
فاش نیوز- اشاره: «سید عزیزالله هاشمی»، به همراه فرزند نوجوانش ابوالفضل، که دانشجوی حسابداری است، سوار بر ویلچری که ظاهرش به ورزشی میخورد، آمد. در حالی که لحظهای لبخند از لبانش محو نمیشد، با بهروز ساقی، مدیر مسئول «فاش نیوز» کمی گرم گرفت. لابلای صحبتهایش، ثانیهای اگر فرصت مییافت، با سُرفههای خفیف و پی در پی، گلویش را صاف میکرد. بعد معلوم شد اثر داروهایی است که مصرف میکند. حدود ۵۰ دقیقه حرف زدیم. شانزده سالش بوده که با «پارتیبازی» قوانین را دور زده و به جنگ میرود! به قول معروف، «ماخوذ به حیا» نشان میداد و خیلی مراقب جملات و کلماتش بود که مثلا «خدایی نکرده هر حرفی نزدند». سوالی را که از همه عزیزان دوران جنگ میپرسم، از او هم پرسیدم: «کدام نوع مجروحیت و مصدومیت از همه سختتر است؟» پاسخ داد: «اعصاب و روان. چون ....»! قسمت اول این مصاحبه را در ادامه میخوانید.
بسم الله الرحمن الرحیم. سید عزیزالله هاشمی هستم. جانبار 70 درصد قطع نخاع. از استان چهارمحال و بختیاری. از روستای ایثارگری که بیشترین شهید را در کل کشور این روستا دارد.
خب طبیعتا ما در چهار محال و بختیاری که استان محرومی است، طبیعتا روستاهای آن هم این محرومیت را لمس کرده اند. ما خودمان خیلی در این شرایط محرومیت زندگی کردهایم. جایی که بودیم، زندگی بسیار سختی داشتیم به خاطر نبود آب، برق، گاز. خیلی به ما سخت می گذشت...

برای چه سالی است این شرایط سخت؟
از همان سال ۱۳۴۵ که من به دنیا آمدم. دو تا خواهر دارم. بعد از دو سه سال که از عمرم گذشت، متاسفانه مادرم بر اثر سرطان از دنیا رفت. با این مشکلات بزرگ شدیم. من و خواهرهایم کوچک بودیم. مادر بزرگی داشتیم که خیلی برای ما، جای مادر را پُر کرد. بعد از این قصه، پدرمان هم بعد از ۷ سال ازدواج کرد. چندی بعد هم مادر بزرگمان به رحمت خدا رفت. شش هفت ساله که شدیم به مدرسه رفتیم. چهارم پنجم ابتدایی که بودم، زمزمههای انقلاب شروع شد. در روستای ما تقریبا همه سادات هستند. اسم روستایمان «شیخ شبان» است. البته در چند سال گذشته مهاجرتهایی صورت گرفته و الان غیر سادات هم داریم. ولی در هر صورت بیشتر ساکنان آن هنوز سادات هستند. روستایی با حدود۱۷۰۰ تا ۲۰۰۰ نفر که نزدیک به ۸۴ شهید دارد. هر یک یا دو یا سه خانه یک شهید دارد. حتی یکبار حضرت آقا پیام ویژهای از طریق آقای گلپایگانی برای این روستا که یادواره شهدا برگزار کرده بودیم ارسال کردند.
تا سال ۶۵ تقریبا ۱۷۰۰ نفر جمعیت داشت که ۸۴ نفر شهید داد که اکثرشان جانباز و رزمنده و ... همین حالا این روستا ۳ جانباز نخاعی دارد با این شرایط.
انقلاب شده بود و من تقریبا ۱۳ سالم بود که درگیرکارهای انقلاب بودم؛ تهیه اعلامیه و... مدرسه بودم. آن موقع همیشه راهپیمایی بود... مردم سال ۵۷ شروع کردند و.. ما هم مثل همه پیگیر این قصهها (انقلاب) بودیم. بعد انقلاب شد و من هنوز کوچک بودم. مدتی هم در بسیج فعالیت میکردم. آن موقع [بسیج] بیشتر روی امنیت کار میکرد. بحث امنیت روستاها بیشتر دست بسیج بود... بعد از یک مدت سال ۶۲ بود رفتیم آموزش. نمیگذاشتند چون سن ما پایین بود. دو سه بار رفتیم ما را برگرداندند و گفتند هنوز سن شما پایین است. در این ایام من ۱۶سالم بود. بعد سال ۶۲ دیگر مجبور شدم رفتم ۴۵ روز آموزش بسیج دیدم. یک بارِ دیگر نگذاشتند بروم و دیگه به یک شکلی از دست آن مقام جیم شدیم و رفتیم. پدرم فهمید بعد آمد آنجا. یک پدر شهیدی بود در آنجا و...اولین جبههمان را از آنجا رفتیم کردستان.
بله ۱۶ سالم بود. سال ۶۲. رفتم کردستان تقریبا پنج شش ماهی در کردستان بودم. کردستان در سال ۶۲ شرایط سخت و سنگینی داشت. کوملهها، دموکراتها، بسیار در آنجا فعالیت میکردند. حتی از ساعت ۴ بعداز ظهر ما نمیتوانستیم بیاییم بیرون، به خاطر کمینهایی که آنها میگذاشتند. بسیار سرد بود (هوا) ما وقتی که میرفتیم سر پست یا نگهبانی، بس که سرد بود، یخ میزدیم. تمام موهایمان قندیل میبست
من خودم حداقل ۸ سال مسئول فرهنگسرا بودم و دقیقا سر کارم با بچه ها بود. راهنمایی، دبیرستان. مسئول فرهنگسرای شهرداری بودم. بیشتر ارتباطم با جوانها بود. اتفاقا به نظر من جوانهای الان بچه های بسیار خوبی هستند.
اگر پایش بیفتد، وقتش برسد همین نوجوانان به وقتش حتما حتما اینها پا به کارتر خواهند بود. ببینید وقتی جنگ ۱۲ روزه اتفاق افتاد رفتار این نوجوانها را ببینید. اصلا کسی شاید فکرش را هم نمیکرد. واکنشهایشان خیلی خوب بود به این جنگ...شما باید در شرایط، مردم را بببینی و (قضاوت کنی). مثالا وقتی جنگ ۱۲ روزه اتفاق نیفتاده بود، شاید مردم را نمیشناختیم. یکی آمد چایی داد، یکی خانهاش را در اختیار قرار داد. این مردم اگر در شرایط قرار بگیرند- ببینید من ۸ سال ۹ سال مستقیم با بچههای راهنمایی، دبیرستان، دانشگاه ارتباط داشتم. کلاس برایشان میگذاشتم. واقعا به نظرم از بچههای دوران جنگ، تواناترند. بسیار خوشفکرتر از ما ها هستند. آن موقع، فشاری که الان روی بچه ها هست از طریق ماهواره و اینترنت و .. نبود واقعا. نباید قضاوت کنیم. شاید اگر آن موقع این امکانات هم بود ما هم ....
دقیقا. اینها به لحاظ هوشی بهتر از ما هستند. اهل تفکر هستند بهتر از ما. خیلی بیشتر از ما باهوش هستند. چون موقعیت و شرایط برای اینها بازتر و بیشتر است. بچههای الان راحت همه کار می توانند انجام دهند. میخواهم بگویم، اگر شرایطش پیش بیاید، بچه های الان خیلی بهتر از ما میشوند، محکمتر از ما هستند. حتما ما باید به بچههایمان اعتماد کینم ..اصل کار دینداری و آن ژن خوبی است که در بچه های ما -به قول گفتنی-هست.
من فکر میکنم اول از همه در سختیها، اعصاب و روان است. همه چیز سالم است اما سالم نیست! یعنی من اگه الان مشکل قطع نخاعی دارم، خانوادهام به آسیبهای مشکلات من، میتوانند کمک کنند. اما آنهایی که مشکلات اعصاب و روان دارند، آسیب پذیریشان بیشتر است [و کسی نمیتواند به آنها کمک کند] من در خانه آرامم. فقط میگویم، فلان کمک را به من بکنید و کار انجام میشود. ولی اعصاب و روانها....به نظر من، اعصاب و روانها در سختی، اول هستند. بعد دوستانی که شیمیایی شدید هستند. بعد نخاعیهای گردنی هستند که اینها واقعا اذیت میشوند، در بحث دستشویی و ...واقعا خیلی سخته. حالا من سر بسته میگویم. بعد جانبازهای نخاعی هستند و ...میآید میرسد به دو پا قطع. حالا نابینایی هم سختیهای خاص خودش را دارد ولی یکسری امتیازهایی هم برای خودش دارد. اما روی هم رفته همه اینها کلکسیونی از مشکلات شدید هستند. نظر من این است.(پایان قسمت اول)
||مصاحبه: جعفر بلوری