس به سهم خودش باید خط را نگه دارد.»
شهیدان بی‌ادعایی که از کهنه‌سربازان سبقت گرفتند
«13، 14 سال از نزدیک با شهید «محمدرضا همایونی» آشنا بودم. بعد از اینکه در روز دوم تیر در حمله اسرائیل به قرارگاه ثارالله به شهادت رسید، وقتی پیکر محمد برای تدفین به اینجا منتقل می‌شد، فقط من در آمبولانس کنارش بودم و در مسیر کلی با او حرف زدم. گفتم: محمد! دمت گرم. روی امثال من رو کم کردی! ما ادعا داشتیم در دوران دفاع مقدس در جبهه بودیم. برای دفاع از حرم رفتیم سوریه و عراق. حتی بعضی‌هایمان تجربه حضور در بوسنی را داشتیم. اما امثال تو، نه در جنگ بودید و نه سوریه و یمن رفتید، اما عاشقانه شهید شدید.»
آقای راوی که قلب و ذهنش پر از خاطرات شهدا و روایت‌های خانواده‌هایشان است، مکثی می‌کند و خطاب به مستمعان نوجوانش می‌گوید: «بچه‌ها! هرکدام از شهدای این قطعه 42، قصه‌ای دارد. مثل دختر جوانی که به مادرش گفت: می‌خواهم پول پس‌انداز کنم تا بتوانم 3 زندانی غیرعمد را آزاد کنم که پیش خانواده‌هایشان برگردند. چند سال طول کشید تا پول موردنیاز را جمع کرد. اما درست در روزی که آن دختر جوان به زندان اوین رفته بود که زندانی‌ها را آزاد کند، اسرائیل به زندان حمله کرد. 80 نفر از هموطنان بیگناه ما در آن حمله ناجوانمردانه شهید شدند که همین دختر نیکوکار هم در میان آنها بود.»
خود شهدا دعوتمان کردند...
«بچه‌ها! امروز که آمدید اینجا، با شهدا حرف بزنید. بپرسید چه کردند که خدا انتخاب‌شان کرد. از شهدا بخواهید راه نشان‌تان بدهند و با آنها عهد ببندید راهشان را ادامه دهید.» صحبت‌های روایتگر پیشکسوت که به اینجا می‌رسد، سراغ جمع کوچکی از زائران می‌روم؛ دختران 12 ساله‌ای که از محله‌های مرکزی پایتخت در منطقه 11 برای زیارت شهدا آمده‌اند، آن هم به دعوت خود شهدا. این را «أسما رَسَم» می‌گوید: «ما 4 نفر را از بین بچه‌های طرح تابستانی مسجد و پایگاه بسیج محله انتخاب کردند برای این برنامه. درواقع احساس می‌کنم شهدا ما را دعوت کردند که امروز اینجا بیاییم، آخه خیلی آنها را دوست داریم...»«زینب کرمی» دنبال حرف دوستش را می‌گیرد و می‌گوید: «خانواده خاله‌ام از شهرستان آمده بودند خانه ما. قرار شد دسته‌جمعی بیاییم گلزار شهدا اما تعدادمان زیاد بود و در یک ماشین جا نشدیم. آنها آمدند و ما بچه‌ها در خانه ماندیم. انگار شهدا فهمیدند ما خیلی دوست داشتیم بیاییم اینجا که امروز دعوتمان کردند.»
برای «هستی میرزایی»، برنامه امروز، فرصتی است برای دیدار با قهرمان دوست‌داشتنی‌اش: «ما قبلا هم سر مزار شهدای جنگ اسرائیل آمده بودیم اما فرصت نشده بود پیش شهید حاجی‌زاده و شهید باقری برویم. امروز از اینکه می‌خواهیم سر مزار سردار برویم، خیلی ذوق داریم.» دختر نوجوان انتظار نداشته که بپرسم چرا. ثانیه‌هایی که به سکوت می‌گذرد، می‌گوید: «خب، شهید حاجی‌زاده، یکی از سرداران بزرگ کشور ما بود و جانش را به خاطر تک‌تک ما فدا کرد. حالا ما برای قدرشناسی از زحمات سردار می‌خواهیم سر مزارش برویم.»
عهد می‌بندم...
حالا کنجکاوم بدانم بچه‌ها قبل از خداحافظی، چه قول و قراری با شهدا می‌گذارند؟ هستی می‌گوید: «قول می‌دهیم راهشان را ادامه دهیم و هر اتفاقی بیفتد، تا آخر پای وطن‌مان بایستیم.» أسما می‌گوید: «من برای اینکه شهدا را خوشحال کنم، با آنها عهد می‌بندم نمازهایم را اول وقت بخوانم و خواندن قرآن را در برنامه روزانه‌ام قرار بدهم.»زینب کرمی آماده است سرباز ایران در فضای مجازی باشد: «من قول می‌دهم اخبار موفقیت‌ها و پیشرفت‌های ایران را در فضای مجازی منتشر کنم و به هموطنانم امید بدهم.» «زینب شوالی» هم می‌گوید: «من سعی می‌کنم تا جایی که امکان دارد، خودم را شبیه شهدا کنم و برای اسلام و ایران مفید باشم.»
اینجا عودها را یک مرد عاشق روشن می‌کند
بچه‌ها که سوار اتوبوس می‌شوند تا در ادامه این برنامه، راهی شهر ری شوند و زیارت و ناهار را مهمان حرم شاه عبدالعظیم(ع) باشند، فضای قطعه خلوت می‌شود. حالا در سکوتی که حاکم شده، زائرانی که تک و تنها سر مزارها نشسته‌اند، مجال پیدا می‌کنند با فراغ بال با شهدا درد دل کنند. در این میان، احوال کارگر سبزپوش گلزار، از همه خاص‌تر است. انگار که در دنیای دیگری سیر کند، سر بعضی مزارها می‌ایستد، آب می‌ریزد، سنگ مزار را می‌شوید و درحالی‌که با خودش زمزمه می‌کند، چیزی از جیبش درمی‌آورد و در گلدان سر مزار می‌گذارد.دنبالش می‌روم. با دیدن عودهایی که سر مزارها روشن کرده، دیگر معطل نمی‌کنم و می‌پرسم: خانواده این شهدا سفارش کرده‌اند سنگ مزارشان را بشویید و...؟ نمی‌گذارد جمله‌ام تمام شود و می‌گوید: «نه. برای دل خودم این کار رو انجام می‌دم. مثلا این شهید، یک پسربچه بوده. دل خودم آروم میشه وقتی روی قبرش آب می‌ریزم.»
به بسته عودی که از جیب لباس کارش بیرون زده، اشاره می‌کنم و می‌گویم: یعنی این عودها را هم با هزینه خودتان تهیه کرده‌اید؟... به علامت تایید که سر تکان می‌دهد، بی‌اختیار می‌گویم: چرا؟ از جواب دادن فرار می‌کند. اصرار که می‌کنم، محجوبانه می‌گوید: «این شهدا، خیلی پیش خدا عزیزن. به همین دلیل هم اینقدر مورد احترام مردم هستن. در این سه ماه، هیچ روزی نبوده که این قطعه، خالی باشه. مردم مدام برای زیارت میان. من هم زیاد با این شهدا حرف می‌زنم. و حس می‌کنم درد دل‌هام رو می‌شنون...»
حاج احمد متوسلیان آرزو داشت در قطعه 42 دفن شود!
«از من بپرسید، اینجا بهشتِ بهشت زهراست. اینجا محل عروج آدم‌های گمنامی است که فرماندهان بزرگ ما دوست داشتند جای آنها باشند!»... این را راوی جوانی می‌گوید که قرار است برای گروه جدیدی که مهمان قطعه 42 شده‌اند، از شهدا بگوید. گوش‌ها که تیز می‌شود، راوی در ادامه می‌گوید: «به نظر من، حاج احمد متوسلیان که برای مبارزه با اسرائیل تا لبنان هم رفت، آرزو داشت یک روزی در این قطعه به خاک سپرده شود. آن فرمانده بزرگ، عاشق این بود که در جنگ با اسرائیل شهید شود و امروز اینجا دفن شود؛ همین قطعه‌ای که حالا خانه ریحانه سادات 12ساله است...
آرزوی فرماندهان بزرگی مثل حاج ابراهیم همت و حسن طهرانی مقدم، این بود که چنین روزی را ببینند و شهادت‌شان در مبارزه با اسرائیل باشد. روی سنگ مزار شهید طهرانی مقدم نوشته: اینجا مدفن کسی است که می‌خواست اسرائیل را نابود کند. کاری که حاج حسن شروع کرده بود را بچه‌هایی که اینجا خوابیده‌اند، مثل رایان قاسمیان و علی سادات ارمکی و ریحانه سادات ادامه دادند و قرار است امثال اینها تمامش کنند.»
اینجا همه نماینده دارند؛ حتی استقلال و پیروزی!
«بچه‌ها! از کنار مزار این شهدا بی‌تفاوت عبور نکنید. شهدای جنگ با اسرائیل، مورد عنایت خاص اهل بیت(ع) هستند. شک نکنید، یک نگاه این شهدا می‌تواند مسیر زندگی ما را جوری تغییر بدهد که بعدها دیگران به جایگاه ما غبطه بخورند؛ همینطور که امروز ما و خیلی‌ها به جایگاه ساکنان قطعه 42 غبطه می‌خوریم که با مرگ تاجرانه یعنی همان شهادت از این دنیا رفتند و به سعادت رسیدند.»
آقای روایتگر، فوری یک تکمله به حرف‌هایش می‌زند مبادا کسی خودش را از دایره خوش‌عاقبت‌ها بیرون بداند: «کسی نمی‌تواند بگوید شهدای دفاع مقدس 12 روزه، از یک گروه خاص هستند. اینجا قطعه‌ای است که از همه اقشار جامعه، نماینده دارد. نشان به آن نشان که اینجا از یک طرف، شهید «علیرضا جهانشاهی» را داریم؛ همان جوانی که هم طرفدار تیم استقلال بود و هم دلش برای استقلال کشورش می‌تپید. از طرف دیگر، شهید «پارسا منصور هزارجریبی» را داریم که هوادار تیم پیروزی(پرسپولیس) بود. همان «پسر ایران» که آرزویی جز پیروزی وطنش نداشت.»
معلمی که بچه‌ها را عاشق شهدا کرد...
به ترکیب گروه دختران دانش‌آموزی که از چند دقیقه قبل مهمان شهدا شده‌اند، نگاه می‌کنم. یاد تاکید راوی سرد و گرم چشیده صبح می‌افتم که می‌گفت زائران شهدای قطعه 42، به قشر خاصی از جامعه محدود نمی‌شوند و همه‌جور تیپ و ظاهر را در میان آنها می‌شود دید. «فاطمه اکبری» و «حلما زینعلی»، دانش‌آموزان 12، 13 ساله، از همان‌ها هستند که شاید بعضی‌ها انتظار نداشته‌اند آنها را در چنین فضایی ببینند. از چرایی حضورشان در گلزار شهدای جنگ اسرائیل که می‌پرسم، فاطمه می‌گوید: «من به خاطر خانم «بیدخام» اینجا آمدم؛ معلم مهربان‌مان که خیلی دوستش داریم و همیشه از ائمه(ع) و شهدا برایمان حرف می‌زند.»
حلما صحبت‌های دوستش را تکمیل می‌کند و می‌گوید: «خانم بیدخام برایمان کلی از شهید طهرانی مقدم، پدر موشکی ایران و شهید حاجی‌زاده گفته؛ قهرمانانی که با زحمات‌شان، کاری کردند که ایران به یک کشور قدرتمند تبدیل شود و امروز همه دنیا درباره موشک‌های ما حرف بزنند.»
به مزار ریحانه سادات، شهیده‌ای که هم‌سن و سال بچه‌هاست که اشاره می‌کنم، سؤالم را نپرسیده، می‌خوانند و حلما می‌گوید: «خوش به حال ریحانه و خانواده‌اش.» تا می‌گویم چرا؟ فاطمه می‌گوید: «چون شهید شدند.» و حلما دوباره می‌گوید: «چی بهتر از این که مرگ انسان، شهادت در راه خدا باشد؟ این بهترین عاقبت‌بخیری است.»
اگر مسافر تهران به گلزار شهدا سر نزند، بی‌معرفتی است...
مگر می‌شود زائر شهدای دفاع مقدس 12 روزه باشی و دلت، پاهایت را از قطعه 42 به قطعه 24 و سر مزار فرماندهان شهید سرافراز نکشاند؟ مگر می‌شود بی زیارت فرماندهانی که خانوادگی، مهمان بهشت شدند، «بهشتِ بهشت زهرا(س)» را ترک کنی؟ نمی‌شود و به همین دلیل است که مزار شهید سرلشکر محمد باقری و شهید سردار ربانی و خانواده‌های سعادتمندشان و دیگر فرماندهان شهید جنگ اسرائیل، مدام با حضور زائران قدرشناس، شلوغ است.
نزدیک ظهر، از پله‌های منتهی به مزار فرماندهان شهید که بالا می‌روم، می‌شنوم مادر جوانی انگار دارد برای دختر کوچولویش قصه می‌گوید: «وقتی اسرائیل، خانه شهید باقری رو بمبارون کرد، همسر و دخترش هم شهید شدن. به همین خاطر، هر سه تاشون رو اینجا کنار هم دفن کردن. ببین! اسم همه‌شون اینجا نوشته شده»...*(عکس، تزیینی است)
عکاسی بانوی جوان از همسر و پسرش در کنار مزار شهید باقری که تمام می‌شود، جلو می‌روم و می‌پرسم: چرا وسط هفته و در این گرما، خانوادگی آمده‌اید گلزار شهدا؟ «فیروزه توپال» در جواب می‌گوید: «بعد از جنگ اخیر، خیلی دوست داشتیم بیاییم سر مزار شهدا به‌ویژه شهید باقری و شهید حاجی‌زاده اما جور نمی‌شد. بالاخره در اولین روزهای شهریور برنامه‌هایمان هماهنگ شد و توانستیم از الیگودرز برای یک سفر چند روزه به تهران بیاییم. خدا را شکر امروز هم توفیق حضور در گلزار شهدای تهران نصیبمان شد...»
تازه متوجه می‌شوم خانواده‌ای که در مقابلم ایستاده‌اند، مهمان تهران هستند. می‌گویم: یعنی شما حضور در گلزار شهدا و زیارت مزار شهدای جنگ اسرائیل را جزو برنامه‌های سفرتان به تهران قرار داده‌اید؟ خانم توپال لبخندبرلب می‌گوید: «بله. در مقابل آنهمه زحماتی که این سرداران شهید برای ما کشیدند و دین بزرگی که به گردن ما دارند، این کمترین کار است.»
با شهدا که مواجه شوی، دیگر دلت نمی‌آید این مملکت را راحت از دست بدهی
از حس و حال بانوی الیگودرزی از این تجربه خاص که می‌پرسم، با لحن خاصی می‌گوید: «می‌دانید، وقتی امروز در گلزار شهدا قدم می‌زدم، واقعا منقلب شدم. مخصوصا قطعه شهدای گمنام، حال و هوای عجیبی داشت. انسان وقتی می‌بیند برای دفاع از وجب به وجب خاک ایران، اینهمه شهید داده‌ایم، دیگر دلش نمی‌آید این مملکت را راحت از دست بدهد.راستش را بخواهید، من خیلی آدم مقیدی نیستم اما وقتی پای وطن به میان می‌آید، قضیه فرق می‌کند. وطن، واقعا خط قرمز است. مخصوصا الان که این شهدا در جنگ اخیر اینطور مظلومانه رفتند، ما واقعا احساس دین می‌کنیم. ان‌شاءالله دعای این شهدا، پشت سر ایران و سرداران و سربازان کشور باشد و خودشان دل همه ما را قرص کنند.»
می‌گویم: پس شما هم معتقدید که دست شهدا، بازتر است... مادر جوان می‌گوید: «بله. اتفاقا الان داشتم به دخترم می‌گفتم هر آرزویی داری، از این شهدا بخواه. آنها چون مظلومانه شهید شدند، به خدا نزدیک‌ترند...» دختر کوچولو صحبت مادرش را قطع می‌کند و می‌گوید: «بهشون گفتم چه آرزویی دارم.» می‌گویم: به ما هم میگی از شهدا چی خواستی؟ «ایلما شیخ پیری» در جواب می‌گوید: «آرزو کردم ایران، به شرایط قبل از جنگ برگرده. جاهایی که خراب شده، درست بشه و همه مردم، شاد بشن»...

ما به شهدایمان نمی‌گوییم خداحافظ بلکه می‌گوییم به امید دیدار...

اینجا حرف آخر تمام زائران شهدا هم، شبیه هم است. خوب که نگاه کنی به زنان و مردان و دختران و پسرانی که با لباس‌های خاک‌گرفته و چشم‌های نمناک دارند آرام‌آرام از ردیف مزارهای روسپید دل می‌کنند، در چهره هیچ‌کدام‌شان غم وداع را حس نمی‌کنی. تمام قصه، همان است که از قول سید شهید مقاومت، زینت‌بخش فضای قطعه 42 شده؛ «ما به شهیدانمان نمی‌گوییم خداحافظ بلکه می‌گوییم به امید دیدار...»اینجا هرکس مهمان شهدا می‌شود، آنها را پیش خدا واسطه می‌کند برای آن عاقبت‌بخیری بزرگ؛ برای ملاقات خدا در لباس شهادت. اما ماجرا، فقط این هم نیست. بشارت دیگری هم هست که زائران شهدا را با دلی روشن تا خانه‌هایشان بدرقه می‌کند؛ مژده تجدید دیدار با شهدا در روزی که آن انتظار طولانی به سر می‌رسد. روزی که امام منتظَر(عج) با سپاهی از شهیدان می‌آید...